تبليغاتX
Farvahar(nikouee)
Photobucket *( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*


*( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*

* تاریخ - هنر - شعر - فرهنگ - زندگی نامه - سخن ها - و ...*

 

 
 
 
می بندم اين دو چشم پرآتش را

تا ننگرد درون دو چشمانش

تا داغ و پر تپش نشود قلبم

از شعله نگاه پريشانش
 
می بندم اين دو چشم پرآتش را

تا بگذرم ز وادی رسوائی

تا قلب خامشم نكشد فرياد

رو می كنم به خلوت و تنهائی
 
ای رهروان خسته چه می جوئيد

در اين غروب سرد ز احوالش

او شعله رميده خورشيد است

بيهوده می دويد به دنبالش
 
او غنچه شكفته مهتابست

بايد كه موج نور بيفشاند

بر سبزه زار شب زده چشمی

كاو را بخوابگاه گنه خواند
 
بايد كه عطر بوسه خاموشش

با ناله های شوق بياميزد

در گيسوان آن زن افسونگر

ديوانه وار عشق و هوس ريزد
 
بايد شراب بوسه بياشامد

از ساغر لبان فريبائی

مستانه سرگذارد و آرامد

بر تكيه گاه سينه زيبائی
 
ای آرزوی تشنه به گرد او

بيهوده تار عمر چه می بندی؟

روزی رسد كه خسته و وامانده

بر اين تلاش بيهوده می خندی
 
آتش زنم به خرمن اميدت

با شعله های حسرت و ناكامی

ای قلب فتنه جوی گنه كرده

شايد دمی ز فتنه بيارامی
 
می بندمت به بند گران غم

تا سوی او دگر نكنی پرواز

ای مرغ دل كه خسته و بيتابی

دمساز باش با غم او، دمساز
 
 

 

 

|

 

 

نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز٬ تو در گل باشی

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

چنگ در پرده همین میدهدت پند ولی

وعظت آنگاه کند سود که قابل باشی

در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است

حیف باشد که ز کار همه غافل باشی

نقد عمرت ببرد غصّه ی دنیا به گزاف

گر شب و روز درین قصّه ی مشکل باشی

گرچه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست

رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد

صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی

 

 

|

 

در  سال۱۹۳۱میلادی «جِبران خلیل جِبران» نویسنده، شاعرو فیلسوف

لبنانی دار فانی را وداع گفت .

جبران خلیل جبران ششم ژانویه سال ۱۸۸۳ میلادی در لبنان شمالی

دیده به جهان گشود . به دلیل اینکه پیروان ادیان مختلف در لبنان

 به طور مسالمت آمیز در کنار یکدیگر در حال زندگی اند ، جبران نیز

 در میان این ادیان مختلف به همزیستی ادیان  خو گرفت  و این امر

 به وضوح در میان آثار او نمایان است . مادرش کامیلا  راحمه ،

 جبران را از سومین شوهر خود با نام خلیل جبران حامله شد .

 ماریانا و سلطانا دو خواهر کوچکتر او بودند . جبران خلیل جبران

 در هشت سالگی به همراه خانواده اش  به آمریکا رفت و در

 ۲۵ ژوئن ۱۸۹۵ میلادی سفری به نیویورک داشت .

 وی پس ازآن  برای بار دوم،در سال  ۱۸۹۸  به همراه خانواده اش

 وارد   لبنان شد . او در بین سالهای ۱۸۹۸ تا ۱۹۰۲ در دانشگاه لبنان

  به تحصیل پرداخت . پس از اینکه اعضای خانواده اش

 در سال ۱۹۰۲ دار فانی را  وداع گفتند او در همان سال

 برای دومین بار به ایالات متحده آمریکا مهاجرت کرد .

جبران در سل ۱۹۰۸ به پاریس سفر کرد اما پس از مدتی

دوباره به آمریکا بازگشت . وی در سال ۱۹۱۴ در پاریس

نمایشگاهی از آثار نقاشی خود را برپا کرد .  او در سال

۱۹۱۸ میلادی نخستین مجموعه شعرش را با نام دیوانه

 به زبان انگلیسی منتشر کرد . پیش قراول (۱۹۲۰،

 پیامبر (۱۹۲۳ ) ، شن و کف ( ۱۹۲۶ ) ،

مسیح پسر انسان (۱۹۲۸ ) از دیگر آثارادبی  او به زبان

انگلیسی است . ارواح عاصی  (۱۹۰۸ ) ،

 بالهای شکسته (۱۹۱۲ ) و یک اشک ویک لبخند ۱۹۱۴ )

از عناوین مهمترین آثار او به زبان عربی هستند . وی در

حوزه علوم روانشناختی نیز آثار گرانسنگی از خود به جای نهاده

است  که ازمیان آنها می توان به زمین خدایان (  ۱۹۳۱ )

و باغ پیامبر ( ۱۹۳۳) میلادی اشاره کرد . این عارف شاعر

 در دهم آوریل سال ۱۹۳۱ میلادی در سن چهل و هشت سالگی

 در نیویورک بر اثر سرطان در گذشت .... 

 

   بخشی از کتاب" دیوانه "

 از من می پرسید که چگونه دیوانه شدم. چنین روی داد: یک روز، بسیار

 پیش از آنکه خدایان بسیار به دنیا بیایند، از خواب عمیقی بیدار شدم

 و دیدم که همه نقابهایم را دزدیده اند. پس بی نقاب در کوچه های پر

 از مردم دویدم و فریاد زدم « دزد، دزد، دزدان نابکار

 مردان و زنان بر من خندیدند و پاره ای از آنها از ترس من به

خانه هایشان پناه بردند.هنگامی که به بازار رسیدم، جوانی که بر

سر بامی ایستاده بود فریاد برآورد «این مرد دیوانه است.» من سر

 برداشتم که او را ببینم؛ خورشید نخستین بار چهره برهنه ام را بوسید.

 نخستین بار خورشید چهره برهنه مرا بوسید و من از عشق خورشید

 مشتعل شدم، و دیگر به نقابهایم نیازی نداشتم.»

           روحش شاد

 

                                                

|

 

 

|

 

زرتشت

پيامبروارسته  یا  فيلسوفی بزرگ 

 اين سوال شايد درميان رهروان دين زرتشت و انديشمندان علاقمند و

 ديگر دوستداران اين آئين كهن بارها و بارها موجب بر پائی گفتگوها

 و بحث های فراوانی گرديده است كه به همين دليل در اين چند سطر

 سعی گرديده تا با ارائه دلايل كافی و مستند به اين پرسش ٬ پاسخی

 شايسته داده شود . برای رسيدن به پاسخ مناسب ابتدا بايد كه بر چه

 پايه و اساسی چنين نظريه هايی بيان ميگردد . از مفاهيم گاتها چنين

 بر می آيد كه اشوزرتشت انديشمند زمان خود بوده و حتی بر علم

پزشكی اشراف داشته و همينطور بر مسائل اجتماعی و علوم مختلف

زمانه خود مسلط بوده است . همانند يك فيلسوف و يا دانشمند ، ولی

واقعيت اين است كه زرتشت تنها يك فيلسوف و يا حتی يك شاعر

نبوده است . برای فهم اين موضوع لازم است كه با دقت و حوصله

تفاوت ميان انديشمند و فيلسوف را با پيامبر و همچنين حقيقت ،

واقعيت و توهم ، يعنی سه چيزی كه ما را احاطه نموده اند و جهان بينی

  هر انسانی بر محور اين سه پديده استواراست را بدانيم .

