تبليغاتX
Farvahar(nikouee)
Photobucket *( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*


*( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*

* تاریخ - هنر - شعر - فرهنگ - زندگی نامه - سخن ها - و ...*

 

زنده وار  

چه غريب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری

نه به انتظار ياری ، نه ز يار انتظاری

غم اگر به كوه گويم بگريزد و بريزد

كه دگر بدين گراني نتوان كشيد ياری

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان

كه به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

دل من ! چه حيف بودی كه چنين ز كار ماندی

چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاری

نرسيد آن كه ماهی به توپرتوی رساند

دل آبگينه بشكن كه نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم كه مگر گلی بخندد

دگر ای اميد خون شو كه فرو خليد خاری

سحرم كشيده خنجر كه : چرا شبت نكشته ست

تو بكش كه تا نيفتد دگرم به شب گذاري

به سرشك همچو باران ز برت چه بر خورم من؟

كه همچو سنگ تيره ماندي همه عمر بر مزاري

چو به زندگانی نبخشی تو گناه زندگانی

بگذار تا بميرد به بر تو زنده واری

نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر بر آرم

منم آن درخت پيری كه نداشت برگ و باری

سر بی پناه پيری به كنار گير و بگذر

كه به غير مرگ ديگر نگشايدت كناری

به غروب اين بيابان بنشين غريب و تنها

بنگر وفای ياران كه رها كنند ياری

 

|

 

 

روزی پير معرفتی ، يکی از شاگردانش را ديد که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای

 غمگين نشسته است . نزد او رفت و جويای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود

 و از بی وفايی يار صحبت کرد و اين که دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی

داده و پيشنهاد ازدواج ديگری را پذيرفته است . شاگرد گفت که سالهای متمادی

 عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد ديگر

 او احساس می کند بايد برای هميشه با عشقش خداحافظی کند .

 
استاد پير با تبسم گفت : اما عشق تو به دخترک چه ربطی به او دارد ؟"

شاگرد با حيرت گفت: ولی اگر او نبود اين عشق و شوروهيجان هم دروجود من نبود؟!

استاد پير با لبخند گفت : چه کسی چنين گفته است . تو اهل دل و عشق ورزيدن هستی

و به همين دليل آتش عشق و شوريدگی دل تو را هدف قرار داده است . اين ربطی

 به دخترک ندارد . هرکس ديگر هم جای دختر بود تو اين آتش عشق را به سمت او

 می فرستادی . بگذار دخترک برود! اين عشق را به سوی دختر ديگری بفرست .
 
مهم اين است که شعله اين عشق را در دلت خاموش نکنی. معشوق فرقی نمی کند

چه کسی باشد!

 دخترک اگر رفت ، با رفتنش پيغام داد که لياقت اين آتش ارزشمند را ندارد .

چه بهتر ! بگذار او برود تا صاحب واقعی اين شور و هيجان فرصت جلوه گری و

 ظهور پيدا کند ! به همين سادگی !!!


|

 

 

حسين ابن  منصور حّلاج عارف و شاعر مشهور ايرانی در ۶۴  سالگی به دار آويخته شد. 

  حسين بن منصور بيضاوی مشهور به حلاج  از بزرگان عرفا و صوفيه به دستور

حامدبن عباس وزير مقتدر عباسی کشته شد وی در بيضا درفارس فعلی به دنيا آمد و

 مدتی تحت تعلميات عارفانه سهل بن عبدالله تستَری قرار گرفت. او بعدها با جمعی از

 صوفيه عصر خود محشور شد که از ميان آنها می توان به جنيد بغدادی اشاره کرد.

حلاج همچنين سالهای چندی از عمر خود را درزندان سپری کرد.

 گفته اند خليفه عباسی به دليل برخی مخالفت های سياسی و همچنين مخالفت برخی

علمای دينی با انديشه های وی  ،  پس از زدن هزار تازيانه بر وی ، دستان  و پاهای

 او را بريد و جسدش را سوزاند و خاکسترش را در دجله ريخت.

  "التوحيد" ، "الجواهر الکبير" ، "الوجود الاول" و" الوجود الثانی"   از جمله مهمترين

آثار اويند. گويند زمانی که او را دار زدند مردم بر جنازه او سنگ بسيار ميزدند.

شبلی  نيز به خاطر دور نماندن از قافله مردم تکه گلی کوچک به منصور زد.

