*( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*
* تاریخ - هنر - شعر - فرهنگ - زندگی نامه - سخن ها - و ...*
قايقی خواهم ساخت توصيه به زوج های جوان اين است که زياد سخت نگيريد. هيچ گاه به خود اجازه ندهيد که طلاق به ذهنتان خطور کند. حتی در بحرانی ترين لحظات زندگی و در اوج کشمکش ها و اختلاف های زناشويی ، جدایی تنها راه حل نيست . مطمئن باشيد که پس از جدایی مشکلات و سختی های زيادی انتظارتان را می کشد
هر يک از نکات زير می تواند زندگی زناشويی را به بن بست بکشاند: ۱- تعهد بيش از اندازه و خستگی جسمی وروحی اين مشکل در زوج های جوانی که در مدرسه يا دانشگاه تحصيل می کنند و يا تازه در جايی استخدام شده اند بيشتر به چشم می خورد . حتی الامکان سعی نکنيد اوايل ازدواج به دانشگاه برويد ، کار تمام وقت داشته باشيد، صاحب فرزندی شويد، خانه بسازيد و يا کارو کاسبی جديدی راه بيندازيد. اين کارها مشکلات و سختی های زيادی به همراه دارد و بسياری از زوج های جوانی که با اين مشکلات روبه رو می شوند ، پس از آن که ازدواجشان باشکست مواجه مي شود با تعجب ازخود می پرسند : (( چرا چنين اتفاقی افتاد؟ )) مسئوليت و مشغله های زياد باعث می شود که زن و شوهر فرصت کمی برای همديگر داشته باشند وبنابراين فاصله ی آن ها روز به روز افزايش مي يابد و زماني مير سد که براي هم مثل دو غريبه هستند، پس سعي کنيد دراوايل ازدواج ، براي خود ، کار و دردسرنتراشيد و وقت بيشتری را با هم بگذرانيد تا همديگر را بيشتر بشناسيد. ۲- صورت حساب های بالا و بحث برسر نحوه ی خرج کردن پول اجناس مصرفی خود را با پول نقد خريداری کنيد ، در غير اين صورت آن ها را به صورت قسطی نخريد . تمام پولتان را برای خريد خانه يا اتومبيل که استطاعت خريد آن را نداريد خرج نکيند . هميشه مقداری از پولتان را برای روز مبادا پس انداز کنيد وبا ان به سفرهای کوتاه برويد و يا اگر صاحب فرزندی هستيد، آن را برای مواقع ضروری کنار بگذاريد . سعی کنيد درآمدتان را خردمندانه و درست خرج کنيد. درجهان دوگروه از مردم وجود دارند ، افراد بخشنده و افراد گيرنده . ازدواج دونفر بخشنده می تواند يک مسئله ی رضايت بخش و خوشايند برای هر دو طرف باشد، بين دونفر بخشنده و گيرنده هميشه اصطکاک وجود دارد ، اما دو نفر گيرنده در عرض شش هفته زندگی مشترک ، به جان هم می افتند و دمار از زندگی هم در می آورند . خودپسندی و خودخواهی ، ازدواج را به ورطه نابودی می کشاند. ۴ - دخالت پدر و مادر ها اگر زن يا شوهر به طور کامل از پدر و مادرشان جدا نشوند، احتمال بُروز مشکل در زندگی زناشويی آن ها وجود خواهد داشت . بعضی از پدر مادرها دوست ندارند فرزندشان پس از ازدواج دور شود و ترجيح می دهند که در کنارشان زندگی کند. آن ها به اين مسئله توجه ندارند که دراين صورت ممکن است باعث به وجود آوردن مشکل در زندگی مشترک فرزندشان شوند. ۵ - توقعات زياد و بی جا بسياری از زوجين انتظار دارند که پس از ازدواج وارد يک سرزمين پر از شادی و خوشبختی شوند. آن ها هميشه روياي قصر پريان را در سر می پرورانند، غافل از اين که گاهی اوقات درزندگی زناشويی مشکلاتی پيش می آيد که عرصه زندگی آن ها را تنگ می کند. ۶- بحث و ستیز سخن ما با کسانی است که فضای خانه را با بحث و دعواهای خود مسموم کرده و باعث رنجش و نگرانی طرف مقابل خود می شوند و او را از ادامه ی زندگی مشترک دلسرد می کنند. بدبينی و حسادت ، يکی از علل ايجاد جروبحث زن و شوهر است و خودبينی عامل ديگری است که باعث آزار رساندن به طرف مقابل می شود. ۷ - اعتياد اعتياد نه تنها باعث از هم پاشيدن زندگی مشترک می شود بلکه فرد را نيز از بين می برد. هميشه از مواد مخدر و مشروبات الکلی دوری کنيد. ۸ - خيانت و بی وفايی نسبت به همسر ازدواج ، پيمان و تعهد بين دو نفر است و آن ها را متعهد مي سازد که تا آخر عمر به هم وفادر بمانند و در غم و شادی های زندگی ، شريک يکديگر باشند. متاسفانه