*( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*
* تاریخ - هنر - شعر - فرهنگ - زندگی نامه - سخن ها - و ...*
ای پرنده مهاجر ، ای پر از شهوت رفتن بايد روی برج دنيا واشيم اقوام ايرانی احتمالا از اوايل هزاره اول قبل از ميلاد در فلات ايران ساكن شدند و نام خود را بر آن نهادند. اما قدمت تمدن و فرهنگ در اين خطه به چند هزار سال پیش از ورود آرياييان باز می گردد. از اين دوران طولانی كه آن را با عنوان دوران كهن مشخص كردهايم آثار تصويری پراكندهای بر جای مانده است. كه گرچه اهميت تاريخي دارند ، برای مطالعه دقيق سبك شناختی كافی به نظر نميرسند. تا كنون ميدانيم كه كشاورزی و اهلی كردن حيوانات از حدود هزاره ششم پیش از ميلاد آغاز شد . اما تصاوير منقوش بر صخره در غارهای لرستان را شايد بتوان در زمره قديم ترين آثار مكشوف در فلات ايران به شمار آورد، كه قدمتشان حدود پانزدههزار سال پیش از ميلاد است. رزم و شكار با تير و كمان و حيواناتی چون اسب ، گوزن ، بز كوهی و سگ را نشان میدهند . اين نقاشیها به شيوهای ساده و ابتدائی و با رنگهای قرمز اخرائی ، سياه و يا زرد بر روی ديواره غارها كشيده شدهاند . و به احتمال قوی انگيزه ترسيم آنها با اعتقادات جادوئی مردمان غار نشين اين منطقه ارتباط داشته است. جلوههايی بارز هنر تصويری كهن ايران را بر روی سفالينه هايی میيابيم كه از تپه سيلك (كاشان) ، تپه حصار (دامغان) و يا كاوشگاههای ديگر بدست آمدهاند . اين آثار در محل سكونت مردمانی كشف شده كه كشاورزی می كردند و در فن سفالگری مهارت كافی داشتند. آنان ظروف سفالين نخودی يا صورتی را با شكلهای انسان و صور ساده شده حيوانی و نقوش هندسی به رنگهای سرخ و قهوهای و سياه میآراستند. در عصر مس و سنگ اين گونه سفالينه نگاری در شوش به اوج كمال و ظرافت رسيده بود.خطوط و شكلها با قاعده و با سنجيدگی به كار برده شد . و جنبه تزئينی طرح ازاهميت خاصی برخوردار بود. ولی معنای آن نيز برای سازنده و مصرف كننده ظرف اهميت داشت. هندسی تشكيل يافته ، مثال شاخص در اين مورد است . سده دوازدهم قبل از ميلاد آغاز دوران آهن در ايران است . هزاران شیء مفرقی و آهنی كه در نواهی مختلف لرستان يافته شدهاند ، از فرهنگ پيشرفتهای حكايت دارن كه هنوز منشای آن روشن نيست . بيشتر اين آثار از درون گورها بدست آمدهاند و تاريخ ساخت آنها به سدههای دوازدهم تا هشتم پیش از ميلاد باز می گردد. معلوم نيست اين آثار را چه كسانی ساختهاند؟ ولی از كاوشهای تپه سيلك و سرخدم (لرستان) چنين بر ميآيد كه سازندگان اين اشياء احتمالا تحت حمايت قشری ممتاز از سواركاران جنگاور بودند كه ثروت آنها از راه پرورش و تجارت اسب فراهم می شد. (چون شمشير ، خنجر ، تبرزين ، سرميل ، درفش و اشيای مخصوص اسب و گردونه (چون دهنه ، مالبند) تشكيل میدهند. اما لوازم آرايش (چون سنجاق، آينه) و قطعات نذری نيز در اين ميان فراوان است. بر اين اشياء غالبا تركيب نقوش پيكرههای آدم ، اسب ، جانوران شاخدار ٬ موجودات اساطيری و تركيبی ٬ الهگان و شكلهای گياهی ديده میشود. هنر لرستان حاوی مفاهيم رمزی و مذهبی ، و دارای شيوهای زمخت و بدوی كه مقاصد كاربردی و اعتقادی در آن به هم آميخته شده است. در كاوشهای دامنههای غربی البرز به سوی دريای خزر (نقاطی چون كلاردشت، املش ، مارليك و كلوزر) مجموعههای متنوعی از اشياء سفالين به دست آمدهاند كه كلا تحت عنوان ( املش) شناخته میشوند. اينها شامل سفالينههای دارای شكل و رنگ مختلف و ظروف گوناگون و جالبی به صورت مجسمه انسان يا حيوان كه به اواخر هزاره دوم تا اوايل هزاره اول تعلق دارند. شكل نره گاو كوهانداراست كه به لحاظ استحكام و گويايی فرم آثاری ممتازند. وجود جامهای سيمين و گردنبندهای زرين حاكی از آنست كه مردمان ناحيه املش بسيار ثروتمند بودهاند. در زيويه (سقز) گنجينه نفيسی از اشيای زرين ، مفرقی و عاجی يافته شده است كه مربوط به سده هفتم قبل از ميلاد است. كه سبك جانورنگاری كه از نخستين نمونههای هنر سكائی است در آثارشان ديده میشود. سكائيان يا سيتها احتمالا يك قوم كوچگرد ايرانی زبان بودند كه از آسيای ميانه و سيبری به ديگر نقاط كوچيدند. هشتم پیش از ميلاد و نيز جامی زرين مربوط به تشريفات مذهبی كه چند موضوع مذهبی و اساطيری بر آن نقش شده به دست آمده. برگرفته از: دائرةالمعارف هنر روئين پاكباز نقاشی ايران از ديرباز تا امروز روئين پاكباز خلاصه تاريخ هنر پرويز مرزبان هنرهای ايران پرويز مرزبان بر اساس آخرين سرشماري ملي در سال ۱۳۷۰(۱۹۹۶ميلادي ) جمعـيت ايران ۶۹۹۷۵۰۰۰ نـفر است و نرخ رشد آن بسيار بالاست. جمعـيت ايران در سال ۱۳۳۵ ( ۱۹۵۶ ميلادي ) ۱۹ ميليون نفر بود. اکنون مقامات دولتي نگرانند که در سال ۱۳۹۴ ( ۲۰۱۵ ميلادي ) به رقم سرسام آور ۱۱۰ ميليون برسد. در سالهاي اخير با گرايش روستايـيان براي مهاجرت به شهرها، دگرگونـيهاي عمده جمعـيت شناختي در ايران به وجود آمده و پـيامدهاي جنگ ايران با عراق نيز بر وخامت اوضاع افزوده است. در جريان اين جنگ بسياري از مردم مناطق جنگ زده به قسمتهاي امن داخلي مهاجرت کرده اند و در آنجا ماندگار شده اند. در حال حاضر ۶۰ درصد جمعـيت ايران شهرنشين اند که از اين ميزان۱۵ درصد در تهران زندگي مي کنند. ايران از نظر نـژادي به هيچ وجه يکدست و يکپارچه نيـست. موقعـيت ويژه جغـرافيايي کشورمان و قرارگرفتن آن در تـقاطع کشورهاي عرب، ترکيه و آسياي مرکزي و تغـيـير پـيوسته حدود و ثـغـور آن در ساليان دراز امپراطوري ايران باعـث شده است اقوام و نـژادهاي متـنوع و مخـتـلفي در چهار چوب ايران امروزي زندگي کنند. بدليل همين تـنوع جمعـيـتي و قرنها اختلاط نـژادي و مهاجرتهاست که اصولا تـفکيک حد و مرز جغـرافـيايي نـژادهاي ساکن در ايران امروز امري اگر نه محال، بسيار مشکل است. پارسي ها ( فارس ها ) بـيش از ۶۵٪ از جمعـيت ايران از نـژاد فارس (پارس) هستـند. فارس ها از اعـقاب نـژاد ايلامي يا آريايي هستـند که در هزاره دوم پـيش از ميلاد در فلات مياني ساکن شدند و نام پارس ( پرشيا ) را براي ايران برگزيدند. قـشقـايي ها بـيشتر ايل قـشـقايي در استان فارس ساکن هستـند. بسياري از آنها هنوز بصورت سيار در فصول مخـتـلف سال از يـيلاق به قـشلا ق کوچ مي کنند. قـشقايي ها همچـون بسياري ديگر از اقليتهاي نـژادي، ترک تبار هستـند. اينان قومي دليرند که شکست دادن و تسليم کردنشان کاريست بسيار مشکل. کردها کردها در ناحيه گسترده اي در خاور ميانه پراکنده اند، از شرق ترکيه ( که ۱۰ ميليون کرد در آن ساکنند ) گرفـته تا شمال شرقي عـراق و از قسمتهايي در مرز سوريه تا مناطق غرب و شمال غـرب کشور ايران. هر چند کردها با سابقه ترين و قـديميـترين نـژاد اين گسترده جغـرافيايي هستـند و دست کم از هزاره دوم ميلاد ساکن اين مناطق بوده اند، هيچگاه کشور و ملت واحدي نداشته اند. لرها لرها از نـژاد آريايي آميخـته با قوم کاشي يا کاسيت هستـند. در طول تاريخ گروه هايي از اعـراب و ترک ها نيز با لرها اختلاط نـژادي پـيدا کردند ولي در مجموع اصالت نـژادي آنها دست نخودره باقي مانده است. لرها که دو درصد جمعـيت کشورمان را تشکيل مي دهند، عمدتا در استانهاي لرستان و کرمانشاه ساکنند. اعـراب حدودا ۴ درصد (دو و نيم ميليون نفر) جمعـيت ايران عـرب تبار هستـند که بـيشتر آنها در استان خوزستان و جزاير خليج فارس سکنا گزيده اند. به مردم عـرب ساکن نوار ساحلي جنوب، که مي توان بسياري از ويـژگيهاي فارس ها را در آنها ديد، بندري مي گويـند. لباس بلند سنتي مردان عـرب ثوب يا دشداشه و دستاري که بر سر مي گذارند " گتره " نام دارد. اکثر عـربهاي ايران هنوز به زبان عـربي تکلم مي کنند. ترکمن ها ترکمن ها که از نـژاد اقـوام ترک هستـند، دو درصد جمعـيت ايران را تـشکيل مي دهند. اين قوم اصولا در منطقه ترکمن صحرا ( جلگه واقع در شرق استان مازندران و شمال استان خراسان و در همسايگي جمهوري ترکمنستان ) زندگي مي کنند. آذري ها ترک هاي آذري بزرگترين اقليت نـژادي ايران و تشکيل دهنده ۲۵ درصد کل جمعـيت ايرانند. هر چند عـمده ترکها در استانهاي آذربايجان شرقي، غربي و اردبـيـل زندگي مي کنند. شمار انـبوهي از آنان در ساير استانهاي کشور ساکنند.