همين طور تفاوت ميان دين و مذهب ، كه اكثر مردم همواره اين دو را در

 هم ميآميزند و تفاوت دقيق اين دو مقوله كاملا مستقل را نميدانند .

 با بيان اين تفاوت ها و پرداختن به اين مباحث ميتوانيم دريابيم كه

پيامهای گاتها كه جهان بينی زرتشت را ميرساند ، اهورائی است و يا

 پند های حكيمانه يك فيلسوف ؟ ابتدا نگاهی داشته باشيم به تفاو ت

 ميان دانشمند ، فيلسوف و پيامبر 

 الف : دانشمند  كسی است كه بر تمام يا بخشی از دانش زمان خود

 احاطه داشته و عمر و زندگی خود را صرف تحقق و بررسی و استدلال می نمايد .

 ب :  فيلسوف ، دانشمندی است كه بر اساس دانشی كه از جهان و

 هر چه دراوست دارد ، سعی ميكند ارتباط انسان را با آن دانسته ها و

 يا با طبيعت پيدا نمايد و راهی بيابد كه به طريقه درست و منطقی

بتواند انسان را به رستگاری برساند .

پ :در باب پيامبر ميتوان گفت كه به انسانی گفته ميشود كه از

 اوضاع اجتماعی و اقتصادی و ستم و نا برابری زمانه خود به ستوه آمده

و برای انديشيدن به راه حل اين مشكلات برای مدتی طولانی به خلوت كامل

پناه برده و پس از مدتها بررسی و كشف شهود ، عاشق و شيفته

معبود خود يعني پروردگار يكتا گرديده و با خدای خود به نوعی ارتباط

 برقرار نموده و با كتابی مدون و دستوراتی اهورائی ، به ميان مردم

 خود باز گشته و به تبليغ دين خود همت گماشته و با جمع آوری

يارانی  هم انديش ، نيرو آراسته و با تدبير و دور انديشی،

در راه گسترش دين خود كوشش نموده و در نهايت جان خود را در

راه هدف والای خويش فدا می نمايد . حال با داشتن دانسته های فوق و

 مقايسه آنها ميتوانيم اين ادعا را داشته باشيم كه اشوزرتشت نه يك

پيامبر و يا فيلسوف بلكه پيامبری وارسته بوده است و از جنبه

معنوی همان طور كه در زمان سدره پوش شدن و خواندن پيمان دين

سه مرتبه دست در دست موبد ميخوانيم : " دين ، دين اورمزد داد

زرتشت " دانسته و بيگمان ، به راسته و درسته ، دين پاك يزدان "

بدون تردید به پيامبری اشوزرتشت ايمان داريم . اين موضوع را

می توانيم از دیدگاه علمی ، فلسفی و كارشناسي هم بررسی نمائيم .

 با كمك پيام گاتها كه نه زمان و مكان را نمی شناسد ، بلكه حتی بسيار

فراتر از زمان حاضر ، بر مبنای علوم مختلف خداشناسی ،

روانشناسی ، جهان شناسی و غيره استوار می با شد . گاتها گنجی

گرانبهاست كه هر بندش و حتی هر واژه اش با مفاهيم بسيار عميق توام

 است كه را ه خوشبختی را به بشر نشان می دهد. تفاوت ميان حقيقت

 واقعيت و توهم نيز ما را در شناختن موضوع ياری بيشتری ميرساند .

 الف : حقيقت به آن باورهائی گفته ميشود كه با مدرك

مستدل و با علم و آگاهی كامل به آن رسيده ايم و يا پيامبران، بزرگان ٬ 

 پيشكسوتان و محققان و دانشمندان و كسانی كه مورد اعتماد ما

هستند به آن علوم دست پيدا كردند و به ما نيز گفته و منتقل نموده اند

 و ما تمام آنها را پذیرفته و حتی به طور دقيق تر به آنها ايمان داريم .

 همانند اينكه ما انسان هستيم ، و يا زمين گرد است و يا جاذبه و جود دارد .

  ب : واقعيت بخشي از باورهائي است كه در اطراف

خود حس ميكنيم و حقيقت می پنداريم ولی ممكن است حقيقتی غيراز آن

 داشته باشد كه ما می بينيم و يا می شنويم و حتی حس و يا درك ميكنيم ،

 همانند آسمان ، سكوت ، تاريكی و نادانی ، كه واقعيت دارند ولی حقيقت ندارند .

 پس واقعيت نسبی است و ما بيشتر در زندگی با واقعيت ها در تماس هستيم .

 پ : توهم همه انسانها در جهان ، باورهائی دارند كه هيچگونه واقعيت خارجی

و حقيقی ندارند و تنها در تخيلات فرد ساخته شده است

و يا ديگرا ن برايش ساخته اند ، هر چند عميقا باور دارند كه آن چيز ها حقيقت دارند

 ولی در واقع چنين نيست .

 تمام مسائل به اصطلاح خرافی جزو اين دسته هستند ، حتی

روانشناسان عقيده دارند بسياری از مبناهای اندیشه و برداشتهای ما از

 جها ن از توهمات ما سر چشمه می گيرند . و در آخر با توضيح

تفاوت ميان دين و مذهب ميتوانيم نتيجه گيری كامل تری داشته باشيم .

 در مورد دين ميتوان گفت دين يعنی هر آنچه كه در كتاب

آسمانی آمده است و انسان متدين جدا از اين كه چه مذهبی دارد ،

بدون چون و چرا از ابتدا تا انتها كتاب خود را باور داشته و سعی می كند

 در طول زندگانی خود به مفاهيم آن عمل نمايد . و در مقابل ،

مذهب ، كه كليه سنن و آدابی را گويند كه پيروا نه هر دينی بسته به

 زمان و مكانی كه در آن زندگی می كنند برای خود در نظر می گيرند .

يعنی عملا هر دين در جامعه بصورت مذهب پياده می شود و عمل می گردد .

در اين ميان بخش ديگری هم بنام سنت و جود دارد كه به تمام

 حركات و رفتاری كه هر انسانی در زندگی روزمره خود انجام ميدهد

و يا هر جامعه ای در زندگی اجتماعی خود به كار ميبندد ، گفته می شود .

