تبليغاتX
Farvahar(nikouee)
Photobucket *( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*


*( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*

* تاریخ - هنر - شعر - فرهنگ - زندگی نامه - سخن ها - و ...*

 

 

 

 

|

 

 

 

 

 
چرا وقتی که آدم تنها می شه
 
غم و غصّه ش قدِ یک دنیا می شه
 
میره یک گوشه ی پنهون می شینه
 
اونجا رو مثل ِ یه زندون می بینه
 
غم ِ تنهای اسیرت می کنه
 
تا بـخوای بجُـنبی پیــرت می کنه
 
وقتی که تنها می شم اشک تو چشم پر می زنه
 
غم میاد یواش یواش خونه ی دل در می زنه
 
یاده اون شب ها می افتم زیر ِ مهتاب ِ بهار
 
توی جنگل لبِ چشمه می نشستیم من و یار
 
غم ِ تنهای اسیرت می کنه
 
تا بـخوای بجُـنبی پیــرت می کنه
 
میگن این دنیا دیگه مثل ِ قدیما نمیشه
 
دل ِ آدما زشت و دیگه زیبا نمیشه
 
اون بالا باد داره زاغ ِ ابرا رو چوب می زنه
 
اشک این ابــرا زیاد ِ ولی دریا نمیشه
 
غم ِ تنهای اسیرت می کنه
 
تا بـخوای بجُـنبی پیــرت می کنه
 
 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
 
 

|


  ۳ نمونه از نقاشی های نویسنده
 

 

 

 
 
 
|

 
 
 
  

Image Hosted by ImageShack.us

دوستان شرح پريشانی من گوش كنيد

داستان غم پنهانی من گوش كنيد

قصه‌ی بی سر و سامانی من گوش كنيد

گفت وگوی من و حيرانی من گوش كنيد

شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كی؟

سوختم سوختم ٬ اين راز نهفتن تا كی؟

روزگاری من و دل ساكن كويی بوديم

ساكن كوی بت عربده‌جويی بوديم

عقل و دين باخته، ديوانه‌ی رويی بوديم

بسته‌ی سلسله ی سلسله مويی بوديم

كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود

يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود

نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت

سنبل پرشكنش هيچ گرفتار نداشت

اينهمه مشتری و گرمی بازار نداشت

يوسفی بود ولی هيچ خريدار نداشت

اول آن كس كه خريدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنايی او

داد رسوايی من شهرت زيبايی او

بس كه دادم همه جا شرح دلارايی او

شهر پرگشت ز غوغای تماشايی او

اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

كِی سر برگ من بی سر و سامان دارد

چاره اينست و ندارم به از اين رای دگر

  كه دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر

چشم خود فرش كنم زير كف پای دگر

بر كف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از اين رای من اينست و همين خواهد بود

من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود

پيش او يار نو و يار كهن هر دو يكی‌ست

حرمت مدعی و حرمت من هردو يكی‌ست

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو يكی‌ست

نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو يكی‌ست

اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود

زاغ را مرتبه‌ی مرغ خوش الحان نبود

چون چنين است پی كار دگر باشم به

چند روزی پِی دلدار دگر باشم به

عندليب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به

نوگلی كو كه شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن كه بر جانم از او دم به دم آزاری هست

می‌توان يافت كه بر دل ز منش ياری هست

از من و بندگی من اگر اشعاری هست

بفروشد كه به هر گوشه خريداری هست

به وفاداری من نيست در اين شهر كسی

بنده‌ای همچو مرا هست خريدار بسی

مدتی در ره عشق تو دويديم بس است

راه سد باديه‌ی درد بريديم بس است

قدم از راه طلب باز كشيديم بس است

اول و آخر اين مرحله ديديم بس است

بعد از اين ما و سركوی دل‌آرای دگر

با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود

وين محبت به صد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است اين؟ برود، چون نرود؟

