تبليغاتX
Farvahar(nikouee)
Photobucket *( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*


*( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*

* تاریخ - هنر - شعر - فرهنگ - زندگی نامه - سخن ها - و ...*

 

بنام اهورا مزدا

 
 
 
- متن کتيبه داريوش بزرگ شاهنشاه هخامنشی
 
چون برای احراز شاهی در زمان قديم شاهزاده بودن امتياز بزرگی محسوب می شود ،
 
داريوش کتيبه اش را با معرفی خود آغاز می کند و اصالت نژاديش و اينکه شايستگی
 
 شاهی را دارد اثبات می کند و می گويد :
 
ستون ۱
 
بند ۱ – من داريوش ، شاه بزرگ ، شاه شاهان ، شاه در پارس ، شاه کشورها ،
پسر ويشتاسب ، نوه ارشام هخامنشی .
بند ۲ - داريوش شاه گويد : پدر من ويشتاسب ، پدر ويشتاسب ارشام ،
پدر ارشام آريامن ، پدر آريامن چيش پيش ، پدر چيش پيش هخامنش .
بند ۳ - داريوش شاه گويد : بدين جهت ما هخامنشی خوانده می شويم [ که ]
 از ديرگاهان اصيل هستيم . از ديرگاهان تخمه ما شاهان بودند .
بند ۴ – داريوش شاه گويد: ۸ [ تن ] از تخمه من شاه بودند . من نهمين [ هستم ]
ما ۹ [ تن ] پشت اندر پشت ( در دو شاخه ) شاه هستيم .
بند ۵ – داريوش شاه گويد : به خواست اهورا مزدا من شاه هستم .
اهورا مزدا شاهی را به من داد .
بند ۶ – داريوش شاه گويد : اين [ است ] که از آن من شدند به خواست اهورا مزدا
 من شاه آنها بودم . پارس ، عيلام ، بابل ، آشور ، عرب ، مودرای ( مصر ) ،
اهل دريا ( فينيقيها ) ، سارد ( ليدی ) ، يونان ( يونانی های ساکن آسياي صغير ) ،
 ماد ، ارمنستان ، کپدوکيه ، پرثو ، زرنگ ( سيستان ) ، هرئی و( هرات ) ،
باختر ( بلخ ) ، سغد ، گندار ( دره کابل )
 سک ( طوايف بين درياچه آرال و دريای مازندران ) ،
 ثت گوش ( دره رود هيرمند ) ، رخج ( قندهار ) ،
مک ( مکران و عمان ) در کل ۳۲ کشور .
بند ۷ – داريوش شاه گويد : اين [ است ] کشورهايی که از آن من شدند .
 به خواست اهورامزدا فرمانبران من بودند . به من باج دادند .
آنچه از طرف من به آنها گفته شد ، چه شب ، چه روز همان کرده شد .
بند ۸ – داريوش شاه گويد : در اين کشورها مردی که موافق بود او را
پاداش خوب دادم آنکه مخالف بود اورا سخت کيفر دادم .
به خواست اهورا مزدا اين کشورهايی [ است ]
که بر قانون من احترام گذاشتند . آن طوری که به آنها از طرف من گفته شد
 همانطور کرده شد .
بند ۹ – داريوش شاه گويد : اهورا مزدا مرا اين پادشاهی داد .
اهورا مزدا مرا ياريی کرد تا اين شاهی بدست آورم .
 به ياری اهورا مزدا اين شاهی را دارم .
بند ۱۰ – داريوش شاه گويد : اين [ است ] آنچه به وسيله من کرده شد
پس از اينکه شاه شدم . کمبوجيه نام پسر کوروش از تخمه ما او اينجا شاه بود .
همان کمبوجيه را برادری بود بردی نام هم مادر [ و ] هم پدر با کمبوجيه .
 پس از آن کمبوجيه آن بردی را بکشت ، به مردم معلوم نشد که بردی کشته شده .
پس از آن کمبوجيه رهسپار مصر شد ، مردم نا فرمان شدند .
 پس از آن دروغ در کشور بسيار شد هم در پارس ، هم در ماد ،
 هم در ساير کشورها .
بند ۱۱ – داريوش شاه گويد : پس از آن مردی مغ بود گئومات نام .
او از پ ئيشی يا وودا ( پی شياووادا ) برخاست . کوهی [ است ]
ارکديش ( ارکادری ) نام .
 چون از آنجا برخاست از ماه وی يخن ۱ چهارده روز گذشته بود .
او به مردم چنان دروغ گفت [ که ] : من بردی پسر کوروش برادر کمبوجيه هستم .
 پس از آن مردم همه از کمبوجيه برگشته به سوی او شدند هم پارس ، هم ماد ،