 با توجه به مطالب گفته شده اين نتيجه حاصل ميگردد كه با

توجه به رشد علم و پيشرفت تكنولوژی و به نوعی كهنه شدن عقايد

فيلسوفان و دانشمندان گذشته ، هنوز هم پيامهای گاتها كه كشفيا تی

 به عبارتی بهتر دريافتهای اهورائی اشوزرتشت است ، و با زبان

شعر و بصورتی بسيار واضح بيان شده ، كاملا نو ، بكر و سرشار از

 اشویی می با شد . بنا بر اين مفاهيمی كه بيا ن گرديد و پيامهائی كه

داده شد ، نه فيلسوفانه بوده و نه دانشمندانه صرف ، اين پيامها

حقيقت مطلق است كه از جانب پروردگار برای رستگاری ما آورده شده اند .

 در انتها چهار بند از گاتها در مورد های :

 گيتی و مينو ، خرد و وجدان ، تن و روان و تن انسان ذكرميگردد.

يسنای ۳۱بند۲۲

ای اهورامزدا شخص خردمند و هوشيار و كسی كه با منش خويش حقيقت

 را درك می كند از قانون ايزدی آگاه است و با نيروی معنوی از راستی

 و پاكی پشتيبانی كرده و گفتار و كردار خود را جز به راستی نخواهد

آراست و در راه گسترش راستی گام بر خواهد داشت ، چنين شخصی

 نسبت بتو ای مزدا و فادار و شايسته ترين يار و مدد كار مردم بشمار خواهد رفت .

  

|

 

***  ***

     


|

 

                                          

                              

ناصحان هم باده نوشی میکنند

باده نوشان پرده پوشی میکنند

 

رازداری کارمستان است وبس

سخت این رندان خموشی میکنند

 

بحث سرسبزی چو آید روز باد

سروها هم سر بگوشی میکنند

 

برف پرحاصل ببارد با سکوت

برق وطوفان پر خروشی میکنند

 

زآه درویشان شب غافل مباش

کاین گدایان دیگ جوشی میکنند

 

گر بچشم دل به ببینی تاک را

خوشه ها هم میفروشی میکنند

 

سینه را صاف کن چون دروقت ذکر

ناله ها هم تیز هوشی میکنند

 

آگه از پروانه های باغ باش

با پریدن خوش سروشی میکنند

 

میدهندت سبزه وآبی ولی

این شبانان شیر دوشی میکنند

 

خون ما ریزند اگر زین درگهیم

عشقبازان سخت کوشی میکنند


 

                                                            

|

 

گاهی يك سخن بستر هزار پيوند است

  انديشمندانه سخن بگوييد

 

 

|

 

سالها قبل میرابی بود که همه روزه وظیفه پر کردن حوض دربار را به عهده

داشت . میراب را دو کوزه بود که یکی سالم ودیگری را روزنه هایی بود  . هر

روز که برای پر کردن کوزها می رفت .نصف آب کوزه سوراخ می ریخت یک روز

 هنگام استراحت صدایی از کوزه معیوب برخاست :ای میراب ! مرا چه سود به

 کار تو ؟مرا کنار بگذار وکوزه دیگری اختیار کن میراب به پشت سر کوزه اشاره

کرد وگفت : تمامی گل ها وسبزهها یی که در اطراف راه دربار روییده اند از سر

وجود توست آن وقت جواب آنها را چه دهم نا سالمی تو گر چه مرا خسته میکند

ولی در عوض چنین منظره زیبایی را به وجود می آورد آیا کوزه سالم توانایی

چنین کاری را دارد؟

 

|

 

 

|

 
گريز و درد

رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از درد بی اميد

در وادی گناه و جنونم كشانده بود

رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشك های ديده ز لب شستشو دهم

رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود

رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم

رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود

عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت، چو نور صبح

بيرون فتاده بود بيكباره راز ما

رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم، كه در سياهی يك گور بی نشان

فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گريان گريختم

از خنده های وحشی توفان گريختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گريختم

 
ای سينه در حرارت سوزان خود بسوز

ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير

می خواستم كه شعله شوم سركشی كنم

مرغی شدم به كنج قفس بسته و اسير

روحی مشوشم كه شبی بی خبر ز خويش

در دامن سكوت به تلخیی گريستم

نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها

ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم
 
 
 
|

 

 

 

چـهره خـوانـی به اين مـعـنـا است كه شما فـقــط با  نگاه كردن به صورت اشخاص

 پی بـه خـصـوصـيات اخلاقی و شخصيتی او ببريد. چـهره خـوانـی توسـط مردم

در اعصار مختلف انجام شده است.شـناخـتـن افراد تنها از روی خصوصـات

 ظـاهـری آنها مساله بسيار جالبی است. نـكات ظـريف و دقيـق و پيچيدگيهای

 بسياری در علـم چـهـره خـوانـی وجـود دارد ولی ما در اينجا به بيان نكات

اصلی تر و مهمتر آن بسنده می كنيم.

¤¤¤

 چهره خوانی چيست؟

بشر در طول قرون متمادی سعی نموده تا با پيوند زدن خصـيصـه هـای صـورت

افـراد بـه شخصيتی،  متوجه  افكار و درون ديگران شود. با گـذشـت سـالها علم

 چهره شناسی نيز گسترش يافته و به شاخه های مختلف تـقسـيم شـده است.

بـرای مثـال "متوپوسكپی" علم پی بردن به سيرت و درون آدمی از روی خطوط

روی پيشانی است.

 ***

"فرنولوژی" علم جمجمه خوانی و مطالعه طرز تشكيل جمجمه ميباشد كه به بنا

نهادن شخصيت و اميال ذاتی و روانی افراد كمك می كند.

 ***

"فيزيـوگـنومی" يا عـلم چـهره شـنـاسی، موضوعی است كه ما به آن خواهيم

پرداخت. اين علم به ما می آموزد كه چگونه از روی چهره افراد پی به شخصيت

 آنها ببريم.

***

امروزه دانشمندان به چنين علومـی، "شـبـه علـوم" اطـلاق كرده و بـهای زيـادی

بــه آن  نمی دهند و هـمانند عـلومی مانـنـد "طالع بـينی" به آنها می نگرند: اثبات

 نشده ولی بی ضرر. با اين وجود هنوز بسياری از مردم چهره خوانی را راهی

 مطمئن برای قضاوت در مورد افراد می دانند. چيزی كه اهميت دارد اين اسـت

 كـه چـهره را بصورت كامل و دقيق مورد تجزيه و تحليل قرار داده و تا رسيدن

به همه حقايق از قضاوتهـای شـتابزده اجتناب كنيم.

 

اكنون گذری می كنيم بر نكات بنيادين چهره خوانی و چگونگی تشخیص

شخصيت افراد:

شكل صورت

دراز و كشيده: افرادی كه دارای چنين صورتی هستند عموما" دارای

صـبر و تحمل

 زياد بوده و توانايی حل مشكلات در آنها بيشتر است. جـذابـيـت و خوش تركيب

بودن افراد با چنين صورتی نشانگر اين است كه آنها معمولا كارهای خـود را

نـيـمـه تمام رها نكرده و عادت به انجام امور بطور تمام و كمال دارند. 