از جنازه منصور آهی برخاست بلند؛

 گفتند : اين چه سر است؟ از اين همه سنگ هيچ نگفتی ، از گلی اندک

آه کردنت چيست ؟

گفت : آنها که نمی دانند معذورند . از شبلی عجبم آمد که ميداند من کيستم ،

 نمی بايد می انداخت و انداخت.

 رابعه از آنجا عبور ميکرد چون يار ديرين خود بر سر دار ديد سخت گريست و

گفت : محکمتر زنيد اين حلاج رعنا را که ديگر اسرار عرش ما فاش نکند وآخرين

 سخن حسين بن منصور اين بود :

 آنانکه از مومنان بودند و بر گفتار من ايمان آوردند رستگار ميشوند

پس به خاطر اين سخن زبان او ببريدند و هنگام نماز شام سر از تن او جدا کردند در

 هنگام سر بريدن تبسمی کرد و جان بداد. مردمان خروش و شيون کردند.

آن هنگام از يک يک اندام منصور

 آواز می آمد "انا الحق " و در وقت سر بريدنش هر قطره خونی که بر زمين ميافتاد

 نقش الله ظاهر می گشت بايزيد گفت : چون او را دار زدند دنيا بر من تنگ آمد ،

 برای دلداری خويش شب تا سحر زير جنازه بر دار آويخته اش نماز کردم چون سحر

 شد و هنگام نماز صبح هاتفی

 از آسمان ندا داد که ای بايزيد از خود چه ميپرسی ؟ پاسخ دادم : چرا با او چنين کردی ؟

باز ندا آمد : او را سری از اسرار خود بازگو کرديم تاب نياورد و فاش ساخت. 

 پس سزای کسی که اسرار ما فاش سازد چنين باشد. 

 نقل است : حسين بن منصور حلاج

ميگفت : تاپنجاه سالگی هيچ مذهبی نگرفتم ام از هر مذهبی آنچه دشوار تر بود را

بر نفس خود اختيار کردم. تا امروز نماز نکرده ام مگر به هر نمازی غسل توبه ای

کرده باشم.

 نقل است عقربی ديدند سياه و بزرگ که گرد او ميگرديد. مريدان قصد کشتن کردند.

 منصور گفت :

دست از او برداريد که دوازده سال تمام است که نديم ماست و بر گرد ما می چرخد.

 

|

 

 به چشمانت بیاموز هر کسی ارزش دیدن ندارد؛

 به چشمانت بیاموز که  به چشم به راه بودن عادت

 نکند ؛ بیاموز که به در خیره نماند . به چشمانت

     بیاموز که  برای هر کسی بیخواب نشود.

       به زبانت بیاموز که  هر اسمی ارزش جاری شدن ندارد .

 

          به زبانت بیاموز به هر کسی نگوید دوستت دارم .

 

            به لبانت بیاموز هر لبی ارزش بوسیدن ندارد.

 

           به پاهایت بیاموز هر راهی ارزش رفتن ندارد ،

 

              به آن دو بیآموز   به  رفتن عادت نکند .

 

        به اشکهایت؛ آن مروارید ها که بسیار عزیزهستند

 

                  بیاموز که برای هرچیز و کسی نریزند.

 

 

             به گیسوانت ؛ آن موج سیاه  بیاموز که برای

                                              

                           هر کسی افشان نشود .

 

به دستانت بیاموز ؛ به آن دو بیاموز که  هر دستی
 
 ارزش لمس کردن  را ندارد.
 
 
به قلبت بیاموز همیشه عاشق باشد و عاشق هر کسی نباشد
 
 
                 
 
 
|

 

 

 

         مراكز نجومی ايران شامل كعبه زرتشت ، پاسارگاد ، معبدچغازنبيل ، چارطاقی ها وبرخی از مناطق باستانی ديگر است.

 

    چارطاقی هايی كه در نقاط مختلف كشور ما وجود دارند دارای كاربردها يی دوگانه هستند. بيشتر باستان شناسان معروف از جمله

 

 آ ندره گدار ، مری بويس و پروفسور پوپ معتقد هستند كه اين ساختمانها نقش آتشكده وبرجهای ديدبانی را دارند ،چون معمولا بر بالای

 

كوهی مشرف به شهر ساخته شده بودند. ولی بعضی از استادان ارجمند از جمله آقای رضا مرادی غياث آبادی معتقد هستند كه  اين بناهای

 

 تاريخی در واقع رصدخانه های قديمی هستند كه برای مطالعه وضعيت خورشيد و ماه ،درفصلهای مختلف سال بكار می رفتند. اين بناهای

 

           تاريخی و برخی ديگر از آثار باقی مانده ،حكايت از گذشته پربار كشور عزيزمان ايران در زمينه اختر شناسی دارند.