بعضی از همسران به اين تعهد پايدار نمي مانند و پس از مدتي از جاده درستی منحرف می شوند و به همسرشان خيانت می کنند و با اين کار کتاب زندگی مشترکشان را برای هميشه می بندند. ۹ - شکست در کار و تجارت اين مسئله به خصوص در مردان بسيار به چشم می خورد . اضطراب و نگرانی که به دنبال اين شکست ايجاد می شود ، باعث آشفته کردن کانون خانواده می شود. ۱۰ - موفقيت در تجارت و کسب و کار شايد خطر موفق شدن در تجارت يا به اصطلاح يک شبه پولدار شدن بيشتر از شکست در تجارت باشد . گاهی اوقات ، ثروت يک باره اي که به طرف خانواده ها سرازير می شود باعث دورشدن آن ها از يکديگر و منجر به مرگ زندگی مشترک می شود. ۱۱ - ازدواج درسنين پايين آمار جدایی در بين دخترانی که در سنين ۱۷ - ۱۴ سالگي ازدواج می کنند دوبرابر بيشتر از دخترانی است که در سنين ۱۹ - ۱۸ سالگی ازدواج می کنند و نيز کسانی که در سنين ۱۹ - ۱۸ سالگی ازدواج می کنند ، ۷۵ برابر بيشتر از کسانی که در سنين ۲۰ سالگی پيمان زناشويي می بندند به دادگاه های طلاق قدم می گذارند . اين آمارنشان می دهد که فشار ناشی از اضطراب و هيجان های دوران نوجوانی با مشکلات زندگی مشترک در هم می آميزد و خيلی زود زن و شوهر را به پای ميز طلاق می کشاند . همه دريا تن بيشه پر از مهتابه امشب از آن ماكن ای دوست دلم دريا شدو دادم به دستت مكش دريا به خون پلنگ كوه ها در خوابه امشب پروا كن ای دوست كنار چشمه ای بوديم در خواب تو با جامی به هر شاخی دلی سامان گرفته ربودی ماه از آب چو نوشيديم از آن جام گوارا تو نيلوفر شدی دل من در تنم بيتابه امشب من اشك مهتاب چشمان خسته ام روح شکسته ام من آن مسافرم
۱- با خودت صادق باش و نگران نباش كه ديگران در باره ات چه فكر می كنند. ۲- حتی گردابی ازافكار نارحت كننده با شوخ طبعی و خنده های ازته دل از بين خواهد رفت. ۳- اگر ميخواهی مشكلات خودت حل شوند به دل های دردمند ديگران تسلی و آرامش بده . ۴- بگذار لبخند در قلبت بارور شود و از دريچه چشم هايت به دنيا بتابد. ۵- هنگامی كه وسوسه می شوی تا حرف های كنايه آميز و نيشدار به ديگران بزنی يادت باشد كه فلفل زيادی طعم غذا را خراب می كند. ۶- كلمات نسنجيده ، دوستی های باارزشی را تباه كرده اند اما مهربانی هيچ چيز را خراب نمی كند، اجازه بده ديگران هر طور مايلند ، پيش بروند. ۷- ظرفيت عشق وجودت را با دوست داشتن همه انسان ها و زندگی افزايش بده. صليب يا چليپای شکسته يک نشانه آريايی است . در ايران و هند پيشينه دارد و به احتمال بسيار قوی از ايران بر اثر ارتباط و رفت و آمد های سياسی، اقتصادی و نظامی دوران باستان به يونان رفته است . چليپا نخستين بار در حدود خوزستان يافت شد و مربوط به پنج هزار (۵۰۰۰) سال پيش از ميلاد میباشد و به اين ترتيب پيشينه تاريخی آن در ايران به احتمال ، بسی کمتر از سابقه آن نزد آرياييان هند است و هرتسفلد آن را "گردونه خورشيد" ناميده است . اين نگاره بر دهانه پاره ای از خمرههای سفالين که مردهها را در آن دفن میکردهاند ديده شده است . وضع اين خمره ها نشان میدهد که آنها را به شيوهای در دامنه تپه و کوهها در خاک میگذاردهاند که معمولا "در دامنه تپه يا کوهستان رودخانه ای روان بوده و دهانه خمره رو به خورشيد است که نمونه های آن تقريبا" در پانصد (۵۰۰) متری آثار تاريخی طاق بستان در کرمانشاه ديده شده است. کيفيت اين گورستان نشان می دهد که مربوط به دوره مهرپرستی میباشد. به دست آمده و همچنين برروی بسياری از سفال هاي کشف شده حک شده است. با پژوهشی در يونان پی می بريم که در عصری عالم را ترکيبی از عناصر چهار گانه (آب ، باد ، خاک و آتش ) ذکر کرده اند و با بيان اين مطلب بايد دانست که اين علامت در يونان باستان نيز سابقه دارد. چون هنر ايران و يونان متقابلا" در يکديگر تاثير گذارده اند و بنا به نوشته گيرشمن هنر ايران بخصوص نواحی سيلک لرستان تاثير زيادی در هنر يونان بخشيده است و سابقه