تبليغاتX
Farvahar(nikouee)
Photobucket *( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*


*( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*

* تاریخ - هنر - شعر - فرهنگ - زندگی نامه - سخن ها - و ...*

 

 

در سپيده دم تاريخ ،هنگامی كه بشر نخستين گام ها را برای تشكيل هسته های اوليه تمدن

بر می داشت و قصد داشت زندگی خود را از كوچ های دائمی به شهرنشينی ابتدايی

تبديل كند ، متوجه اصلی ترين و نخستين نياز خود يعنی آب شد. در نتيجه منطقه

 ميان رودان خواستگاه چند تمدن پر آوازه شد. سومر ، آشور و بابل سه تمدن باستانی

 اين منطقه هسنتد

كه با تاسيس سلسله هخامنشيان بدست كوروش بزرگ ، آخرين دولت آنها يعنی بابل

 هم سقوط كرد پس از آن تاريخ تا ورود اسلام به ايران ، ميان رودان نه تنها بخشی

 از پادشاهی ايران شد بلكه در دوران ساسانی به پايتخت ايران بدل گشت.

 پس از ورود اسلام به اين منطقه ، بغداد تا ميانه ی قرن هفتم هجری قمری

 (مقارن با حمله مغول) پايخت عباسيان شد. ميراث بزرگی كه از اين پيشنه ی كهن

 برجای مانده است نه تنها ارزش فرهنگی بسزايی دارد ، بلكه سرمايه اقتصادی

 ارزشمندی محسوب می شود كه ما به شرح مختصر بعضی از آنها می پردازيم.
 

شهرهای سومری

بقايای شهرهای سومری كهن ترين آثار تمدنی در عراق هستند. از آنجايی كه بين النهرين

دشتی وسيع و مسطح است. باستان شناسان در گمانه زنی های خود در اين جلگه ها ،

هر تپه يا برآمدگی را به اميد رسيدن به شهری باستانی حفاری كرده اند.

 شهرهای اور ، ارك ، لاگاش ، نيب پور ، كيش و اريدو مهمترين شهرهای سومر

باستان هستند كه در خلال سالهای۴۵۰۰(پ. م ) تا ۲۳۰۰(پ. م ) در اوج شكوفايی به

سر می برند.

 ادوارد سی يرا آشور شناس آمريكايی ـ كه سالهای در بين النهرين به كوشش پرداخته

 است.می گويد هر تپه ای در اين منطقه بقايای يك شهر يا آبادی است. بر اين اساس

 باستان شناسان موفق شده اند بيشتر شهرهای سومری ، آشوری و بابلی را از زير

 خاك بيرون آوردند.

زيگورات شهر اور

در پايان هزاره چهارم پيش از ميلاد بناهای سنگی و خشتی بزرگی در نقاط مختلف

ميان رودان بنا شدند. اين بنا ها در كانون توجه و اهميت ساختار شهر قرار می گرفتند.

 از ميان شهرهای سومری ، اور بيشتر از بقيه يادگارهايش را حفظ كرده است.

زيگورات شهر اور از معدود پرستشگاه هايی است كه همچنان رو به

 آسمان (نيايش گونه) ايستاده است. ساخت زيگورات ابتكار سومری ها است.

آنان برای خدايان خود پرستشگاهای مرتفعی می ساختند كه شبيه

هرم و دارای طبقات متعدد بود. كاهنان در اين معابد به قربانی و نيايش می پرداختند.

 چرا كه جايگاه خدايان بين النهرينی عموما در كوهستان های شرقی بود و شايد ساختار

 اين بناها ياد آور جايگاه اين خدايان بوده است. آخرين طبقه معبد مكانی بود كه مجسمه

رب النوع يا الهه در آن قرار می گرفت و هيچ كس جز بالاترين مقام روحانی شهر

 حق ورود به آنجا را نداشت.

 از اين معبد تنها چند نمونه در جهان باقی مانده است كه شامل زيگورات اور ، چغازنبيل

 در شوش (ايران) و زيگورات های اريدو ، اورك و نيب پور هستند. اين زيگورات را

اور-نامو پادشاه شهر اور (۲۱۱۳ تا ۲۰۹۶ ) برای نانا خدای ماه و محافظ شهر ساخت.

اين بنای عظيم كه ۵۰۰۰ سال از عمر آن می گذرد ، در سه طبقه ساخته شده است.

اور- نامو۱۷ سال بر آنجا حكومت كرد.

 با توجه به بقايای اين بنای بزرگ ، ارتفاع واقعی آنرا ۶۰ متر تخمين زده اند.

همچنين اين معبد سومری ها بعدا در عصر نبونيد

 ( آخرين پادشاه بابلی سال ۵۵۶ تا ۵۳۹ پ . م ) مرمت شده است.