چند كس از تو و ياران تو آزرده شود؟

!دوزخ از سردی اين طايفه افسرده شود

ای پسر چند به كام دگرانت بينم؟

سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم؟

مايه عيش مدام دگرانت بينم؟

ساقی مجلس عام دگرانت بينم؟

تو چه دانی كه شدی يارِ چه بی باكی چند؟

!چه هوسها كه ندارند هوسناكی چند

يار اين طايفه ی خانه برانداز مباش

از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش

می‌شوی شهره، به اين فرقه هم‌آواز مباش

غافل از لعب حريفان دغل باز مباش

بِهْ كه مشغول به اين شغل نسازی خود را

اين نه كاری ست مبادا كه ببازی خود را

در كمين تو بسی عيب شماران هستند

سينه پر درد ز تو كينه‌گذاران هستند

داغ بر سينه ز تو سينه‌فكاران هستند

غرض اينست كه در قصد تو ياران هستند

!باش مردانه كه ناگاه قفايی نخوری

واقف كشتی خود باش كه پايی نخوری

گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت

وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

شد دل‌آزرده و آزرده دل از كوی تو رفت

با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت

حاش لله كه وفای تو فراموش كند

    سخن مصلحت‌آميز كسان گوش كند  

 

 
 

 Image Hosted by ImageShack.us
*********** 

 







|

 

خوشبختی  يعنی کمتر رقابت کنی تا مورد رشک و حسد قرار نگيری

چون تو در انتخاب آزادی و باور کن هيچ وقت نياز به تماشاچی نداری. 

خوشبختی  يعنی باور کنی که انسانهای نوآور هميشه برای شکستن حصارها 

بدنام شدند،پس زندگی کن و منتظر تائيد و تحسين ديگران نباش. 

خوشبختی  يعنی چيزی را به ديگران ببخشی که آرزوی دريافتش را داری.

برای شروع، مهرت را ببخش تا غرق در نور شوی. 

خوشبختی  يعنی باور کنی اگر به احساستت اعتماد کنی ،

 زخمها التيام خواهند یافت ...

 

 

|

 

شبی از شبها ، مردی خواب عجيبی ديد. او ديد كه در عالم رويا

 

پا به پای خداوند روی ماسه های ساحل دريا قدم می زند   و

 

 در همان حال ، در آسمان بالای سرش ، خاطرات زندگيش

 

 به صورت فيلمی در حال نمايش است.

 

او كه محوتماشای زندگيش بود ، نا گهان متوجه شد كه گاهی

 

 فقط جای پای يك نفر روی شنها ديده می شود و آن هم

 

 وقت هايی است كه او دوران پر درد و رنج زندگيش

 

 را طی می كرده است. بنابر اين با ناراحتی به خدا كه در

 

 كنارش راه می رفت رو كرد و گفت: پروردگارا......

 

تو فرموده بودی  كه اگر كسی به تو روی آورد و تو را

 

دوست بدارد ، در تمام مسير زندگی كنارش خواهی بود

 

 و او را محافظت خواهی كرد. پس چرا مرا در لحظاتی

 

 كه به تو سخت نياز داشتم ، تنها گذاشتي؟؟!!!

 

خداوند لبخندی زد و گفت: آفریده ی عزيزم ، من دوستت دارم

 

و هرگز تو را  تنها نگذاشتم . زمانهايی كه در رنج و سختی

 

 بودی ، من تو را روی دستانم بلند كردم تا به سلامت از موانع  

 

     عبور كنی.!!!

 

 

 

 

|

 

                                                                   

 

|

 

 

|


 

 

طبيعت معبدی است که از ستون های زنده اش

گهگاه سخنانی مبهم می تراود؛

انسان در آن معبد از خلال جنگل نمادها می گذرد

که او را با نگاه های آشنا می نگرند.

 همچون طنين های طولانی که از دور

در یگانگی پيچيده و ژرف

به گستردگی شب و روشنايی در هم می پيچند،

عطرها،رنگ ها و آواها بازگوی همند.

 عطرهايی هست لطيف همچون تن کودکان،

ملايم مانند((اوبوا))،سبز مانند چمنزارها،

و عطرهای ديگر، اغواگر ، تند و قاهر،

با انبساط چيزهای بی پايان

مانند عنبر و مشک و عسل بند و کندر

که نغمه ی جذبه ی گوش ورون و حواس را سر می دهند.

 
|


:

Photobucket
Shiro Khorshid