بخـتـياري ها مناطق دورافتاده استان چهار محال و بخـتـياري و خوزستان سکونتگاه اکثر مردم بخـتـياري است. ولي امروزه تعـداد بسيار زيادي از آنان در روستاها و شهرهاي ساکن شده اند. بلوچي ها بلوچ ها، که نامشان در لغـت به معـناي آواره است، از معـدود نـژادهاي ايراني اند که عـمدتا شيوه زندگي نيمه باديه نشيـني خود را حفظ کرده اند. شايد الگوي آب و هوايي بسيار خشک مناطق مسکوني آنها باعـث تداوم اين شيوه زندگي شده باشد. بـيابانهاي وسيع و بسيار کم جمعـيت که منـتها اليه جنوب شرقي ايران و نواحي دور افتاده غرب پاکستان را در بر مي گيرد، سکونـتگاه طبـيـعـي بلوچهاست. بلوچها سوارکاران ماهر و چابکي هستـند و مسابقات شتردواني آنها بسيار مشهور است. ارامنه و يهوديان ارامنه و يهوديان در نقاط مخـتـلف شهري ايران زندگي مي کنند. شمار زيادي از ارامنه در تهران و اصفهان ساکنند و به داشتن مهارتهاي فني و شم تجاري شهره اند. يهوديان ايران قدمتي ۲۵۰۰ ساله دارند. ولي بعـد از ۱۳۵۷ تعـداد اندکي از آنان در ايران ماندگار شدند که عـمدتا در چهار شهر تهران، همدان، اصفهان و شيراز باقي مانده اند. سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گريبان است كسی سر بر نيارد٬ كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را نگه جز پيش پا را ديد نتواند كه ره تاريك و لغزان است وگر دست محبت سوی كس یآزی به اكراه آورد دست از بغل بيرون كه سرما سخت سوزان است نفس كز گرمگاه سينه می آيد برون ابری شود تاريك چو ديوار ايستد در پيش چشمانت نفس كاينست پس ديگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور يا نزديك؟ مسيحای جوانمرد من !ای ترسای پير پيرهن چركين! هوا بس ناجوانمردانه سرد است .......آی... دمت گرم و سرت خوش باد ! سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای ! منم من ميهمان هر شبت لولی وش مغموم منم من سنگ تيپا خورده رنجور منم دشنام پست آفرينش نغمه ناجور نه از رومم – نه از زنگم – همان بيرنگ بيرنگم بيا بگشای در بگشای دلتنگم حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سا ل و ماهت پشت در چون موج می لرزد تگرگی نيست مرگی نيست صدائی گر شنيدی صحبت سرما و دندان است من امشب آمدستم وام بگذارم حسابت را كنار جام بگذارم چه می گويی كه بيگه شد سحر شد بامداد آمد ؟ فريبت می دهد بر آسمان اين سرخی بعد از سحرگه نيست حريفا ! گوش سرما برده است اين يادگار سيلی سرد زمستان است و قنديل سپهر تنگ ميدان مرده يا زنده به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است حريفا ! رو چراغ باده را بفروز شب با روز يكسان است سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت هوا دلگير – درها بسته – سرها در گريبان-دستها پنهان نفسها ابر – دلها خسته و غمگين درختان اسكلتهای بلور آجين زمين دلمرده سقف آسمان كوتاه غبار آلوده مهر و ماه زمستان است
بيا تا گل برافشانيم و می در ساغر اندازيم اگر غم لشكر انگيزد كه خون عاشقان ريزد شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ريزيم چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش صبا خاك وجود ما بدان عاليجناب انداز يكی از عقل میلافد يكی طامات میبافد بهشت عدن اگر خواهی بيا با ما به ميخانه سخندانی و خوش خوانی نمیورزند در شيراز واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند مشکـلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس توبـه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنـند گوییا باور نـمیدارند روز داوری کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنـند یا رب این نودولتان را با خر خودشان نـشان کاین همه ناز از غلام ترک و استر میکنـند ای گدای خانقـه برجه کـه در دیر مـغان میدهـند آبی که دلها را توانگر میکنند حسن بیپایان او چندان که عاشق میکشد زمره دیگر به عشق از غیب سر بر میکنند بر در میخانه عشق ای ملک تسـبیح گوی کاندر آن جا طینت آدم مخـمر میکـنـند صبحدم از عرش میآمد خروشی عقل گفت قدسیان گویی که شعر حافظ از بر میکنند پژوهنده دانشمند آقای دكتر حسين وحيدی دركتاب خود ميفرمايد : " همان گونه كه مي بينيم در سرودهای اشوزرتشت گفتار را نخست درهستی تشخيص ميد هد و سپس بنياد انديشه و منش آدمی را بر چنين نگرشی استوار ميكند و متاسفانه در درازای تاريخ بويژه در پايان دوره ساسانی و پس از آن و تا به امروز درباره انديشه های اشوزرتشت كه در گاتها آمده برداشتهای بسيار نادرستی می شود و نگرش گفتاری اشوزرتشت به هستی و انسان ، به چهره جنگ اهورامزدا و اهريمن در ميآيد ، حال آنكه در گاتها آنچه هست پيكار بين سپنتا من و اهرمن است كه "سپنتا " به معنی پاك و سازنده است و" انگره " به معنی زشت و ويرانگر و "من " كه درواژه های دشمن و بهمن بجا مانده به معنای انديشه ناپاك و ويرانگر ، نه جنگ بين اهورا مزدا و اهريمن يا ثنويتی كه برخی به آن معتقدند. درفرهنگ زرتشتی نيكی دريك واژه فشرده می شود و آن اشا يعنی راستی و بدی هم در يك واژه فشرده ميشود و آن دروج يا دروغ است . اولی سازنده هستی و دومی ويرانگر آنست نيروی سازنده در انديشه " سپنتا من " و نيروی ويرانگر در انديشه انگره مينوست . راستی سازنده تن و روان و دروغ بی سامانی و كژ انديشی است . در ديدگان اشوزرتشت جهان آورده گاه دو كشش همزا د و هميستار (ضد ) است كه يكی سازنده و ديگری ويرانگر است و اين دو درهر زمينه و آوردگاهی ، از انديشه آدمی گرفته تا ساختمان اجتماعی و جهانی پيوسته بر ضد يكديگر در تكاپو و پويش اند و آدمی پيوسته به سود سپنتا من و بر عليه انگرمن تلاش كند . موبد فيروز آذرگشسب در ترجمه گاتها يا سرودهای آسمانی اشوزرتشت درباره نيكی و بدی می نويسد: " اشوزرتشت جهان هستی را ميدان مبارزه و كشمكش دائم دو نيروی ضدين سپنتا مينو و انگره مينو دانسته و می فرمايد : اين دو گوهر همراه و همزا د در عين حال كه با هم مخالف و درستيزند لازم و ملزوم يكديگر نيز مي باشند . و جود اين دو گوهر با هم آفرينش و هستی را پديد می آورند . مثلا نيروی مثبت و منفی در عين مخالف بودن با يكديگر موجب بوجود آمدن برق ميگردند . نيروی جاذبه و دافعه موجب ثابت ماندن كرات آسماني درجای خود ميبا شند . نيك و بد و زشت و زيبا بستگی به طرز انديشه ما دارند . آنچه به سود ما است نيك و آنچه به زيان ما باشد آن را بد و نا زيبا می شماريم . بنا به فرموده " اشوزرتشت " آنچه دراين جهان وجود دارد از آفرينش خداوند يكتا می باشد و در ذات خود نيكوست و به منظور خاصی آفريده شده اند . به عبارت ديگر نيك و بد و زشت و زيبا از زمانی بوجود ميايند كه بشر پا به عرصه وجود ميگذارد و نيروی تشخيص و تميز او به كار می افتد و به طوری كه در بند سوم از هات ۳۰ يسنا آمده است : آن دو گوهر همزاد درآغاز درعالم تصوير پديدار می گردند كه يكی نيكی و ديگری بدی در انديشه و گفتار و كردار . چنانچه از مفاد بند بالا روشن میگردد دو گوهر سپنتا و انگره٬ دو مينو و دو گوهر همزادی هستند كه در برابر هم قرار گرفته اند و درعالم انديشه به صورت نيك وبد ظاهر ميگردند . اصلا مفهوم خود " مينو " انديشه و منش ميبا شد كه يكی گوهر پاك يا انديشه فزاينده و سازنده است و ديگری گوهر ناپاك يا انديشه ويرانگر و تباه كننده . انگره مينو كه بعدها درزمان ساسانيان به صورت اهريمن تغيير شكل يافته است نميتواند خالق شر باشد و در برابر اهورامزدا ، هستی بخش دانای بزرگ و سر چشمه نيكيها قرار گيرد . اهريمن در نهاد بشر وجود و بستگی به انديشه ويرانگر اهریمن صفتان و دد منشان داشته و به هيچ وجه وجود خارجی ندارد . به عبارت ديگر ميتوان سپنتا مينو و انگره مينو را به فرشته خوئی و اهريمن صفتی تعبير كرد كه هردو در خوی و خصلت و انديشه و نهاد انسان قرار دارند و ازو جدا نيستند منتها بنا به آخر بند ۳ همين يسنا دانايان و فرزانگان راه نيك و درست را برميگزينند ولی نابخردان چنين نخواهند كرد و به بيراهه خواهند رفت " شخص نادان و كوردل گرفتار هوای نفس و كج خيالی خود شده و به راه خطا خواهد رفت و در نتيجه كارهای ناشايست و غير انسانی ازو سر خواهد زد و رفته رفته ددمنشی و اهريمن صفتی دراو ظهور و بروز خواهد نمود و تجسمی خواهد بود از اهريمن انسان نما ولی شخص فرزانه و دانشمند راه نيك اختيار خواهد كرد و بر هوسهای نفسانی خويش مهار خواهد زد و با كارهای انسانی و شايسته خود فرشته ای خواهد شد به صورت انسان ". برگرفته از كتاب زرتشت و آموزشهای او نوشته موبد رستم شهزادی حيف باشد مه من كين همه از مهر جدائی گفته بودی جگرم ناز نكنی باز كجائی من ندانستم از اول كه تو بی مهر و وفائی وين نداند كه من از بهر عشق تو زادم نغمه بلبل شيراز نرفتهاست زيادم دوستان عيب كنندم كه چرا دل به تو بندم مرغ مسكين چه كند گر نرود در پي دانه پای عاشق نتوان بست به افسون و فسانه ای كه گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه تا فكندم به سر كوی وفا رخت اقامت عمر بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت سر و جان و زر و جاهم همه گو رو به سلامت عشق و درويشی و انگشت نمائی و ملامت درد بيمار نپرسند به شهر تو طبيبان كس در اين شهر ندارد سر تيمار غريبان نتوان گفت غم از بيم رقيبان به حبيبان حلقه بر در نتوان زدن از بيم رقيبان
ای لبت آيه رحمت دهنت نقطه ايمان آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پريشان هر شب هجر برآنم كه اگر وصل بجويم همه چون نی به فغان آيم و چون چنگ به مويم ليك مدهوش شوم چون سر زلف تو ببويم گفته بودم چو بيائی غم دل با تو بگويم سعدی اين گفت و شد از گفته خود باز پشيمان كه مريض تب عشق تو حذر گويد و هذيان به شب تيره نهفتن نتوان ماه درخشان كشتن شمع چه حاجت بود از بيم رقيبان دست گلچين نرسد تا گلی از روی تو چيند جلو كن جلوه كه خورشيد به خلوت ننشيند پرده بردار كه بيگانه خود آن روی نبيند تو بزرگی و در آئينه كوچك ننمائی نازم آن سر كه چو گيسو تو در پای تو ريزد نازم آن پای كه از كوی وفای تو نخيزد شهريار آن نه كه با لشكر عشق تو ستيزد سعدی آن نيست كه هرگز زكمند تو گريزد