 

گرد: اين شكل دلالت بر اميدواری ٬  زنده دلی و انرژی دارد. اينگونه افراد

می تـوانند اتاقی دلگير و ساكت را به بمبی از خنده و شادی تبديل كنند. 

 

پهن: اينگونه اشخاص بردبار و مهربان و معمولا افراد روشنفكری می باشند. 

 

مربعی: طرفدار استقلال فردی و فردگرايی، سختـكوشـی بـرای دسـتـيـابی بـه

آرزوها، زيركی و فعال بودن از ويژگيهای اين افراد محسوب می شود.

 

پيشانی

صاف: كسانيكه كه دارای خطوط در پيشانی نيستـنـد، افـرادی انديشمند و هميشه

 در حال تفكر می باشند و در تصميم گيريها سريع و منطقی عمل می نمايند. 

 

چروكيده: وجود خطوط در سطح پيشانی نشان می دهد  كه ايـنـگونه افراد به

سرعت هيجان زده و احساساتی شده و سريع آشفته و پريشان حال می گردند.

 

چشم

رمانها، داستانها و اشعار بسيار زيادی در مورد چشم و ارتباط آن با خصوصيات

روحی و روانی انسان نوشته شده است. چشمها هيچگاه دروغ نمی گويند؛آنها

بيانگر احساس درونی و واقعی ما می باشند.

 

اضطراب: اگر مابين عنبيه و پـلك پـايينی هـر دو چشم مـقداری سفيدی وجود

داشت، آن شخص انسانی مضطرب و نگران است.

 

 تندخويی: اگر بالای عنبـيه بخشی سفيد رنگ وجود داشت، علاوه بر استرس

نشانگر تندخويی وپرخاشگری در فرد  است. 

                                                                  

روان پريشی: چنـانچه دور تا دور عنبيه را سفيدی فرا گرفته باشد، نشانگر عدم

تعادل و پايداری روح و روان فرد خواهد بود. 

 

شادی: وجـود خـطوط كـوچـك در خـارج از چـشمها حاكی از خنده رويی و

 شاد بودن فرد می باشد.

 

ابرو

 

صاف: صافی و مستقيمی ابروها نشانگر انديشه، تفكر و ايده گرايی فرد

 می باشد.  

 

  كمانی: افرادی كه دارای ابروهای خميده و كمانی هسـتند از حـكايـتـها و

 داسـتـانـهـای واقعی لذت می برند.  

                                                                                   

  باريك: اينگونه افراد معمولا دارای اعتماد به نفس اندكی می باشند بخصوص

اگر ابـروی آنها بجز باريكی، بالا و گرد نيز باشد. 

                                                               

    پيوسته: پيوستگی ابروها نشانگر اين است كه فرد دائما" در حال تفكر و

انديشـه بـوده و ايده های جالبی در سر دارد.

 

پلك

 

كوچك: اگر فاصـله بـين بالای پلك و مژه كم باشد بيانگر اسـتقلال فرد می باشد و

 اينكه آن فرد حتی ممكن است بصورت ارادی خودش را به ديگران نزديك

نكند.  

                

    بزرگ: بزرگ بودن پلك دلالت بر وابستگی شديد فرد به ديگران دارد.

 

بينی

كوچك: گفته می شود اشـخاصی كه بـيـنی كـوچـك دارنـد ذاتـا" افـرادی ضعيف و

اغلب غيرقابل اتكا بوده و در تصميم هايشان استوار و ثابت قدم نمی باشند. 

                    

 بزرگ: بزرگی بينی نشانه ابتكار و عزم و اراده می باشد. يك شـخصـيت قـوی كه

 اثرش را برجای خواهد گذاشت. 

                                                                           

     تيزتيز بودن نوك بينی نشانگر اين است كه فرد خود را مقيد به رعـايـت آداب

 و رسـوم ندانسته و با اطرافيانش به راحتی برخورد می كند. ايـنگونه افراد خـود

را بـاور داشـتـه و بی باكانه و متهورانه خود را به ديگران نزديك می كنند. 

                                        

  عقابی: خودخواهی، دودلی و حساس بودن از جمله ويژگيهای كسانی است كه

داراي چنين بينی می باشند.

 

گوش

 

كوچك:  كوچكی گوش نشانه تزلزل و احساس نا امنـی در افـراد اسـت هر چند

 اينگونه افراد می دانند كه چه می خواهد و معمولا" سخت كوش و كاركن هستند.

                

  بزرگ و دراز: اين قبيل افراد معمـولا انـعـطاف پـذيـر نـبـوده و به سـختی

 آرام و بی خيال ميشوند.

                                                                                                    

   پرمو: افرادی كه دارای گوشهايی پرمو هـستند مـعـمـولا وسـواسـی و نـكـته

 بين بوده و وقت زيادی را برای چيزهای بی اهميت تلف می كنند.

 

گونه

 

برجسته: برجسـتـگی گـونه نشـانگر قـدرت، انـرژی و اعـتماد بنفس است.

كسانی كه دارای گـونه بـرجـسته می باشند تمايل بيشتری برای پذيرفتن

اشتباهات ديگران دارند.  

 

 گود: علاوه بر جذابيت و زيبايی دليلی بر خوش مشربی و سازگاری فرد

 می باشد.

 

چانه و فك

فك چهارگوش: افـراد با فـك چـهار گـوش و مـربعی انـسانهای تـسخير ناپذير و

سركش می باشند. آنها توانايی تبديل روياهايشان به واقعيت را دارند.  

                      

چانه های برآمده: اينگونه افراد، اشـخاصی خود ستـا بوده و تصـور ميكنند هيچ

چيزی جز خود آنها اهميت ندارد و جز خودشان حرف كس ديگری را قبول

نداشته و خود را عقل كل می دانند.

 

لب

 

قلوه ای: لبهای قلوه ای علاوه بر زيباتر نمودن صورت،نشانه بخشش و گشاده

 دستی می باشد. معمولا اينگونه افراد تمايل دارند در مورد خودشان صحبت و

گفتگو كنند.  

    

نازك: نازك بودن لب بيانگر خويشتن گرايی ذاتی در اشخاص است.   

                    

لب بالايی نازك پايينی قلوه ای: نشانه اين است كه فردی متـقـاعد كنـنـده و

 مـجاب كننده می باشد.

 

*مطلب آخر*

چهره خوانی يك علم دقيق و ثابت شده نيست و حتی با گذراندن دروه های

 آموزشی دقيق و پيشرفته نيز نمی توان بطور قطع در مورد شخصيت و درون

افراد صــحبت نمود. نتايج شما در سنجش شخصيت، بستگی به تعداد فاكتورهای

 مورد تحليل قـرار گرفـته دارد ولی با بـياد داشتن نكات ذكر شده می توانيد قبل از

 صحبت كردن با افراد تا حدی متوجه شخصيت آنها شويد.

