*( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*
* تاریخ - هنر - شعر - فرهنگ - زندگی نامه - سخن ها - و ...*
گوهر خود را هویدا کن تمام این است و بس خویش را در خویشتن پیدا کن٬ تمام این است و بس چند میگویی سخن از درد و عیب دیگران خویش را ابتدا مداوا کن ٬ تمام این است و بس چون به دست خوشتن بستی تو پای خویشتن هم به دست خویش باز کن ٬ تمام این است و بس پند من بشنو ٬ بجز با نفس شوم بد سرشت با همه عالم مدارا کن ٬ تمام این است و بس تولدی دیگر همه ی هستی من آیه ی تاریکیست که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاه شگفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد من در این آیه ترا آه کشیدم، آه من در این آیه ترا به درخت و آب وآتش پیوند زدم یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر می گردد رخوتناک دو هم آغوشی که کلاه از سر بر می دارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید " صبح بخیر" که نگاه، در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد و در این حسی است که من آنرا با ادراک ماه و با در یافت ظلمت خواهم آمیخت دل من که به اندازه ی یک عشقست به زوال زیبای گل هل در گلدان به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای وبه آواز قناری ها که به اندازه ی یک پنجره می خوانند فروغ فرخزاد لبخند رازی ست عشق رازی ست اشک آن شب ٬ لبخند عشقم بود. قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی... من درد مشترکم مرا فریاد کن درخت با جنگل سخن می گوید علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن می گویم نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده من ریشه هایِ تو را دریافته ام با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام و دست هایت با دستان من آشناست در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگانی ، و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را زیرا که مردگان این سال عاشق ترینِ زندگان بودند. دستت را به من بده دست های تو با من آشناست ای دیریافته با تو سخن می گویم بسان ابر که با طوفان بسان علف که با صحرا بسان باران که با دریا بسان پرنده که با بهار بسان درخت که با جنگل سخن می گوید زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام زیرا که صدای من با صدای تو آشناست آری فقط با صدای تو آشناست پس بخوان بنام عشق... هخامنشيان ، معبدی به معنی يونانی كلمه نداشته اند. اما جايگاههايی در هوای آزاد ونقاط مرتفع به نام آتشكده و عبادتگاه داشته اند كه ورود به آن برای همه آزاد نبوده است. ما هنوز هيچيك از اين نقاط مرتفع هخامنشيان را نمی شناسيم. اما آثاری از چند آتشكده سراغ داريم. قديمترين آن كه احتمالاً مقدم بر سلطنت اولين پادشاه پارس بود،همان است كه در نقش رستم ، نزديك تخت جمشيد بوده است. … اكنون از آتشكده مزبور ، جز دو آتشگاه مجاور هم ديده نمی شود وقدری بالاتر در بالای كوه ، هفت آتشگاه ديگر هست كه چهارتای آن دو به دو قرار گرفته و سه تای ديگر تك هستند كه احتمال نمی رود به قدمت اوليها بوده باشند. اما به طوريكه كريستين سن مي گويد : آتش جاودان بايد جايی داشته باشد كه از گزند زمان در امان و محفوظ بماند. و بديهی است كه در آن جا و يا در نزديكی آن آتشكده ای بوده كه دو آتشگاه نامبرده از منضمات آن بوده و آتش لازم برای انجام مراسم عمومی را از آنجا می آورده اند. دومين آتشكده هخامنشی بر حسب تاريخ كه اخيراً شناخته شده، آن است كه در پازارگاد ، پايتخت كوروش بزرگ بوده و از آن جز دو صفه سنگی كه در نزديكی بستر رودخانه واقع شده چيزی باقی نيست و اين پايه های آتشگاه ، متعلق به آتشكده ای است كه در فاصله صدمتری آن ساخته شده و اكنون اگر چه از خود آن اثری باقی نيست، دسته كم صفه ای كه ساختمان روی آن قرار داشته