شب چله بود. ته دريا ماهي پير دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هايش را دور خودش جمع کرده بود و براي آنها قصه ميگفت:«يکي بود يکي نبود. يک ماهي سياه کوچولو بود كه با مادرش در جويباري زندگي مي کرد.اين جويبار از ديواره هاي سنگي کوه بيرون مي زد و در ته دره روان مي شد.خانه ي ماهي کوچولو و مادرش پشت سنگ سياهي بود؛ زير سقفي از خزه. شب ها ، دوتايي زير خزه ها مي خوابيدند. ماهي کوچولو حسرت به دلش مانده بود که يک دفعه هم که شده، مهتاب را توي خانه شان ببيند!مادر و بچه ، صبح تا شام دنبال همديگر مي افتادند و گاهي هم قاطي ماهي هاي ديگر مي شدند و تند تند ، توي يک تکه جا ، مي رفتند وبر مي گشتند. اين بچه يکي يک دانه بود - چون از ده هزار تخمي که مادر گذاشته بود - تنها همين يک بچه سالم در آمده بود.چند روزي بود که ماهي کوچولو تو فکر بود و خيلي کم حرف مي زد. با تنبلي و بي ميلي از اين طرف به آن طرف مي رفت و بر مي گشت و بيشتر وقت ها هم از مادرش عقب مي افتاد. مادر خيال ميکرد بچه اش کسالتي دارد که به زودي برطرف خواهد شد ، اما نگو که درد ماهي سياه از چيز ديگري است! يک روز صبح زود، آفتاب نزده ، ماهي کوچولو مادرش را بيدار کرد و گفت:«مادر، مي خواهم با تو چند کلمه يي حرف بزنم».مادر خواب آلود گفت:« بچه جون ، حالا هم وقت گير آوردي! حرفت را بگذار براي بعد ، بهتر نيست برويم گردش؟ »ماهي کوچولو گفت:« نه مادر ، من ديگر نمي توانم گردش کنم. بايد از اينجا بروم.»مادرش گفت :« حتما بايد بروي؟»ماهي کوچولو گفت: « آره مادر بايد بروم.»مادرش گفت:« آخر، صبح به اين زودي کجا مي خواهي بروي؟»ماهي سياه کوچولو گفت:« مي خواهم بروم ببينم آخر جويبار کجاست. مي داني مادر ، من ماه هاست تو اين فکرم که آخر جويبار کجاست و هنوز که هنوز است ، نتوانسته ام چيزي سر در بياورم. از ديشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام. آخرش هم تصميم گرفتم خودم بروم آخر جويبار را پيدا کنم. دلم مي خواهد بدانم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست.»مادر خنديد و گفت:« من هم وقتي بچه بودم ، خيلي از اين فکرها مي کردم. آخر جانم! جويبار که اول و آخر ندارد ؛همين است که هست! جويبار هميشه روان است و به هيچ جايي هم نمي رسد.»ماهي سياه کوچولو گفت:« آخر مادر جان ، مگر نه اينست که هر چيزي به آخر مي رسد؟شب به آخر مي رسد ، روز به آخر مي رسد؛ هفته ، ماه ، سال...... »مادرش ميان حرفش دويد و گفت:« اين حرفهاي گنده گنده را بگذار کنار، پاشو برويم گردش. حالا موقع گردش است نه اين حرف ها!»ماهي سياه کوچولو گفت:« نه مادر ، من ديگر از اين گردش ها خسته شده ام ، مي خواهم راه بيفتم و بروم ببينم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست. ممکن است فکر کني که يك کسي اين حرفها را به ماهي کوچولو ياد داده ، اما بدان که من خودم خيلي وقت است در اين فکرم. البته خيلي چيزها هم از اين و آن ياد گرفته ام ؛ مثلا اين را فهميده ام که بيشتر ماهي ها، موقع پيري شکايت مي کنند که زندگيشان را بيخودي تلف کرده اند. دايم ناله و نفرين مي کنند و از همه چيز شکايت دارند. من مي خواهم بدانم که ، راستي راستي زندگي يعني اينکه توي يک تکه جا ، هي بروي و برگردي تا پير بشوي و ديگر هيچ ، يا اينکه طور ديگري هم توي دنيا مي شود زندگي کرد؟.....»وقتي حرف ماهي کوچولو تمام شد ، مادرش گفت:« بچه جان! مگر به سرت زده ؟ دنيا!..... دنيا!.....دنيا ديگر يعني چه ؟ دنيا همين جاست که ما هستيم ، زندگي هم همين است که ما داريم...»در اين وقت ، ماهي بزرگي به خانه ي آنها نزديک شد و گفت:« همسايه، سر چي با بچه ات بگو مگو مي کني ، انگار امروز خيال گردش کردن نداريد؟»مادر ماهي ، به صداي همسايه ، از خانه بيرون آمد و گفت :« چه سال و زمانه يي شده!حالا ديگر بچه ها مي خواهند به مادرهاشان چيز ياد بدهند.»همسايه گفت :« چطور مگر؟»مادر ماهي گفت:« ببين اين نيم وجبي کجاها مي خواهد برود! دايم ميگويد مي خواهم بروم ببينم دنيا چه خبرست! چه حرف ها ي گنده گنده يي!»همسايه گفت :« کوچولو ، ببينم تو از کي تا حالا عالم و فيلسوف شده اي و ما را خبر نکرده اي؟»ماهي کوچولو گفت :« خانم! من نمي دانم شما «عالم و فيلسوف» به چه مي گوييد. من فقط از اين گردش ها خسته شده ام و نمي خواهم به اين گردش هاي خسته کننده ادامه بدهم و الکي خوش باشم و يک دفعه چشم باز کنم ببينم مثل شماها پير شده ام و هنوز هم همان ماهي چشم و گوش بسته ام که بودم.»همسايه گفت:« وا ! ... چه حرف ها!»مادرش گفت :« من هيچ فکر نمي کردم بچه ي يکي يک دانه ام اينطوري از آب در بيايد. نمي دانم کدام بدجنسي زير پاي بچه ي نازنينم نشسته!»ماهي کوچولو گفت:« هيچ کس زير پاي من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و مي فهمم، چشم دارم و مي بينم.»همسايه به مادر ماهي کوچولو گفت:« خواهر ، آن حلزون پيچ پيچيه يادت مي آيد؟»مادر گفت:« آره خوب گفتي ، زياد پاپي بچه ام مي شد. بگويم خدا چکارش کند!»ماهي کوچولو گفت:« بس کن مادر! او رفيق من بود.»مادرش گفت:« رفاقت ماهي و حلزون ، ديگر نشنيده بوديم!»ماهي کوچولو گفت:« من هم دشمني ماهي و حلزون نشنيده بودم، اما شماها سر آن بيچاره را زير آب کرديد.»همسايه گفت:« اين حرف ها مال گذشته است.»ماهي کوچولو گفت:« شما خودتان حرف گذشته را پيش کشيديد.»مادرش گفت:« حقش بود بکشيمش ، مگر يادت رفته اينجا و آنجا که مي نشست چه حرف هايي مي زد؟»ماهي کوچولو گفت:« پس مرا هم بکشيد ، چون من هم همان حرف ها را مي زنم.»چه دردسرتان بدهم! صداي بگو مگو ، ماهي هاي ديگر را هم به آنجا کشاند. حرف هاي ماهي کوچولو همه را عصباني کرده بود. يکي از ماهي پيره ها گفت:« خيال کرده اي به تو رحم هم مي کنيم؟»ديگري گفت:« فقط يک گوشمالي کوچولو مي خواهد!»مادر ماهي سياه گفت:« برويد کنار ! دست به بچه ام نزنيد!»يکي ديگر از آنها گفت:« خانم! وقتي بچه ات را، آنطور که لازم است تربيت نمي کني ، بايد سزايش را هم ببيني.»همسايه گفت:« من که خجالت مي کشم در همسايگي شما زندگي کنم.»ديگري گفت:« تا کارش به جاهاي باريک نکشيده ، بفرستيمش پيش حلزون پيره.»ماهي ها تا آمدند ماهي سياه کوچولو را بگيرند ، دوستانش او را دوره کردند و از معرکه بيرونش بردند. مادر ماهي سياه توي سر و سينه اش مي زد و گريه مي کرد و مي گفت:« واي ، بچه ام دارد از دستم مي رود. چکار کنم؟ چه خاکي به سرم بريزم؟»ماهي کوچولو گفت:« مادر! براي من گريه نکن ، به حال اين پير ماهي هاي درمانده گريه کن.»يکي از ماهي ها از دور داد کشيد :« توهين نکن ، نيم وجبي!»دومي گفت:« اگر بروي و بعدش پشيمان بشوي ، ديگر راهت نمي دهيم!»سومي گفت:« اين هاهوس هاي دوره ي جواني است، نرو!» چهارمي گفت:« مگر اينجا چه عيبي دارد؟»پنجمي گفت:« دنياي ديگري در کار نيست ، دنيا همين جاست، برگرد!»ششمي گفت:« اگر سر عقل بيايي و برگردي ، آنوقت باورمان مي شود که راستي راستي ماهي فهميده يي هستي.»هفتميگفت:« آخر ما به ديدن تو عادت کرده ايم.....»مادرش گفت:« به من رحم کن، نرو!.....نرو!»ماهي کوچولو ديگر با آن ها حرفي نداشت. چند تا از دوستان هم سن و سالش او را تا آبشار همراهي کردند و از آنجا برگشتند. ماهي کوچولو وقتي از آنها جدا مي شد گفت:« دوستان ، به اميد ديدار! فراموشم نکنيد.»دوستانتش گفتند:« چطور ميشود فراموشت کنيم ؟ تو ما را از خواب خرگوشي بيدار کردي ، به ما چيزهايي ياد دادي که پيش از اين حتي فکرش را هم نکرده بوديم. به اميد ديدار ، دوست دانا و بي باک!»ماهي کوچولو از آبشار پايين آمد و افتاد توي يک برکه ي پر آب. اولش دست و پايش را گم کرد ، اما بعد شروع کرد به شنا کردن و دور برکه گشت زدن. تا آنوقت نديده بود که آنهمه آب ، يکجا جمع بشود. هزارها کفچه ماهي توي آب وول مي خوردند.ماهي سياه کوچولو را که ديدند ، مسخره اش کردند و گفتند:« ريختش را باش! تو ديگر چه موجودي هستي؟»ماهي ، خوب وراندازشان کرد و گفت :« خواهش ميکنم توهين نکنيد. اسم من ماهي سياه کوچولو است. شما هم اسمتان را بگوييد تا با هم آشنا بشويم.» يکي از کفچه ماهي ها گفت:« ما همديگر را کفچه ماهي صدا مي کنيم.»ديگري گفت:« داراي اصل و نسب.»ديگري گفت:« از ما خوشگل تر، تو دنيا پيدا نمي شود.»ديگري گفت:« مثل تو بي ريخت و بد قيافه نيستيم.»ماهي گفت:« من هيچ خيال نمي کردم شما اينقدر خودپسند باشيد. باشد، من شما را مي بخشم ، چون اين حرفها را از روي ناداني مي زنيد.»کفچه ماهي ها يکصدا گفتند:« يعني ما نادانيم؟»ماهي گفت: « اگر نادان نبوديد ، مي دانستيد در دنيا خيلي هاي ديگر هم هستند که ريختشان براي خودشان خيلي هم خوشايند است! شما حتياسمتان هم مال خودتان نيست.»کفچه ماهي ها خيلي عصباني شدند ، اما چون ديدند ماهي کوچولو راست مي گويد ، از در ديگري در آمدند و گفتند:« اصلا تو بيخود به در و ديوار مي زني .ما هر روز ، از صبح تا شام دنيا را مي گرديم ، اما غير از خودمان و پدر و مادرمان ، هيچکس را نمي بينيم ، مگر کرم هاي ريزه که آنها هم به حساب نمي آيند!»ماهي گفت:« شما که نمي توانيد از برکه بيرون برويد ، چطور ازدنيا گردي دم مي زنيد؟»کفچه ماهي ها گفتند:« مگر غير از برکه ، دنياي ديگري هم داريم؟»ماهي گفت:« دست کم بايد فکر کنيد که اين آب از کجا به اينجا مي ريزد و خارج از آب چه چيزهايي هست.»کفچه ماهي ها گفتند:« خارج از آّب ديگر کجاست؟ ما که هرگز خارج از آب را نديده ايم! هاها...هاها.... به سرت زده بابا!»ماهي سياه کوچولو هم خنده اش گرفت. فکر کرد که بهتر است کفچه ماهي ها را به حال خودشان بگذارد و برود. بعد فکر کرد بهترست با مادرشان هم دو کلمه يي حرف بزند ، پرسيد:« حالا مادرتان کجاست؟»ناگهان صداي زير قورباغه اي او را از جا پراند.قورباغه لب برکه ، روي سنگي نشسته بود.جست زد توي آب و آمد پيش ماهي و گفت:« من اينجام ، فرمايش؟»ماهي گفت:« سلام خانم بزرگ!»