 

   
 
 

 

|

 

 

|

                  

                                   

درهر دینی داد و دهش و خير و خيرات از وظايف عمده پيروان آن دین است .

 در دین زرتشتی هر كس وظیفه دارد يك دهم درآمد خود را صرف داد و دهش

 و كمك به فقرا و مستمندان كند٬ همچنين بسياری از افراد نيكو كار زرتشتی

 قبل از مرگ تمام يا قسمتی از دارائی خود را از قبيل زمين و باغ و آب و

خانه ... وقف مراسم گهنبار و خيرات و داد ودهش و كمك به فقرا همكيشان

 خود ميكنند .

 يكی از سنن ايرانيان باستان كه برای داد و دهش و خير وخيرات ، برگزار

 ميشد ، مجالس ۶ گاهنبار يا گهنبار بود اين آئين بسيار قديمی است و

 پيدايش آن به اوايل دوره پيشداديان مربوط ميشود مطابق نقل تاريخ نگاران

 اولين بنيا نگذار گهنبار ، جمشيد – شاه پيشدادی – است .

درزمان ، يا پس از ظهور زرتشت ، تغييراتی در روش برگزاری گهنبار داده

شد . درابتدا بخشهايی از اوستا را موبدان ميخواندند ، آنگاه سفره عام

ميكشيدند و هر كس – اعم از فقير و غنی – برسر سفره گهنبار مينشستند

 و از آن استفاده ميكردند . اين روش تا زمان انوشيروان ساسانی ادامه يافت.

 در زمان او بعلت اوج گرفتن فاصله طبقاتی بين مردم تغييراتی در آيين گهنبار

 به وجود آمد .

شش گاهنبار يا گهنبار يا گاهان بار – بطور كلی – اشاره به شش گاه ياشش

هنگام از اوقات مختلف سال دارد كه موقع آفرينش عالم و عالميان ميباشد . در

 آيين مزد يسنی زرتشت ، اين شش گاه يا شش هنگام را به شكرانه نعمت های

 خداوند متعال جشن ميگيرند و زرتشتيان – مانند ايرانيان قديم – در اين جشنها

بذل و بخشش و داد ودهش و خير وخيرات مينمايند و سپاس اهورامزدا را بجای

 مي آورند. درآمد و منافع حاصله از موقوفات گهنبار نيز در اين ايام صرف نيات

 خير خواهانه و نيكو كارانه واقف ميشود. گذشته از اينكه اين شش هنگام ،

موقع خلقت جهان و ساير موجودات و مخلوقات ميباشد ، انسان در اين روزها

نيز از كار و كوشش خود نتيجه بدست  ميآورد و فايده ميبرد؛ از قبيل برداشت

محصول و بدست آ وردن ميوه ها و خوراكيها و غيره . هركدام از اين جشن ها

كه در شش موقع انجام ميگيرد ، به مدت پنج روز ادامه مي يابد و روز آخر آن

 از همه مهمتر و گراميتر است و در واقع چهار روز اول به منزله مقدمات جشن

 است و جشن و مراسم حقيقي در روز پنجم برپا ميشود . گاهان بار از دو كلمه

 تركيب شده : ((گاهان )) كه به معني گاهها يعني اوقات است و(( بار)) كه به

معني بار و بر و نتيجه و ثمر ، و همچنين مجلس و محفل و انجمن همگاني و

بار عام ميباشد . بعضي اين كلمه را (( گاه انبار )) دانسته و موقع انبار كردن

نوشته اند ؛ در صورتيكه چنين نيست و اين معني با مفهوم كلمه تطبيق نميكند ؛

 زيرا در همه اين شش هنگام ، آذوقه به انبار نمي آورند و چيزي در انبار نمي

گذارند كه اين  معني بر آن مصداق پيدا كند ؛ بلكه همچنان كه گفته شد ،

(( گاهان )) جمع گاه به معني اوقات است . موضوع ديگري كه گفته مارا تاييد

ميكند ، يادداشتهاي پهلوي است كه گاهان بار را در پهلوي (( گاسان بار ))

نوشته است گاسان جمع (( گاس )) است كه به معني وقت و هنگام ميباشد ؛

بنابر اين گاسان بار در پهلوي به معني وقت هاي بار و بر يا مجلس جشن است.

 از آنچه گذشت واضح شد كه (( گاهان )) فارسي برابر (( گاسان )) پهلوي است

 كه جمع (( گاس )) و به معني گاه است . گاهانبار را گاهي مختصر ميكنند و

گهنبار يا گاهنبار تلفظ مينمايند .

قبل از طلوع آفتاب روز اول هر چهره از گاهان بار ، موبدان زرتشتي و ساير

مردان و جوانان ، مراسمي را به نام (( واژيشت )) برگزار ميكنند . شش

گاهانبار سال نزد زرتشتيان ايران و هند اوقات عبادت و نيكي و خيرات و كمك به

 مستمندان است . از وجوهات مربوط به اوقات گاهانبارو از محل در آمد و منافع

 موقوفاتي كه بر گهنبار وقف شده اند مراسم و جشنهاي بزرگ مي آرايند ،

توانگر و بي نوا  هر دو درآن شركت ميكنند ، آناني كه خود از عهده مخارج اين

 مراسم بر نمي آيند بايد در مراسم ديني كه ديگران باني آن هستند يا از

موقوفات مربوطه داير ميشود شركت كنند و از خوان نعمت توانگران كه در همه

 جا گسترده ميشود بهره مند گردند.  

 

آفرينگان گاهنبار:

 

در اوستا واژه هاي  آفرينه ، آفريونه و آفريتي از ريشه فري  است كه

 به معني ستودن و گرامي داشتن و آفرين گفتن و تحسين كردن و

خشنود گردانيدن است. دعاهايي كه با واژه آفرين آغاز ميشوند،اغلب

در پس  مردگان جهت آمرزش و گرامي داشت خوانده ميشود، يا در

اعياد و مراسم ديني جهت همين منظور مي خوانند. مراسم آفرينگان

خواني يا در آدريان خوانده و برگزار ميشود و يا اينكه موبدان آن را

در خانه كسي كه چنين مراسمي  را برگزار نمايد، انجام  ميدهند.

براي برگزاري و شركت در اين مراسم  ، لازم است پاكيزگي انجام

شود كه ان را پادياب (= پادياو PADYAV)مينامند ودر اغلب مراسم

 ديني ، هر شركت كننده بايد اين فريضه را انجام دهد . در آغاز لازم

است پادياب كننده (( خشنوتره اهوره مزدا)) به خشنودي اهورا مزدا

را خوانده و يكبار نيز ((اشم وهو)) بخواند ، پس صورت ودستها

وپاها را شسته و كمربند مقدس يعني كشتي خودراباز نموده و

دعاي كشتي را بخواند و دوباره كمربندش را ببندد . مراسم را دو موبد

 (زوت و راسپي) برگزار ميكنند ودر آتش دان ، چوبهاي خوشبو و

عود ميسوزانند . ظرف هاي لرك (آجيل هفت مغز) و ميوه وآشاميدني

و شمع هاي روشن از لوازم است .