ديده می شود. در ساعات معينی ، آتش توسط مغان به آتشگاهها آورده می شده زيرا مراسم مربوط می بايستی در هوای آزاد انجام شود. و بعد از اتمام كار دوباره آن را به آتشكده بر می گردانده اند. مجموع ساختمان آتشكده و آتشگاههای مربوط با ديواری كه اثر آن باقی است، محصور بوده است. اگر سوال شود كه چرا آتشگاهها آنقدر از آتشكده دور بوده اند ، بايد دانست كه محل آتشكده بايد در مرتفع ترين و پاك ترين نقطه و جای آتشگاه در نزديكی رودخانه باشد . بعلاوه ممكن است انتخاب محل آتشگاه در مجاورت آب كه آتشكده بستگی ویژه ای به آن دارد از لحاظ آسان به دست آوردن آن باشد ، نه الزام دینی. با وجود اين بطوری كه « استرابن » می گويد: «ايرانی ها با شكوه ترين قربانيهای خود رانسبت به آب و آتش به جا می آورند.» اگر فرض اخير يعنی ترجيح استقرار ساختمانهای مربوط به آتشكده در مجاورت آب مورد قبول واقع شود، چنين توجيه مي شود كه قربانيها در آن واحد، هم برای آب و هم برای آتش بوده اند و علت وجود آتشگاههای دو گانه هم كه آنقدر مورد بحث قرار گرفته همين بوده است. بقايای سومين آتشكده در جلگه شوش در چند كيلومتری شهر توسط « ديولافوا » كشف شده است. آن بنای زيبايی است كه تركيبش به وضوح محل اصلی آتش را نشان میدهد كه دو ديوار آن را از هر گونه پليدی يا بی حرمتی حفظ می كرده است. جلوخان سرپوشيده ستون دار آن كه درجلوی بنا واقع شده با دو محراب محل موعظه و عبادت آتشكده بود و موبدان در بالای پلكان می ايستاده و حضار در حياط جمع می شده اند. ديولافوا اين ساختمان را به اردشير دوم (۳۵۸ ـ ۴۲۴ ق .م) نسبت می دهد . نقش برجسته داريوش بزرگ باستان شناسان ايرانی بر این باورند موفق به کشف شهری باستانی متعلق به دوره هخامنشيان شده اند که از آن در يکی از لوحه های تخت جمشيد نام برده شده است. در لوحه ای در تخت جمشيد از شهری بزرگی به نام تموکان ياد شده، که باستان شناسان معتقدند که در کاوشهای خود در استان بوشهر موفق به کشف اين شهر شده اند پژوهشگران از روی لوحه های يافت شده متعلق به تخت جمشيد بر اين باورند که داريوش بزرگ در محلی زندگی می کرده که در نزديکی اش نخلستان وجود داشته و به همين دليل بر روی مهر رسمی او تصوير دو نخل نقش بسته بوده است اما همچنين اين پژوهشگران می دانند که در اطراف تخت جمشيد هيچ ٬ نخلستانی وجود نداشته است به همين دليل سرزمين اصلی هخامنشيان را جايی می دانند که در لوحه های تخت جمشيد از آن با نام تموکان نام برده شده و . سالها به دنبال کشف اين شهر بوده اند. اکنون باستان شناسانی که به دنبال کشف شهر تموکان بودند گمان می کنند که بقايايی از اين شهر باستانی را پيدا کرده اند. بخش هايی از اين شهر در سال ۱۹۷۷ میلادی کشف شده اما با انقلاب ايران در سال ۱۹۷۹میلادی حفاری های اين منطقه متوقف شد. پس از يک وقفه ۲۶ سال حفاری مجدد برای کشف اين شهر از ماه پيش آغاز شدسرپرست گروه کاوش شهر باستانی متعلق به هخامنشيان می گويد که او يک لوحه طلايی که نمونه شبيه اش در تخت جمشيد يافت شده، چند سنگ نبشته و نقش برجسته داريوش بزرگ را پيدا کرده است.اين سنگ نبشته ها هنوز رمز گشايی نشده اما باستان شناسانی که آنها را کشف کرده اند، تقريبا اطمينان دارند که اين محوطه تاريخی همان شهر تموکان است. هر چند برای اطمينان کامل بايد چندين محل ديگر متعلق به اين شهر را کشف کرد






زندگی شاید
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصله ی
یا عبور گیج رهگذری باشد
زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست
در اتاقی که به اندازه ی یک تنهاییست
به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد


انديشه ی آدميان را باز نتوان خواند
و مقاصد آدميان را به چشم نتوان ديد
می توانم نگهدارم دستی ديگر را
چرا كه كسی دست مرا گرفته است
به زندگی پيوندم داده است
اشک رازی ست
![]()
![]()
| : |



