تبليغاتX
< *( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*
Photobucket
Photobucket
* تاریخ - هنر - شعر - فرهنگ - زندگی نامه - سخن ها - و ...*

 

  

 ندا آقا سلطان      

نگاه آخرش یعنی، هنوز چشمام به دستاته
می گه حتی اگه رفتم، دعام بدرقه ی راته

خبر داری که؟ مثل تو، منم رنگ دلم سبزه
بگو بابا بدون ِ من، چرا دستاش می لرزه؟

"بگو: "بابا، ندا گفته، که من اصلاً نترسیدم
دارم می رم روی ابرا، مثه اون خوابی که دیدم

یادت هست جمعه ی قبلو؟ منم با تو، تو صف بودم
منم با تو، کنار تو، به فکر یک هدف بودم

هنوز من فکر اون رأی ام، همون سبزی که خونین شد
چرا با اون همه پاکی، جواب رأی ما این شد؟

نشد باشم کنار تو، بجنگم با شب و ظلمت
خدا می دونه میخواستم، ولی انگار نبود قسمت

حالا فریاد کن "سبزم"، اگه حتی صدا رفته
...می خوام تو جای من باشی، میدونی که؟ ندا رفته

مامان گریه نکن، بسه، بابا، "جون ِ ندا"، باشه؟
شاید با خون من این شب، یه روزی صبح فردا شه

یه روز با سبز ِ آزادی، سر ِ خاکم بیا پیشم
...با چشمایی که وا مونده، تا اون روز منتظر می شم


ندا جان، همیشه در قلبهای ما خواهی ماند و نام تو"
"...همیشه بر پرچم سربلند آزادی خواهد درخشید

HUMANRIGHTS RAPORTS

باری دگر نظام جمهوری اسلامی پرونده ی سیاه دیگری

به کارنامه ی ننگین خویش افزود

شرم بر شما باد ددمنشان

 

+ نوشته و نگاشته شده در   هنگام   توسط * * * داریوش - فیروزان * * * | 

 

 

ای ایران

+ نوشته و نگاشته شده در   هنگام   توسط * * * داریوش - فیروزان * * * | 

 

تازه دست نگاره های نویسنده

تازه دست نگاره های نویسنده

تازه دست نگاره های نویسنده

+ نوشته و نگاشته شده در   هنگام   توسط * * * داریوش - فیروزان * * * | 
 

 

شب يلـــــدا و مراســـــــم آن


يلــــــدا واژيی ست سريانی که به گویش تازی تولد و ميلاد

و به گویش پارسی زايش است

 

و اين پایان شب پاييز ، و نخستين شب زمستان

 

يا آغاز چله بزرگ و درازترين شب سال می باشد.

 

 ميـــــدانيم که ايرانيان پيش از آيين پاک زرتشت بزرگ ،

 

دارای کيش ميترايی بوده اند و مهر يا ميترا را خدای خورشيد و

 

آفريدگار گيتی و هستی ميدانستند و به گمان برخی

 

پيدايش اين آيين را از هوشنگ پادشاه پيشدادی می دانند

 

 و در شاهنامه فردوسی

 

خرد ورز نيز همين روايت آمده است  .


کـــــه ما را زين بهی ننگ نيست

بـــــه گيتی به از دين هوشنگ نيست

همــــه راه دادست و آيين مهر

نظــــر کردن اندر شمار سپهر


به همين دليل اين شب که از ديدگاه ستاره شناسان ، فرخنده نيست ،

 

نزد ايرانيان گرامی ست و برای دوری از شومی ٬

 

 آن را به جشن و سرور همراه می  دارند

 

 و باز ميدانيم که ايرانيان شب و تاريکی را نماد اهريمن

 

و روز و روشنايی را نشان اهورامزدا ميدانستند

 

و پارسيان امروز نيز بر همان باورند و همه کارها برای پيروزی

 

 اهورامزدا بر اهريمن انجام می گرفته است .

 


چــــــون پس از شب يلدا روزها کم کم بلند و شبها کوتاه ميشوند ،

 

 آن را چيرگی روشنايی بر تاريکی و تباهی و

 

پيروزی اهورامزدا بر اهريمن به شمار می آوردند.

 

چنين است که هنوز ايرانيها آن را به جشن و شادمانی برگذار می دارند.

 

 بدين ترتيب که خانواده ها و بستگان و دوستان به دور کرسی يا

 

کنار بخاری گرد هم می آيند و رسم بر اين است که برای شام

 

 خورش فسنجان می پزند و با شيرينی و ميوه های گوناگون

 

به ويژه آجيلی به نام مشکل گشا و ميوه هايی چون

 

 انگور، انار، ازگيل، خرمالو و نيز هندوانه و خربزه از يکديگر پذيرايی ميکنند .

 



در مــــــازندران و گيلان اگر اين هنگام برف باريده باشد

مقداری برف را با شيره يی به نام کف که از پختن نيشکر

 برای ساختن شکر سرخ در روستاها فراهم ميسازند،

 

ميخورند و باورشان اين است که با خوردن هندوانه و

 

 آميخته برف و شيره نيشکر، انسان در زمستان دچار

 

سرماخوردگی نخواهد شد. در اين شب بزرگترها همراه

 

با گفتگوها برای کوچکترها داستان های شيرينی ميگويند

 

از سده های پيش، گرفتن فال با ديوان حافظ نيز به اين رسم افزوده شده است .


امـــا چرا اين شب يلدا ناميده شد. همان گونه که در بالا اشاره رفت،

 

واژه يلدا به گویش پارسی به معنای زايش است که به آنچه در

 

 تاريخ و فرهنگ ها آمده، در اس جشن پيدايش ميترا يا مهر بوده است

 

 که در دنيای آيين مسيح آن را با ميلاد حضرت عيسی برابر کردند

 

 و در سده چهارم ميلادی آن را هنگام زايش عيسای مسيح قرار دادند.

 

برخی به اين باورند که واژه يلدا نام يکی از چاکران حضرت عيسی بوده است.

 

چنانکه سنايی گفته  :

بـه صاحب دولتی پيوند اگر نامی همی جويی


که از يک
چاکری عيسی چنان معروف شد يلد ا

که البته اين باور، خاستگاه يا بن مايه تاريخی ندارد،

 

 ولی آنچه آشکار است اين است که ميتراييسم وسيله لژيونهای رومی

 

 از راه آسيای کوچک «ترکيه امروز» در اروپا گسترش پيدا کرد

 

و چند سده نيز آيين رسمی امپراتوری روم بود و مهرابه های فراوانی

 

 که پرستشگاه مهريان بود در اروپا ساخته شد تا آن که

 

 کنستانتين امپراتور روم که به پدر کليسا مشهور است

 

در آغاز سده چهارم ميلادی به طرافدارن آيين مهری را شکست

 

و آيين مسيح را جانشين ميتراييسم کرد و برای جلوگيری از برگذاری

 

 جشن آيين مهری به اين بهانه که چون مسيحيان،

 

 عيسی را مظهر نور ميدانند، شب يلدا را که با زايش حضرت مسيح

 

برابر شده و به نام ميلاد مسيح جشن بگيرند.