زوت شروع ميكنند به خواندن پازند آفرينگان و متن اوستائي را هر

دو موبد با هم ميخوانند  درحين اوستا خواني ، موبد يار ، ميوه ها را

 پاره ميكند تا متبرك گردد و

 پس از پايان خواندن اوستا ، همه حاضرين از لرك و ميوه ميل ميكنند

 و بهره مند ميگردند. يكي از مصارف موقوفات گهنبار كه در وقف

نامه ها به آن اشاره شده

انجام مراسم آفرينگان گهنبار است كه آنرا موبدان در طي پنج روز كه

 مدت هريك از گاهنبارهاست ، طي تشريفات ياد شده ميخوانند كه

ترجمه آن چنين است :

 

به خشنودي اهورامزدا برزبان ميآورم و ميخوانم بهترين نيايشهارا .

برزبان ميآورم ازجان ، باباوري نيك كه مزدا پرست زرتشتي و دشمن

 همه بديها وپيرو آئين اهورائي ميباشم . نيايش و آفرين ميخوانم همه

 گاهها و هنگامهاي روز وماه

و جشنهاي سال ( گهنبار ) را كه ردان وسروران هستند و با خشنودي

 ستايش ميكنم ، و اين نيايش را به هنگام بامدادان ميسرايم . نيايش

ميكنم و آفرين ميخوانم برای همه گهنبارهاي سال

 

                                                 گاهانبار ها يا گاسانبارها

علاوه بر اينگونه  مواقع که هفت روز جشن يا سه روز مهمانی ،‌درايران برپا

می شد ، جشنها ی ديگری، غير از نوروز و سده و مهرگان نيز درايران

مرسوم بود که بنام جشنهای مذهبی ، گاهنبار خوانده میشد.   

واژه جشن ، از یزش و يزشن آمده است . و يزش بهمان معنی عبادت و

پرستش است که امروز به کار میرود ، از همين ريشه است که

( يسن ) و ( يشت ) پديد آمده و واژه مرکب ( مزديسن )

 يعنی پرستنده مزدا ( خدای دانا ).

جشنهای گاهنبار ، عبارت از شش جشن بود که علت برگزاری آنهم ،

جشنهائی بمناسبت تغييرات طبيعی فصلهای سال بود ه است.

اما در اواخر ، هر يک از پديده های جهان مثل آسمان و زمين و ... را

در يکی از اين روز ها تصور کرده اند. . و به نظر ميرسد که چنين گمانی

مربوط به زمان اخير بوده است . ( يعنی ميتوان اينطور برداشت کرد که

 اگر زمان آفرينش که در حال حاضر ۴ ميليارد سال تخمین زده شده است

  را ۳۶۵روز در نظر بگيريم ، مراحل شش گانه آفرينش در شش روز پايانی

 اتفاق افتاده است .

و نه زمان خود زرتشت ، زيرا که در گفتار هائی که راجع به آفرينش و

 پديد آمدن خرد و نيرو و توانائی در قالب آفربنش کيومرث آمده ، فلسفه

 آفرينش در نزد ايرانيان بسيار بسيار عميق تر از آنست که فی المثل

 گمان بريم ، آسمان در روز دی بمهر ارديبهشت ماه ( ۱۵ ارديبهشت )

بوجود آمده است و اينها مسلما از تغييرا تی است مع در طول زمان در

 فلسفه زرتشت پديد آمده و اما :

۱- گاها نبا ر اول – ميديو زرم : ‌ميان بهار سه ماهه، ‌چهل و پنجمين روز

 سال خورشيدی ( دی بمهر ارديبهشت ماه ،‌ارديبهشت ماه )

۲- گاهنبار دوم – ميديو شهم : ميان تابستان هفت ماهه، يکصد

و پنجمين روز سال خورشيدی ( دی بمهر تير ماه – ۱۵ تير ماه)

۳- گاهنبا ر سوم پيتی شهم : پايان تابستان سه ماهه، يکصد و

 هشتا دو پنجمين روز سال ( انارام روز شهریور – ۳۰ شهريور )

۴- گاهنبار چهارم – ايا سرم : پايان تابستا ن هفت ماه، دويست و

 دهمين روز سال ( انارام روز  مهر ماه – ۳۰ مهر )

۵– گاهنبار پنجم – ميديارم : ميان زمستان پنج ماهه، دويست  و

نودمين روز سال روز دیماه – ۲۰ دی.

زمانی برگزار ميگردد که هنگام آرامش و استراحت دامدارا ن

 آفريده شدن جانوران بر روی زمین است.

۶– گاهنبار ششم – همس پت ميديم : پايان زمستان پنج ماهه،

 سيصد و شصت و پنجمين روز سال – روز وهشتو اشت.

بگفته روانشاد پور داوود...( نظر به معنی لفظی کلمات، گهنبار ها،

اساسا جشن هائی بود برای اوقات مختلف سال، ميديو زرم – بمعنی

ميان بهار و اين جشنی است در نيمه بهار هنگامی که زمين سبز و خرم

 است. ميديو شهم – يعنی ميا ن تابستان و در اين گاهان بار آب آفريده

شده است. پيتی شهم گاه يعنی – دانه آور و از آن، ‌و قتی اراده شده

که گندم رسيده و خرمن بدست می آيد و درباور زرتشتيان هنگام آفريده

شدن زمين از سوی خداوند است .

اياسرم – يعنی بر گشت و از آن ، هنگامی اراده شده که چوپان با گله

پيش آمد . زمستان از چرا گاه تابستانی به خانه بر می گردد.

ميديا ريم يعنی – ميان سال ، همس پت ميدیم برابر شدن روز و شب

را معنی ميدهد . در باور زرتشتيان هنگام آفرينش انسان است .

اين جشن اخير که به فروهر ها اختصاص دارد در هنگامی است که

( فروهر) های درگذشتگان از برای سرکشی باز ماندگان خود فرود می آیند .

در قسمت جشنهای ساليانه کردان ، جشنها ئی را می بينيد که ياد آور

اين گاهنبا رها است . فی المثل جشنی به نام ( سو دانه گيا دروان )

در بين کردان بر پا می شود که مصادف با ۲۱فروردين است و در آن

گياهان مزارع را به کمک يکديگر درو می کنند. و اين نظير ميديو زرم است.

 يا اينکه  جشن ( سورانه خرمن  جو ) شبیه است به گاهنبار پيتی شهم

بخصوص ( جيش نه هوار غان ) که جشن برگشتن گوسفندان از ييلاق

به خانه است که درست در مهر ماه انجام می گيرد و مطابق است با گا هنبار ايا سرم.