بنای فعلی زيگورات بيش از ۱۱ متر ارتفاع دارد. پايه های اين بنا نيز در حال حاضر

 در ۳۴۰كيلومتری شمال بغداد ، در استان قادسيه و در غرب رود فرات

(۱۵ كيلو متری جنوب شهر ناصريه ) واقع شده است.

 رونق اين زيگورات ها تا سال ۵۰۰ (پ . م ) كه عصر ايرانی

 بين النهرين آغاز شد ، ادامه يافت.
 

 

زيگورات شهر اور۱

 

زيگورات شهر اور ۲

 

 



آ
گارگوف (عقرقوف)


از جمله آثاری كه در نيمه دوم قرن بيستم در عراق كشف شد ، بقاياي شهر و زيگورات

آگارگوف است. اين شهر سومری كه تقريبا بيشتر قسمت های آن ويران شده است ،

 دارای زيگوراتی كهن است. اين زيگورات ۵۷ متر ارتفاع دارد كه بخش های فوقانی آن

ويران شده و خود زيگورات از زير تپه ای خاك بيرون آمد است و بيش از ۳۵۰۰ سال از

عمر آن می گذرد. اين شهر در حال حاضر در ۳۰ كيلومتری شمال غربی بغداد قرار دارد.
 

 

گارگوف۱

 

گارگوف ۲

 


اكد
اكد يا آگاه شهری است كه پادشاهان اكدی از آن سر بر آوردند و بر سومری ها پيروز گشتند.

 از اين شهر كه در گذشته های بسيار دور آباد بوده ، آثار اندكی باقی است.

 بقايای ويران شده زيگورات الهه اكد مهمتربن اثر آن است . اين شهر در ۲۷۱ كبلومتری

 جنوب بغداد واقع شده است.

 

آشور

 

 

شهر آشور در ۱۰۰ كيلومتری جنوب موصل و در سمت راست دجله

 قرار دارد. اين شهر از سال ۱۹۰۰ تا ۱۵۰۰ (پ. م ) پايتخت پادشاهان

 آشور بود. پس از اين تاريخ پايتخت آشور به كالا ( نمرود ) و سپس

 به نينوا منتقل شد. در اين شهر آثار معابد آشوريان ، برج های شهر

 و قلعه ای معروف به شرقاط باقی مانده است.

 

 

 

 

كالا (نمرود)

 
 كالا يا نمرود (نيمرود) دومين پايتخت آشوريان است كه در

 ۴۰۰ كيلومتری شمال بغداد ، در سمت چپ رودخانه دجله

 و ۳۵ كيلومتری جنوب شرقی موصل قرار گرفته است.

 خرابه های اين شهر باستانی كه در اواسط قرن نوزدهم

كشف و مورد حفاری قرار گرفت ، در ميان مردم عراق به

خرائب نمرود مشهور است.

 حصاری قديمی ، دور تا دور مساحت ۲۰۰ هكتاری شهر را فرا گرفته است و آثار دژ

 مركزی ، كاخ های آشوری و دو زيگورات شهر در داخل حصار باقی مانده است.

در جنوب غربی كالا معبد نينورتا خدای نگهبان شهر قرار دارد و كنار آن معبد نابو

 رب النوع هنر و نقاشی مشاهده مي شود. تعدادی از كاخ های اين شهر از خاك بيرون آمده

است كه مهمترين آنها كاخ آشور بانی پال است. حجاری های سنگی اين كاخ از ظرافت

و زيبايی خاصی برخوردار است. شيرهای بالدار با پنج پا ، به عنوان نگهبان كاخ در

 مدخل های ورودی به چشم می خورند. بعدها اين نقوش با اندكی تغيير در صفه تخت جمشيد

حك گرديد و زينت بخش كاخ های هخامنشی شد. اين شهر از رونق و ثروت فراوانی

 برخوردار بود. از همين رو در حفاری هايی كه در اين شهر صورت گرفته است ، اشيای

 زيبا و ارزشمندی كشف شده است كه بخشی از آن در موزه های پاريس و شيكاگو نگهداری

 می شود.
 

 

نينوا

آخرين پايتخت آشوريان در بين النهرين است كه

خرابه هايش در ساحل رود دجله و مقابل شهر موصل

واقع شده است.

 اين شهر در۱۰۸۰ (پ .م ) پايتخت شد. از اين رو آثار

 كاخ ها ، پرستشگاه ها و مجسمه های اساطيری در

آن كشف شده است. امروزه برج و بارو و ديوارهای آن

به گونه ای قرار گرفته كه جاده ورودی به شهر موصل

 از ميان آن می گذرد.

 

 

بابل

شهر بابل در ۸۸ كيلومتری جنوب بغداد و شمال

 دجله قرار گرفته است. اين شهر قدمتی

۴۰۰۰ساله دارد و از دوران حمورابی ( قدرتمندترين پادشاه بابل )

 پايتخت بابل شد. وی در ۴۳ سال سلتنطت خود

(۲۰۲۵ تا ۲۰۶۷ پ. م ) اين شهر را به اوج قدرت رساند.