 

کليسای روم نيز به طور رسمی ۲۵  دسامبر

 

 را برای برگذاری جشن ميلاد مسيح پذيرفتند ،

 

مگر يک فرقه از آنان که ششم ژانويه را هنگام زايش مسيح برای خود قرار داد .

 


به هر روی با اين که طرافدارن آيين مهری «ميتراييسم»

 

شکست خوردند ولی آيين مسيح نتوانست از نفوذ ميتراييسم

 

بر کنار بماند، چنانکه باور داشتن به رستاخيز و پل صراط و

 

 استفاده از ناقوس در کليساها و نشانه صليب و غسل تعميد و

 

 آرايش درخت کاج در کريسمس که همان سرو آريايی هست

 

 و کلاه اسقف ها به نام ميترايی و همزمان ساختن جشن کريسمس

 

 با جشن يلدا در ديانت مسيح راه پيدا کرد .

 


از همه اينها که بگذريم، در ادب پارسی نيز نويسندگان و سرايندگان،

 بلندی زلف يار و سياهی خال رخسار و درازی دوری های دلدار را

به شب يلدا مانند کرده و ميکنند که دو سه نمونه را ياد آور ميشوم .



چون حلقه ربايند به نيزه توبه نيزه


خال رخ رنگی بربايی شب
يلدا


از : عنصری

روز رويش چون بر انداخت نقاب ااز سر زلف


گويی از روز
قيامت شب يلدا برخاست


از : سعدی

هست چون صبح آشکارا، کاين صبح چند
را


بيم صبح رستخيز ست از شب يلدای من


از : خاقانی

 

 

 

 

 

+ نوشته و نگاشته شده در   هنگام   توسط * * * داریوش - فیروزان * * * | 

 

 


ز جان شيرين‌تری ای چشمه‌ی نوش
سزد گر گيرمت چون جان در آغوش
نظامی 
 

 


لبخند معاوضه كن با جان شهريار
تا من به شوق اين دهم و آن ستانمت
شهريار
 

 


چگونه شاد شود اندرون غمگينم؟
به اختيار كه از اختيار بيرون است
حافظ

 

 


به چشمك اين همه مژگان به هم مزن يارا!
كه اين دو فتنه به هم مي‌زنند دنيا را
شهريار

 

 


گاهی به نوشخند لبت را اشاره كن
ما را به هيچ صاحب عمر دوباره كن
فروغی بسطامی

 

 


خيال حوصله بحر می ‌پزد هيهات
چه‌هاست در سر اين قطره محال‌انديش
حافظ


 


عجب عجب كه برون آمدي به پرسش من
ببين ببين كه چه بی ‌طاقتم ز شيدايی
مولانا
 

 


آرامِ دل غمگين، جز دوست كسی مگزين
في‌الجمله همه او بين، زيرا همه او ديدم
فخرالدين عراقی

 

 


منم شرمنده زين ياری كه كردی
همين باشد وفاداری كه كردی
وحشی بافقی

 

 


بده يك بوسه تا ده واستانی
از اين به چون بود بازارگانی!؟
نظامی

 

 


ما را همين بس است كه داريم درد عشق
مقصود ما ز وصل تو بوس و كنار نيست
عبيد زاكانی

 

 


چندين شكستِ كارِ منِ دلشكسته چيست؟
ای هرزه‌ گرد مگر نيست كار دگرت؟
وحشی بافقی

 

 


آخرالامر گل كوزه‌گران خواهی شد
حاليا فكر سبو كن كه پر از باده كنی
حافظ

 

 


جمالش كرد حيرانم، چه ماه است آن نمی‌دانم
كه چشم از كشف ماهيت، نمی‌بندد تأمل را
اوحدی مراغه‌ای

 

 


كی توان حق گفت جز زير لحاف
با تو ای خشم‌آور آتش ‌سجاف!
مولانا
 

 


دريا و كوه در ره و من خسته و ضعيف
ای خضر پی ‌خجسته مدد كن به همتم
حافظ

 

 


در راه عشق وسوسه‌ ی اهرمن بسی است
پيش آی گوش دل به پيام سروش كن
حافظ
 

 


خواهم از گريه دهم خانه به سيلاب امشب
دوستان را خبر از چشم پرآبم مكنيد
محتشم كاشانی

 

 


می می ‌كشيم و خنده‌ی مستانه می‌زنيم
با اين دو روزه‌ی عمر چه‌ها می‌كنيم ما
صائب تبريزی

 

 


به حال سعدی بيچاره قهقهه چه زنی
كه چاره در غم تو، های های می ‌داند
سعدی

 


 

از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيافزود
زنهار از اين بيابان وين راه بی ‌نهايت
حافظ

 

 

 

 

تو را زين پس جز فرشته نخوانم
ازيرا كه تو آدمي را نمانی!
فرخی سيستانی

 

 


آن دگر گفت ای گروه زرپرست
جمله خاصيت مرا چشم اندرست
مولانا

 

 


مكن از خواب بيدارم خدا را
كه دارم خلوتی خوش با خيالش
حافظ

 

 


خواب مرگم باد اگر دور از تو خوابم آرزوست
خون خورم بی ‌چشم مستت گر شرابم آرزوست
اهلی شيرازی

 

 


چون نمايد به تو اين دولت روی
رو در آن آر و به كس هيچ مگوی
جامی

 

 


نمی ‌دانم كه دردم را سبب چيست؟
همی دانم كه درمانم تويی بس
اوحدی مراغه‌ای

 

 


گر بدی گفت حسودی و رفيقی رنجيد
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نكنيم
حافظ

 

 


ما شبی دست برآريم و دعايی بكنيم
غم هجران تو را چاره ز جايی بكنيم
حافظ

 

 


آه از راه محبت كه چه بی‌پايان است
با دو منزل كه يكی وصل و يكی هجران است
صيدی

 

 


رو مسخرگی پيشه كن و مطربی آموز
تا داد خود از كهتر و مهتر بستانی
انوری

 

 


گر به خشم است و گر به عين رضا
نگهی باز كن كه منتظريم
سعدی

 

 


من مريض درد عصيانم كه درمانم تويی
دردمند اين ‌چنين محتاج درمان شماست!
محتشم كاشانی

 

 


ای غايب از نظر به خدا می ‌سپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
حافظ

 

 


مجلس تمام گشت و به پايان رسيد عمر
ما همچنان در اول وصف تو مانده‌ايم
حافظ

 

 


مرا كه سِحر سخن در جهان همه رفته است
ز سِحر چشم تو بيچاره مانده‌ام مسحور
سعدی

 

 


اين بدان گفتم كه تا هر بی‌فروغ
كم زند در عشق ما لاف دروغ
عطار


 


حباب ‌وار براندازم از روی نشاط كلاه
اگر ز روی تو عكسی به جام ما افتد
حافظ

 

 


من چون نزنم دست كه پابند منی
چون پای نكوبم كه توئی دست‌زنان
مولانا

 

اين هم آخری:

اتل متل توتوله
گاو حسن چه جوره!