نقش چليپا در ايران قديمی تر از سال پانصد (۵۰۰) پيش از ميلاد است به احتمال قوی اين علامت از ايران به يونان رفته و ارزش سمبوليک پيدا کرده است. با نگرش به اين سابقه و طرز تفکر انديشمندان يونانی و همچنين تبادل فرهنگی و ارتباطات نظامی و سياسی که در عصر دولت هخامنشی ميان ايران و يونان و مصر جريان داشته است و بنا به سنتی که از روزگاران دور نسبت به عناصر چهارگانه که سازنده و پردازنده و گرداننده عالم هستی هستند احترام و تقديس مرعی شده است و با اعتقاد به اينکه از ترکيب و نزديکی اين عوامل به نسبت معين هستی و موجوديت شکل گرفته است ، بايد پنداشت اين علامت هر شاخه يا هر خانه اش که به پروانه های آسيای آبی و بادی بی شباهت نيست ، جای يکی از عناصر يا مظهر يکی از عناصر بوده است که برروی هم با گردش و چرخش خود نظام طبيعت و ذات آفرينش را حفظ می کنند و حرکت و تغيير و يا حيات و ممات بوجود می آورند ، و رفته رفته اين پيکره به صورت ”سمبل“ در آمده و با ديدن آن بر اثر تداعی معانی ، عناصر چهارگانه مقدس در ذهن جايگزين شده و احترامات مذهبی مقرر به عمل می آمده است. آنچه از اوستا و با توجه به مقايسه خورشيد يشت و مهر يشت بر می آيد و با توجه به اينکه خورشيد در روايات دينی گردونه ای نداشته و گردونه خاص مهر بوده است و با توجه به اينکه مهرپرستی از آيين های بزرگ جهان و يادآور عهد آريايی کهن می باشد که رفته رفته با اصول آيين زرتشت و فلسفه مزداييسم ، در آن اصلاحاتی بعمل آمده است ، آيا بهتر نيست چليپا را گردونه مهر بلند پايه بدانيم نه گردونه خورشيد؟ با توجه به اينکه نشانه چليپا به شاهين و فروهر هم بسيار نزديک است ، مي توان پنداشت در زمانی که از اهميت مهر کاسته شد ، نشانه مقدس ميتراييسم رفته رفته به شاهين مبدل شده و شاهين و نگاره فروهر تمام جاذبه معنوی و روحاني اين نشانه را گرفته و مظهر فر و شکوه مينوی گرديده است . طبق برداشت عده ای ديگر چليپا و چليپای شکسته نماد روح می باشد. انسان دوران باستان از هنگامي که دريافت تن بیجان تنفس نمی کند ، نفس را در مقام روح مورد توجه قرارداد . وقتی انسان ميمرد، انگار چيزی از بين نمیرفت ، بلکه روح بدن را ترک مي کرد و همچون پرنده ای به سوی آسمان ها به پرواز در می آمد . بدين ترتيب ، پرنده به شکل چليپا تجسم يافت و چليپا نماد روح گرديد. هنگامی که زائری به زيارتگاهی قدم می نهد معمولا" برای رستاخيز روح متوفی دعای کوتاهی می خواند. در واقع ، دعا تبديل به ذره ای از روح می شود که رستاخيز را تسريع ميکند. به همين ترتيب هنگامی که معمار يا حجاری زيارتگاهی را میسازد با اين اعتقاد که چليپا نماد حجاری شده روح است و به فرد درگذشته حيات دوباره خواهد بخشيد ، بنا را با چليپا تزيين می کند. با چليپا تزيين شده است ، اين صليبها دو نوع اند ، يکی سفيد و ديگری سياه. های مجوفی که در صليب های شکسته ادغام شده اند تزيين شده است. ترکيب چليپا و چليپای شکسته به عنوان يک واحد تزيين حاصل تفکری هنرمندانه است. کاشیهاي تزيينی فراوانی دارد. در قسمت بالای اين تصوير يک پيکان سياه در زمينه سفيد ديده می شود . اين پيکان اضافه شده است تا چليپای خطی سياه که در بين دو چليپای شکسته سفيد قرار گرفته نمايان شود. اين شکل شامل هشت (۸) قسمت است که در هر قسمت يک چليپای خطی در بين دو چليپای شکسته نقش بسته است . چنين شکلی و تزيينی مويد اين نظر است که از لحاظ منشا و کاربرد ، چليپای شکسته معادل چليپا است که هر دوی آنها نماد روح اند و از آنها برای تزيين مقبره ها استفاده مي شده است. منابع : مجله باستان شناسی و تاريخ – سال سوم – شماره دوم – بهار و تابستان ۱۳۶۸ – صفحات ۴۹-۴۶ گردونه خورشيد يا گردونه مهر – نصرت اله بختورتاش – سال نشر : ۱۳۵۶ خورشيدی – صفحات ۳۲-۵