                   

 


كعبه زرتشت

 

    كعبه زرتشت كه در استان فارس و در منطقه نقش رستم ،در فاصله ۶ كيلومتری از مجموعه كاخهای باستانی تخت جمشيد قرار  دارد ،

 

يكی از اين رصدخانه ها است كه در كنار آرامگاه پادشاهان هخامنشی هنوز قد برافراشته است. بنای كعبه زرتشت با ارتفاع تقريبی ۵/۱۲

 

متر و طول ضلع ۷ متر قريب ۲۵۰۰ سال قدمت دارد. پلكانی در يك طرف اين ساختمان قرار دارد دارای ۳۰ پله است. مجموعه ساختمان ،

 

پله ها و پنجره های اطراف آن ،اين رصدخانه خورشيدی را كامل می كند. با ترسيم سايه پله و برخی ديگر از بخشهای اين بنا تعيين دقيق

 

زمان ، ماه ٬ فصل و آغاز سال صورت می گرفته است. عليرغم صدماتی كه ناشی ازبی مهری و كم توجهی به اين اثر مهم تاريخی وارد

 

                                            شده است ، هنوز جای تحقيقات مفصلی در اين مورد وجود دارد.

 

 

 

 


 

 

 

پاسارگاد

 

   بنايی مشابه كعبه زرتشت در  پاسارگاد (استان فارس) قرار دارد كه متاسفانه آخرين آثار آن در حال حاضر به جا مانده وطبق مطالعات

 

آقای غياث آبادی ، اثر ديگری شبيه به اين دو اثر مهم تاريخی (كعبه زرتشت و پاسارگاد) وجود دارد كه البته كمی تفاوت با آنها دارد و

 

            اين بنا در ناحيه باستانی ميرا در كشور تركيه قرار دارد.اين بنای تاريخی با شرايط نسبتا سالمی برجای مانده است.

 

        

 


 

 

چارطاقی ها

 

چار طاقی ها از ديگر مراكز مطالعات نجومی ايران باستان بوده اند و حتی امروزه در منطقه جمهوری آذربايجان نيز چنين اثر هايی ديده

 

 می شوند. منجيل ، لوشان ، بهبهان ، دليجان ، نطنز ، كازرون ، شيراز ، قصر شيرين ، يزد ، كرمان ، تفرش و نياسر كاشان از جمله 

 

شهر هايی هستند كه در آنها بنای چار طاقی ديده می شود. تعيين فصل های مختلف سال از جمله كاربردهايی است كه ميتوان به

 

                                                                  چار طاقی‌ها نسبت داد. 

 


 

 

        

رصدخانه چغازنبيل

 

 رصدخانه چغازنبيل نيز يكی از بناهای بيسار مهم در عرصه ستاره شناسی است كه در نزديكی شهر شوش ، پاتخت باستانی دولت عيلام

 

   قرار دارد. رصدخانه های مراغه و سمر قند كه بترتيب توسط خواجه نصيرالدين طوسی و غياث الدين جمشيد كاشانی بنا نهاده شدند،

 

 نمونه هايی از رصد خانه های موجود در قرون چهارم و پنجم هجری قمری هستند. علاوه بر اينها نصف النهار نيمروز  ، نصف النهار

 

                             شيراز  و حتی نصف النهار خالدات در سيلان (سريلانكای امروزی) هم وجود دارند. 

 

                           اينها همه بيان گر گذشته ای پر افتخار از تاريخ اختر شناسی كشور عزيز ما ايران است.

 

 

 

|

 

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید

قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

فصل گل میگذرد هم نفسان بهر خدا

بنشینید به باغی و مرا یاد کنید

یاد از این مرغ گرفتار کنید ای مرغان

چون تماشای گل و لاله و شمشاد کنید

هرکه دارد ز شما مرغ اسیری به قفس

برده در باغی و به یاد منش آزاد کنید

آشیان من بی چاره اگر سوخت چه باک

فکر ویران شدن خانه صیاد کنید

بیستون بر سر راه است مبادا از شیرین

خبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید

جور و بیداد کند عمر جوانان کوتاه

ای بزرگان وطن بهر خدا داد کنید

گر شد از جور شما خانه ی موری ویران

خانه خویش محال است که آباد کنید

کنج ویرانه ی زندان اگر شد سهم بهار

شکر آزادی و آن گنج خداداد کنید

 

|

 


  

دو خط موازی زائيده شدند .