 

 
+ نوشته و نگاشته شده در   هنگام   توسط * * * داریوش - فیروزان * * * | 
 

 

    

                           وقتی به شروع و چگونگی وقوعش می اندیشم ،

                                  بنظرم همه چيز گيج و پيچيده می آيد!

                    اما ظاهرا اين گيجی چندان هم عجيب ودور از انتظار نيست ،

                        چون عبارت "ضربه فرهنگی" را چنين تعريف كرده اند:

                        "تغييراتی در فرهنگ كه موجب به وجود آمدن گيجی ،

                                  سردرگمی و هيجان می شود."


    اين ضربه چنان نرم و آهسته بر پيكر ملت ما فرود آمد كه جز گيجی

                  و بی هويتی پی آمد آن چيزی نفهميديم!


   شايد افراد زيادی را ببينيد كه كلمات Hi و Hello را با لهجه غليظ

American   اش تلفظ می كنند. اما تعداد افرادی كه از واژه دورود

                  استفاده می كنند، بسيار نادر است!


   همينطور كلمه
Thanks بيش از سپاسگزارم و Good bye بسيار

    راحت تر از « بدرود » در دهان ها می چرخد. ما حتی به اين هم

                              بسنده نكرده ايم!


اين روزها مردم برگزاری جشن ها و مناسبت های خارجی را نشانه تجدد ،

                         تمدن و تفاخر می دانند.


      سفره هفت سين نمی چينند ، اما در آراستن درخت كريسمس

                          اهتمام می ورزند!

جشن شب يلدا كه به بهانه بلند شدن روز، برای شكرگزاری از بركات و

نعمات خداوندی برگزار می شده است را نمی شناسند ، اما همراه و

         همزمان با بيگانگان روز شكرگزاری برپا می كنند!

همه چيز را در مورد Valentine و فلسفه نامگذاريش می دانند،

     اما حتی اسم " سپندار مذگان " به گوششان نخورده است.


چند سالی ست حوالی۲۶ بهمن ماه (۱۴  فوريه) كه می شود هياهو و

  هيجان را در خيابان ها می بينيم. مغازه های اجناس كادوئی لوكس و

 فانتزی غلغله می شود. همه جا اسم Valentine به گوش می خورد.

   از هر بچه مدرسه ای كه در مورد والنتاين سوال كنی می داند كه

    "در قرن سوم ميلادی كه مطابق می شود با اوايل امپراطوری ساسانی

      در ايران، در روم باستان فرمانروايی بوده است بنام كلوديوس دوم.

   كلوديوس عقايد عجيبی داشته است از جمله اينكه سربازی خوب خواهد

 جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم

قدغن می كند . كلوديوس به قدری بی رحم وفرمانش به اندازه ای قاطع بود

  كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشی به نام

  والنتيوس(والنتاين) ، مخفيانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان

   جاری می كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار می شود و دستور

  می دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر

   زندانبان می شود .سرانجام كشيش به جرم جاری كردن عقد عشاق،

  با قلبی عاشق اعدام می شود...بنابراين او را به عنوان فدايی وشهيد

 راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق !"


اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان ، نه چون روميان از سه قرن

 پس از ميلاد ، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزی موسوم به روز عشق

     بوده است ! جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايرانی دقيقا

      برابر است با ۲۹ بهمن ، يعنی تنها ۳ روز پس از والنتاين فرنگی !

      اين روز "سپندار مذگان" يا " اسپندار مذگان" نام داشته است.

 فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده

 است كه در ايران باستان هر ماه را سی روز حساب می كردند و علاوه

  بر اينكه ماه ها اسم داشتند ، هريك از روزهای ماه نيز يك نام داشتند.

                بعنوان مثال روز نخست "روز اهورا مزدا

                روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه)

                     كه نخستين صفت خداوند است،

              روز سوم ارديبهشت يعنی "بهترين راستی و پاكی"

                    كه باز از صفات خداونداست،

           روز چهارم شهريور يعنی " شاهی و فرمانروايی آرمانی"

                       كه خاص خداوند است و

 روز پنجم " سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمين است.

                 يعنی گستراننده ، مقدس ، فروتن .

زمين نماد عشق است چون با فروتنی ، تواضع و گذشت به همه عشق

 می ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم می نگرد و همه را چون مادری

 در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان

            اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند.

در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكی می شده است كه در همان روز كه

 نامش با نام ماه برابر می شد، جشنی ترتيب می دادند متناسب با نام آن روز

    و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه ٬ مهر نام داشت و كه در ماه مهر،

   "مهرگان" لقب می گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا

     اسپندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ

           نام داشت، جشنی با همين عنوان می گرفتند.

سپندار مذگان جشن زمين و گرامی داشت عشق است كه هر دو در كنار هم

   معنا پيدا می كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه

 می دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده ، به آنها

             هديه داده و از آنها اطاعت می كردند.

ملت ايران از جمله ملت هايی است كه زندگی اش با جشن و شادمانی پيوند

فراوانی داشته است ، به مناسبت های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور

   و شادمانی روزگار می گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ ،

نحوه زندگی ، خلق و خوی ، فلسفه حيات و كلا جهان بينی ايرانيان باستان

است. از آنجايی كه ما با فرهنگ باستانی خود ناآشناييم شكوه و زيبايی اين

 فرهنگ با ما بيگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمريكاييها هستند كه به

 خود جهان بينی دچار می باشند. آنها دنيا را تنها از ديدگاه و زاويه خاص

 خود نگاه می كنند. مردمانی كه چنين ديدگاهی دارند، متوجه نمی شوند كه

      ملت های ديگر شيوه های زندگی و فرهنگ های متفاوتی دارند.

 آمريكاييها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان می دانند. آنها بر اين

باورند كه عادات، رسوم و ارزش های فرهنگی شان برتر از سايرين است.

       اين موضوع در بررسی عملكرد آنان بخوبی نمایان است.

 بعنوان مثال در حالی كه اين روزها مردم كشورهای مختلف جهان معمولا به

   سه، چهار زبان مسلط می باشند، آمريكاييها تقريبا تنها به يك زبان حرف

    می زنند. همچنين مصرانه در پی اشاعه دادن جشن ها و سنت های

                              خاص فرهنگ خود هستند.

" اطلاع داشتن از فرهنگ های ساير ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن

فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست . با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و

آداب و رسوم ديگران، بی اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته

باشد، اگر هم به جايی برسيم، جايی ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و

                                  جا خوش كرده اند!