 مجموعه قوانين حمورابی كه توسط عيلامی ها از اين

شهر غارت رفته بود ، در قرن حاضر در خرابه های شوش

 كشف گرديد. نام اين شهر در تورات نيز آمده است. در زمان

 آشوری ها اين شهر توسط سناخريب پادشاه آشوری ويران

 شد ولی بعدها نبوكدنصر دوم

  پادشاه كلدانی سال ۶۰۵ تا ۶۵۲ (پ. م ) آنرا آباد

 كرد. باغهای معلق بابل كه از عجايب هفت گانه

 هستند در اين دوران ايجاد شدند. همچنين وی

 دروازه ايشتر را برای ورودی شهر احداث كرد كه

 از شگفتی های دنيای باستان به شمار می رود.

 اين دروازه درخلال سالهای ۱۸۹۹ تا ۱۹۱۴ ميلادی بازسازی شد.

 دروازه ايشتر با آجر لعابدار زينت شده است. بر ديواره های آن نقش

 ۶۰ شير افسانه ای با آجر لعابدار نقش بسته است. اين بنای

 ۳۰۰ ساله دارای ۱۵ متر ارتفاع و ۱۰ متر عرض است.

همچنين در اين شهر تعدادی شير سنگی هم به چشم

می خورد كه احتمالا نگهبانان ورودی شهر بوده اند.

 

برج بابل

در متون قديمی آمده است كه نمرود

 يكی از پادشاهان دوره كهن ميان

 رودان را ، غرور فرمانروايی چنان

 فرا گرفت كه تحمل هيچ قدرت

 ديگری را نداشت. او دستور داد

 برج بلندی بسازند. آنقدر بلند كه به

 درهای آسمان نزديك شود. پس از

 اتمام برج بر فراز آن ايستاد و تيری

 را به سوی خداوند پرتاب كرد.

 ناگهان طوفانی عظيم برخاست و

 بخش هايی از برج خراب شد و از

 آن پس بود كه انسان ها به زبان

 های مختلف صحبت كردند تا پيش

 از آن همه مردم به يك زبان سخن

 می گفتند وزبان يكديگر را

می فهميدند ، اما پس از آن بود كه

 جدايی حاصل شد.

 امروزه بسياری بر سر كاربرد اين

 برج اختلاف نظر دارند. گروهی از

 باستان شناسان می گويند كه

اين برج يكی از زيگورات هايی است

 كه پادشاهان بين الهنرينی

 می ساختند و نمونه های ديگری از

 آن نيز وجود دارد.

 

 
منابع:
۱- مقاله سايت همشري مورخه  ۱۵/۱۱/۸۱ نوشته: صادق حيدری نيا
۲- مقاله روزنامه جام جم مورخه ۱۸/۸/۸۲
۳- كتاب الواح بابلی نوشته: ادوارد سی يرا ترجمه: علی اصغر حكمت
۴- كتاب جهان فروری نوشته: دكتر بهرام فره وشی 
 

 

 

|

 


 

 

 

 مراقب اندیشه ات باش چون اندیشه ات ٬ گفتارت رامی سازد

 مراقب گفتارت باش چون گفتارت ٬کردارت را می سازد
 
مراقب کردارت باش چون کردارت ٬ عادتهایت را می سازد
 
مراقب عادت هایت باش چون عادت هایت شخصیتت را می سازد
 
مراقب شخصیتت باش چون شخصیتت سرنوشتت را می سازد
 

 

|

 

 

گفتی از عشقم حذر كن      چه بد كردم نكردم

يادمو از سر بدر كن       چه بد كردم نكردم

روز اول گفته بودی      ولی از تو نشنيدم

توی آيينه ديروز      كاشكی فردارو ميديدم

با تو عشق آمد و گم شد      هر چه بود زير و زبر شد

لحظه هام خالی و خسته       زندگی بيهوده تر شد

گفتی از عشقم حذر كن         چه بد كردم نكردم

فكر آزار و خطر كن        چه بد كردم نكردم

عشق اولين تو بودی       با تو من عشقو شناختم

ای تو عشق آخرينم           رفتی و درد و شناختم

با تو من عشقو شناختم          با تو من زندگی ساختم

از كسی گلايه ای نيست         اگه باختم به تو باختم

گفتی از عشقم حذر كن      چه بد كردم نكردم

عشقمو از سر بدر كن      چه بد كردم نكردم

هر كسی پس از تو آمد       خلوت منو به هم زد

تو رو باز به يادم آورد       اگه از عاطفه دم زد

هر كسی پس از تو آمد      خلوت منو به هم زد

سرنوشت من نبوده         سر نوشتی كه رقم زد

روز اول گفته بودی         ولي از تو نشنيدم

توی آيينه ديروز          كاشكی فردارو ميديدم

با تو عشق آمد و گم شد    هر چه بود زير و زبر شد

لحظه هام خالی و خسته         زندگی بيهوده تر شد

گفتی از عشقم حذر كن         چه بد كردم نكردم

فكر آزار و خطر كن          چه بد كردم نكردم

گفتی از عشقم حذر كن       چه بد كردم نكردم

 عشقمو از سر بدر كن      چه بد كردم نکردم

 

|

   

 

 

 
....::::....::::....::::....::::....::::....::::....::::....::::....::::....
 