درسهایی از زندگی ۱- اعتماد سازی سالها بطول می انجامد، اما ممكن است در عرض چند ثانيه از ميان برود. ۲- در اين دنيا اهميت ندارد كه چه چيزهايی داريد، بلكه اين مهم است كه چه كسی را در زندگی خود داريد. ۳- هنگامی كه خود را با ديگران مقايسه می كنيد در واقع ارزش وجودی خود را زير پرسش می بريد. ما همگی افرادی بی همتا و منحصر بفرد می باشيم. ۴- شما می توانيد كاری را در يك لحظه انجام دهيد كه تا پايان عمر موجب پشيمانی و اندوه شما گردد. ۵ - برای رسيدن به شخص آرمانی و ايده آل خودتان به روندی همیشگی نياز است. ۶ - با بهره گيری از فرصتهاست كه ما شجاعت را می آموزيم. ۷ - يا بايد رفتار و نگرش خود را مهار نمایید و يا آنكه تحت فرمان رفتار خود در خواهيد آمد. ۸ - ما نسبت به كرده خود مسئول می باشيم، صرف نظر از اينكه چگونه آن را توجيه كنيم. ۹ - هر چقدر هم كه آغاز يك پیوند گرم و مهرانگیز باشد، علاقه و احساسات آتشين فرو خواهد نشست و بهتر است چيز ديگری جای آن را بگيرد. ۱۰ - قهرمانان افرادی هستند كه عملی را كه می بايست انجام پذيرد را انجام می دهند، صرف نظر از پيامدهای آن. ۱۱ - پول ابزاری نامناسب برای امتياز دهی می باشد. ۱۲ - ميزان كمال و پختگی به نوع تجارب و ميزان درس گيری شما از آن تجارب بستگی دارد و نه به ميزان سن شما. ۱۳ - اين با بیرون گشتن از محدوده آسايش است كه ما رشد ميكنيم. ۱۴ - هر مقدار هم كه دوست شما خوب باشد، گاه گاهی احساسات شما را جريحه دار خواهد كرد، و شما بايد وی را مورد بخشش قرار دهيد. ۱۵ - اين تنها كافی نيست كه ديگران را مورد بخشش قرار دهيد، برخی اوقات شما خودتان را هم بايد ببخشيد. ۱۶ - هر اندازه هم كه قلب شما شكسته شده باشد، جهان برای اندوه شما از حركت نخواهد ايستاد. ۱۷ - پيشينه و شرايط شما قطعا در آنچه كه هستيد تاثير گذار بوده اند ، اما شما در شكل گيری شخصيت آينده خود مسئول می باشيد. ۱۸ - دو فرد ممكن است به يك چيز واحد و كاملا يكسان نگاه كنند و چيزهايی تمام متفاوت ببينند. ۱۹ - كيفيت پیوست شما تعيين كننده كيفيت زندگی شما خواهد بود. ۲۰ - شما قادر هستيد به هر چه كه می خواهيد برسيد، بشرط آنكه ايمان داشته باشيد كه استحقاق آن را داريد و وقت، انرژی و ذهن خود را وقف آن كنيد. ۲۱ - شما می بايد اهداف خود را بر اساس خواسته های خود تعيين كنيد، و نه خواسته های ديگران. ۲۲ - زندگی در گذشته و آينده از زندگی امروز شما می كاهد. ۲۳ - اگر تناسب اندام خود را حفظ نكنيد در دراز مدت تاوان آن را خواهيد پرداخت. ۲۴ - در هر كجا از عرصه زندگی كه شما برای آن انرژی صرف نمی كنيد، زيان خواهد ديد. ۲۵ - شما قادر نمی باشيد ديگران را وادار كنيد تا شما را دوست داشته باشند، تنها كاری كه می توانيد انجام دهيد آنست كه فردی دوست داشتنی گرديد. ۲۶ - اگر شما از انتظارات و نيازهای خود به ديگران چيزی نگوييد، تنها چيزهايی را كه آنها حدس ميزنند شما به آن نياز داريد را در اختيارتان قرار خواهند داد. و اين ممكن است با خواسته های شما بسيار متفاوت باشد. منبع:www.mardoman.com يكی داشت؛ يكی نداشت. تاجری سه تا دختر داشت. روزی از روزها تاجر می خواست برای تجارت به شهر ديگری برود و به دخترهايش گفت : «هر چه دلتان می خواهد بگوييد تا برايتان بيارم.» اولی گفت «برای من يك پيراهن بيار.» دومی گفت «برای من جوراب بخر.» دختر كوچكتر گفت «من گل می خواهم كه بزنم به موی سرم.» تاجر رفت پی كسب و كارش و وقت برگشتن پيرهن و جوراب خريد, اما يادش رفت گل بخرد.وقتی برگشت خانه و چشمش افتاد به دختر كوچكش, يك دفعه يادش آمد گل نخريده و آه كشيد. در اين موقع يكي در زد. تاجر رفت ديد غريبه ای ايستاده دم در. تاجر پرسيد «تو كی هستي؟» غريبه گفت «من آه هستم. برای دختر كوچكترت گل آورده ام كه بزند به موهاش.» تاجر خوشحال شد. گل را گرفت آورد داد به دخترش. دختر ديد عجب گل قشنگي است و آن را زد به موهاش.سه روز بعد, باز در زدند. تاجر رفت در را باز كرد؛ ديد دوباره آه آمده دم در.