*( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*
* تاریخ - هنر - شعر - فرهنگ - زندگی نامه - سخن ها - و ...*
گیرم که آب رفته به جوی آید با آبروی رفته٬ چه باید کرد؟ سیمآب صبحگاهی از قله ی بلندترین کوه ها فرو می ریخت " برخیز و خواب را... " برخیز و باز روشنی آفتاب را... وقتی كه بامدادان مهر سپهر٬ جلوه گری را ٬ آغاز می كند ٬ وقتی كه مهر٬ پلك گرانبار خواب را ٬ با ناز و با كرشمه ز هم باز می كند آنگه ستاره سحری٬ - در سپيده دم - خاموش می شود امّا.. من آن ستاره ام ٬ که بی طلوع گرم تو در زندگانیم٬
خاموش گشته ام . می سوزم از شراره اين عشق سركشم . چون سوخت پيكرم ٬ چون شعله های سركش جانم فرونشست ٬ آنگاه باز از دل خاكستر ٬ بار دگر تولد من ٬ آغاز می شود . و من دوباره زندگيم را ٬ آغاز می كنم . پر باز می كنم . پرواز می كنم . چون كوه ٬ كوه خاموش دمسردم ؟ بی درد سنگ ساكت بی دردم ؟ - من... قله ام ٬ بلندترين قله ی غرور . اينك درون سينه ی من التهابهاست . هرگز گمان مبر ٬ شد خاطرات تلخ فراموشم هرچند استوار سنگ ساكت و سردم - ليك آتشفشان مرده خاموشم . چون دشت٬ آب٬ نور چون عطر پونه بودم ٬ در ژرفنای شب . آمد نسيم و رايحه ام را برد تا ساحل سپيده ی صبح ستاره سوز. تا آستان روز . چون راز سر به مهر نهان دارم وان شور بخش واژه نامت را من دره عميق غمم٬ در من پرواز ده طنين كلامت را من پرواز كرده ام . از بامهای دنيا در دامهای دنيا .... گر تو را بخت یارا نه چندان به کام است همان گونه که با من هستی،با تو خواهم بود ... هوگو دریا به مرداب نمی ریزد و اگر ریخت دریا نیست،مرداب است ...ابراهیمی محبت،کلید تمامی مشکلات و گشاینده تمام درهای بسته است ... رنو مرد بزرگ از آنچه نمی داند سخن نمی گوید ... کنفوسیوس چرا در جستجوی محبت هستید،خود خالق و باعث محبت باشید ... بهزاد در دنیا،لذتی که با لذت مطالعه برابری می کند نیست ... تولستوی تنها وظیفه انسان عشق ورزیدن است ...کامو در هر شرایطی که هستید،با تمام توان و با استفاده از تمام امکانات خود کار کنید ... روزولت سعادتمند واقعی کسی را می گویند که از یک عشق پاک بی بهره نباشد ... تولستوی فضیلت انسان در نگه داشتن حدوسط میان افراط و تفریط است ...ارسطو نبوغ را می توان به عبارت دیگر،پشتکار و بردباری و شکیبایی گفت ... بوفن دشمنان خود را با دوست کردن آنها از میان بردارید ... اپیکتوس وظیفه حال را نباید به آینده واگذار کرد،هر چند در آینده بهتر و بزرگتر باشد ... ارنست تاویل یک اراده قوی،بر همه چیز غالب می شود،حتی بر زمان ... بناپارت مال از بهر آسایش عمر است نه عمر از بهر اندوختن مال ... سعدی شیرازی اخلاق سرمایه است،اخلاق بهترین و عالیترین دارایی ماست ... ساموئل اسمایلز کار،بهترین درمان دردهایمان است ... ولتر
بلاش اول بلاش اول ( اشك ۲۲ ) پسر وونن Vonones ( اشك۲۱ ) بود كه در سال ۵۱ ميلادی( ۱۷۹۳ دينی زرتشتی ) به پادشاهی رسيد و تا سال ۷۷ ميلادی (۱۸۱۵دنيی زرتشتی ) حكومت كرد. در زمان بلاش اول بود كه نخستين كارها برای رسمی شدن دين زرتشتی در ايران انجام شد. بدين ترتيب كه در پشت سكه های او تقش آتشگاه با يك روحانی ديده می شود و برای نخستين بار كه اين سكه ها با الفبای پهلوی اشكانی ضرب شدند. در زمان همين پادشاه بود كه متن اوستا تدوين گرديد. پادشاه پارت برای درهم شكستن مقاومت شهر سلوكيه ( واقع در تركيه امروزی ) تصميم گرفت كه شهر بلاش آباد ( ولاش آباد) Vologasia را بنا كند و اين شهر بعدها مركز جديدی برای تجارت گرديد. تيرداد اشكانی پادشاه ارمنستان پس از جنگ های طولانی بين ايران و روم بر سر ارمنستان ، در زمان بلاش اول توافقی به عمل آمد كه برادر بلاش يعنی تيرداد ، پادشاه ارمنستان شود ولی تاج خود را از دست امپراتور روم بگيرد. روم پس از شكست نظامی ، برای حفظ آبرو اين مصالحه را پذيرفت. بنابراين در سال ۶۶ ميلادی پادشاه جديد ارمنستان به همراه خانواده خود و ۳۰۰۰ سوار از اشراف و نجيب زادگان به ايتاليا رفت. او در طی جشن های عمومی از طرف نرون Neron تاج گذاری شد. از اين پس بود كه سلسله اشكانی در ارمنستان Armenia حكومت كرد و