 

 

تصور کن



 

 

تصور کن هيچ بهشتی در کار نيست
آسان است اگر تلاش کنی
و هيچ جهنمی در زير پايمان نيست
بر بالای سرمان تنها آسمان است
تصور کن همه انسان‌ها
برای امروز زندگی می‌کنند …

تصور کن هيچ کشوری نيست [مرزها از بين رفته‌اند]
تصورش سخت نيست
هيچ بهانه‌ای برای کشتن يا مردن در راهش نيست
چنان که مذهبی وجود ندارد
تصور کن همه انسان‌ها در صلح زندگی می‌کنند

شايد بگويی من رؤيا می‌بينم
اما من تنها نيستم
من اميددار روزی هستم که تو به ما بپيوندی
و جهان يکی شود

تصور کن مالکيتی وجود ندارد
تعجب می‌کنم اگر بتوانی
نيازی به حرص يا گرسنگی نيست؛
برادری بشر.
تصور کن همه مردم
زمين را با يکديگر قسمت می‌کنند …

شايد بگويی من رؤيا می‌بينم
اما من تنها نيستم
من اميددار روزی هستم که تو به ما بپيوندی
و جهان يکی شود

پنجشنبه هشتم دسامبر، بيست و پنجمين سالگرد کشته شدن جان لنون، خواننده، آهنگساز بريتانيايی و از پايه گذاران گروه موسيقی بيتل ها است که توسط مارک چپمن يك بيمار روانی در نيويورک در ۴۰ سالگی به قتل رسيد.

جان وينستون لنون ۹ اکتبر ۱۹۴۰ در ليورپول انگاستان به دنيا آمد و در پانزده سالگی گروه موسيقی راک اند رول 'معدنچيان' را پايه گذاشت که دو سال بعد پل مک کارتنی و سال پس از آن جورج هريسون نيز به او پيوستند.

'معدنچيان' پس از چندی به 'بيتل های (سوسکهای)' نقره ای تبديل شد که مدتی بعد به 'بيتل ها' تغيير نام داد. استيوارت ساتکليف (وسط) عضو ديگر اين گروه بود که در سال ۱۹۶۱ گروه را ترک گفت.

در سال ۱۹۶۲ 'بيتل ها' شکل اصلی خود را پيدا کرد. جان لنون، پل مک کارتنی، رينگو استار و جورج هريسون اعضای اين گروه بزودی تبديل به ستاره های موسيقی راک و پاپ بريتانيا تبديل شدند.

شهرت بيتل ها با حضورشان در يک شوی تلويزيونی آمريکايی به سال ۱۹۶۴ از مرزهای بريتانيا فراتر رفت و نام بيتل ها به عنوان يکی از مشهورترين گروه های موسيقی جهان بر سر زبان ها افتاد.

در سال ۱۹۶۲ جان لنون با سينتيا پاول، هم مدرسه ای اش ازدواج کرد. حاصل اين ازدواج که شش سال بعد به جدايی انجاميد، پسری به نام جوليان است.

پس از گذشت چندی اعضای بيتل ها علاوه بر همکاری در گروه، به صورت انفرادی نيز موسيقی اجرا می کردند.

لنون در سال ۱۹۶۸ آلبومی با عنوان 'دو باکره' با همکاری يوکو اونو، معشوقه اش منتشر کرد. فعاليت راديکال سياسی و ضد جنگ آنها، شهرت مضاعفی را برای اين زوج در پی داشت. ترانه معروف 'تصور کن' محصول همين سالهاست.

بالا گرفتن تنش ميان لنون (چپ) و مک کارتنی دو عضو اصلی بيتل ها که بيشتر آهنگهای اين گروه ساخته آنهاست، منجر به پاشيدن گروه از هم در سال ۱۹۷۰ شد.

لنون در سال ۱۹۸۰ کمی پيش از مرگش آلبوم 'فانتزی مضاعف' را پس از پنج سال دوری از دنيای موسيقی منتشر کرد که در سراسر دنيا در صدر پرفروشترين آلبوم ها جای گرفت.