تاجر گفت «اين دفعه چي آورده اي؟» آه گفت «هيچي. آمده ام صاحب گل را ببرم.» تاجر رفت تو فكر كه چه كار بكند و چه كار نكند. عاقبت گفت «بيا و از اين كار بگذر.» آه گفت «ممكن نيست. الا و بلا بايد دختر را ببرم.» آخر سر تاجر رضايت داد و رفت دختر كوچكترش را آورد سپرد به دست آه. آه چشم هاي دختر را بست. او را نشاند ترك اسبش و راه افتاد. وقتي آه چشم دختر را باز كرد, دختر ديد در باغ خيلي بزرگ و زيبايي است كه از لاي هر گل و هر بوته آوازي به گوش مي رسد. دختر پرسيد «اينجا كجاست؟» آه جواب داد «اينجا خانه تست.» چند روز گذشت. دختر به غير از خودش و آه كسي را نديد. فقط مي خورد و مي خوابيد و در باغ گردش مي كرد. روزي دلش براي پدر و مادرش تنگ شد و از دلتنگي آه كشيد. آه آمد و پرسيد «چرا آه كشيدي؟» دختر گفت «دلم براي پدر و مادرم تنگ شده.» آه گفت «فردا مي برمت پيش آن ها.» روز بعد, آه چشم هاي دختر را بست. او را نشاند ترك اسبش و راه افتاد به طرف خانه تاجر. دم در گذاشتش زمين. چشم هاش را باز كرد و گفت «فردا مي آيم دنبالت.» دختر رفت تو. با همه روبوسي كرد و نشست به صحبت و درد دل كردن. دختر گفت «تك و تنها توي باغي زندگي مي كنم و يك خدمتكار دارم كه هر كاري بگويم انجام مي دهد. خورد و خوراك هم فراوان است.» خاله دختر گفت «دخترم! اين طورها هم كه مي گويي نبايد باشد. حتماً كاسه اي زير نمي كاسه است. بايد از ته و توي اين كار سر دربياري. بگو ببينم! شب ها پيش از خواب چه چيزي به تو مي دهد بخوري؟» دختر گفت «فقط يك استكان چاي.» خاله اش گفت «يك شب نخور و انگشتت را زخمي كن و روش نمك بريز كه خوابت نبرد؛ آن وقت ببين چه پيش مي آيد.» فرداي آن روز آه آمد و باز دختر را برد به همان باغ. همين كه شب شد و دختر خواست بخوابد, آه براش چاي آورد. دختر چاي را دزدكي ريخت زير فرش. بعد انگشتش را زخمي كرد و روش نمك ريخت و خودش را به خواب زد. نصف شب صداي پا شنيد. زير چشمي نگاه كرد. ديد آه فانوس به دست دارد مي آيد و براي جواني كه مانند ماه قشنگ است راه را روشن مي كند. جوان نزديك دختر كه رسيد از آه پرسيد «امروز حال خانم چطور بود؟» آه جواب داد «خوب بود.» جوان گفت «چايش را خورد و خوابيد؟» آه گفت «بله آقا.» و جوان و دختر را تنها گذاشت و رفت. جوان لباس هايش را كند و خواست كنار دختر بخوابد كه دختر پا شد نشست و گفت «تو كي هستي؟» جوان گفت «من صاحب تو هستم.» دختر گفت «چرا تا حالا خودت را نشان نمي دادي؟» جوان گفت «آدمي زاد شير خام خورده, وفا ندارد. فكر مي كردم من را نبيني بهتر است؛ اما حالا كا رازم فاش شد ديگر پنهان نمي شوم.» صبح فردا آه آمد جوان را بيدار كرد. جوان گفت «بگو باغ گل سرخ را مرتب كنند, مي خواهم آنجا صبجانه بخورم.» آه رفت و كمي بعد جوان و دختر پا شدند و رفتند به باغ گل سرخ. دختر باغي ديد كه زبان از وصفش عاجز است و فقط دو چشم مي خواست تماشايش كند. همه جا پر بود از همان گل هايي كه آه برايش آورده بود. دختر خواست گلي بچيند, اما دستش نرسيد. جوان دست دراز كرد گل را بچيند, دختر ديد پر كوچكي چسبيده زير بغل جوان و دست برد پر را كند, كه ناگهان هوا تيره و تار شد و دختر بيهوش افتاد بر زمين. وقتي چشم باز كرد ديد از آن باغ پر كل و شكوفه خبري نيست و جوان هم مرده است. دختر آه كشيد. آه آمد. دختر گفت «يك دست لباس سياه برايم بيار.» آه رفت برايش لباس سياه آورد. دختر سراپا سياه پوشيد. نشست بالا سر جوان و آن قدر قرآن خواند و اشك ريخت كه خسته شد. آخر سر وقتي ديد چاره اي ندارد به آه گفت «من را ببر بازار بفروش.» آه او را برد بازار فروخت. دختر بعد از يكي دو روز پي برد در خانه صاحبش همه سياه پوشيده اند و هميشه غمگين اند. علت آن را پرسيد. كنيزي گفت : «از وقتي پسر جوان و يكي يك دانه خانم خانه گم شده, همه لباس سياه مي پوشيم.» دختر هميشه به فكر شوهرش بود و آرزو داشت راه نجاتي براي او پيدا كند و از بس فكرش مشغول بود شب ها خوابش نمي برد. يك شب ديد دايه پسر گم شده فانوسي برداشت و بي سر و صدا بيرون رفت. دختر كه خواب به چشمش نمي آمد, با خود گفت «ببينم اين نصف شبي مي خواهد كجا برود.» آهسته بلند شد سايه به سايه دايه افتاد به راه. دايه از چند حياط تو در تو گذشت تا به حوضي رسيد. زيرآب حوض را كشيد. آب حوض خالي شد و تخته سنگي در كف حوض پيدا شد. تخته سنگ را زد كنار و از پلكان زير تخته سنگ رفت پايين و به زير زميني رسيد كه در آن پسر جواني به چهار ميخ كشيده شده بود. دايه به پسر گفت «فكرت را كردي؟ حرفم را قبول مي كني يا نه؟» پسر گفت «نه!» دايه حرفش را دوباره و سه باره تكرار كرد و پسر باز هم قبول نكرد. عاقبت دايه عصباني شد. با شلاق افتاد به جان پسر و زد سر و صورت پسر را آش و لاش كرد. بعد بشقاب پلويي را كه با خودش آورده بود به زور به پسر خوراند و خواست برگردد كه دختر پيش از او راه افتاد. برگشت خانه و رفت سر جايش دراز كشيد و خود را زد به خواب. دايه صبح زود پا شد رفت حمام. دختر به يكي از كنيزها گفت : «ديشب خوابي ديده ام كه مي ترسم اگر خانم آن را بشنود از خوشحالي غش كند و الا مي رفتم به او مي گفتم.» حرف دختر دهان به دهان توي خانه گشت تا به گوش خانم خانه رسيد. خانم خانه دختر را صدا زد و گفت «بيا ببينم ديشب چه خوابي ديده اي كه مي ترسي آن را براي من تعريف كني.» دختر گفت «خانم جان! دنبال من بيا تا برايت تعريف كنم.» و راه افتاد از يك به يك حياط ها گذشت. دختر گفت : «خانم جان! اين ها عين همان هايي است كه در خواب ديده ام؛ در هم همان در است. بله! اين هم از حوض! حالا بفرماييد زيراب حوض را بكشيد تا ببينيم باقيش هم درست در مي آيد يا نه.» زياد درد سرتان ندهم! رفتند و رفتند تا رسيدند به زير زمين. پسر داد كشيد «حرام زاده! شب آمدنت بس نيست كه روز هم آمده اي؟» خانم صداي پسرش را شناخت و تند دويد رفت بغلش كرد. دختر گفت : «خانم جان! اين همان پسري است كه در خواب ديدم.» پسر را از زير زمين درآوردند, شستند و حكيم آوردند زخم هاش را مرهم گذاشت. پسر شرح داد كه چطور دايه او را برده بود در زير زمين به چهار ميخ كشيده بود. در اين موقع در زدند. خانم خانه گفت «برويد در را باز كنيد. حتم دارم دايه از حمام برگشته.» كنيزي رفت در را باز كرد. پاي دايه به حياط كه رسيد به همه نوكر و كلفت ها توپ و تشر زد كه كدام گوري بوديد زود نيامديد در را باز كنيد؟ اما تا پسر را ديد يك دفعه از جوش و جلا افتاد؛ رنگش مثل گچ سفيد شد و مات و مبهوت ماند. خانم خانه امر كرد دايه را ريز ريز كردند و ريزه هايش را جلو سگ ها ريختند. بعد به دختر گفت «مي خواهم زن پسر من بشوي.» دختر گفت «الان نمي توانم شوهر كنم. بايد عده ام سر بيايد.» دختر كه مي دانست دواي دردش جاي ديگر است آه كشيد. آه آمد. دختر گفت «من را ببر بالاي سر او.» آه دختر را برد بالا سر شوهرش. دختر شروع كرد به گريه كردن و خواندن قرآن و آخر سر به آه گفت «من را ببر بفروش.» آه او را دوباره برد بازار فروخت. اين بار هم دختر ديد خانه صاحبش ماتم زده است. پرسيد «اينجا چه خبر است؟» گفتند «خانم اين خانه سال ها پيش يك بچه اژدها زاييده و آن را انداخته تو زير زمين. اژدها روز به روز بزرگتر مي شود, اما خانم نه دلش مي آيد او را بكشد و نه دلش را دارد كه قضيه را بر ملا كند و به همه بگويد كه اژدها زاييده.» اين گذشت تا يك روزي دختر به خانم خانه گفت «خانم جان! چقدر خوب مي شد اگر من را مي انداختي جلو اژدها.» خانم گفت «مگر عقل از سرت پريده؟» دختر آن قدر اصرار كرد كه زن كلافه شد و آخر سر قبول كرد. دختر گفت «من را بگذاريد تو كيسه چرمي؛ درش را محكم ببنديد و بندازيد جلو اژدها.» دختر را همان طور كه خودش گفته بود انداختند جلو اژدها. اژدها به كيسه نگاهي كرد و گفت «دختر! زود از جلدت بيا بيرون تا بخورمت.» دختر گفت «چرا تو از جلدت در نيايي و من در بيايم؟» اژدها گفت «سر به سر من نگذار؛ زود بيا بيرون.» دختر گفت «تا تو در نيايي من در نمي آيم.» دختر و اژدها آن قدر