هم ساير کشورها . شاهی را براي خود گرفت . از ماه گرم پد ۹۲ روز گذشته بود
آنگاه شاهی را برای خود گرفت . پس از آن کمبوجيه به دست خود مرد .
بند ۱۲- داريوش شاه گويد : نبود مردی ، نه پارسی ، نه مادی ،
نه هيچ کس از تخمه ما که شاهی را گئومات مغ باز ستاند .
مردم شديداً از او ميترسيدند که مبادا مردم بسياری را که پيش از آن
بردی را شناخته بودند بکشت . بدان جهت مردم را می کشت که مبادا
مرا بشناسند که من بردی پسر کوروش نيستم . هيچ کس يارای گفتن چيزی
 درباره گئومات مغ نداشت تا من رسيدم . پس از آن من از اهورا مزدا مدد خواستم .
 اهورا مزدا به من ياری ارزانی فرمود . از ماه باگاديش ۱۰۳ روز گذشته بود .
 آنگاه من با چند مرد آن گئومات مغ و آنهايی را که برترين مردان
دستيار [ او ] بودند کشتم .
دژی سيک ی ووتيش ۴ ، نام سرزمينی نی سای نام در ماد آنجا او را کشتم .
شاهی را از او ستاندم . به خواست اهورا مزدا من شاه شدم .
 اهورا مزدا شاهی را به من داد .
بند ۱۴ – داريوش شاه گويد : شاهی را که از تخمه ما برداشته شده بود
 آن را من برپا کردم .من آن را در جايش استوار نمودم .
 چنانکه پيش از اين [ بود ] همان طور من کردم .
من پرستشگاه هايی را که گئومات مغ ويران کرده بود مرمت نمودم .
به مردم چراگاه ها و رمه ها و غلامان و خانه هايی را که گئومات مغ ستانده بود بازگرداندم . من مردم را در جايش استوار نمودم ، هم پارس ،
 هم ماد و ساير کشورها را . چنان که پيش از اين [ بود ]
آنچه را گرفته شده [ بود ] برگرداندم . به خواست اهورا مزدا من اين را کردم .
 من کوشيدم تا خاندان ما را در جايش استوار نمايم چنان که پيش از اين [ بود ]
آن طور من کوشيدم به خواست اهورا مزدا تا گئومات مغ خاندان ما را برنگيرد .
بند ۱۵ – داريوش شاه گويد : اين [ است ] آنچه من کردم پس از آنکه شاه شدم .
بند ۱۶ – داريوش شاه گويد : چون من گئومات مغ را کشتم پس از آن
مردی آثرين ( آثرينا )نام پسر او در خوزستان ( اووج ) برخاست .
 به مردم چنين گفت : من در خوزستان شاه هستم .
 پس از آن خوزيان نافرمان شدند . به طرف آن آثرين گرويدند .
 او در خوزستان شاه شد .
و مردی بابلی ندئيت ب ئير ( نيدنيتوبل ) نام پسر ائين ئير او در بابل برخاست .
چنين مردم را بفريفت [ که ] : من نبوکدرچرپسر نبتون ئيت هستم .
 پس از آن همه مردم بابلی به طرف آن ندئيت ب ئير گرويدند . بابل نافرمان شد .
 او شاهی را در بابل گرفت .
بند ۱۷ – داريوش شاه گويد : پس از آن من رهسپار بابل شدم به سوی آن
ندئيت ب ئير که خود را نبوکدرچر می خواند .
 سپاه ندئيت ب ئير دجله را در دست داشت . آنجا ايستاد .
و آب عميق بود . پس از آن من سپاه را بر مشکها قرار دادم .
پاره ای بر شتر سوار کردم .برای عده ای اسب تهيه کردم .
 اهورا مزدا به من ياری ارزانی فرمود به خواست اهورا مزدا
 دجله را گذشتيم . آنجا آن سپاه ندئيت ب ئير را بسيار زدم .
از ماه اثری يادی ی ۵ ، ۲۶ روز گذشته بود .
بند ۱۸ – داريوش شاه گويد : پس از آن من رهسپار بابل شدم .
 هنوز به بابل نرسيده بودمشهری زازان نام کنار فرات آنجا
 اين ندئيت ب ئير که خود را نبوکدرچر می خواند با سپاه بر ضد من
 به جنگ کردن آمد . پس از آن جنگ کرديم .
 اهورا مزدا به من ياری ارزانی فرمود . به خواست اهورا مزدا
 من سپاه ندئيت ب ئير را بسيار زدم . بقيه به آب انداخته شد . آب آن را برد .
 از ماه انامک ۶ ، ۲ روز گذشته بود که چنين جنگ کرديم .
 