صلح بين ايران و روم حدود نيم قرن دوام يافت. چون منطقه ارمنستان نقش بسيار مهمی در جنگ های بين ايران و روم داشت. تاريخچه دژ گارنیGarni دژ ( قلعه ) گارنی به احتمال زياد مقر اصلی حكومت تيرداد در ارمنستان بوده است. اين دژ بر روی يك سطح مثلثی شكل قرار گرفته است و بوسيله دو دره تنگ عميق در دو طرف محافظت می شود. قسمت شمالی قلعه بوسيله ديواری كه از قطعات بزرگ سنگ بازالت ساخته شده است ، احاطه می شود. در داخل قلعه خرابه هايی از معبد ميترائيسم ، كاخ سلطنتی و يك كليسا باقی مانده است. يك كتيبه يونانی در داخل ديوار قلعه نشان می دهد كه اين قلعه بدست Trdat۱ تيرداد اول در سال ۷۷ ميلادی (۱۸۱۵دينی زرنشتيان ) ساخته شده است. به نظر می رسد كه طرح اصلی معبد از روی معبدهای يونانی – رومی ساخته شده باشد. تزئينات و مجسمه های يونانی هم در معبد ديده می شوند. در سال ۱۶۷۹ ميلادی ( ۳۳۱۷ زرتشتی ) معبد بر اثر زلزله وحشتناكی ويران شد. خرابی ها برای اولين بار بين سالهای ۱۹۱۱ تا ۱۹۰۹ميلادی بازسازی شد . در سال ۱۹۳۰ ميلادی ( ۳۶۶۸ دينی زرتشتی ) توجه خاصی به بازسازی آنجا شد . معبد گارنی برای نزديك به ۳۰۰ سال خراب بود تا اینكه بين سالهای ۱۹۷۴ تا ۱۹۶۸ ميلادی بازسازی شد و حالا جذب توريست می كند ، ولی كليسا بازسازی نشد. در آن منطقه تعداد زيادی چهارچوب در و پنجره ، كتيبه يا گچ بری بالای ديوار پيدا شد كه آنها بدون شك مربوط به بناهای تاريخی متفاوتی هستند. مردم ارمنستان به اشباه فكر می كنند كه معبد گارنی مربوط به زرتشتی ها است ولی به دلايل زير اين نظريه درست نيست : ۱- هيچ اثری از آتش ، خاكستر و دود زدگی (سياهی) ديوارها كه نشانگر روشن شدن آتش در داخل معبد باشد پيدا نشده است. ۲- فرم ساختمانی مربوط به معبدهای يونانی - رومی است و در داخل معبد جايگاه قرار گرفتن مجسمه (بت) وجود دارد حمام گارنی يك نمونه از معماری های شهرنشينی دوران قديم است. آنجا شامل پنج قسمت است: سالن ورودی ، اتاق رخت كن ، دو حمام و يك بخش گرم خانه يا كوره است. ارزش آنجا به خصوص به خاطر سنگ فرش موزائيك های سالن ورودی است كه تاثير گرفته از نقش های اسطوره ای يونان است. اطراف ناحيه گارنی يك مجموعه عالی از بناهای يادبود است كه شامل كليسا و جنگل خسرو است. آنها بعد از معبد گارنی ساخته شدند. جنگل خسرو در قرن چهارم ميلادی (سال ۳۳۸ تا ۳۳۲ ) بوسيله پادشاه خسرو به منظور ايجاد يك جای مناسب برای شكار ، تفريح و مانور نظامی ساخته شد. اين بود شرح مختصری درباره پادشاهی تيرداد و مكان های تاريخی گارنی . منابع: كتاب كليات تاريخ و تمدن پيش از اسلام نوشته : دكتر عزيز الاه بيات كتاب ايران از آغاز تا اسلام نوشته : رومن گيرشمن ترجمه : دكتر محمد معين الا ای آهوی وحـشی کـجايی همه می پرسند چيست در زمزمه مبهم آب چيست در همهمه دلكش برگ چيست در بازی آن ابر سپيد روی اين آبی آرام بلند كه ترا می برد اينگونه به ژرفای خيال چيست در خلوت خاموش كبوترها چيست در كوشش بی حاصل موج چيست در خنده جام كه تو چندين ساعت مات و مبهوت به آن می نگری نه به ابر نه به آب نه به برگ نه به اين آبی آرام بلند نه به اين خلوت خاموش كبوترها نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام من به اين جمله نمی انديشم من مناجات درختان را هنگام سحر رقص عطر گل يخ را با باد نفس پاك شقايق را در سينه كوه صحبت چلچله ها را با صبح بغض پاينده هستی را در گندم زار گردش رنگ و طراوت را در گونه گل همه را می شنوم می بينم من به اين جمله نمی انديشم به تو می انديشم ای سراپا همه خوبی تك و تنها به تو می انديشم همه وقت همه جا من به هر حال كه باشم به تو می انديشم تو بدان اين را تنها تو بدان تو بيا تو بمان با من تنها تو بمان جای مهتاب به تاريكی شبها تو بتاب من فدای تو به جای همه گلها تو بخند اينك اين من كه به پای تو درافتاده ام باز ريسمانی كن از آن موی دراز تو بگير تو ببند تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان در دل ساغر هستی تو بجوش من همين يك نفس از جرعه جانم باقی است آخرين جرعه اين جام تهی را تو بنوش آخرين جرعه اين جام تهی را تو بنوش