 

 پسركی در كلاس درس، آنها را روی كاغذ كشيد

  دو خط موازی چشمشان به هم افتاد .

 و در همان يك نگاه قلبشان تپيد .

و مهر يكديگر را در سينه جای دادند .
خط اولی گفت :

 ما ميتونيم زندگی خوبی داشته باشيم . 
  دومی از هيجان لرزيد .

 خط اولی گفت:

 میتونیم خانه ای داشته باشيم

 در يك صفحه دنج كاغذ .

من روزها كار ميكنم  ، میرم خط  كنار يك جاده

 دور افتاده و متروك شوم ، يا خط كنار يك نردبام .

خط دومی گفت :

 من هم ميتونم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل

 سرخ بشم ، يا خط كنار يك نيمكت خالی در يك

 پارك كوچك و خلوت .


خط اولی گفت :

  چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی

  خواهيم داشت !!!

 

در همين لحظه معلم فرياد زد:

 دو خط موازی هيچ وقت به هم

 نمی رسند .

 

L

    و بچه ها تكرار كردند:

    دو خط موازی هيچ وقت به

       هم نمی رسند

 دو خط موازی لرزيدند .

 به هم ديگر نگاه كردند .

  و خط دومی زد زير گريه

خط اولی گفت:

نه اين امكان ندارد حتما يك راهی

  پيدا ميشه .

  خط دومی گفت: 

 شنيدی كه چی گفتند

 

 !!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

هيچ راهی وجود ندارد، ما هيچ وقت به هم

  نمی رسيم و دوباره زد زير گريه

خط اولی گفت :

  نبايد نا اميد شد.

 ما از صفحه خارج ميشيم و دنيا را زير پا ميذاريم .

 بالاخره كسی پيدا ميشود كه مشكل ما را

  حل كند.


خط دومی :

 آروم گرفت و آن دو اندوهناك از

  صفحه كاغذ بيرون خزيدند٬ از زير كلاس درس

  گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد

  سفرهای دو خط موازی شروع شد .

 

       آنها از دشتها گذشتند ...

       از صحراهای سوزان ... 
 از كوهای بلند ...

   از دره های عميق ...

از درياها ...
از شهرهای شلوغ ...

سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادی را ملاقات نمودند .
رياضی دان به آنها گفت : اين محال است ٬

 هيچ فرمول رياضی شما را به هم نخواهد رساند .

  شما همه چيز را خراب ميكنيد .

 ¤¤¤

 فيزيكدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان كنم

 اگر می شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ،

 ديگر دانشی بنام فيزيك وجود نداشت .

 ¤¤¤

پزشك گفت : از من كاری ساخته نيست ، دردتان بی درمان است .

  ¤¤¤

 شيمی دان گفت : شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد

  اگر قرار باشد با يكديگر تركيب شويد ،

  همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .

 ¤¤¤

ستاره شناس گفت :

شما خودخواه ترين موجودات روی زمين هستيد

رسيدن شما به هم مساويست با نابودی جهان .

 دنيا كن فيكون می شود سيارات از مدار خارج ميشوند

 كرات با هم تصادم می كنند نظام دنيا از هم می پاشد .

 چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ايد .

¤¤¤

 فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است

 ¤¤¤
و بالاخره به كودكی رسيدند كودك فقط سه جمله گفت
:
شما به هم می رسيد

نه در دنيای واقعيات!!!


آن را در دنيای ديگری

 

 جستجو كنيد!

 

دو خط موازی او را هم ترك كردند و باز هم به

 سفرشان ادامه دادند

اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل می گرفت ٬ 

 

« آنها كم كم ميل رسيدن به هم را از دست می دادند »

خط اولی گفت : اين بی معنيست .

خط دومی گفت : چی بی معنيست ؟

 خط اولی گفت : اين كه به هم برسيم .

  دومی گفت : من هم همينطور فكر ميكنم و

 آنها به راهشان ادامه دادند .

يك روز به يك دشت رسيدند .

يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشی ميكرد .

 خط اولی گفت :

بيا وارد آن بوم نقاشی شويم و

 از اين آوارگی نجات پيدا كنيم .

 خط دومی گفت :

شايد ما هيچوقت نبايد از آن

 صفحه كاغذ بيرون می آمديم . 

 خط اولی گفت :

در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهيم يافت .