قورباغه گفت:« حالا چه وقت خودنمائي است ، موجود بي اصل و نسب! بچه گير آورده يي و داري حرف هاي گنده گنده مي زني ، من ديگر آنقدرها عمر کرده ام که بفهمم دنيا همين برکه است. بهتر است بروي دنبال کارت و بچه هاي مرا از راه به در نبري.»ماهي کوچولو گفت:« صد تا از اين عمرها هم كه بکني ، باز هم يک قورباغه ي نادان و درمانده بيشتر نيستي.»قورباغه عصباني شد و جست زد طرف ماهي سياه کوچولو. ماهي تکان تندي خورد و مثل برق در رفت و لاي و لجن و کرم هاي ته برکه را به هم زد.دره پر از پيچ و خم بود. جويبار هم آبش چند برابر شده بود ، اما اگر مي خواستي از بالاي کوه ها ته دره را نگاه کني ، جويبار را مثل نخ سفيدي مي ديدي. يک جا تخته سنگ بزرگي از کوه جداشده بود و افتاده بود ته دره و آب را دو قسمت کرده بود. مارمولک درشتي ، به اندازه ي کف دست ، شکمش را به سنگ چسبانده بود. از گرمي آفتاب لذت مي برد و نگاه مي کرد به خرچنگ گرد و درشتي که نشسته بود روي شن هاي ته آب ، آنجا که عمق آب کمتر بود و داشت قورباغه يي را که شکار کرده بود ، مي خورد. ماهي کوچولو ناگهان چشمش افتاد به خرچنگ و ترسيد. از دور سلامي کرد. خرچنگ چپ چپ به او نگاهي کرد و گفت:« چه ماهي با ادبي! بيا جلو کوچولو ، بيا!»ماهي کوچولو گفت:« من مي روم دنيا را بگردم و هيچ هم نمي خواهم شکار جنابعالي بشوم.»خرچنگ گفت:« تو چرا اينقدر بدبين و ترسويي ، ماهي کوچولو؟»ماهي گفت: “من نه بدبينم و نه ترسو . من هر چه را که چشمم مي بيند و عقلم مي گويد ، به زبان مي آورم.»خرچنگ گفت:« خوب ، بفرماييد ببينم چشم شما چه ديد و عقلتان چه گفت که خيال کرديد ما مي خواهيم شما را شکار کنيم؟»ماهي گفت:« ديگر خودت را به آن راه نزن!»خرچنگ گفت:« منظورت قورباغه است؟ تو هم که پاک بچه شدي بابا! من با قورباغه ها لجم و براي همين شکارشان مي کنم. مي داني ، اين ها خيال مي کنند تنها موجود دنيا هستند و خوشبخت هم هستند ، و من مي خواهم بهشان بفهمانم که دنيا واقعاً دست کيست! پس تو ديگر نترس جانم ، بيا جلو ، بيا !»خرچنگ اين حرف ها را گفت و پس پسکي راه افتاد طرف ماهي کوچولو. آنقدر خنده دار راه مي رفت که ماهي ، بي اختيار خنده اش گرفت و گفت:« بيچاره! تو که هنوز راه رفتن بلد نيستي ، از کجا مي داني دنيا دست کيست؟»ماهي سياه از خرچنگ فاصله گرفت. سايه يي بر آب افتاد و ناگهان، ضربه ي محکمي خرچنگ را توي شن ها فرو کرد. مارمولک از قيافه ي خرچنگ چنان خنده اش گرفت که ليز خورد و نزديك بود خودش هم بيفتد توي آب. خرچنگ ، ديگر نتوانست بيرون بيايد. ماهي کوچولو ديد پسر بچه ي چوپاني لب آب ايستاده و به او و خرچنگ نگاه مي کند. يک گله بز و گوسفند به آب نزديک شدند و پوزه هايشان را در آب فرو کردند. صداي مع مع و بع بع دره راپر کرده بود.ماهي سياه کوچولو آنقدر صبر کرد تا بزها و گوسفندها آبشان را خوردند و رفتند. آنوقت ، مارمولک را صدا زد و گفت:«مارمولک جان! من ماهي سياه کوچولويي هستم که مي روم آخر جويبار را پيدا کنم . فکر مي کنم تو جانور عاقل و دانايي باشي ، اينست که مي خواهم چيزي از تو بپرسم.»مارمولک گفت:« هر چه مي خواهي بپرس.»ماهي گفت:« در راه ، مرا خيلي از مرغ سقا و اره ماهي و پرنده ي ماهيخوار مي ترساندند ، اگر تو چيزي درباره ي اين ها مي داني ، به من بگو.»مارمولک گفت:« اره ماهي و پرنده ي ماهيخوار، اين طرف ها پيداشان نمي شود ، مخصوصاً اره ماهي که توي دريا زندگي مي کند. اما سقائک همين پايين ها هم ممکن است باشد. مبادا فريبش را بخوري و توي کيسه اش بروي.» ماهي گفت :« چه کيسه اي؟»مارمولک گفت:« مرغ سقا زير گردنش کيسه اي دارد که خيلي آب مي گيرد. او در آب شنا مي کند و گاهي ماهي ها ، ندانسته ، وارد کيسه ي او مي شوند و يکراست مي روند توي شکمش. البته اگر مرغ سقا گرسنه اش نباشد ، ماهي ها را در همان کيسه ذخيره مي کند که بعد بخورد.»ماهي گفت:« حالا اگر ماهي وارد کيسه شد ، ديگر راه بيرون آمدن ندارد؟»مارمولک گفت:« هيچ راهي نيست ، مگر اينکه کيسه را پاره کند. من خنجري به تو مي دهم که اگر گرفتار مرغ سقا شدي ، اين کار را بکني.»آنوقت، مارمولک توي شكاف سنگ خزيد و با خنجر بسيار ريزي برگشت.ماهي كوچولو خنجر را گرفت و گفت:« مارمولك جان! تو خيلي مهرباني. من نمي دانم چطوري از تو تشكر كنم.»مارمولک گفت:« تشکر لازم نيست جانم! من از اين خنجرها خيلي دارم. وقتي بيکار مي شوم ، مي نشينم از تيغ گياه ها خنجر مي سازم و به ماهي هاي دانايي مثل تو مي دهم.»ماهي گفت:« مگر قبل از من هم ماهي يي از اينجا گذشته؟»مارمولک گفت:« خيلي ها گذشته اند! آن ها حالا ديگر براي خودشان دسته اي شده اند و مرد ماهيگير را به تنگ آورده اند.»ماهي سياه گفت:« مي بخشي که حرف ، حرف مي آورد. اگر به حساب فضولي ام نگذاري ، بگو ببينم ماهيگير را چطور به تنگ آورده اند؟»مارمولک گفت:« آخر نه که با همند ، همينکه ماهي گير تور انداخت ، وارد تور مي شوند و تور را با خودشان مي کشند و مي برند ته دريا.»مارمولک گوشش را گذاشت روي شکاف سنگ و گوش داد و گفت: « من ديگر مرخص مي شوم ، بچه هايم بيدار شده اند.» ندانمت که چو این ماجرا تمام کنی ازین سرای کهن راهی ِ کجام کنی! در این جهان ِ غریبم از آن رها کردی که با هزار غم و درد آشنام کنی! بسم نوای خوش آموختی و آخر ِ عمر صلاح کار چه دیدی که بی نوام کنی! چنین عبث نگهم داشتی به عمر ِ دراز که از ملازمت ِ همرهان جدام کنی تو خود هر آینه جز اشک و خون نخواهی دید گرت هواست که جام ِ جهان نمام کنی! مرا که گنج ِ عالم بهای مویی نیست به یک پشیز نیرزم اگر بهام کنی! زمانه کرد و نشد، دست ِ جور رنجه مکن به صد جفا نتوانی که بی وفام کنی! هزار نقش نوم در ضمیر می آمد تو خواستی که چو سایه غزل سرام کنی! لب ِ تو نقطهی پایان ِ ماجرای من است بیا که این غزل ِ کهنه را تمام کنی !
۱. سعی كنيد همه چيز را آسان بگيريد ، به جز مواردی كه مربوط به زندگی و مرگ است . جكسون براون ۲. تنها همنشين عشق ، آزادی ست . كريستيان بوبن ۳. امروز را با تعلل از دست بگذار، فردا هم همين خواهد بود و تعلل های ديگر . گوته
۴. اگر خدا مرا جور ديگر ميخواست ، جور ديگر می آفريد . ؟ ۵. گاهی سكوت بيش از هر استدلالی به ما كمك مي كند . منتسكيو
۶. گفتن « من اشتباه كردم » در بعضی از موارد بسيار عالی است . خوزه سيلوا ۷. كسی که به فكر انتقام باشد ، هميشه زخمهای خود را تازه نگه می دارد . باكرن
۸. انسان آنقدر وقت ندارد كه نيمی از عمرش را صرف نزاع و ستيزه كند . آبراهام لينكلن
۹. انسان موفق كسی است كه زندگانی خود را به دست خود بسازد . آرتور شوپنهاور
۱۰. به زبان اجازه نده كه قبل از انديشه ات به راه افتد . شيلون ۱۱. ثروت را برای زندگی بخواهيد نه زندگی را برای ثروت . لرد آويبوری
۱۲. خوشبختی را در دور دست جستجو نكن ، چون بيشتر وقتها در كنار توست . ؟
۱۳. قلبها را نمی توان به آدمها سپرد ، آدمها سخت اند قلبها را بايد به باران سپرد ، باران هرگز بيوفا نخواهد شد . مدانلو ۱۴. هر كس با استعدادهايي خلق شده كه بايد آنها را بكار ببندد . به كار بستن آنها ، بزرگترين سعادت زندگی هر فرد است .
* و شما مومنان به آنان که غير خدا را می خوانند دشنام مدهيد تا مبادا آنان هم از روی دشمنی و نادانی خدا را دشنام دهند. *در دشمنی دورنگی نيست . کاش دوستان هم در موقع خود چون دشمنان بی ريا بودند. * هرگاه خواستی خردمند را از نادان بازشناسی با او از کارهای نا ممکن و محال سخن بگوی . اگر پذيرفت بدان که نادان است وگرنه هوشمند * انسان هرچه بالاتر رود احتمال ديدن وصله شلوارش بيشتر است. * برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جريان آب حرکت کند. * مهم اين نيست که چقدر ميدانيم . مهم اين است که از دانستهايمان چقدر استفاده کنيم. * اگه آدما همونقدر که در صحبت کردن توانا هستن . در سکوت کردن هم توانا بودن زندگی خيلی زيباتر از اين ميشد . و در آخر هم دکتر شريعتی ميگه: 
استادش مرحوم "ناصرسيف" بوده اند. بنان در سال ۱۳۲۱
همراه با همكاری عده ای از هنرمندان ديگر از راديو تهران
و از بدو شروع برنامه هميشه جاويد "گلهای جاويدان" بنا به
غلامحسين بنان به سال ۱۳۱۵ خورشيدی به سمت بايگان در
بعد از تغيير كابينه، به اداره كل غله و نان منتقل شد و چندی
که به یاد او تدوین و پرداخته شده است زنده کنید و یاد تندیسی
سرانجام استاد بنان در ساعت۴۵/۶ بعد از ظهر هشتم اسفند 
فاصله قد يه دنياست ، بين دنيای تو با من
تو رفيق شاپركها ، من تو فكر گله مونم
تو پی عطر گل سرخ ، من حريص بوی نونم
دنيای تو بينهايت همه جاش مهمونی نور
دنيای من يه كف دست روی سقف سرد يك گور
من دارم تو آدمكها ميميرم ، تو برام از پريها قصه ميگی
من توی پیله ی وحشت ميپوسم ، برام از خنده چرا قصه ميگی
كوچه پس كوچه خاكی، در و ديوار شكسته
آدمهاي روستايی ، با پاهای پينه بسته
پيش تو يه عكس تازه است واسه آلبوم قديمی
يا شنيدن يه قصه است از يه عاشق قديمی
برای من زندگی اينه ، پر وسوسه پر غم
يا مثل نفس كشيدن ، پر لذت دمادم
اي پرنده مهاجر ، اي همه شوق پريدن
خستگی یه كوله بار ، روي رخوت تن من
مثل يك پلنگ زخمي پر وحشته نگاهم
ميميرم اما هنوزم دنبال يه جون پناهم
نبايد مثل يه سايه ، زير پاها زنده باشيم
مثل چتر خورشيد![]()
در اين صخره نگاريها صحنه های
نقش بز كوهی كه با مهارت بسيار از چند شكل و خط ساده
بخش عمدهای از مصنوعات فلزی لرستان را جنگ افزار،
از كارهای ابتدايی اين مردمان بوجود آوردن ظروف به
در كاوشهای ناحيه حسنلو (اروميه) بقايای كاخهايی متعلق به سدههای چهاردهم تا