    برای اينكه ملتی در تفكر عقيم شود، بايد هويت فرهنگی تاريخی را از او

گرفت. فرهنگ مهم ترين عامل در حيات، رشد، بالندگی يا نابودی ملت ها

است. هويت هر ملتی در تاريخ آن ملت نهاده شده است. اقوامی كه در تاريخ

از جايگاه شامخی برخوردارند ، كسانی هستند كه توانسته اند به شيوه

 مؤثرتری خود ، فرهنگ و اسطوره های باستاني خود را معرفی كنند و

حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند. آنچه برای معاصرين و آيندگان

حائز اهميت است، عدد افراد يك ملت و تعداد سربازانی كه در جنگ كشته

شده اند نيست؛ بلكه ارزشی است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگی بشريت

دارد. شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از ۲۶ بهمن

(Valentine) به ۲۹ بهمن ( سپندار مذگان ايرانيان باستان ) منتقل كنيم.
 

 

 

 سپندارمذگان بر همه ی دختران و پسران ایران زمین شاد باد

 

 

+ نوشته و نگاشته شده در   هنگام   توسط * * * داریوش - فیروزان * * * | 
 

 
      اين جشن ، از زندگانی اجتماعی ما رخت بربسته است ،
 
   و ما جشنهای ماه دسامبر را كه جشنهای ماه دی يا ماه خور،
 
   و يا بالاخره " ماه خرم" باشد، به كلی فراموش ساخته ايم ،
 
  و می انگاريم كه اين جشن ، مربوط به جهان مسيحيت است،
 
     و پيش از آن نيز، ميان ميتراييان متداول بوده است.
 
 مسيحی ها آن را به نام زاد روز عيسی ، جشن ميگيرند و
 
ميتراييها، آن را   به نام روز پيدايش ميتراس  Mithra جشن
 
ميگرفته اند .  اين جشن در حقيقت، نه از آن ميتراييان و نه از
 
آن عيسويان بوده است، بلكه جشن روز پيدايش جمشيد از
 
عشق ورزی پروين با هلال ماه بوده است كه از بزرگترين
 
جشنها در فرهنگ ايران بوده است . هر ملتی و فرهنگی را كه
 
ميخواهند " بی هويت " سازند، جشنهای او را از او ميگيرند،
 
   يا معانی اصلی آن جشنها را مغشوش و مسخ و تحريف
 
ميسازند. جشن، به مفهوم روز تعطيل كار و استراحت از كار و
 
  رفع خستگی كار نبوده است . وارونه آن، جشن، به مفهوم
 
همكاری و هم انديشی و هم آفرينی اجتماعی " و به معنای "
 
      شريك شدن همه اجتماع در شادی" بوده است .
 
وحدت دادن و به هم بافتن اجتماع در شادی ، اصل جشن بوده
 
است. امروزه كوشيده ميشود كه یگانگی اجتماع را به
 
              " یگانگی در منافع ملی " يا
 
" یگانگی در ايمان به يك آموزه دينی يا ايدئولوژی " يا
 
                 "  یگانگی حكومتی  "
 
برگردانند. در حالی كه آنها ميانديشيدند كه یگانگی  ، موقعی در
 
اجتماع است كه انسانها در همكاری و هم انديشی ، برای همه
 
اجتماع بدون هيچ تبعيضی ، شايد بيافرينند ، و از اين شادی ،
 
 همه اجتماع كام ببرند . شادی و شاد كردن همه انسانها بدون
 
تبعيض، محور یگانگی اجتماع و سياست و اقتصاد بوده است.
 
از اين رو شاد ساختن همگان ، معنای پرستيدن داشته است.
 
پرستيدن، پرستاری كردن از همه انسانها ، تا بيشتر شاد باشند
 
بوده است. خدا، خوشه همه جانها است. كسی خدا را ميپرستد
 
كه همه جانها را بدون تبعيض مذهبی و قومی و ملی و طبقاتی و
 
جنسی ، شاد می سازد. اين بود كه پيكار با جشن، و مفهوم
 
جشن، يك پيكار سياسی و دينی و اقتصادی بود. تصوير آنها از
 
 جشن، بر ضد تئوريهای سياسی و قدرت و تئوری اجتماعی و
 
اقتصادی قدرتمندان و بنياگذاران دين در اين پنج هزاره بوده
 
 است . از اين رو پيكار با اين تصوير جشن، و فراموش سازی
 
جشن ها و يا تغيير دادن معنای جشنها، در نسبت دادن به اين
 
رهبر و آن خدا، يكی از بزرگترين ميدانهای مبارزه قدرتها، با
 
فرهنگ اصيل ملت بوده است. وقتی نميشود جشنی را فراموش
 
ساخت، بايد گرانيگاه آن را جابه جا ساخت. مثلا از روز اول ماه
 
دی (= دسامبر) تا روز هشتم دی، جشن برابری ملت با حكومت،
 
و استوار بودن حكومت بر خواست ملت بوده است.
 
 هم روز اول ماه ، خرم ناميده ميشده است، و هم روز هشتم
 
خرم ناميده ميشده است. آنچه را امروز ما
 
         " حكومت اجتماعی و دمكراسی " ميناميم،
 
 آنها " شهر خرم " ميناميده اند. الهيون زرتشتی بر ضد اين
 
جشن بودند و  آمدند روز مرگ يا شهادت زرتشت را، درست به
 
همين روز اول ماه دی كه نامش خرم بود انداختند. و نام اين
 
روز را هم تبديل به اهورامزدا كردند . عزاداری پيامبر خود را،
 
جانشين جشن همبستگی ملت بر محور شادی كردند. ملت، در
 
انديشيدن به شادی همه و در عمل برای شادی همه ، به هم
 
ميپيوست، نه در ايمان به زرتشت يا يك رهبر دينی ديگر، و نه
 
در ايمان به يك آموزه يا يك كتاب. اصل اين بود كه انسان در
 
كار و گفتار و انديشه، همه انسانها را شاد سازد، حالا اين
 
انسان، هر عقيده و دين و طبقه و نژاد و جنسی كه داشته باشد،
 
مهم نبود. بدينسان الهيات زرتشتی ، سوگ و عزای يك شخص
 
را، جانشين شادی به عنوان محور همبستگی اجتماعی ساخت.
 
چنانكه امروزه نيز ملاها ميكوشند، نوروز را زادروز اين امام يا
 
فلان فتح پيامبر اسلام سازند. البته در هر روزی از سال، صدها
 
 رخداد در تاريخ روی داده است و با برگزيدن يك واقعه،
 
ميكوشند كه معنای اصلی جشن را جابجا سازند. همينطور
 
ميتراييها، جشن روز پيدايش جمشيد را كه در پايان شب ۲۱ و
 
در آغاز روز بيست و دوم اين ماه بود، تبديل به روز پيدايش
 
ميتراس ، خدای خودشان كردند. جامعه ، به جای آنكه جشن
 
پيدايش انسان را از عشق خدايان بگيرد، جشن پيدايش يك خدا
 
را ميگرفت، كه در واقع خدای خشم بود، نه خدای مهر.
 
ميتراس ، خدای خشم بود كه خود را خدای مهر ميخواند.
 