============================================

  • هستيار: جان لنون

  • برگرفته و برگزيده از تارنمای بدون مرز

  • تارنمای BBC

  • تارنمای به اين آدرس

============================================

 

 

....::::....::::....::::....::::....::::....::::....::::....::::....::::....

 

|

 

 

در كوره راه گمشده ی سنگلاخ عمر

مردی نفس زنان تن خود می كشد به راه

خورشيد و ماه، روز و شب از چهره ی زمان

همچون دو ديده، خيره به اين مرد بی پناه

 

***

 

ای بس به سنگ آمده آن پای پر ز داغ

ای بس به سرفتاده در آغوش سنگ ها

چاه گذشته، بسته بر او راه بازگشت

خو كرده با سكوت سياه درنگ ها

 

***

 

حيران نشسته در دل شب های بی سحر!

گريان دويده در پی فردای بی اميد

كام از عطش گداخته آبش ز سر گذشت

عمرش به سر نيامده جانش به لب رسيد

 

***

 

سوسوزنان، ستاره ی كوری ز بام عشق

در آسمان بخت سياهش دميد و مرد

وين خسته را به ظلمت آن راه ناشناس

تنها به دست تيرگی جاودان سپرد

 

***

 

اين رهگذر منم، كه با همه عمر با اميد

رفتم به بام دهر برآيم، به صد غرور

اما چه سود زين همه كوشش كه دست مرگ

خوش می كشد مرا به سراشيب تنگ گور

 

***

 

ای رهنورد خسته، چه نالی ز سرنوشت؟

ديگر تو را به منزل راحت رسانده است

دروازه طلايی آن را نگاه كن!

تا شهر مرگ، راه درازی نمانده است

  

 *****

 

 

|

 

                                   

   

   سهراب سپهری

در ۱۵ مهر ماه ۱۳۰۷ در كاشان چشم به جهان گشود

تحصيلات ابتدايی و متوسطه را در همين شهر به پايان رساند و

 وارد دانشكده هنرهاي زيبا تهران شد

و در سال۱۳۳۲در رشته نقاشی با احراز رتبه نخست و دريافت نشان درجه

 علمی ليسانس گرفت


در سال ۱۳۳۶ از راه زمينی به پاريس و لندن سفر كرد در سال  ۱۳۳۷ در نخستین بی ينال تهران

و كمی بعد در بی ينال ونيز و در سال ۱۳۳۹ در بی ينال دوم تهران شركت جست و جايزه نخست

هنرهای زيبا را دريافت داشت


در دی ماه سال ۱۳۵۸ برای درمان بيماری سرطان خون به انگلستان رفت و در اسفند ماه

همين سال به ايران بازگشت و در تاريخ ۱ ارديبهشت  ۱۳۵۹ در

بيمارستان پارس تهران چشم از جهان فرو بست


وی را در روستای مشهد اردهال كاشان به خاك سپردند
 


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

 

                                نشانی

خانه دوست كجاست ؟ در فلق بود كه پرسيد سوار

آسمان مكثی كرد

رهگذر شاخه نوری كه به لب داشت به تاريكی شنها بخشيد

 و به انگشت نشان داد سپيداری و گفت:

نرسيده به درخت ٬

كوچه باغی است كه از خواب خدا سبز تر است -

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر به در می آرد

پس به سمت گل تنهايی می پيچی 

 دو قدم مانده به گل

پای فواره جاويد اساطير زمين مي مانی

و تو را ترسی شفاف فرا ميگيرد

در صميميت سيال فضا خش خشی مي شنوی

كودكی مي بينی

رفته از كاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی ؟؟


خانه دوست كجاست؟؟؟!

 

|

 

ياد داری كه ز من خنده كنان پرسيدی

چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز؟

چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گويد

اشگ شوقی كه فرو خفته به چشمان نياز

چه ره آورد سفر دارم ای مايه عمر؟

سينه ای سوخته در حسرت يك عشق محال

نگهی گمشده در پرده رؤيائی دور

پيكری ملتهب از خواهش سوزان وصال

چه ره آورد سفر دارم ... ای مايه عمر؟

ديدگانش همه از شوق درون پر آشوب

لب گرمی كه بر آن خفته به امید و نياز

بوسه ای داغتر از بوسه خورشيد جنوب

ای بسا در پی آن هديه كه زيبنده تست

در دل كوچه و بازار شدم سرگردان

عاقبت رفتم و گفتم كه ترا هديه كنم

پيكری را كه در آن شعله كشد شوق نهان

چو در آئينه نگه كردم، ديدم افسوس

جلوه روی مرا هجر تو كاهش بخشيد

دست بر دامن خورشيد زدم تا بر من

عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشيد

حاليا ... اين منم اين آتش جانسوز منم

ای امید دل ديوانه اندوه نواز

بازوان را بگشا تا كه عيانت سازم

چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز

 

 

|

 

 

بنام ایزد پاک

 

حکایت

یکی از بندگان عمر لیث گریخته بود. کسان در عقبش برفتند و باز آوردند.