عشاير
رقص قـشـقايي
رقص بـخـتـياري

کاشاني

قـشقايي

قـشقايي

گيلا ني

لري

کاشاني

بـخـتـياري


بلوچ




در جایی دیگر او را آقای تمام آسیا می خواند و می نویسد :
گزنفون می نویسد : "او سطوت و رعب خود را در تمام روی
همین مورخ در مطلبی دیگر می آورد که :
ریچار فرای معتقد است که : "یک صفت دوران حکومت
همچنین خاورشناسان بسیار دیگری راجع به کوروش نظر
نکته جالب دیگر آنکه در آرامگاه کوروش کبیر این عبارت
پلوتارک از دیگر مورخین در این باره می نویسد که :

آرامگاه کوروش بزرگ در پاسارگاد
فلك را سقف بشكافيم و طرحی نو دراندازيم
من وساقی به هم سازيم و بنيادش براندازيم
نسيم عطر گردون را شكر در مجمر اندازيم
كه دست افشان غزل خوانيم و پاكوبان سر اندازيم
بود كان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازيم
بيا كاين داوريها را به پيش داور اندازيم
كه از پای خمت روزی به حوض كوثر اندازيم
بيا حافظ كه تا خود را به ملكی ديگر اندازيم




عهد نابستن از آن به كه ببندی و نپائی
مدعی طعنه زند در غم عشق تو زيادم
بايد اول به تو گفتن كه چنين خوب چرائی؟
تير را قوت پرهيز نباشد زنشانه
ما كجائيم در اين بحر تفكر تو كجا ؟
همه سهل است تحمل نكنم بار جدائی
اين توانم كه بيايم سر كويت به گدائی
كه دل اهل نظر برد چه سری است خدائی !!
چه بگويم غمم از دل برود چون تو بيائی
پرتو روی تو گويد كه تو در خانه مائی
نرگس مست تو مستوری مردم نگزيند
كه بدانست كه در بند تو خوشتر زرهائی



