تبليغاتX
Farvahar(nikouee)
Photobucket *( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*


*( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*

* تاریخ - هنر - شعر - فرهنگ - زندگی نامه - سخن ها - و ...*

 

     

  
Doost_e_Gharib@yahoo.comDoost_e_Gharib@yahoo.com
 
Doost_e_Gharib@yahoo.com
 
 

    نامه به حدی زیباست که هرچی بخونید از خوندن اون سیر نمی شوید

          و پی به شخصیت والای چارلی چاپلین میبرید ................

   چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج

    موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب۷ یا ۸ بچه شد

   ولی فقط یکی از این بچه ها که ژرالدین نام دارد استعدادبازیگری را

   از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول

   فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده

             و در محافل هنری روی او حساب می کنند .

   چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ،

   چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین

  نامه های دنیا قراردارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به اندیشه

                                   وادار می نماید.

   ژرالدين دخترم:


      اينجا شب است ، يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان

     بی سلاح خفته اند. نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت

    توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق

        کوچک نيمه روشن ،به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم .

    من از توليسدورم ، خيلی دور... اما چشمانم کور باد ، اگر يک لحظه

    تصوير تو را از چشمان من دور کنند . تصوير تو آنجا روی ميز هست .

                  تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست.

    اما تو کجايی ؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه

  "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت

    شبانگاهی ، آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی ،

    برق ستارگان چشمانت را می بينم. شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور

    و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است .

   شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين

   آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت

   هشياری داد، در گوشه ای بنشين ، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت

     گوش فرا دار . من پدر تو هستم، ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . 

   وقتی بچه بودی ، شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم .

   قصه زيبای خفته در جنگل ،قصه اژدهای بيدار در صحرا، خواب که به

         چشمان پيرم می آمد ، طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .

      من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين ، رويا.......

   رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه ،

  فرشته ای می ديدم به روی آسمان، که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران

      را که می گفتند: " دختره را می بينی ؟ اين دختر همان دلقک پيره .

               اسمش يادته ؟ چارلی " . آره من چارلی هستم .

                          من دلقک پيری بيش نيستم .

   امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ،

  و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ، و بیشترازآن ،

   صدای کف زدنهای تماشاگران ، گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو ٬

    آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ، و زندگی مردمان را تماشا کن.

   زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ، که با شکم گرسنه

     میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم

    ژرالدین ، و در آن شبها ، در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ،

            که تو با لالایی قصه های من ، به خواب میرفتی ،

          و من باز بیدار می ماندم در چهره ی تومی نگریستم ،

                          ضربان قلبت را می شمردم ،

                               و از خود می پرسیدم:

              چارلی آیا این بچه گربه ، هرگز تو را خواهد شناخت ؟

   تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهای دور، بس قصه ها با تو گفتم ،

   اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی شنيدنی است‌:

  داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند

         و می رقصيد و صدقه جمع می کرد . اين داستان من است .

     من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام .

    و از اينها بيشتر ، من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور

      در دلش موج می زند ، اما  سکه صدقه رهگذرخود خواهی آن را

                             می خشکاند ، احساس کرده ام.

    با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد .

            داستان من به کار تو نمی آيد ، از تو حرف بزنيم .

                      به دنبال تو نام من است : چاپلين .

  با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه

                           آنان خنديدند ، خود گريستم .


  ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ، تنها رقص و موسيقی نيست .

          نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ،

  آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ، اما حال آن راننده

  تاکسی را که ترا به منزل می رساند ، بپرس ، حال زنش را هم بپرس....

  و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ، چک بکش و

                     پنهانی توی جيب شوهرش بگذار .

             به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ،

         فقط اين نوع خرجهای تو  را ، بی چون و چرا قبول کند .

          اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب  بفرستی .

                                      
   گاه به گاه ، با اتوبوس ، با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن،

   و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنان هستم ."

                          تو یکی از آنها هستی -

   دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ،

                    اغلب دو پای او را نیز می شکند .

     و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را برتر از تماشاگران

   رقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی

      خود را به حومه ی پاریس برسان . من آنجا را خوب می شناسم ،

     از قرنها پیش آنجا ، گهواره ی بهاری کولیان بوده است . در آنجا ،

                  رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید .

              زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو .

   آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .

   نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن .

                          آیا بهتر از تو نمی رقصند؟

 اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .

همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که در

خانواده چارلی ،

 هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای

کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .

من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در

 فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .

هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر .

اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو :

" دومین سکه مال من نیست .

 این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."

جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ، اگر بخواهی ،

همه جا خواهی يافت .

اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ، برای آن است که ازنیروی

 فریب وافسون این بچه های شیطان خوب آگاهم، من زمانی دراز در

 سیرک زیسته ام، و همیشه و هر لحظه، بخاطر بند بازانی که از روی

ریسمانی بس نازک راه می روند، نگران بوده ام،

 اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم :

 مردمان بر روی زمین استوار، بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان

 نا استوار ، سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین

الماس این جهان تو را فریب دهد .

آن شب، این الماس ، ریسمان نا استوار تو خواهد بود ،

 و سقوط تو حتمی است .

شاید روزی ، چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند، آن روز تو بند بازی

ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ، همیشه سقوط می کنند .


دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است

 و خوشبختانه ، این الماس بر گردن همه می درخشد .......


.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ،

به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از

 من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است .

 کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .


به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند .

به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و

 باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست

که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .


برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که

حرفهای خنده دار می زنم .

اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد

 که روح عریانش را دوست می داری.

بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد .

 مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....

 

 

|

 

                
 
            هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد از پی اش برويد هر چند راهش
 
               سخت و ناهموار باشد. هنگامی که با بالهايش شما را در بر ميگيرد
 
          تسليمش شويد گر چه ممکن است تيغ نهفته در ميان پرهايش مجروحتان کند.

              
   وقتی با شما سخن ميگويد باورش کنيد گرچه ممکن است 
 
      صدايش روياهاتان را پراکنده سازد همان گونه که باد شمال باغ را بی بر ميکند .
 
            زيرا عشق همانگونه که تاج بر سرتان ميگذارد  به صليبتان ميکشد.

              همان گونه که شما را می پروراند شاخ و برگتان را هرس ميکند.
 
    همان گونه که از قامتتان بالا ميرود و نازکترين شاخه هاتان را که درآفتاب می لرزند
 
   نوازش ميکند  به زمين فرو ميرود وريشه هاتان را که به خاک چسبيده اند می لرزاند.

               
  عشق شما را همچون بافه های گندم برای خود دسته ميکند.
 
                                   ميکوبدتان تا برهنه تان کند.

           سپس غربالتان می کند تا از کاه جداتان کند. آسيابتان می کند تا سپيد شويد.

            ورزتان ميدهد تا نرم شويد آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد
 
             تا برای ضيافت مقدس خداوند نانی مقدس شويد.
 
                            
                        
 
|

 

 

به یکدیگر عشق بورزید، اما از عشق بند مسازید:

 

بگذارید عشق دریایی مواج باشد در میان سواحل روح شما...

 

با هم بخوانید و برقصید و شادمان باشید، اما بگذارید هر یک از شما تنها باشد،

 

همچون سیم های عود که تنها هستند، گرچه با یک نغمه به ارتعاش درمی آیند.

 

دل های خود را به یکدیگر بدهید، اما نه برای نگه داشتن.

 

زیرا تنها دست زندگی شایسته است دل های شما را نگه دارد.

 

در کنار یکدیگر بایستید، اما نه بسیار نزدیک به یکدیگر:

 

زیرا ستون های معبد جدای از هم می ایستند،

 

و درخت بلوط و درخت سرو در سایه هم نمی بالند.

 

 

 

 

|

 

          

 
 

جوانی ، داستانی بود

پريشان داستان بی سرانجامی

غم  آگين قصه تلخی كه از يادش هراسانم

به غفلت رفت از دستم، وزين غفلت پشيمانم

جوانی چون كبوتر بود و من بودم يك طفل كبوتر باز

سرودی داشت آن مرغك

كه از بانگ سرودش مست بودم، شادمان بودم

به شوق نغمه مستانه او نغمه خوان بودم

نوائی  داشت

حالی داشت

گه و بی گاه با طفل دلم قال و مقالی داشت

 

جوانی چون كبوتر بود و من بودم طفل كبوتر باز

كه او را هر زمان با شوق ، آب و دانه می دادم

پر و جان لطيفش  را به لبها شانه می كردم

و او را روی چشم و سينه خود لانه می دادم

!ولی افسوس

!هزار افسوس

يك روز آن كبوتر از كفم پر زد

زپيشم همچنان تير شهابی تند بالا رفت

بسوی آسمانها رفت

فغان كردم

نگاهم را چنان صياد، دنبالش روان كردم

ولی او كم كمك چون نقطه شد از ديده پنهان شد

به خود گفتم! كه آن مرغك به سوی لانه می آيد

اميد رفته روزی عاقبت در خانه می آيد

!ولی افسوس

!هزار افسوس

به عمري  در رهش آويختم فانوس چشمم را

نيامد در برم مرغ سپيد من

نشد گرم از سرودش خانه عشق و اميد من

كنون دور از كبوتر، خانه خالی، آسمان خاليست

.بسوی آسمان چون بنگرم تا كهكشان خاليست

 

من آن طفل ديروزين

كه اينك در غم هم نغمه ای با چشم تر مانده

درون آشيان زان هم نوای گرم خو يك مشت پرمانده

پر او چيست؟ دانی؟  هاله موی سپيد من

فضای آشيان خاليست

چه هست آن آشيان؟

ويران دلم، ويرانه ی عشق و اميد من

 

كنون من مانده ام تنها

.....................

به صحرای غريبی، بی كس و هم صحبت كوهم

صدا سر می دهم در كوه!

كجائيد ای جوانی، شادمانی، كامرانی ها:

جواب  آمد به صد اندوه!

كجائيد ای جوانی، شادمانی، كامرانی ها

 
 
HydroForum ® GroupHydroForum ® GroupHydroForum ® Group
 

          

                                                    

 
|

 

 

|

 
 
ای یوسف خوشنام ما           خوش می روی بر بام ما
 
ای در شکسته جام ما         ای بر دریده دام ما
 
ای نور ما، ای سور ما          ای دولت منصور ما
 
جوشی بنه در شور ما          تا می شود انگور ما
 
ای دلبر و مقصود ما          ای قبله و معبود ما
 
آتش زدی در عود ما          نظاره کن در دود ما
 
در گل بمانده پای دل          جان می دهم چه جای دل
 
وز آتش سودای دل          ای وای و دل، ای وای و دل
 
ای وای و دل، ای وای و دل
 
 
 
|


:

Photobucket
Shiro Khorshid