 

|

 

تصوير یکروز:

 

 
 
 
¤ ۶ آگوست ۱۹۴۵ ـ يك ساعت پس از انفجار بمب
 
 هسته‌ای آمريكا در هيروشيما.  ¤
 
 

 

به راستی چه میتوان گفت در باره ی این روز؟؟؟!

 

|

 

 

 

 

 
 
مازیار 
 

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

 

 

 قسمت كوهستانی سرزمين طبرستان بنا به وضع

 

 طبيعی و جغرافيايی خويش و با توجه به پايداری و مقاومت

 

مردانش توانست تا دو قرن بعد از حمله اعراب به ايران در برابر

 

 لشكر اسلام مقاومت نمايد.

 

          با برانداختن سلسله امويان توسط ابومسلم مروی خراسانی

 

          و به روی كار آمدن عباسيان ، آنها توانستتند پس از چند

 

          لشكركشی به طبرستان به اين نواحی رخنه كنند. اما مردم

 

          طبرستان در يك شورش همگانی به رهبری "ونداد هرمز"

 

         ( كه مازيار از نيای وی بود ) استقلال طبرستان را برپاداشتند.

 

         در تاريخ طبرستان آمده است كه ونداد هرمز با مردم خويش

 

             پيمان بست كه در يك زمان بر تازيان شهر بشورند و هر

 

               طبرستانی در هر جا كه چشمش بر پيروان خليفه افتاد

 

          وی را بكشد و در يك روز ، شهر از پيروان خليفه تهی شد.

 

               پس از مرگ ونداد هرمز ، "كارن" به جای پدر تكيه

 

               زد كه درگير اختلافات داخلی شد و در جنگ با يكی از

 

                 شاهان محلی به نام شهریار كشته گشت و فرزندش

 

               "مازيار" به اسيری رفت . مازيار به حيله ای از چنگ

 

             شهريار گريخت و به بغداد نزذ مامون خليفه بغداد رفت .

 

              در آنجا با منجمی به نام "بزيست فيروزان" آشنا و به

 

                خليفه معرفی شد، خليفه نيز فرمان داد مسلماني به او

 

              عرض دادند . مازيار نيز اسلام قبول كرد و مامون او را

 

                 محمد مولی اميرالمومنين نام نهاد. مازيار با حمايت

 

                خليفه به حكمرانی طبرستان ، رويان و دماوند رسيد.

 

                مازيار نخستين كسی از خاندان كارن است كه دين اسلام

 

                 پذيرفت ، حال آنكه بر ونداد هرمز جد و كارن پدر او

 

                 هر چه اسلام عرضه كردند نپذيرفتند و تا پايان عمر

 

                  بر دين زرتشتی باقی ماندند . قبول اسلام بوسيله

 

             مازيار در الظاهر در اوايل سال ۲۱۰ يا اواخر سال ۲۰۹

 

                 صورت گرفت . مازيار همينكه مالك طبرستان شد

 

                 پايه های قدرت خويش را مستحكم كرد و سيرت

 

               جد خود ونداد هرمز را در پيش گرفت و بر آن شد كه

 

               به مقاومت دست زند و ازاينجا بايد دريافت كه اسلام

 

              آوردن او نيز مانند باقی ايرانيان آن زمان امری ظاهری

 

               و مصلحتی بود كه اين دراعمال مازيار بر ضد مسلمين

 

               كاملا" واضح و مشخص است .

         

             در آن زمان مازيار از ساير مرزبانان آن ناحيه مطالبه خراج

 

               كرد و همگی را به خود دشمن نمود تا اينكه ايشان به

 

              مامون از ظلم او شكايت نوشتند. مامون نيز فرستادگانی

 

             به آن نواحی فرستاد تا از اوضاع اطلاع يابند. مازيار نيز

 

            دستور داد زمانی كه فرستادگان خليفه به اولين شهر رسيدند ،

 

            تمام مردم با لباس سپيد و نيزه ای در دست بر سر راهشان

 

            بايستند، ترفند مازيار كارگرگشت و فرستادگان در گزارش خود

 

             برای خليفه شمارسربازان مازيار را زياد گزارش دادند و

 

            همچنين به مامون خبر دادند كه مازيار خلع طاعت كرده و همان

 

           كشتی زرتشتی بميان بسته و با مسلمانان ظلم و جور می كند .

 

           در آن زمان مامون عازم روم بود و مازيار از اين فرصت

 

           استفاده نموده و براهل آمل ، ساری و رويان كه غالبا" مسلمان

 

           بودند شوريد و آنها را از بين برد. آنگاه حصارهای ساری و

 

           آمل را تعميركرد و در كوهستانها قلعه ساخت و به محكم كردن

 

           شهرها و راه ها پرداخت. مسجدها را ويران كرد و آثار اسلام

 

         را از ميان برد . زمينهای كشاورزی را كه قبلا" در اختيار مسلمانان

 

          بود از آنها گرفته و به ايرانيان واگذار كرد .

 

          تا اينكه خبر به معتصم جانشين مامون رسيد . معتصم دستور

 

         داد تا مازيار را دستگير كنند . سرانجام شورش مازيار با فريب

 

         برخی نزديكانش به وسيله خليفه به پايان رسيد. زمانی كه لشكريان

 

            خراسان به مازندران رسيدند، خيانتكاران مازيار را تحويل

 

                     نيروهای تازيان دادند تا نزد خليفه ببرند.

 

          زمانی كه مازيار به نزديكی سامرا رسيد خواستند مانند بابك

 

          وی را نيز با پيل درون شهر بگردانند پيل را نزد مازيار بردند

 

             اما مازيار كه شنيده بود بابك را با همين پيل درون شهر

 

         برده بودند سوار پيل نشد و گفت من در اندازه ای نيستم كه

 

                           بر جای بابك خرمی تكيه كنم.

 

            در پايان به دستور خليفه ، مازيار را چهارصدوپنجاه

 

          تازيانه زدند تا وي بمرد. مازيار را پس از مرگ بر همان

 

         داری كردند كه جنازه بابك هنور بر آن بود . مورخان تازی

 

          گويند پس از چندی رويدادی شگفت انگيز روی داد و تن

 

          مازيار و يك سردار رومی كه او نيز بر دار شده بود هر دو

 

            به سوی تن بابك خم شدند گويی در حال كرنش بودند .

 

      آنچه نقل شد می رساند كه مازيار به پنج سبب مهم شكست خورد :

 

          ۱-    سو تدبير و عدم سياست خود و سرداران خويش

 

          ۲-     بدرفتاری شديد نسبت به مخالفان خود

 

          ۳ -    ايجاد مخالفان چيره دستی برای خود از امرای مارندران

 

       و زنده نگاه داشتن اغلب آنان و دادن كارهای بزرگ به دست ايشان

 

          ۴ -     گرفتن وضع تدافعی و نشستن در انتظار دشمن

 

          ۵ -     خيانتی كه از طرف غالب اطرافيان وی نسبت به او

 

                                     صورت گرفته بود

 

دوره پادشاهی مازيار هفت سال بود.