بگو مگو كردند كه عاقبت حوصله اژدها سر رفت و از جلدش آمد بيرون و پسري شد مانند ماه. دختر هم از كيسه درآمد و با پسر نشست به صحبت كردن. مدتي كه گذشت خانم خانه به كنيزهايش گفت: «برويد ببينيد چه بلايي بر سر دختر بيچاره آمده.» كنيزها رفتند با ترس و لرز از درز در نگاه كردند ديدند اژدها كجا بود! دختر مثل يك دسته گل نشسته و دارد با پسري مانند ماه صحبت مي كند. تند برگشتند و آنچه را ديده بودند براي خانم تعريف كردند. خانم خوشحال شد و گفت دختر و پسر را آوردند پيش او. خدا را شكر كرد و به آن ها گفت «خوب است شما با هم زن و شوهر بشويد.» دختر كه مي دانست دواي دردش جاي ديگر است, گفت «صبر كنيد عده ام سر بيايد, آن وقت با هم عروسي مي كنيم.» بعد همين كه دور و برش خلوت شد آه كشيد. آه آمد. دختر گفت «از شوهرم چه خبر؟» آه گفت «همان طور كه ديده بودي خوابيده.» دختر همراه آه رفت و نشست بالا سر شوهرش. مدتي قرآن خواند و گريه كرد و آخر سر به آه گفت «من را ببر بفروش.» آه دختر را برد بازار فروخت. اين دفعه هم مردي دختر را خريد و برد به خانه. كنيزها به دختر گفتند: «در اين خانه رسم اين است كه هر كنيز تازه واردي بايد شب اول دم پاي آقا و خانم خانه بخوابد.» دختر گفت «باشد!» و وقت خواب كه رسيد رفت دم پاي آقا و خانم خوابيد. نصفه هاي شب دختر بيدار شد, ديد خانم پا شد رفت شمشيري آورد سر شوهرش را گوش تا گوش بريد و شمشير را پاك كرد گذاشت رو طاقچه. بعد هفت قلم آرايش كرد, لباس پوشيد رفت دم در و نشست به ترك سواري كه منتظرش بود و با هم افتادند به راه. دختر به دنبالشان راه افتاد و ديد چند كوچه آن طرفتر از اسب پياده شدند و در خانه اي را زدند و رفتند تو. دختر رفت از شكاف در نگاه كرد؛ ديد چهل حرامي دور تا دور نشسته اند. سر دسته حرامي ها از زن پرسيد «چرا دير كردي امشب؟» زن جواب داد «چه كار كنم خوابش نمي برد.» بعد تا سحر زدند و رقصيدند و شادي كردند. دختر پيش از خانم برگشت خانه و رفت سر جايش دراز كشيد و خودش را زد به خواب. طولي نكشيد كه خانم به خانه رسيد و از توي قوطي كوچكي يك پر و مقداري روغن درآورد. روغن را با پر به گردن شوهرش ماليد و سرش را چسباند به گردنش. مرد عطسه كرد و بيدار شد. به زنش گفت «كجا رفته بودي بدنت سرد است.» زن گفت «تو كه نمي داني من تا صبح از دل درد چه مي كشم و چند مرتبه بايد بروم بيرون.» فردا شب وقت خواب كه رسيد دختر باز هم دم پاي آقا و خانم خوابيد. نيمه هاي شب زن مثل شب پيش يواش بلند شد سر شوهرش را بريد گذاشت كنج طاقچه و از خانه رفت بيرون. دختر پاشد. قوطي را آورد و با پر و روغن سر مرد را چسباند به بدنش. مرد عطسه كرد و بيدار شد و از دختر سراغ زنش را گرفت. دختر گفت «پاشو برويم زنت را نشانت بدهم.» آن وقت مرد را به جايي برد كه شب پيش زنش به آنجا رفته بود. مرد ديد چهل حرامي گرد هم نشسته اند و زنش دارد وسط آن ها مي زند و مي رقصد. خواست برود تو و حسابشان را برسد, اما ديد اين طوري زورش به آن ها نمي رسد. رفت به اصطبل و اسب ها را باز كرد. اسب ها سر و صدا راه انداختند و شروع كردند به شيهه كشيدن. مرد برگشت دم در اتاق ايستاد. شمشيرش را كشيد و سر هر كسي را كه از اتاق آمد بيرون زد. وقتي همه حرامي ها را كشت, رفت سراغ سر دسته حرامي ها و زنش كه توي اتاق مانده بودند. آن ها را هم از دم شمشير گذراند و برگشت دست دختر را گرفت و برگشتند خانه. به خانه كه رسيدند, مرد به دختر گفت «بيا زن من بشو تا تمام مال و ثروتم را به تو بدهم.» دختر گفت «نه! من دل در دام ديگري دارم. اگر مي خواهي به من خوبي كني قوطي پر و روغن را به من بده.» مرد قوطي را به دختر داد. دختر آه كشيد. آه آمد. دختر گفت «از شوهرم چه خبر؟» آه گفت «همان طور كه ديده بودي مثل سنگ افتاده و از جايش جم نخورده.» دختر گفت «من را ببر بالا سرش.» آه دختر را برد به همان باغي كه شوهرش در آنجا افتاده بود. دختر قوطي را درآورد و با پر