 وزیر را با وی غرضی بود. به کشتنش اشارت کرد تا دیگر بندگان چنین

حرکت روا ندارند. بنده پیش عمر و سر زمین نهاد و گفت ـ

 

هــــرچه رود بر سرم چون تـــو نپسندی رواسـت

بنـــده چــــه دعوی کند حکــــم خـــــداونـد راست

 

اما بموجب آن که پرورده ی نعمت این خاندانم نخواهم که در قیامت به خون من

 گرفتار آیی. اگر بی گمان این بنده را بخواهی کشت به تاویلی شرعی بکش تا

در قیامت ماخـــــــوز نبـاشی. گفت: تاویل چگونه است؟ گفت: اجازت فرمای تا

 وزیر را بکشم آنگه فرمای تا مرا به قصاص بکشند تا بحق کشته باشی.

ملک بخندید. وزیر را گفت: چه مصلحت می بینـــــی؟

گفت: ای پادشاه از بهر خدای به صدقه گور پدرت این شوخ دیده را رها کن

تا مرا در بلائی نیفگند. گناه از من است که قول حکما معتبر نداشتم که گفتند ـ

 

چــــو کـــردی با کلوخ انداز پیکــار

سر خود را به دست خــود شکستی

چـــو تیر انداختی در روی دشمـــن

حــذر کن کانـــدر آماجش نشسـتــی

 

حکایت

درویشی مجرد به گوشه صحرائی نشسته بود. یکی از پادشاهان بر او بگذشت.

درویش از آنجا که فراغ ملک قناعت است سر بر نیاورد و التفاتی نکرد.

سلطان از آن جا که سطوت سلطنت است بهم بر آمد و گفت:

این طایفه خرقه پوشان امثال حیوانند و اهلیت و آدمیت ندارند.

 وزیر نزدیکش آمد و گفت: ای درویش پادشاه وقت بر تو بگذشت چرا سر بر نیاوردی

و شرایط ادب بتقدیم نرساندی؟

 گفت: مللک را بگوی که توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد.

 دیگران بدان که ملوک از بهر پاس رعیتند نه رعیت از بهر طاعت ملوک ـ

 

پادشه پاسبـــان درویــــش است

گرچه نعمت به فر دولت اوست

گوسفنـــد از برای چوبان نیست

بلکه چوپان برای خدمت اوست

 

حکایت

 

یکی از وزرا پیش ذوالنون مصری آمد و همت خواست که روز و شب به

 خدمت سلطان مشغولم و به خیرش امیدوار و از عقوبتش ترسان.

ذوانون بگریست و گفت: اگر من خدای را چنان پرستیدمی که تو سلطان را

 از جمله ی صدیقان بودمی ـ

 

گــر نبــود امید راحت و رنــج

پای درویش بر فلک بـــــــودی

ور وزیــر از خدا بترسیـــــدی

همچنان که از ملک ملک بودی

 

حکایت

 

یکی از پسران هارون الرشید پیش پدر آمد خشمناک که فلان سرهنگ زاده مرا

دشنام مادر داد. هارون جلسای حضرت را گفت: جزای چنین کس چه باشد؟

یکی اشارت به کشتنش کرد و دیگری به زبان بریدن و دیگری به مصادره کردن و نفی.

هارون پسر را گفت: ای پسرکرم آنست که عفو کنی و اگر به ضرورت انتقام خواهی تو

 نیزش دشنام مادر ده نه چندان که انتقام از حد بگذرد که آنگه ظلم از طرف تو باشد

و دعوی از قبل خصم ـ

 

نه مـــرد است آن به نــــزدیک خردمنـــد

کــه با پیل دمان پیکـــــــــار جــــــویـــــد

بل مـــــــرد آنکس است از روی تحقیـــق

که چـــــون خشم آیـــــدش باطــــل نگوید

 

حکایت

دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به سعی بازو نان خوردی .

 باری توانگر گفت درویش را: چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی؟

گفت: تو چرا کار نکنی تا از مذلت خدمت رهایی یابی؟

 گفته اند: نان خود خوردن و نشست به از کمر زرین بخدمت بستن ـ

 

به دست آهـــــن تفتـــه کـــردن خمیر

به از دست بــــر سینه پیش امیـــــــر

 

حکایت

 

یکی مژده آورد پیش انوشروان عادل که: خدای تعالــــی فلان دشمنت برداشت.