و آن دو وارد دشت شدند و روی دست نقاش رفتند

  و بعد روی قلمش .
نقاش فكری كرد و قلمش را حركت داد !


و آنها دو کناره ی پلی شدند كه از دشتی می گذشت

 و آنجا كه، خورشيد سرخ آرام آرام، پايين می رفت،

 سر دو خط موازی ٬

عاشقانه به هم می رسيد!

 

 

 

|

 

در تاريكی چشمانت را جستم ... در تاريكی چشمهايت را يافتم ...

 

و شبم  پرستاره شد .

 

تو را صدا كردم ... در تاريكترين شب ها ... دلم صدايت كرد و تو با طنين

 

صدايم به سوی من آمدی .

 

با دستهايت برای دستهايم آواز خواندی ...

 

 برای چشمهايم با چشمهايت ... برای لبهايم با لبهايت ... با تنت برای تنم

 

 آواز خواندی .

 

من با چشمها و لبهايت انس گرفتم ... با تنت انس گرفتم ... چيزی در من

 

فروكش كرد ... چيزي در من شكفت ...

 

 من دوباره در گهواره ی  كودكی خويش به خواب رفتم و لبخند آن زمانی ام

 

را باز يافتم .

 

 

 

|

 

 
فروَهر
 
         farvashiاين واژه در گویش اوستایی « فر وَشی »
 
         و در گویش پارسی هخامنشی «فر وَرتی»  fravarti
 
                      خوانده می‌شود .   fravahrو در گویش پهلوی «فر وَهر»  
 
فروهر نماد یکی از نیرو های جهان هستی است که در آدمی نیز وجود دارد.
این نیرو که سر چشمه اش اهورامزداست ، روشن کننده راه پیشرفت و نیروی پیش برنده و
انگیزه دهنده است.
 
 نگاره فروهر در فرهنگ  ایرانی نشانه دو نماد میهنی و دینی می باشد.
 نماد  میهنی  :
از دوران پادشاهی ماد ها و سپس شاهنشاهی هخامنشیان   نگاره فروهرنشانه نماد میهنی
بود ه و آدمی را در پیکره و سیمای شاهین تیز چنگ و بلند پروازی نشان می دهد که آنرا نماد
توانایی ، سر بلندی و فر و شکوه می دانستند و   پرچم های خود را به نما و سیمای شاهین
می آراستند.
 
نماد دین زرتشتی :
ایرانیان پیرو اشو زرتشت برای این نیروی مینوی که بن مایه  آن جنبش و پیشرفت بسوی
رسایی ، فرامایگی و والایی است ، هیچ پیکره ای را بهتر و شایسته تر از شاهین نیافتند و
آنچه که در گذشته نشانه فر و شکوه و سر  بلندی بود و انگیزه ملی و میهنی داشت با اندک
دگر گونی  در سر و پای شاهین به سیمای کنونی در آوردند، تا هم  بن مایه مینو ی را نشان
دهد و هم نمودار سر بلندی و سر فرازی ایرانیان باشد.
 
 
                                  در نگاره فروهر  دو نیروی همیستار(مخالف)
                    
                         " سپنتامینو" ( نشانه خوبی) و"انگره مینو" ( نشانه بدی)
 
        نمایان است و آدمی رو به سپنتا مینو  دارد و بسوی او میرود به انگره مینو  پشت کرده است . 
 
             ۱- چهره فروهر همانند آدمی  است ،از این رو گویای پیوستگی با آدمی است ،
 
         او پیری است فرزانه و کار آزموده ، نشانه از بزرگداشت و سپاس از بزرگان و فرزانگان
 
                                                  و فرا گیری از آنان دارد .
 
            ۲- دوبال در  پهلو ها که هر کدام سه پر  دارند این سه پر نشانه سه  نماد
 
             پندارنیک ، گفتارنیک ، کردارنیک که همزمان انگیزه پرواز و پیشرفت است .
 
           ۳- در پایین تنه فروهر  سه بخش ، پر هایی بسوی پایین است ، که نشانه
 
               پندار و گفتار و کردار نادرست ویا پست می باشند ، از اینرو آن را ،
 
                      آغاز  بدبختی ها و پستی برای آدمی می دانند .
 
          ۴- دو  رشته که در  سر هر یک گردی (حلقه) چنبره شده ای می بینیم ،
 
            در کنار بخش پایینی تنه می باشند که نماد سپنتامینو و انگره مینو هستند ،
 
          که یکی در پیش پای  و دیگری در پس آن است . و این رشته ها هر یک در تلاش
 
          هستند که آدمی را بسوی خود بکشند ؛ این نشانه آنست که آدمی باید به سوی
 
                  سپنتا مینو (خوبی ) پیش رود و  به انگره مینو ( بدی ) پشت نماید .
 