 

منابع:

 

-         مازيار – صادق هدايت – ۱۳۴۲

 

-         دليران جانباز ذبيح اله صفا

 

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

 

 
 
|

 

 

 

|

 

             

                  

 

                                           نمی دانم چه می خواهم بگویم

                                            زبانم در دهان باز، بسته ست

                              در تنگ قفس باز است و افسوس

                                            که بال مرغ آوازم، شکسته ست

                                              نمی دانم چه میخواهم بگویم

                                               غمی در استخوانم میگدازد

                                               خیال ناشناسی ٬ آشناترنگ

                              گهی می سوزدم ، گه می نوازد

                                              پریشان سایه ای آشفته آهنگ

                                             ز مغزم می تراود گیج و گمراه

                                         چو روح خواب گردی مات و مدهوش

                                              که بی سامان به ره افتد شبانگاه

                                              درون سینه ام دردیست خونبار

                                       که همچون گریه میگیرد گلویم

                                                غمی آشفته٬ دردی گریه آلود

                                       نمی دانم چه می خواهم بگویم...

                                               نمی دانم  چه می خواهم بگویم...

 

|

 

 

منت خدای را عزو جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر

اندرش مزید نعمت.هر نفسی که فرود می رود ممد حیات است و چون بر

 می آید مفرح ذات . پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر

نعمتی شکری واجب ـ از دست و زبـــــان کـــه برآیـــد کــز عهــده

شکــرش بدر آیــــــد باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان

نعمت بی دریغش همه جا کشیده . پرده ناموس بندگان به گناه فاحش

ندرد و وظیفه روزی به خطای منکر نبرد ـ ای کریمی کــــه از خزانه

غیب ـــــــــ گبر تــرسا وظیفه خـــــور داری دوستـــــان را کجا کی

محروم ـــــــــ تو کـــه با دشمن این نظــــر داری فراش باد صبا را گفته

 تا فرش زمردین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرمود تا بنات در مهد

زمین بپرورد . درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته

 و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیعکلاه شکوفه بر سر نهاده . عصاره

 تا کی به قدرت او شهد قایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق

گشته ـ ابر و باد و مـــه و خورشید و فلـــک در کـــارنــد تـــا تو نانی به

 کف آری و بـــه غفلت نخـــــــوری همـــه از بهــر تو ســرگشته و

فـــــــرمانبـــــردار شـــرط انصاف نبــــاشد کــــه تو فـــرمــان نبــری در

 خیر است از سرور کاینات و مفخر موجودات و رحمت عالمیان و

صفوت آدمیان  . شفـــع مطــاع نبـــی کــریم قسیـــم جسیــم نسیــم

وسیـم هر گه که یکی از بندگان گنهکار پریشان روز گار دست انابت به

 امید اجابت به درگاه حق جل و علا بردارد ایزد تعالی در وی نظر نکند

بازش بخواند باز اعراض فرماید بار دیگرش به تضرع و زاری بخواند

حق سبحانه و تعالی فرماید: یا ملایکتی قداستحییت من عبدی و لیس له

 غیری فقد غفرت له. دعوعتش اجابت کردم و امیدش برآوردم که از

بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم ـ کرم بیــن و لطف

خـــداونــدگــــــار گنه بنــده کـرده است و او شرمسار حکایات پادشاهی

 با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام هرگز دریا ندیده بود و محنت

 کشتی نیازموده. گریه و زاری در نهاد و لرزه بر اندامش افتاد. چنذانکه

 ملاطفا کردند آرام نمی گرفت وملک را عیش از او منغص شد چاره

ندانستند . حکیمی در آن کشتی بود ملک را گفت: اگر فرمایی من او را

خاموش کنم. گفت: غایت لطف باشد . بفرمود تا غلام را به دریا

انداختند. دست در خطام کشتی زد. چون برآمد به گوشه ای بنشست و

آرام یافت. ملک را پسندیده آمد گفت: در این چه حکمت بود؟ گفت: اول

 محنت غرقه شدن را نچشیده بود و قدر سلامت کشتی نم دانست.

همچنین قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید ـ حکایت یکی از

 ملوک عرب رنجور بود در حالت پیری و امید از زندگانی قطع کرده که

نا گه سواری از در در آمد و مژده آورد که فلان قلعه را به دولت خداوند

 گشادیم و دشمنان اسیر شدند و سپاه و رعیت آن طرف بجملگی مطیع

فرمان گشتند. ملک را نفسی سرد از سر درد برآمد و گفت: این مژده مرا

 نیست دشمنانم راست یعنی وارثان مملکت ـ در این امیــــد بسر شــــد

عمــر عــزیـز که آنچــه در دلم است درم فـراز آیـــــد امیـــد بسته بــر

آمد ولی چه فایده زانک امید نیست کــــه عمــر گذشته باز آیــــد حکایت

 آورده اند که نو شیروان عادل را در شکار گاهی صیدی کباب کـــــرده

بـــــودنـــد و نمک نبود. غلامی را به روستا فرستاد تا نمک حاصل

کند . گفت: زینهار تا نمک به قیمت بستانـــی تا رسمی نگردد و دیه

خراب نشود. گفتند: این قدر چه خلل کند؟ گفت بنیاد ظلم در جهان اول

اندک بوده است و به مزید هر کس بدین درجه رسیده است ـ اگــــر زباغ

 رعیت ملـــک خـــورد سیبی بر آورنـــد غلامان او درخت از بیـــــــخ

بـــه پنج بیضه کـــه سلطان ستم روا دارد زننــــد لشکـتریانش هزار

مرغ به سیـــخ حکایت مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر

صالحی زد. درویش را مجال انتقام نبود. سنگ را با خود همی داشت تا

وقتی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و او را در چاه کرد. درویش

در آمد و سنگش در سر انداخت. گفتا: تو کیستی و مرا این سنگ

چــــــرا زدی؟ گفت: من فلانم و این همان سنگ است که در فلان تاریخ

بر سر من زدی. گفت: چندین وقت کجا بودی؟ گفت: از جاهت می

اندیشیدم اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت شمردم ـ نـــا سزایی را

 چـــو بینی بخت یــار عاقلان تسلیم کــردند اختیـــــــــــــار چــــون

نـــداری ناخن درنده تیــــــز باددان آن به که کم گیـــری ستیـــــز هــــر

کــه با پولاد بازو پنجه کـــرد ساعـــد مسکین خـــود را رنجه کرد

بــــاش تا دستش ببنـــد روزگـــــــار پس به کام دشمنـــان مغـزش بـــر آر

 

|


:

Photobucket
Shiro Khorshid