گفت؟ هیچ شنیـــــدی که مــرا فرو گذاشت ؟

 

اگــر بمـــرد عدو جـــای شادمــانی نیست

کـــه زندگانی ما نیــــز جــاویـدانی نیسـت

 

حکایت

 

یکی از بزرگان پارسائی را گفت: چه گوئی در حق فلان عابد که دیگران در حق او

به طعنه سخنها گفته اند؟ گفت: بر ظاهرش عیب نمی بینم و در باطنش غیب نمیدانم ـ

 

هــــر کـــــه را جامه پارسا بینــــی

پارســـا دان و نیـــک مــــردانگــار

ورنـــدانی که در نهـــــادش چیست

محتسب را درون خــــانه چــه کار

 

حکایت

 

زاهـــدی مهمان پادشاهی بود. چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود

و چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او بود تا ظن صلح در حق او

زیارت کنند

 

تـــرسم نـــرسی به کعبه ای اعـــرابــی

کاین ره که تو میروی به ترکستان است

 

چون به مقام خویش باز آمد سفره خواست تا تناولی کند.

 پســـری داشت صاحب فـــــراست گفت:

 ای پدر ! باری به دعوت سلطان طعام نخوردی ؟

 گف: در نظر ایشان چیزی نخوردم که به کار آید.

گفت : نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که به کار آید ـ

 


|

 

پارسیان مردمانی آریایی هستند که هم به دلایل نژادی و هم به مناسبت های اجتماعی - اقتصادی با مادها

در دیرین ترین زمان خود از یک ریشه و منشا هستند. مادها و پارس ها در برابر قدرت های بزرگ هزاره

 دوم قبل از میلاد مانند دولت آشور از سرنوشت همسانی برخوردار بوده اند.

 تیگلات پیلسر اول (Tiglat Pilesser I) پادشاه عهد قدیم آشور که در ۱۵۰۰ پیش از میلاد

می زیسته در فهرست پیروزی های خود از ۴۲ ملت نام می برد که مطیع و باجگذار او بوده اند

که پارسها و مادها نیز جزو آنها بوده اند. همین امپراطور آشور پیشروی های نظامی خود تا

جنوب دریاچه اورمیه را در فتح نامه خود متذکر می شود.


پارسها در واقع با مادها در آغاز، افزون بر خویشاوندی نژادی تا حدودی و فرهنگی

در کنار هم از نظر جغرافیایی در دامنه کوه زاگرس زندگی می کردند و از نظر سیاسی نیز

 از سرنوشت مشابهی برخوردار بودند. چنین استنباط می شود که در آغاز هزاره اول

پیش از میلاد تفاوتی میان نظام اجتماعی مادها و پارسها نبوده است.


بطوریکه رویهم رفته در بسیاری از چیزها مادها و پارسها به یکدیگر شباهت داشته اند و

تفاوت چشمگیری میان آنها نبوده، چنانکه مورخان یونانی انقراض دولت ماد و

 گسترش یافتن قلمرو پارس را امری داخلی می دانستند و جنگ های ایران و یونان را

 جنگهای مدیک (Medik) یا مادی تلقی می کردند و واژه ماد را به جای پارس تا یک قرن

پس از انقراض مادها باز بکار می بردند.

… اکثر شاهان آشور در عهد قدیم و عهد میانه آشور از سلطه خود بر ماد و پارس سخن گفته اند.

 سلمانسر سوم (Salmanssar III) امپراطور عهد میانه آشور در یاد نامه یا فتح نامه خود که

 در سال ۸۷۳ پیش از میلاد دستور نوشتن آنرا داده است از ماد و پارس در۲۷ سرزمینی که باجگذار

 او بوده اند نام می برد.

او سرزمین ماد را آمادای (Amaday) و سرزمین پارس را پارسوماش (Parsumas) می نامد.

از اظهارات این پادشاه آشور چنین بر می آید که در آن مقطع زمانی مادها و پارسها در کنار هم زندگی می کردند.

… به استناد روایات هردوت (Herodotus) مورخ یونانی، پارسی ها به شش طایفه شهری و ده نشین

و چهار طایفه چادر نشین تقسیم شده اند و از میان آنها خانواده هخامنشی از نجیب ترین طایفه پارسی یعنی

طایفه پاسارگادی است …

هخامنشیان به یکی از قبایل متعدد آریایی تعلق دارند که در مهاجرت بزرگ اقوام آریایی به طرف فلات -

یا بهتر بگوییم نجد ایران - روی آورده اند و برخی از آنان در ایران متمرکز شدند و تعدادی دیگر به

 سوی مناطق دیگر رهسپار گردیدند.