          ۵- یک گردی ( حلقه ) در میانه بالاتنه فروهر وجود دارد این  نشان ،
 
                       جان و روان جاودان است که نه آغاز و نه پایانی دارد .
 
         ۶- یک دست فروهر کمی به سوی بالا و در راستای سپنتا مینو اشاره دارد 
 
            که نشان دهنده  سپاس و ستایس اهورمزدا  و راهنمایی آدمی بسوی والایی
 
                                       و راستی و درستی می باشد .
 
         ۷- در دست دیگر گردی ( حلقه ای ) دارد که نشانه ، وفاداری به پیمان ( عهد )
 
                می باشد و نشانگر راستی و پاک خویی و جوانمردی و جوانزنی است .
 
بایسته است که بدانیم  ؛ فروهر جایگزینی برای اهوارمزدا نیست .
 
و بر وارونه (خلاف)  دیگر دین ها بویژه دین های ابراهیمی ؛
 
 زرتشت هرگز دادن ویژگیهای انسانی برای  خداوند را باور نداشته ،
 
  ودر پیام زرتشت در هیچ بخشی از گاتاها سخنی درباره انسان خدایی
 
( صورت مادی برای خدا ) به میان نیامده است .
 
 زرتشت در یسنای ۳۱ بند ۸ می گوید:
 
« ای مزدا،هنگامی که تو را با نیروی خرد و اندیشه ژرف جست و جو کردم و
 
 با دیده دل نگریستم  در یافتم که تویی سر آغاز و سر انجام همه چیز، تویی سرچشمه
 
 خرد و اندیشه و تویی آفریننده راستی و پاکی و تویی داور نیک کردار مردمان جهان ».
 
                ایرانیان پیوسته همیستار( مخالف ) ساختن بت ، و بتخانه و خانه برای خدا بوده اند
 
          و کسانی که دست اندر کار این گونه کارها بوده اند را افرادی نادان و خرافه پرست می دانند.
 
                                 
 
 
|


 

 

اگر کسی تورا آنطور که می خواهی دوست ندارد

به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد

دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تورا لمس کند

بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی وبدانی که هرگز به او نخواهی رسید

هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هرکس امکان دارد عاشق لبخند تو شود

 توممکن است در تمام دنیا فقط یکنفر باشی ولی برای من تمام دنیا هستی

 هرگز وقتت را با کسی که حاظر نیست وقتش را با توبگذراند .نگذران.

به چیزی که گذشت غم نخور به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن

 همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن وفقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی

خود رافرد بهتری تبدیل کن ومطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی وانتظار داشته باشی او تو را بشناسد

 زیاده از حد خودراتحت فشار قرار نگذار بهترین چیزهادر زمانی اتفاق

می افتد که انتظارش را نداری

 

 

|

 

 

   روزی ملانصرالدین در خیابان به دنبال کلید گمشده ای از این سو به آن سو می گشت.

                       دوستی به او رسید و گفت که به دنبال چه می گردی؟

                          وی در جواب گفت که به دنبال کلیدش می باشد.

      آن دوست از وی پرسید که کلید حدودا کجا افتاده تا او همان حوالی را جستجو کند.

                                          ملا گفت در خانه افتاده .

                            دوست پرسید:پس چرا اینجا به دنبالش می گردی؟

                             ملا گفت:چون در اینجا نور بیشتری وجود دارد.

  داستان بیمزه ایست ولی حقیقت آن است که ما با زندگی هم به همین نحو برخورد می کنیم

                    ما همیشه خوشبختی را در خارج از وجود خود جستجو می کنیم

      و منابع بیرونی را سبب خوشبختی می دانیم.در حالی که جواب ها در خود ماست!!

               شما می توانید به جلو گام بردارید و هر کجا را که می خواهید بکاوید

        لیکن آن چه را که به دنبالش هستید در دوردستها و هیچ جای دگر نخواهید یافت.

                                 هیچ کس جواب سوال شما را ندارد.