مارمولک رفت توي شکاف سنگ. ماهي سياه ناچار راه افتاد. اما همينطور سئوال پشت سر سئوال بود که دايم از خودش مي کرد:« ببينم ، راستيجويبار به دريا مي ريزد؟ نکند که سقائک زورش به من برسد؟ راستي ، اره ماهي دلش مي آيد هم جنس هاي خودش را بكشد و بخورد؟ پرندهي ماهيخوار، ديگر چه دشمني با ما دارد؟ماهي کوچولو، شنا کنان ، مي رفت و فکر مي کرد. در هر وجب راه چيز تازه اي مي ديد و ياد مي گرفت. حالا ديگر خوشش مي آمد که معلق زنان از آبشارها پايين بيفتد و باز شنا کند. گرمي آفتاب را بر پشت خود حس مي کرد و قوت مي گرفت. يک جا آهويي با عجله آب مي خورد. ماهي کوچولو سلام کرد و گفت:«آهو خوشگله ، چه عجله اي داري؟»آهو گفت:« شکارچي دنبالم کرده ، يک گلوله هم بهم زده ، ايناهاش.»ماهي کوچولو جاي گلوله را نديد اما از لنگ لنگان دويدن آهو فهميد که راست مي گويد. يک جا لاک پشت ها در گرماي آفتاب چرت مي زدند و جاي ديگر قهقهه ي کبک ها توي دره مي پيچيد. عطرعلف هاي کوهي در هوا موج مي زد و قاطي آب مي شد.بعد از ظهر به جايي رسيد که دره پهن مي شد و آب از وسط بيشه يي مي گذشت. آب آنقدر زيآد شده بود که ماهي سيآه ، راستي راستي ، کيف مي کرد. بعد هم به ماهي هاي زيادي برخورد. از وقتي که از مادرش جدا شده بود ، ماهي نديده بود. چند تا ماهي ريزه دورش را گرفتند و گفتند:« مثل اينکه غريبه اي ، ها؟»ماهي سياه گفت:« آره غريبه ام. از راه دوري مي آيم.»ماهي ريزه ها گفتند:« کجا مي خواهي بروي؟»ماهي سياه گفت:« مي روم آخر جويبار را پيدا کنم.»ماهي ريزه ها گفتند:« کدام جويبار؟»ماهي سياه گفت:« همين جويباري که توي آن شنا مي کنيم.»ماهي ريزه ها گفتند:« ما به اين مي گوييم رودخانه.»ماهي سياه چيزي نگفت. يکي از ماهي هاي ريزه گفت:« هيچ مي داني مرغ سقا نشسته سر راه ؟»ماهي سياه گفت:« آره ، مي دانم.»يکي ديگر گفت:« اين را هم مي داني که مرغ سقا چه کيسه ي گل و گشادي دارد؟»ماهي سياه گفت:« اين را هم مي دانم.»ماهي ريزه گفت:« با اينهمه باز مي خواهي بروي؟»ماهي سياه گفت:« آره ، هر طوري شده بايد بروم!»به زودي ميان ماهي ها چو افتاد که: ماهي سياه کوچولويي از راه هاي دور آمده و مي خواهد برود آخر رودخانه را پيدا کند و هيچ ترسي هم از مرغ سقا ندارد! چند تا از ماهي ريزه ها وسوسه شدند که با ماهي سياه بروند، اما از ترس بزرگترها صداشان در نيامد. چند تا هم گفتند:« اگر مرغ سقا نبود ، با تو مي آمديم ، ما از کيسه ي مرغ سقا مي ترسيم.»لب رودخانه دهي بود. زنان و دختران ده توي رودخانه ظرف و لباس مي شستند. ماهي کوچولو مدتي به هياهوي آن ها گوش داد و مدتي هم آب تني بچه ها را تماشا کرد و راه افتاد. رفت و رفت و رفت، و باز هم رفت تا شب شد. زير سنگي گرفت خوابيد.نصف شب بيدار شد و ديد ماه ، توي آب افتاده و همه جا را روشن کرده است.ماهي سياه کوچولو ماه را خيلي دوست داشت. شب هايي که ماه توي آب مي افتاد ، ماهي دلش مي خواست که از زير خزه ها بيرون بخزد و چند کلمه يي با او حرف بزند ، اما هر دفعه مادرش بيدار مي شد و او را زير خزه ها مي کشيد و دوباره مي خواباند.ماهي کوچولو پيش ماه رفت و گفت:« سلام ، ماه خوشگلم!»ماه گفت:« سلام ، ماهي سياه کوچولو! تو کجا اينجا کجا ؟»ماهي گفت:« جهانگردي مي کنم.»ماه گفت:« جهان خيلي بزرگ ست ، تو نمي تواني همه جا را بگردي.»ماهي گفت:« باشد ، هر جا كه توانستم ، مي روم.»ماه گفت:« دلم مي خواست تا صبح پيشت بمانم. اما ابر سياه بزرگي دارد مي آيد طرف من که جلو نورم را بگيرد.»ماهي گفت:« ماه قشنگ! من نور تو را خيلي دوست دارم ، دلم مي خواست هميشه روي من بتابد.»ماه گفت:« ماهي جان! راستش من خودم نور ندارم. خورشيد به من نور مي دهد و من هم آن را به زمين مي تابانم . راستي تو هيچ شنيده يي که آدم ها مي خواهند تا چند سال ديگر پرواز کنند بيايند روي من بنشينند؟»ماهي گفت:« اين غير ممکن است.»ماه گفت:« کار سختي است ، ولي آدم ها هر کار دلشان بخواهد ...»ماه نتوانست حرفش را تمام کند. ابر سياه رسيد و رويش را پوشاند و شب دوباره تاريک شد و ماهي سياه ، تک و تنها ماند. چند دقيقه ، مات و متحير ، تاريکي را نگاه کرد. بعد زير سنگي خزيد و خوابيد.صبح زود بيدار شد. بالاي سرش چند تا ماهي ريزه ديد که با هم پچ پچ مي کردند. تا ديدند ماهي سياه بيدار شد ، يکصدا گفتند:« صبح به خير!»ماهي سياه زود آن ها را شناخت و گفت:« صبح به خير! بالاخره دنبال من راه افتاديد!»يکي از ماهي هاي ريزه گفت:« آره ، اما هنوز ترسمان نريخته.»يکي ديگر گفت:« فکر مرغ سقا راحتمان نمي گذارد.»ماهي سياه گفت:« شما زيادي فکر مي کنيد. همه اش که نبايد فکر کرد. راه که بيفتيم ، ترسمان به کلّي مي ريزد.»اما تا خواستند راه بيفتند ، ديدند که آب دور و برشان بالا آمد و سرپوشي روي سرشان گذاشته شد و همه جا تاريک شد و راه گريزي هم نماند. ماهي سياه فوري فهميد که در کيسه ي مرغ سقا گير افتاده اند.ماهي سياه کوچولو گفت:« دوستان! ما در کيسه ي مرغ سقا گير افتاده ايم ، اما راه فرار هم به کلّي بسته نيست.»ماهي ريزه ها شروع کردند به گريه و زاري ، يکيشان گفت:« ما ديگر راه فرار نداريم. تقصير توست که زير پاي ما نشستي و ما را از راه در بردي!»يکي ديگر گفت:« حالا همه ي ما را قورت مي دهد و ديگر کارمان تمام است!»ناگهان صداي قهقهه ي ترسناکي در آب پيچيد. اين مرغ سقا بود که مي خنديد. مي خنديد و مي گفت:« چه ماهي ريزه هايي گيرم آمده! هاهاهاهاها ... راستي که دلم برايتان مي سوزد! هيچ دلم نمي آيد قورتتان بدهم! هاهاهاهاها ...»ماهي ريزه ها به التماس افتادند و گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا! ما تعريف شما را خيلي وقت پيش شنيده ايم و اگر لطف کنيد ، منقار مبارک را يک کمي باز کنيد که ما بيرون برويم ، هميشه دعاگوي وجود مبارک خواهيم بود!»مرغ سقا گفت:« من نمي خواهم همين حالا شما را قورت بدهم. ماهي ذخيره دارم ، آن پايين را نگاه کنيد ....»چند تا ماهي گنده و ريزه ته کيسه ريخته بود . ماهي هاي ريزه گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا! ما که کاري نکرده ايم ، ما بي گناهيم. اين ماهي سياه کوچولو ما را از راه در برده ...»ماهي کوچولو گفت:« ترسوها ! خيال کرده ايد اين مرغ حيله گر ، معدن بخشايش است که اين طوري التماس مي کنيد؟»ماهي هاي ريزه گفتند:« تو هيچ نمي فهمي چه داري مي گوئي. حالا مي بيني حضرت آقاي مرغ سقا چطور ما را مي بخشند و تو را قورت مي دهند!»مرغ سقا گفت:« آره ، مي بخشمتان ، اما به يک شرط.»ماهي هاي ريزه گفتند:« شرطتان را بفرماييد ، قربان!»مرغ سقا گفت:« اين ماهي فضول را خفه کنيد تا آزادي تان را به دست بياوريد.»ماهي سياه کوچولو خودش را کنار کشيد به ماهي ريزه ها گفت:« قبول نکنيد! اين مرغ حيله گر مي خواهد ما را به جان همديگر بيندازد. من نقشه اي دارم ...»اما ماهي ريزه ها آنقدر در فکر رهائي خودشان بودند که فکر هيچ چيز ديگر را نکردند و ريختند سر ماهي سياه کوچولو. ماهي کوچولو به طرف کيسه عقب مي نشست و آهسته مي گفت:« ترسوها ،به هر حال گير افتاده ايد و راه فراري نداريد ، زورتان هم به من نمي رسد.»ماهي هاي ريزه گفتند:« بايد خفه ات کنيم ، ما آزادي مي خواهيم!»ماهي سياه گفت:« عقل از سرتان پريده! اگر مرا خفه هم بکنيد باز هم راه فراري پيدا نمي کنيد ، گولش را نخوريد!»ماهي ريزه ها گفتند:« تو اين حرف را براي اين مي زني که جان خودت را نجات بدهي ، و گرنه ، اصلا فکر ما را نمي کني!»ماهي سياه گفت:« پس گوش کنيد راهي نشانتان بدهم. من ميان ماهي هاي بيجان ، خود را به مردن مي زنم؛ آنوقت ببينيم مرغ سقا شما را رها خواهد کرد يا نه ، و اگر حرف مرا قبول نکنيد ، با اين خنجر همه تان را مي کشم يا کيسه را پاره پاره مي کنم و در مي روم و شما ...»يکي از ماهي ها وسط حرفش دويد و داد زد:« بس کن ديگر! من تحمل اين حرف ها را ندارم ... اوهو ... اوهو ... اوهو ...»ماهي سياه گريه ي او را که ديد ، گفت:« اين بچه ننه ي ناز نازي را چرا ديگر همراه خودتان آورديد؟»