همانسان كه يهوه و الله ، خدايان غصبی هستند كه خود را
 
خدايان رحم و محبت معرفی ميكنند. با چنين تحريفی، اصالت را
 
از انسان گرفتند، و حق انسان را به ساختن اجتماع،
 
 با هم انديشی و هم پرسی و همكاری خودشان، نابود ساختند.
 
 و نام اين " عشق ورزی خدايان " را كه اصل زايش انسان بود
 
" گناه " ناميدند. عشقی كه انسان را ميافريند، نخستين گناه
 
شد. انسان، سرچشمه گناه و فساد شد، و اين انديشه سپس به
 
يهوديت و مسيحيت و اسلام رسيد و با اين انديشه، انسان،
 
اصالت و بستگی مستقيم خود را با خدايان از دست داد. انسان،
 
ديگر فرزند مستقيم خدا نبود، و بی اصالتی انسان، از همين جا
 
آغاز شد. در اين فرهنگ، خدا و انسان با هم، يك اصالت
 
جداناپذير از هم داشتند. آنها پنداشتند كه همه اصالت را يك جا
 
به خدا ميدهند، و انسان را از آن محروم ميسازند. ولی جايی كه
 
انسان، اصالت نداشته باشد، خدا هم اصالت ندارد. انكار خدا و
 
نفی خدا، موقعی آغاز شد كه خدا و انسان، با هم يك اصالت
 
نداشتند، و تا روزی كه به اين هم اصالتي بازنگردند، خدا،
 
بيگانه و دور و بريده از انسان است. اين عشقی كه گناه و اصل
 
فساد شد، روز آبستن شدن انسان در آسمان بود. خوشه پروين
 
كه ثريا نام دارد و اهل فارس آن را ارتا خوشت يا "خوشه ارتا"
 
می ناميدند، در  روز بيست و دوم ماه خرم كه ماه دی يا دسامبر
 
باشد، در زهدان هلال ماه قرار ميگرفت، و اين رويداد به نام
 
"مقارنه ماه و پروين" مشهور است. و از اقتران يا زناشويی و
 
آميزش خوشه پروين با هلال ماه كه زهدان آسمان است، انسان
 
كه همان خورشيد است، زاييده ميشد. اين به تصادف نيست كه
 
جمشيد و خورشيد نامهای بسيار شبيه همند. خورشيد،  به
 
معنای خور، فرزند شيت يعنی نی است، و سيمرغ، نای نخستين
 
بود. همچنين جمشيد به معنای جم، فرزند نای است. از اين رو
 
در يشتها جمشيد، خورشيد چهره خوانده ميشود. اين بدان معنا
 
نيست كه قيافه اش در جهان شعر، همانندی با خورشيد دارد.
 
بلكه چهره كه چيترا باشد به معنای ذات و گوهر است. پس
 
جمشيد از تبار و گوهر خورشيد است. جمشيد، خورشيدی است
 
كه از ماه يا سيمرغ ميزايد. نام ديگر ماه، پيتا است كه معنای
 
نای را هم دارد، و در بلوچی به خورشيد، پيتاب ميگويند.
 
 خورشيد ، چشمه ايست كه از نای ماه ، روان است.
 
 زاييدن خورشيد از نای آسمان كه ماه باشد، همان زاييدن
 
انسان يا جمشيد از سيمرغ است. در بندهشن، بخش پنجم (پاره
 
۳۸) كوشيده اند كه آفرينش را از رپيتاوين به اهورامزدا انتقال
 
دهند ، بدين سان كه اهورامزدا در رپيتاوين ، كه فقط به معنای
 
 " زمان نيمروز" گرفته ميشود، يا يزش كردن، همه آفريدگان
 
را ميآفريند. در حالی كه يزش ، در اصل به معنای نواختن نی
 
 بوده است نه دعا و مناجات كردن، و رپيتاوين، درست نام
 
اقتران پروين و ماه است. رپه، پيشوند رپيتاوين كه سپس تبديل
 
به واژه رب در عربی شده است، نام خوشه پروين است، و
 
پيتا، نام ماه است. و پسوند وين، كه همان بينی و بينای
 
امروزی باشد، به معنای نای است. و در همين بخش بندهشن
 
ميبينيم كه ارتا واهيشت كه ارتای خوشه ، يا پروين باشد ،
 
همكار رپيتاوين شمرده ميشود. پس آفريننده جهان، همين اقتران
 
و آميزش خوشه پروين با هلال ماه است. و اين اقتران پروين با
 
ماه را، تركها قوناس مينامند كه همان واژه گناه ما باشد. و اين
 
واژه در اصل ويناس بوده است، و پيشوند "وی" تبديل به گاف
 
شده است. ويناس، مركب از وين است كه به معنای نای است،
 
و آس، همان خوشه كاردوست كه غله ای همانند گندم است.
 
رد پای اين تصاوير، در اشعار مولوی به جای مانده است كه
 
ميگويد ما انسانها از پروين به زمين افتاده ايم.
 
ساقيا ما ز ثريا به زمين افتاديم 
 
 گوش خود بر دم شش نای طرب بنهاديم.
 
و همچنين رد پايش در غزل سعدی به جا مانده است كه
 
ميگويد:
 
بر آ ای صبح مشتاقان اگر هنگام روز آمد
 
   كه بگرفت اين شب يلدا  ملال از ماه و پروينم.
 
همانسان كه رپيتاوين، جهان را با دم شش نايش ميآفريند، نام
 
زهره هم كه در لاتين "ونوس" باشد و همين واژه ايرانی
 
" ويناس " است، خدايی است كه با نوای چنگ و نای ميآفريند.
 
اين واژه ويناس يا گناه فارسی در عربی ، جناح شده است كه
 
همان جنحه و جنايت باشد. اينكه چرا عشق پروين به ماه كه
 
اصل عشق جهان است، تبديل به گناه و جنحه و جنايت شده
 
است، برای آن بود كه خدايان تازه، جهان را با تيغ برنده نور و
 
امر ميآفرينند. ولی جناح ، معانی ديگری هم دارد كه گواه بر
 
همين خدای عشقند. چنانكه يك معنايش دست است. و اهل فارس
 
(آثار الباقيه) خرم را كه همان دی باشد ، سه بار در هر ماهی ،
 
دست ميناميدند. معنای ديگر جناح در عربی ، به گلهای پيل
 
گوش و نيلوفر و لوف اطلاق ميشود. ما با شنيدن نام پيل گوش،
 
می انگاريم كه اين گل، گوشی مانند فيل دارد. ولی گوش، همان
 
خوشه است، و پيل همان فيلو در يونانی است كه به معنای
 
 دوستی و عشق است ، مثل واژه فيلسوف، چنانكه نام ديگر
 
جناح، كه لوف باشد، پيچه است كه برترين نماد عشق است، و
 
 Love در تنكابنی " لو " خوانده ميشود كه همان " لاو   "
 