                               پاسخ شما فقط در خود شماست.

 
|

 

 

 

        برخی نویسندگان عرب زبان٬ دانسته یا ندانسته میکوشند همه دانشها و هنرهای رایج

        در عصر درخشان اسلامی را از آن قوم عرب و زاده اندیشه ایشان وانمایند و هیچگاه

       دوست نمیدارند اعتراف کنند که این دانشها و هنرها در ایران روزگار ساسانی شناخته

        و رایج و پیشرفته بوده است و همانها است که با دست گروهی از خود ایرانیان تازه

         مسلمان در قالب زبان عربی ریخته شده است و همانها است که پایه و مایه تمدن و

         فرهنگ عصر اسلامی گردیده است و حتی خشنود میشوند اگر بتواند پیشینه برخی

     وسایل تمدنی را به عبریان و سریانیان حتی حبشیان نسبت دهداما به ایرانیان نسبت ندهد.

         باری بی شک چنانکه نویسندگان قدیم و نیز دانشمندان بی طرف عرب زبان درعصر

        ما نوشته اند , در میان عربهای روزگار جاهلی از موسیقی جز "حدا" که برای شتران

         خوانده میشد و " نصب" که یک گونه حدا ولی با آهنگ تندتر است, چیزی شناخته

            نبوده است.ابزارهای موسیقی نیز از بوقهای شاخی و دهلهای ساده و دفهای

         چهارگوشی زنان مویگر همگام مویگری بر مردگان می نواختند,برتر نبوده است.

        برعکس آنجا , فن موسیقی در ایران تا آنجا به والایی گرایده بود و جنبه علمی داشت

      که برای نوشتن آوازها الفبای ویژه ای مانند نت نویی در امروز بوده و با آن الفبا چنانچه

            محمد بن اسحاق در گذشته به سال ۳۷۸  هجری در کتاب الفهرست نوشته است ,

            نوای پرندگان و شر شر آبها و غریو بادها و هراس جانوران را نیز می نگاشتند.

        علی بن حسین مسعودی در گشته به سال ۳۴۵ هجری شماره نشانه های این خط ایرانی

            را ۱۶۰ نشانه نوشته است . باری کتابهایی که در این هنر بوده است از فارسی

        به عربی مایه ها و راهها و بهره ها و بیشتر سازها به همان شکل فارسی یا با اندک

       شکستگی در واژه , به زبان عربی در آمده و به کار رفته و تا کنون رایج مانده است.

          درباره پیشینه آواز خوانی در عرب ,همه تاریخ نویسان نوشته اند که ابن سریج

      خواننده معروف حجاز آوازه خوانی را از بنایانی یاد گرفته است که به فرمان الله بن زبیر

    برای نوسازی خانه کعبه از ایران به مکه آورده بودند . اینان به فارسی آواز می خواندند و

                    ابن سریج آوازها را از آنان یاد گرفت و به عربی برگردانید.

   آقای عباس عزاوٌی که از نویسندگان مشهور عراق است نوشته : آهنگهای موسیقی ایرانی

     در شهر مدینه بوسیله نشیط فارسی و طویس سائب خاثر که همه ایرانی مهاجر بوده اند

                رواج یافته و و معبد و ابن سریج در مکه شاگردان اینان بوده اند.

       باری پس از آنکه موسیقی ایرانی در سده اول هجری رواج یافت و در مدینه و مکه

       آواز خوانانی نظیر طویس و ابن مسحج و معبد و سائب خاثر پدید آمدند , موسیقی

                      مجاز شناخته و آزاد شد . آنگاه نوبت به بغداد میرسد.

             عراق کانون فرهنگ و تمدن ایران در عصر ساسانی است "دول ایرانشهر "

      نامیده میشده است .در اینجا بوده که نوابغی در فن موسیقی پدید آمده که بیشتر ایرانی اند.

               در پیشاپیش این نوابغ نام ابراهیم و پسرش اسحاق که از مردم شهر ارگان

                          (ارجان نزدیک بهبهان کنونی) بوده اند مشهور است.

      هنر موسقی ایرانی و هنرهای وابسته به آن رقص در محیط متمدن بغداد تا آنجا پیش رفت

       که حتی بانوانی از دودمان عباسی از این هنر بهره داشته اند.در این مورد داستان علیه

                                 دختر مهدی عباسی زبانزد همگان است.

       در زمینه سازها , محمد بن نباته مصری نوشته است که نصربن حارث بن لکده پزشک

     مشهور عرب زبانی که در دانشگاه گنده شاپور (جندی شاپور ) خوزستان درس می خوانده

       است در همانجا نیز با موسیقی و آواز ایرانی آشنا شده و بربط نوازی را که یکی از

     وسایل درمان برخی بیماریهای درونی و روانی بوده , آموخته و و چون به مکه باز میگردد

                                       در آنجا بربط نوازی را رایج می کند.