كمي روغن به زير بغل پسر ماليد. پسر عطسه اي كرد؛ پاشد نشست و دختر را بغل كرد و بوسيد. درخت ها باز گل كردند و پرنده ها بنا كردند به آواز خواندن مگر آن خوشه گندم مگر سنبل مگر نسرين تو را ديدند. كه سر خم كرده خنديدند. مگر بستان شميم گيسوانت را چو آب چشمه ساران روان نوشيد مگر گلهای سرخ باغ ريگ آباد در عطر تن تو غوطه ور گشتند كه سرنشناس و پانشناس از خود بی خبر گشتند مگر دست سپيد تو تن سبز چناران بلند باغ حيدر را نوازش كرد كه می شنگند و می رقصند و می خندند مگر ناگاه نسيم سرد گستاخ از سر زلفت ... چه می گويی ؟ تو و انكار ؟ تو را بر اين وقاحت ها كه عادت داد ؟ صدای بوسه را حتی درخت تاك قد خم كرده بستان شهادت داد مگر ديوار حاشا تا كجا، - تا چند ؟ خدا داند كه شايد خاك اين بستان هزاران صد هزاران بوسه بر پاي تو ... - ديگر اختيارم نيست توانم نيست تابم نيست به خود می پيچم از اين رشك - اما خنده بر لب با تو گويم: - اضطرابم نيست . مگر ديگر من و اين خاك، - وای از من چناران بلند باغ حيدر را تبر باران من در خاك خواهد كرد نسيم صبحگاهی جان ز دست من نخواهد برد ترحم كن، نه بر من بر چناران بلند باغ حيدر بر نسيم صبح شفاعت كن به پيش خشم، اين خشم خروشان كه در چشم است به پيش قله آتشفشان درد شفاعت كن كه كوه خشم من با بوسه تو ذوب می گردد ای عشق همه بهانه از توست ... من خامشم اين ترانه از توست ... آن بانگ بلند صبحگاهی ... وين زمزمه ی شبانه از توست ... من اندوه خويش ندانم ... اين گريه ی بی بهانه از توست ... كشتی مرا چه بيم دريا؟ ... طوفان ز تو و كرانه از توست ... گر باده دهی و گرنه غم نيست ... مست از تو، شرابخانه از توست ... می را چه اثر به پيش چشمت ؟... كاين مستی شادمانه از توست ... من می گذرم خموش و گمنام ... آوازه ی جاودانه از توست.
![]()


![]()


در ظلمت سکوت
در ازدحام اشک
در تلخی دروغ
در انزوای عشق
در پاکی غروب
در سردی زوال
در سرخی قلوب
در سبزی بهار
در انتظار توست
در سایه ی درخت
آن تک درخت پیر
کو مانده سر به زیر ؛
در سوگ همرهان
آن همرهان که در
گوری بخفته اند
گرمای زندگی
با خود ببرده اند ؛
در سوز عاشقان
آن عاشقان که در
تکرار لحظه ها
هر لحظه بیشتر
در خود بمرده اند ؛
در انتظار توست
آن خسته از دروغ
آن خسته از فریب
آن کس که خود هنوز
حتی نفهمیده است
از بهر چه بزیست ؛
یا بهر چه بدید ؛
یا بهر چه کشید ؛
یا بهر چه بمرد ؛
اما دل غمین
در انتظار توست
آری !
دراین زمان
در بهت لحظه ها
تنها ز انزوا
دلخسته از سکوت
در انتظار تو
آرام و بی صدا
بنشسته ام کنون
آیا رهایی هست
زین انتظار سخت ؟
تا کی جفا کشم ؟
حتی ز سایه ها
این سایه های درد
این دردها که در
جانم نشسته اند .
حتی هوا و خاک
باران و باد و رود
هر جا رسیده اند
روح و تن مرا
آزرده کرده اند .
در انتظارتم
پاییز هم گذشت
برگرد با بهار
چشمم به راه توست .
ای غربت خیال
جانم به لب رسید
پس کی تو می رسی ؟
اشک ستاره ریخت
اما نیامدی
ظلمت فرو کشید
اما نیامدی
شب مرد از سکوت
اما نیامدی
وقتم به سر رسید
اما نیامدی
من مرده ام کنون
روییده از خاکم
صدها شقایق ؛ لیک
حتی پی گورم
هرگز نیامدی
ای نرگس خموش
آرام گیر که تو
حتی پس مرگت
هرگز نیارمی ...







آثار بسياری با اين علامت در ايران کشف شده است بطور مثال
اين نقش برروی پارچه دوران اشکانی که از کوزههای خمرهای![]()
مقبره شاه نعمت اله ولی در ماهان کرمان دو مناره دارد که تمام آن
مناره باغ قوشخانه اصفهان با صليب
آرامگاه شيخ صفیالدين در اردبيل
![]()
![]()
![]()
![]()







خوشبختانه موسیقی ایرانی سرشار از جنبه های الهی و معنوی است
از موسیقی ایرانی می توان بهره هایی بزرگ و ارزنده تاریخی برد که
موسیقی ایرانی قرنها زندانی بوده و همیشه مظلوم بوده ونسبت به آن


a bird in flight
a rabbit
a greyhound
a boy
a goat
an elephant
an old man
a pig
a camel
a deer
a tortoise
a dog's body

| : |