بعد خنجرش را در آورد و جلو چشم ماهي هاي ريزه گرفت. آن ها ناچار پيشنهاد ماهي کوچولو را قبول کردند. دروغکي با هم زد و خوردي کردند ، ماهي سياه خود را به مردن زد و آن ها بالا آمدند و گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا ، ماهي سياه فضول را خفه کرديم ...»مرغ سقا خنديد و گفت:« کار خوبي کرديد. حالا به پاداش همين کار، همه تان را زنده زنده قورت مي دهم که توي دلم يک گردش حسابي بکنيد!»ماهي ريزه ها ديگر مجال پيدا نکردند. به سرعت برق از گلوي مرغ سقا رد شدند و کارشان ساخته شد.اما ماهي سياه ، همان وقت ، خنجرش را کشيد و به يک ضربت ، ديواره ي کيسه را شکافت و در رفت. مرغ سقا از درد فريادي کشيد و سرش را به آب کوبيد ، اما نتوانست ماهي کوچولو را دنبال کند.ماهي سياه رفت و رفت ، و باز هم رفت ، تا ظهر شد. حالا ديگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواري مي گذشت.از راست و چپ چند رودخانه ي کوچک ديگر هم به آن پيوسته بود و آبش را چند برابر کرده بود. ماهي سياه از فراواني آب لذت مي برد. ناگهان به خود آمد و ديد آب ته ندارد. اينور رفت ، آنور رفت ، به جايي برنخورد. آنقدر آب بود که ماهي کوچولو تويش گم شده بود! هر طور که دلش خواست شنا کرد و باز سرش به جائي نخورد. ناگهان ديد يک حيوان دراز و بزرگ مثل برق به طرفش حمله مي کند. يک اره ي دو دم جلو دهنش بود . ماهي کوچولو فکر کرد همين حالاست که اره ماهي تکه تکه اش بکند، زود به خود جنبيد و جا خالي کرد و آمد روي آب ، بعد از مدتي ، دوباره رفت زير آب که ته دريا را ببيند. وسط راه به يک گله ماهي برخورد – هزارها هزار ماهي ! از يکيشان پرسيد:« رفيق ، من غريبه ام ، از راه هاي دور مي آيم ، اينجا کجاست؟»ماهي ، دوستانش را صدا زد و گفت:« نگاه کنيد! يکي ديگر ...»بعد به ماهي سياه گفت:« رفيق ، به دريا خوش آمدي!»يکي ديگر از ماهي ها گفت:« همه ي رودخانه ها و جويبارها به اينجا مي ريزند ، البته بعضي از آن ها هم به باتلاق فرو مي روند.»يکي ديگر گفت:« هر وقت دلت خواست ، مي تواني داخل دسته ي ما بشوي.»ماهي سياه کوچولو شاد بود که به دريا رسيده است. گفت:« بهتر است اول گشتي بزنم ، بعد بيايم داخل دسته ي شما بشوم. دلم مي خواهد اين دفعه که تور مرد ماهيگير را در مي بريد ، من هم همراه شما باشم.»يکي از ماهي ها گفت:« همين زودي ها به آرزويت مي رسي، حالا برو گشتت را بزن ، اما اگر روي آب رفتي مواظب ماهيخوار باش که اين روزها ديگر از هيچ کس پروايي ندارد ، هر روز تا چهار پنج ماهي شکار نکند ، دست از سر ما بر نمي دارد.»آنوقت ماهي سياه از دسته ي ماهي هاي دريا جدا شد و خودش به شنا کردن پرداخت. کمي بعد آمد به سطح دريا ، آفتاب گرم مي تابيد. ماهي سياه کوچولو گرمي سوزان آفتاب را در پشت خود حس مي کرد و لذت مي برد. آرام و خوش در سطح دريا شنا مي کرد و به خودش مي گفت:« مرگ خيلي آسان مي تواند الان به سراغ من بيايد ، اما من تا مي توانم زندگي کنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يک وقتي ناچار با مرگ روبرو شدم – که مي شوم – مهم نيست ، مهم اين است که زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد ...»ماهي سياه کوچولو نتوانست فکر و خيالش را بيشتر از اين دنبال کند. ماهيخوار آمد و او را برداشت و برد. ماهي کوچولو لاي منقار دراز ماهيخوار دست و پا مي زد ، اما نمي توانست خودش را نجات بدهد. ماهيخوار کمرگاه او را چنان سفت و سخت گرفته بود که داشت جانش در مي رفت! آخر ، يک ماهي کوچولو چقدر مي تواند بيرون از آب زنده بماند؟ ماهي فکر کرد که کاش ماهيخوار همين حالا قورتش بدهد تا دستکم آب و رطوبت داخل شکم او، چند دقيقه اي جلو مرگش را بگيرد. با اين فکر به ماهيخوار گفت:« چرا مرا زنده زنده قورت نمي دهي؟ من از آن ماهي هايي هستم که بعد از مردن ، بدنشان پر از زهر مي شود.» ماهيخوار چيزي نگفت ، فکر کرد:« آي حقه باز! چه کلکي تو کارت است؟ نکند مي خواهي مرا به حرف بياوري که در بروي؟»خشکي از دور نمايان شده بود و نزديکتر و نزديکتر مي شد. ماهي سياه فکر کرد:« اگر به خشکي برسيم ديگر کار تمام است.»اين بود که گفت:«مي دانم که مي خواهي مرا براي بچه ات ببري، اما تا به خشکي برسيم، من مرده ام و بدنم کيسه ي پر زهري شده. چرا به بچه هات رحم نمي کني؟»ماهيخوار فکر کرد:« احتياط هم خوب كاري ست! تو را خودم ميخورم و براي بچه هايم ماهي ديگري شکار مي کنم ... اما ببينم ... کلکي تو کار نباشد؟ نه ، هيچ کاري نمي تواني بکني!»ماهيخوار در همين فکرها بود که ديد بدن ماهي سياه ، شل و بيحرکت ماند. با خودش فکر کرد:«يعني مُرده؟ حالا ديگر خودم هم نمي توانم او را بخورم. ماهي به اين نرم و نازکي را بيخود حرام کردم!»اين بود که ماهي سياه را صدا زد که بگويد:« آهاي کوچولو! هنوز نيمه جاني داري که بتوانم بخورمت؟»اما نتوانست حرفش را تمام کند. چون همينکه منقارش را باز کرد ، ماهي سياه جستي زد و پايين افتاد. ماهيخوار ديد بد جوري کلاه سرش رفته، افتاد دنبال ماهي سياه کوچولو. ماهي مثل برق در هوا شيرجه مي رفت، از اشتياق آب دريا ، بيخود شده بود و دهن خشکش را به باد مرطوب دريا سپرده بود. اما تا رفت توي آب و نفسي تازه کرد ، ماهيخوار مثل برق سر رسيد و اين بار چنان به سرعت ماهي را شکار کرد و قورت داد که ماهي تا مدتي نفهميد چه بلايي بر سرش آمده، فقط حس مي کرد که همه جا مرطوب و تاريک است و راهي نيست و صداي گريه مي آيد. وقتي چشم هايش به تاريکي عادت کرد ، ماهي بسيار ريزه يي را ديد که گوشه اي کز کرده بود و گريه مي کرد و ننه اش را مي خواست. ماهي سياه نزديک شد و گفت:«کوچولو! پاشو درفکر چاره يي باش ، گريه مي کني و ننه ات را مي خواهي که چه؟»ماهي ريزه گفت:« تو ديگر ... کي هستي؟ ... مگر نمي بيني دارم ... دارم از بين ... مي روم ؟ ... اوهو .. اوهو ... اوهو ... ننه ... من ... من ديگر نمي توانم با تو بيام تور ماهيگير را ته دريا ببرم ... اوهو ... اوهو!»ماهي کوچولو گفت:« بس کن بابا ، تو که آبروي هر چه ماهي است ، پاک بردي!»وقتي ماهي ريزه جلو گريه اش را گرفت ، ماهي کوچولو گفت:« من مي خواهم ماهيخوار را بکشم و ماهي ها را آسوده کنم ، اما قبلا بايد تو را بيرون بفرستم که رسوايي بار نياوري.»ماهي ريزه گفت:« تو که داري خودت مي ميري ، چطوري مي خواهي ماهيخوار را بکشي؟»ماهي کوچولو خنجرش را نشان داد و گفت:« از همين تو ، شکمش را پاره مي کنم، حالا گوش کن ببين چه مي گويم: من شروع مي کنم به وول خوردن و اينور و آنور رفتن ، که ماهيخوار قلقلکش بشود و همينکه دهانش باز شد و شروع کرد به قاه قاه خنديدن ، توبيرون بپر.»ماهي ريزه گفت:« پس خودت چي؟»ماهي کوچولو گفت:« فکر مرا نکن. من تا اين بدجنس را نکشم ، بيرون نمي آيم.»ماهي سياه اين را گفت و شروع کرد به وول خوردن و اينور و آنور رفتن و شکم ماهيخوار را قلقلک دادن. ماهي ريزه دم در معده ي ماهيخوار حاضر ايستاده بود. تا ماهيخوار دهانش را باز کرد و شروع کرد به قاه قاه خنديدن ، ماهي ريزه از دهان ماهيخوار بيرون پريد و در رفت و کمي بعد در آب افتاد ، اما هر چه منتظر ماند از ماهي سياه خبري نشد. ناگهان ديد ماهيخوار همينطور پيچ و تاب مي خورد و فرياد مي کشد ، تا اينکه شروع کرد به دست و پا زدن و پايين آمدن و بعد شلپي افتاد توي آب و باز دست و پا زد تا از جنب و جوش افتاد ، اما از ماهي سياه کوچولو هيچ خبري نشد و تا به حال هم هيچ خبري نشده...ماهي پير قصه اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه اش گفت:« ديگر وقت خواب ست بچه ها ، برويد بخوابيد.»بچه ها و نوه ها گفتند:« مادربزرگ! نگفتي آن ماهي ريزه چطور شد.»ماهي پير گفت:« آن هم بماند براي فردا شب. حالا وقت خواب ست ، شب به خير!»يازده هزار و نهصد و نود و نه ماهي کوچولو«شب به خير» گفتند و رفتند خوابيدند. مادربزرگ هم خوابش برد ، اما ماهي سرخ کوچولوئي هر چقدر کرد ، خوابش نبرد، شب تا صبح همه اش در فکر دريا بود