    پژوهشی ساده در کتابهای موسیقی که به زبان عربی نوشته شده است آشکارا نشان می دهد

    که نود در صد نام آوازها و نام سازها در عربی ,ایرانی است و به همان شکل ایرانی  و گاهی

   با اندک شکستگی در زبان عربی رایج مانده است. واژه خنیاگر که در عربی به شکل( خنیاکر)

   و ( هنیاکر ) به کار رفته و از آن مصورهایی به شکل "خنگره " و "هنکره " و فعلها ساخته

        و به کار برده اند, معنی موسیقی دان به طور مطلق نداشته است , خنیاگر به خوانندگان

                   و نوازندگانی گفته شده که در بزمها و شادیها گونه ای موسیقی سبک

       (به اصطلاح امروزی بزن بکوب) می نواخته اند .اینگونه آوازها در فارسی ماحوزه و

     ماحوزی می گفته اند که بیشتر در میخانه و خرابات خوانده میشد, همین واژه نیز در عربی

    رایج بوده . واژه (ماهور) که امروز نام یکی از دستگاههای شادی آفرین موسیقی ایرانی

                               است صورتی از واژه (ماحوز) در این معنی است.

       اینک به نام برخی از سازها اشاره می شود:

       بربط:

         این ساز در موسیقی عربی ساز اصلی به شمار می آمده و همه تعریفهای آوازها در

     کتابهای موسیقی از روی داستانهای (پرده ها) این ساز و چهار سیم آن بیان گردیده است .

                             گاهی بربط را عود و مذهر هم ترجمه کرده اند.

     جای سرانگشت نوازنده را بر دسته بربط یا سازهای دیگر دستان می نامیده اند و این واژه

     را در عربی به (دساتین) جمع بسته اند. لفظ پرده در عربی بیشتر به معنی گام در موسیقی

                   به کار رفته و آنرا به شکل "برده " جمع " بردوات " به کار برده اند.

      شستا:

       نام سازی است که دارای شش تار است و همان است که امروز آنرا " تار"می گوییم.

      تنبور:

      این واژه به شکل طنبور در زبان عربی راه یافته است.

     چنگ:

      واژه چنگ به دو شکل عربی شده است:

    ۱)     صنج که جمع آن " گصنوج " است که دو صفحه گرد فلزی است که از صدای

     به هم زدن آنها مایه هر آواز را نگه می دارند و آواز را پاره پاره می کنند.

   ۲)     جنک که جمع آن "جنوک"است.

     رباب :

     که به همین شکل در عربی به کار میرود.

    کمانچه :

    که به دو شکل کمنجه و کمنجا وارد شده است.امروزه در کشورهای عربی به جای

    ویلون لغت فارسی کمان را به کار می برند.

    سرنا:

    که به شکلهای صورنا, سرنا, زرنا و صرنایه به کار رفته و نیز واژه صور که به معنی

    شیپور استسبک شده این کلمه فارسی است.

   گاودم:

   این ساز که یک ساز رزمی ایرانی بوده و نام آن در شاهنامه بسیار آمده است به شکل

    جاودم عربی شده است.

   قانون:

   این ساز که میگویند مخترع آن فارابی است به همین شکل و معنی در زبان عربی

    به کار رفته است.

   سنتور :

   نام سنتور در عربی به شکل "سنطیر" آمده است.

 

  داره:

  نام داره که به غلط در ایران (دایره و داریه ) گفته می شود در عربی به شکل " طاره "

  و" طار" آمده.داره زن را " طاریه " می گفته اند.

 

 

 

|

 

افسوس
 

 

صدات آوازه بهاره خودت آهنگ نسيم

نفسات ترانه های لحظه های بی کسيم

حالا که پيش منی زنده شدم بهار بهار

شاديا صف کشيدن توی دلم هزار هزار

من يه خندتو به صد تا دنيا نميدم

يه دقيقتو به صد هزار تا فردا نميدم

طاقت ديدنه اشکاتو ندارم ميدونی

اگه خوب نگاه کنی بغضو تو چشمام می خونی

 

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نيست

بين منو عشق تو فاصله ای نيست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من ده

گفتی که بايد بروم حوصله ای نيست

گفتی کمی فکر خودم باشم و آنوقت

جز عشق تو در خاطر من شعله ای نيست

رفتی تو خدا پشت و پناهت

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست

 

 

|


:

Photobucket
Shiro Khorshid