- من مرغ آتشم -
پنداشتی ٬

ور تو را گوشه ی تیرگی ها مقام است
اشک و آهت نبخشد پناهی که دنیای ما را
عشق می باید این روزگاران خدا را
هرچه خواهی تو از لطف اوآرزو کن
چاره ی خویش را از دلت جستجو کن
دامن افسردگی ها رها کن که باری
بر نگیرد زدوش تو اندوه آری
چون کبوتر بزن پر بزن پر که گوئی
از نشستن تو یارا مرادی نجویی
پر بکش سوی روشنی ها که شاید
از پس تیرگی ها آفتابی در آید
گر تو را بخت یارا نه چندان به کام است
ور تو را گوشه ی تیرگی ها مقام است
اشک و آهت نبخشد پناهی که دنیای ما را
عشق می باید این روزگاران خدا را![]()
![]()
![]()

برادر بلاش (ولاش) اول پادشاه اشكانی بود و طی حوادثی كه شرح آنها در زير می آيد
به پادشاهی ارمنستان رسيد . در زمان او در منطقه گارنی Garni در كشور ارمنستان
بناهای زيادی ساخته شد ، چون تيرداد با خواهرش خسرو دخت برای شكار و تفريح به
آن منطقه می رفتند. قسمتی از اين بناها هم اكنون در محدوده قلعه گارنی قرار گرفته است
كه جزء ميراث فرهنگی كشور ارمنستان به شمار می روند.





![]()
مرا با توسـت چـندين آشـنايی
دو تنها و دو سرگردان دو بيکـس
دد و دامت کمين از پيش و از پـس
بيا تا حال يکديگر بدانيم
مراد هـم بـجوييم ار توانيم
که می بينم که اين دشت مشوش
چراگاهی ندارد خرم و خوش
کـه خواهد شد بگوييد ای رفيقان
رفيق بی کـسان يار غريبان
مـگر خـضر مـبارک پی درآيد
ز يمـن همتـش کاری گـشايد
مـگر وقـت وفا پروردن آمد
کـه فالـم لا تذرنی فردا آمد
چنينـم هـسـت ياد از پير دانا
فراموشـم نـشد , هرگز هـمانا
کـه روزی رهروی درسرزمينی
بـه لطفش گفت رندی رهنشينی
کـه ای سالک چه درانبانه داری
بيا دامی بـنـه گردانـه داری
جوابـش داد گـفـتا دام دارم
ولی سيمرغ می بايد شـکارم
بگفـتا چون به دست آری نشانش
کـه از ما بی نشان است آشيانش
چو آن سرو روان شد کاروانی
چو شاخ سرو می کـن ديدهبانی
مده جام می و پای گل از دسـت
ولی غافل مباش از دهر سرمست
لـب سر چشمهاي و طرف جويي
نـم اشکی و با خود گفت و گويی
نياز مـن چـه وزن آرد بدين ساز
که خورشيد غنی شد کيسه پرداز
بـه ياد رفـتـگان و دوسـتداران
موافـق گرد با ابر بـهاران
چـنان بيرحـم زد تيغ جدايی
کـه گويی خود نبودهست آشنايی
چو نالان آمدت آب روان پيش
مدد بخـشـش از آب ديده خويش
نـکرد آن هـمدم ديرين مدارا
مسلـمانان ٬ مسـلـمانان ٬ خدا را
مـگر خـضر مـبارک پی تواند
کـه اين تنـها بدان تنـها رساند
تو گوهر بين و از خر مـهره بـگذر
ز طرزی کان نگردد شـهره بـگذر
چو مـن ماهی کلک آرم به تـحرير
تو از نون والقلم می پرس تفـسير
روان را با خرد درهم سرشـتـم
وز آن تخمي که حاصل بود کشتـم
فرح بخشی در اين ترکيب پيداست
کـه نغز شعر و مغز جان اجزاست
بيا وز نـکـهـت اين طيب اميد
مـشام جان مـعـطر ساز جاويد
که اين نافه ز چين جيب حور است
نـه آن آهو که از مردم نفور است
رفيقان قدر يکديگر بدانيد
چو معلوم است شرح از بر مخوانيد
مـقالات نصيحـت گو همين است
که سنگانداز هجران در کمين است



![]()
| : |