تویی که روی تو مانند نوگلی شاداب
میان چشمه ی مهتاب بوسه گاه من است
مرا به بال محبت به ماه می خوانی ،
تویی تویی که مرا سوی عالم ملکوت
گهی به نام و گهی با نگاه می خوانی
خیال نیست به این روشنی و زیبایی.
تویی که آمده ای تا کنار بستر من
برای اینکه نمیرم ز درد تنهایی ،
به روی گونه ی سوزان و دیده ی تر من ،
گهی به سینه ی پراضطراب من سر تو
کهی به سینه ی پر التهاب تو سر من !
تویی تویی به خدا، دلربا چو مهتابی ،
تویی تویی که ز امواج چشمه ی مهتاب
به آتش دلم ، از لطف می زنی آبی ،
به سینه تا نفسی هست بیقرار توام !
تویی نویی به خدا ٬ جان و عمر و هستی من
بیا که جان به لب اینجا در انتظلر توام ،
چو طفل گم شده مادر به جستجوی توام
منم که سوخته بال و پرم در آتش عشق
"در آن نفس که بمیرم در آرزوی توام"
برای بردن تو باز می کند آغوش ،
من آن ستاره ی صبحم که دیدگان تو را
به خواب نسپارم، نمی شوم خاموش
به بام قصر تو پا می نهم به بیم و امید
اگر ز شوق بمیرد دلم چه جای غم است
در این میانه فقط روی دوست باید دید
نگاه کن ، منم ای گل ، که با تو همراهم !
منم که گرد تو می پرم چو مرغ خیال
ز درد عشق تو تا ماه می رود آهم ،
به تنگ آمده از اشک و آه و زاری من
ز کوه ، هر چه بپرسی جواب می گوید
گواه ناله ی شب های بیقراری من
من و توایم که در انتظار فرداییم
اگر سپیده ی فردا دمد ، دگر آن روز؛
من و تو نیست میان من و تو این : ماییم!![]()
![]()


؛...سرمايه ماورايی انسان به اندازه حرفهايی ست که برای نگفتن دارد ...؛
| : |
