((از کتاب تاریخ ایران باستان نوشته دکتر اردشیر خدادادیان))

 

|

 
 
يك نفر مياد كه من منتظر ديدنشم
 
يك نفر مياد كه من تشنه ی بوييدنش ام
 
خالی سفرمون و پر از شقايق می كنه
 
واسه موجای سياه دستها رو قايق می كنه
 
مث يك معجزه اسمش تو كتاب ها امده
 
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده
 
هميشه غايب من زخم ها رو مرحم ميذاره
 
هميشه غايب من گريه هام و دوست نداره
 
نكنه يه وقت نياد  صداش به دادم نرسه
 
آينه ها سياه بشه ٬ كوربشه چشم ستاره
 
مث يك معجزه اسمش تو كتابها اومده
 
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده
 
زخم اين حنجره ی خسته  هميشه غايبه
 
كليد صندوق در بسته  هميشه غايبه
 
نعره ی اسب سپيد قصه ی مادر بزرگ
 
  بهترين شعر های سر بسته  هميشه غايبه
 
مث يك معجزه اسمش تو كتابها اومده
 
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده
 
شايد اين هميشه غايب تو باشی
 
تو اگه اومدنی نيستي بگو
 
اگه مارو خواستنی نيستی بگو!!!
 
 
 
 
|

 
 
 
پنهان نگاهم می کند چشمی و صد ناز
 
پنهان نگاهش می کنم می خوانمش باز
 
خورشید خندان لبش با می هم آغوش
 
مهتاب تابان رخش با گل هم آواز
 
می خواهدم، پیداست از طرز نگاهش
 
دزدیده دیدن های او می گویدم راز
 
می خواهدم ، وز شوق این احساس جانبخش
 
ذرات من پیوسته در رقصند و پرواز
 
می خواهمت، ای باغ لبریز از ترانه
 
می خوانمت در اشک و آواز شبانه
 
می بینمت در تارو پود سینه، در دل
 
چون هرم آتش می کشی در من زبانه
 
می آرمت از لا به لای جان به دفتر
 
تا در سرود من بمانی جاودانه
 
می جویمت در آسمان در برگ در آب
 
می پرسمت از قله های بی نشانه
 
با یاد تو ، سرگشته در کوهم همیشه
 
آمیزه ای از شوق و اندوهم همیشه
 
می خواهمت ، ای با تو شیرین زندگانی
 
ای دستهایت ساقه های مهربانی
 
ای هستی ام را کرده چشمان تو تاراج
 
بخشیده بار دیگرم شور جوانی
 
ای برده چشمانت مرا از ظلمت خاک
 
تا روشنی های بلند آسمانی
 
پیش تو خاموشم اگر، برمن نگیری
 
چشم تو می داند زبان بی زبانی
 
می خواهمت ای خوشتر از صبح بهاران
 
ای چشمهایت عشق را، آیینه داران
 
ای کاش می گفتی چه می خواهد دل تو
 
از این دل آواره در اندوه زاران
 
عشق تو، خوش می پرورد در جان پر درد
 
شعری که ماند جاودان در روزگاران
 
ساقی ، به فریادم برس ، غم پرپرم کرد
 
چشمان او ، چشمان او ، خاکسترم کرد
 
دیگر گل خورشید ، از سرخی به زردی است
 
غم ، در نگاه آسمان لاجوردی است
 
با یاد چشمش مانده ام تنهای تنها
 
تنها خدا داند که تنهایی چه دردی است.
 
 
 
 
|

 

از بودا پرسيدند : تو و شاگردانت چه می کنيد؟

 

و او پاسخ داد : می نشينيم ، راه می رويم و غذا می خوريم .


پرسشگر گفت : اما آقا ! هر کسی می نشيند ، راه می رود و

 

 غذا می خورد ..!


بودا در پاسخ گفت : وقتی ما می نشينيم ، می دانيم که نشسته ايم ،

 

وقتی راه می رويم ، می دانيم که راه می رويم و

 

وقتی غذا می خوريم ، می دانيم که غذا می خوريم .


تنها همان زمان که می دانيم آرامش و سعادت در اينجا

 

و در لحظه حال وجود دارد ، می توان آرام گرفت .

 

 

|

 


 
 
 
 
 
شبی که آوای نی تو شنیدم       چو آهوی تشنه پی تو دویدم
 
دوان دوان تا لب چشمه رسیدم       نشانهای از نی و نغمه ندیدم
 
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی       از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی
 
من همه شب پی تو گشته ام       از مه و مهر نشان گرفته ام
 
بوی تو را ز گل شنیده ام       دامن گل از آن گرفته ام
 
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی       از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی
 
دل من سرگشته توست       نفسم آغشته توست
 
به باغ رویا ها چو گلت بویم       در آب و آیینه چو مهت جویم
 
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی
 
در این شب یلدا ز پی ات پویم       به خواب و بیداری سخنت گویم
 
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی
 
مه و ستاره درد من می دانند       که همچو من پی تو سرگردانند
 
شبی کنار چشمه پیدا شو       میان اشک من چو گل واشو
 
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی
 
 
 
 
|

 

 
 

 
|


:

Photobucket
Shiro Khorshid