  انگليسی است. پس جناح كه همان گناه يا ويناس يا ونوس
 
باشد، به معنای "خوشه عشق" است. معنای ديگر جناح، ذات
 
هر چيزيست. ذات همه چيزها، عشق رپه يعنی رب، به هلال ماه
 
است كه رام يا زهره ميباشد. اين مقارنه پروين و ماه، در روز
 
۲۲ماه دسامبر يا دی صورت ميگيرد كه روز باد باشد،
 
باد، خدای عشق است، و باد در كردی به معنای پيچه است كه
 
همان لوف و لو و لبلاب باشد، و حتی شيخ جام آن را " سن "
 
مينامد كه سيمرغ هست. جمشيد، در روز عشق، پيدايش مييابد
 
و نخستين تجلی عشق خداست. و پنج روز پيش از روز باد،
 
پنج خدا هستند كه با هم آميخته اند و تخم انسان هستند، و
 
انسان از اين تخم است كه ميرويد، و اين تخم است كه از ثريا
 
به زمين افتاده است. اين پنج خدا، كه تخم انسانند، عبارتند از
 
سروش و رشن و فروردين و بهرام و رام . در ميان هستی
 
 انسان، فروردين است كه نام اصليش ارتا فرورد است كه روز
 
۱۹ ماه باشد، و ارتا فرورد همان سيمرغ گسترده پر يا فروهر
 
است. انسان از خوشه اين پنج خدا، يعنی از عشق پنج خدا يا
 
همپرسی و هم انديشی  و همكاری به هم، در روز بيست و دوم
 
دسامبر يا دی پيدايش مييابد . انسان، فرزند عشق ورزی
 
 خدايان عشق و اندازه و نظم و جويندگی و نوآوری به هم،
 
همان خورشيد روشن است كه از چاه تاريك يلدا ميزايد.
 
 
+ نوشته و نگاشته شده در   هنگام   توسط * * * داریوش - فیروزان * * * | 

 

 

از جمله جشن های آريايی ، جشن های آتش است . امروزه تنها « جشن سوری » ،

معروف به « چهارشنبه سوری » و نيز « جشن سده » برايمان به يادگار مانده است

 و در مورد جشن های فراموش شده ی آتش ، به « آذرگان » در نهم آذر ماه و

 « شهريورگان » يا « آذر جشن » می توان اشاره داشت . آتش نزد ايرانيان

مظهر روشنی ، پاكی ، طراوت ، سازندگی ، زندگی ، سلامت و تندرستی و

 در نهايت بارزترين تجلی خداوند در روی زمين است .

( هاشم رضی ، ص ۱۴۵ و ۱۴۸ )

مجموعه ی آيين های نوروزی از « جشن سوری » ( چهارشنبه سوری )

 آغاز می شود و با آيين سيزده بدر نوروز به سر انجام خود می رسد . 

( بهرام فره وشی ، ص ۴۳ )

برخی را باور اين است كه با در نظر آوردن واژه ی « چهارشنبه » كه

 بر آمده از فرهنگ عرب و سامی است ، پس « چهارشنبه سوری »

 ارمغانی از سوی عربهاست ، چرا كه همانطور كه می دانيم ، در ايران قديم

هر روزی نامی ويژه داشته است ( هرمزدروز ، وهمن روز ، اردوهشت روز،

 شهروَر روز ، خرداد روز ، سروش روز ، مهر روز ، زامياد روز و … )

و نشانی از بخش بندی امروزين چهار هفته ايی و نام های آنان به چشم نمی خورد .

اما می بينيم كه در ميانه سده چهارم هجری ، از اين جشن و چگونگی بر پايی و

 هنگام آن و نيز ديرينگی اش سخن به ميان است . برابر اين آگاهی كه در كتاب

تاريخ بخارای ابوبكر محمد بن جعفر نرشخی آمده ، در زمان منصور پسر نوح

از شاهان سامانی ، در ميانه سده چهارم هجری ، اين جشن با شكوهی تمام برقرار

 بوده و به نام « جشن سوری » ناميده می شده است . 

چون در روز شماری تازيان ، چهارشنبه و شب آن نحس و نا مبارك به شمارمی رفته

  شب چهارشنبه ی آخر سال را با « جشن سوری » به شادمانی پرداخته و بدين گونه

می كوشيدند تا نحسی و نا خجستگی چنين شب و روزی را بر كنار كنند .

 همچنين جاحظ در كتاب خود با نام المحاسن و الاضداد (ص ۲۷۷ ) به نامباركی

 چهارشنبه نزد عربها اشاره می كند . منوچهری در اين روز مردمان را به شادمانی

 می خواند تا از نا خوبی و بد يمنی آن رها شوند .

( عبدالعظيم رضايي ، ص ۱۱۹ –۱۱۸ ) 

اما بر پايه ی پژوهش های انجام شده ، زمان باستانی « جشن سوری » را می توان در اين

 سه گاه باز جست : شب بيست و ششم از ماه اسفند ، يعنی در نخستين شب از پنجه ی كوچك ،

يا در اولين شب پنجه ی بزرگ يا پنجه ی وه كه پنج روز كبيسه است و نخستين شب و روز

 « جشن همسپهمديم » ( آخرين گاهنبار سالانه ) و ديدگاه سوم ، آخرين شب سال است

 كه ارجمندترين روز « جشن همسپهمديم » و جشن آفرينش انسان است .

 ( هاشم رضی ، ص ۱۴۹ ) .

افزون بر اين و بنا به سنتی كه برای برخی رويدادهای بزرگ و جشن های باستانی ،

 برابر نهادس اسلامي نيز بدست داده شده است ، آتش افروزی و شادمانی شب چهارشنبه ی

آخر سال را برخی به قيام مختار ثقفی كه به خونخواهي حسين  و فرزندانش قيام كرده بود ،

نسبت می دهند : « مختار سردار معروف عرب وقتی از زندان خلاصی يافت

 و به خونخواهی شهيدان كربلا قيام كرد ، برای اين كه موافق و مخالف را از هم

تميز دهدو بر كفار بتازد ، دستور داد كه شيعيان بر بام خانه ی خود آتش روشن كنند

و اين شب مصادف با چهارشنبه آخر سال بود و از آن به بعد مرسوم شد . »

 ( محمود روح الامينی ، ص ۵۰ ) .

واژه « سوری » فارسی به معنی « سرخ » می باشد و چنان كه پيداست ،

به آتش اشاره دارد . البته « سور » در مفهوم « ميهمانی » هم در فارسی به كار

رفته است .

( رضايی ، ص ۱۲۲ ) .

 بر پا داشتن آتش در اين روز نيز نوعی گرم كردن

 جهان و زودودن سرما و پژمردگی و بدی از تن بوده است . در قديم جشن های آتش

كاملا" حالت جادويی داشته و بسيار بدوی بوده است . چگونگی اين جشن ، همسانی و

مانندگی های فراوانی به جشن سده دارد .

 ( مهرداد بهار ، ص ۲۳۳) .

استاد پورداود ، پس از بزرگداشت اين جشن باستانی ، به موضوع ويژه ای اشاره دارد

 و بر اين باور است كه رسم پريدن از روی آتش و خواندن ترانه هايی همچون

 « سرخی تو از من ، زردی من از تو و … »

از افزونه های پسا – اسلامی است و از ديدگاهی ، بی احترامي به جايگاه ارجمند آتش

 به شمار می رود .

 ( ابراهيم پور داود ، ص۷۵ ) .

برخی رسوم « جشن سوری » به شمار ذيل است :

 بوته افروزی ، آب پاشی و آب بازی ، فالگوش نشينی ، قاشق زنی ، كوزه شكنی ،

 فال كوزه ، آش چهارشنبه سوری ، آجيل مشگل گشا ، شال اندازی ، شير سنگی

 ( توپ مرواريد ) و …

 ( علی بلوك باشی ، ص ۶۳ – ۵۷ ، بهرام فره وشی ، ص ۴۹-۴۴ ) .

همچنين در مناطقی همچون شيراز ، كردستان و آذربايجان ، آداب و رسوم ويژه و

 كهن تری وجود دارد . به طور مثال ، سفره حضرت خضر و يا آب پاشی در

سعديه كه ويژه شيراز است و يا سفره های خوراكی رنگينی كه در كردستان و

 آذربايجان آماده ميشود و نيز مراسم آتش افروزی و شادمانی همگانی مردم .

 برخی را عقيده بر اين است كه « جشن سوری » ( چهارشنبه سوری )

با مراسم مربوط به بزرگداشت فروهر درگذشتگان نيز پيوند و بستگی دارد .

( هاشم رضی ، ص ۱۶۴-۱۵۶ )

 البته استاد مهرداد بهار با اين ايده ی فرجامين مخالفت می ورزد .

 ( مهرداد بهار ، ص ۲۳۴ ) 

سرانجام سخن آنكه ، اميد است اين روشنی بخشی ها و آتش افروزيها ، اخگری شود

 بر بيشه ی اندشه های پر طراوت مردمان خردمند ايرانی تا به پشتوانه فرهنگ پر بار

 و ارجمند خويش و به يادمان شاد باش ها و خشنودی های كهنی كه همگی دارای

 بستری دينی ، اخلاقی و فرهنگی بوده ، خردمندانه و در روشنان

پندار و گفتار و  کردار نیک ٬ پای کوبانه و خرسند در راه راستی گام زنند.

منابع :

مهرداد بهار ( ۱۳۷۶ ) ، جستاری چند در فرهنگ ايران ، چاپ سوم ،

 انتشارات فكر روز

بهرام فره وشی ( ۱۳۶۴ ) ، جهان فروری ، چاپ دوم ، انتشارات كاويان ،

هاشم رضی ( ۱۳۵۸ ) ، جشن سده ، چهارشنبه سوری ، چاپ اول ،

سازمان انتشارات فروهر ،

علی بلوك باشی ( ۱۳۸۰ ) ، نوروز ، جشن نوزايی طبيعت ، چاپ اول ،

 دفتر پژوهشهای فرهنگی

عبدالعظيم رضايی ( ۱۳۷۹ ) ، تاريخ نوروز و گاهشماری ايران ، چاپ اول ،

 انتشارات در،

محمود روح الامينی ( ۱۳۷۶ ) ، آيين ها و جشن های كهن در ايران امروز ،

 چاپ اول انتشارات آگه ،

ابراهيم پورداود ( ۱۳۴۳ ) ، آناهيتا ، به كوشش مرتضی گرجی ، چاپ اول ،

 انتشارات اميركبير،
 

         

+ نوشته و نگاشته شده در   هنگام   توسط * * * داریوش - فیروزان * * * | 
 


 
 
 
 
 

 

۞۞۞۞۞۞۞

 

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را         خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را        التفاتی به اسیران بلا نیست تو را

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را          با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را

فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود             جان من این همه بی باک نمی باید بود

همچو گل چند بروی همه خندان باشی            همره غیر به گل گشت گلستان باشی

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی           زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی                یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد                 به جفا سازد و صد جور برای تو کشد

شب به کاشانه ی اغیار نمی باید بود               غیر را شمع شب تار نمی باید بود

همه جا با همه کس یار نمی باید بود                یار اغیار دل آزار نمی باید بود

تشنه ی خون من زار نمی باید بود                  تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود

من اگر کشته شوم باعث بدنامی توست             موجب شهرت بی باکی و خودکامی توست

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد                جز تو کس در نظر خلق مرا خوار نکرد

این ستم ها دگری با من بیمار نکرد                  هیچ کس اینهمه آزار من زار نکرد

گر ز آزردن من هست غرض مردن من             مردم و آزار مکش از پی آزردن من

جان من سنگدلی ٬  دل به تو دادن غلط است       بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است                  روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولاست ٬ ز کوی تو ستادن غلط است         جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشم                   چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشم

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست              عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست            خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدین سانم و تدبیری نیست             چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

شرح درماندگی خود به که تقریر کنم               عاجزم ٬  چاره ی من چیست ٬  چه تدبیر کنم

       نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است                گل این باغ بسی سرو روان بسیار است

     جان من همچو تو  غارتگر  جان بسیار است        ترک زرین کمر موی میان بسیار است

   با لب همچو شکر تنگ دهان٬ بسیار است    نه که غیر از تو جوان نیست ٬ جوان بسیار است

دیگری این همه بیداد به عاشق نکند                قصد آزردن یاران موافق نکند

مدتی شد که در آزارم و میدانی تو                   به کمند تو گرفتارم و میدانی تو

از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو                داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو

خون دل از مژه می بارم و می دانی تو              از برای تو چنین زارم و میدانی تو

از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز                     از تو شرمنده ی یک حرف نبودم هرگز

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت               دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت                نکنم بار دگر یاد قد دلجویت

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت                    سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

بشنو پند و مکن قصد دل آزرده ی خویش          ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم              از سر کوی تو خودکام به ناکام روم

صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم                 از پی ات آیم و با من نشوی رام ٬ روم

دور دور از تو  ٬ من  تیره سرانجام روم           نبود زهره که همراه تو یک گام روم

کس چرا این همه سنگین دل و بد خو باشد         جان من این روشی نیست که نیکو باشد

از چه با من نشوی یار ٬  چه می پرهیزی؟         یار شو با من بیمار چه می پرهیزی؟

چیست مانع ز من زار ٬  چه می پرهیزی؟          بگشای لعل  شکر بار  ٬  چه می پرهیزی؟

حرف زن ای بت خون خوار چه می پرهیزی؟      نه حدیثی کنی اظهار ٬  چه می پرهیزی؟

که تو را گفت به ارباب وفا حرف مزن              چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن

درد من کشته ی شمشیر بلا می داند                سوز من سوخته ی داغ جفا می داند

مسکنم ساکن صحرای فنا می داند                   همه کس حال من بی سر و پا می داند

پاکبازم همه کس طور مرا می داند                    عاشقی همچو منت نیست خدا می داند

 چاره ی من کن و مگذار که بی چاره شوم          سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت            چهره آلوده به خونآب جگر خواهم رفت

تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت              گر نرفتم ز درت شام ٬  سحر خواهم رفت

نه که این بار ٬  چو هر بار دگر خواهم رفت        نیست باز آمدنم  ٬  باز اگر خواهم رفت

از جفای تو من زار چو رفتم ٬  رفتم                 لطف کن لطف که این بار چو رفتم ٬  رفتم

چند در کوی تو با خاک برابر باشم                   چند پامال جفای تو ستمگر باشم

چند پیش تو ٬  به قدر از همه کمتر باشم            از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم

می روم تا به سجود بت دیگر باشم                   باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

خود بگو  کز تو کشم ناز و تغافل تا کی؟             طاقتم نیست از این بیش ٬ تحمل تا کی؟

سبزه ی دامن نسرین تو را بنده شوم                ابتدای خط مشکین تو را بنده شوم

چین بر ابرو زدن و کین تو را بنده شوم             گره ابروی پر چین تو را بنده شوم

حرف ناگفتن و تمکین تو را بنده شوم                طرز محجوبی و آیین تو را بنده شوم

الا ٬ الا  ز که این قاعده اندوخته ای ؟                کیست استاد تو ٬ این ها ز که آموخته ای؟

این همه جور که من از پی هم می بینم               زود خود را به سر کوی عدم می بینم

دیگران راحت و من این همه غم می بینم            همه کس خرّم و من درد و الم می بینم

لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم                  هستم آزرده و بسیار ستم می بینم

خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر               حرف آزرده درشتانه بُوَِِِِد ٬ خرده مگیر

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم               از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم                  همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم

دیگر این قصه ی بی حد و نهایت نکنم             خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم

خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است   

 سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است

۞۞۞۞۞۞۞۞۞

 

 

 

 ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞
 
 
 
animated bar
+ نوشته و نگاشته شده در   هنگام   توسط * * * داریوش - فیروزان * * * | 

 

کاشانه ی من ویران ..... بشکسته پر و عريان

 آشفته سر و مغموم ..... افسرده دل و گريان

 با سوز دو صد فرياد ..... فرياد دو صد حرمان

 درمان ِ شب دردم ..... درد ِ دل بيداران

 عشق و نفسم مرده ..... در بسترِ ِ تب خيزم

 بيدادِ شب ، افسرده ..... اين پيکرِ ِ ناچيزم

 روزم همه سر گشته ..... در شام ِغم انگيزم

 لبخند ، فرو مرده ..... در اشک ِشب آويزم

 تا پا به سرم کوبی ..... با خنده ی مستانه

 بدبخت من ِ شاعر ..... خوشبخت تو ديوانه

 بشنو که چه می گويد ..... اين ناله ِشب گيرم

 ديوانه تو هستی گر ..... من از چه به زنجيرم

 زنجيریِ ِ احساسات ..... زندانی ِ تکفيرم

 مردند به بدبختی ..... مادر ، پدر ِ پيرم

 فرزندِ من ، آواره ..... سرسام ، پرستارش

 صد حسرت ِ ماتم زا ..... بر ديده ی بيمارش

 فقرِ ِ شب بد بختی ..... انداخته از کارش

 بارش غم ِ ناچاری ..... ناچاریِ ِ غم يارش

 تا خانه ی من باشد ..... بازيچه ی بيگانه

 بدبخت منِ ِ شاعر ..... خوشبخت تو ديوانه

 بر گشته مرا دامن ..... از اشک ِ دل آزارم

 نشنيده فلک باری ..... فرياد دل ِ زارم

 جز مرگ نفهميدم ..... از عمرِ ِ فسون کارم

 افسانه ی خوشبختی است ..... اين بخت ِ نگون سارم

 یک لحظه نشد خندان ..... این کلبه ی خاموشم

 سر پوش سیه روزی است ..... این خرقه که می پوشم

 خورشید و مه ِ دولت ..... کردند فراموشم

 تا خانه ی من باشد ..... بازيچه ی بيگانه

 بدبخت منِِ ِ شاعر ..... خوشبخت تو ديوانه

 تابوت دلی مرده است ..... این سینه ی سوزانم

 قبر گلی افسرده است ..... این قلب ِ پریشانم

 سرگشته پی نان است ..... این پیکرِ ِ بی جانم

 پاره کفن ِ جان است ..... این سفره ی بی نانم

 فریاد فرو خفته ..... در قعر دل لالم

 جانم به لب آورده ..... این قسمت بد فالم

 تا خانه ی من باشد ..... بازيچه ی بيگانه

 بدبخت من ِ شاعر ..... خوشبخت تو ديوانه

 سر گشته شد و نومید ..... امید سیه روزم

 فردا همه سر گردان ..... در ماتم ِ امروزم

 ماتمکده ی خندست ..... این آه ِ جگر سوزم

 بیداد ِ ستم بلعید ..... آمال جوانم را

 بر سنگ سیه کوبید ..... دست و سر وجانم را

 از ریشه برون آورد ..... بیچاره زبانم را

 تا خانه ی من باشد ..... بازيچه ی بيگانه

 بدبخت من ِ شاعر ..... خوشبخت تو ديوانه

 اینک منم اینسان تک ..... در قبرِ ِ زمان مرده

 یادم ، ستم ناکس ..... از یاد کسان برده

 از بس که غم آلودم ..... غم در دلم افسرده

 از هر در و هر خانه ..... مطرود و سیه رویم

 تا خانه ی من باشد ..... بازيچه ی بيگانه

 بدبخت من ِ شاعر ..... خوشبخت تو ديوانه

 من شاعر توفان ها ..... شعرم همه توفانی

 قلبم همه خون گشته ..... زین محنت و ویرانی

 حق مرده چنین نا حق .....در ظلمت نادانی

 تا خانه ی من باشد ..... بازيچه ی بيگانه

 بدبخت من ِ شاعر ..... خوشبخت تو ديوانه

 

+ نوشته و نگاشته شده در   هنگام   توسط * * * داریوش - فیروزان * * * | 
 
نمودار نخست
پست الکترونیک
بایگانی تارنگار
تیتراژ تارنگار
Photobucket درباره تارنگار
با درود به : خوانندگان و بینندگان ارجمند این تارنگار بر اساس اندیشه ی برخی انسانهایکه
در این دنیا زیست نموده اند و برخی نیز هم اکنون زیست می نمایند ساخته شده است...
امید است که این تارنگار بهره ای سودمند برای شما بینندگان و خوانندگان گرامی داشته باشد.
ورود و دیدارتان را *خوش آمد گویم*
داریوش فیروزان

پیوندهای روزانه

بایگانی پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
دی 1387
آذر 1387
شهریور 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
دی 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آذر 1383
آبان 1383
مهر 1383
شهریور 1383
مرداد 1383
تیر 1383
خرداد 1383
اردیبهشت 1383
فروردین 1383
پیوندها
سایت شهریار
کدهای جاوا
آشفته بازار
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Photobucket