          
 
ستون ۲
 
بند ۱ – داريوش شاه گويد : پس از آن ندئيت ب ئير با سواران کم گريخت
 رهسپار بابل شد . پس از آن من رهسپار بابل شدم .
 به خواست اهورا مزدا هم بابل گرفتم
هم ندئيت ب ئير راگرفتم . پس از آن من ندئيت ب ئير را در بابل کشتم .
بند ۲ – داريوش شاه گويد : مادامی که من در بابل بودم اين [ است ]
 کشورهايی که نسبت به من نافرمان شدند .
 پارس ، خوزستان ، ماد ، آشور ، مصر ، پارت ، مرو ، ثت گوش ، سکاييه .
بند ۳ – داريوش شاه گويد : مردی ، مرتی ی نام پسر چين چی خری
 شهری گوگن کا نام در پارس آنجا ساکن بود . او در خوزستان برخاست .
به مردم چنين گفت که من ايمنيش شاه در خوزستان هستم .
بند ۴ – داريوش شاه گويد : آن وقت من نزديک خوزستان بودم .
 پس از آن خوزيها از من ترسيدند . مرتی ی را که سرکرده آنان بود گرفتند
 و او را کشتند .
بند ۵ – داريوش شاه گويد : مردی مادی فرورتيش نام در ماد برخاست .
چنين به مردم گفت که : من خش ثرئيت از تخمه هوخشتر هستم .
پس از آن سپاه ماد که در کاخ او [ بود ] نسبت به من نا فرمان شد
 به سوی آن فرورتيش رفت ( گرويدند ) او در ماد شاه شد .
بند ۶ – داريوش شاه گويد : سپاه پارسی و مادی که تحت فرمان من بود آن کم بود .
 پس از آن من سپاه فرستادم . ويدرن نام پارسی بنده من او را سرکرده آنان کردم .
چنان به آنها گفتم : فرا رويد آن سپاه مادی را که خود را از آن من نمی خواند بزنيد .
 پس از آن ، آن ويدرن با سپاه روانه شد ، چون به ماد رسيد شهری ماروش نام
در ماد آنجا با ماديها جنگ کرد . آن که سرکرده ماديها بود او آن وقت آنجا نبود
اهورا مزدا مرا ياری کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من
آن سپاه نافرمان را بسيار بزد .از ماه انامک ۲۷ روز گذشته بود .
 آنگاه جنگ ايشان در گرفت . پس از آن ،
سرزمينی کمپند نام در ماد آنجا برای من بماند تا من به ماد رسيدم .
بند ۷ – داريوش شاه گويد : دادرشی نام ارمنی بنده من ، من او را فرستادم
به ارمنستان ، چنين به او گفتم : پيش رو [ و ] آن سپاه نافرمان را که خود را
 از آن من نمی خواند بزن .پس از آن دادرشی رهسپار شد .
چون به ارمنستان رسيد پس از آن نافرمان گرد آمده به جنگ کردن عليه دادرشی فرارسيدند . دهی زوزهی نام در ارمنستان آنجا جنگ کردند .
 اهورا مزدا مرا ياری کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را
 بسيار بزد . از ماه ثورواهر ۸۷ روز گذشته بود چنين جنگ کرده شد .
بند ۸ - داريوش شاه گويد : باز دومين بار نافرمانان گرد آمده به جنگ کردن
عليه دادرشی فرا رسيدند . دژی تيگر نام در ارمنستان آنجا جنگ کردند .
اهورا مزدا مرا ياری کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را
 بسيار بزد . از ماه ثورواهر ۱۸ روز گذشته بود آنگاه جنگ ايشان در گرفت .
بند ۹ - داريوش شاه گويد : باز سومين بار نافرمانان گرد آمده به جنگ کردن
 عليه دادرشی فرا رسيدند . دژی اويما نام در ارمنستان آنجا جنگ کردند .
 اهورا مزدا مرا ياری کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را
 بسيار بزد . از ماه ثائيگرچي ۸ ، ۹ روز گذشته بود آنگاه جنگ ايشان در گرفت .
پس از آن دادرشی به خاطر من در ارمنستان ماند تا من به ماد رسيدم .
بند ۱۰ - داريوش شاه گويد : پس از آن واميس نام پارسی بنده من او را فرستادم ارمنستان و چنين به او گفتم : پيش رو [ و ] سپاه نافرمان که خود را از آن من
 نمی خواند آن را بزن . پس از آن واميس رهسپار شد . چون به ارمنستان رسيد
پس از آن نافرمان گرد آمده به جنگ کردن عليه واميس فرا رسيدند .
 سرزمينی ايزلا ۹ نام در آشور آنجا جنگ کردند .
اهورا مزدا مرا ياری کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را
 بسيار زد . از ماه انامک ۱۵ روز گذشته بود . آنگاه جنگ ايشان در گرفت .
بند ۱۱ - داريوش شاه گويد : باز دومين بار نا فرمانان گرد آمده به جنگ کردن
 عليه واميس فرا رسيدند . سرزميني ااتی يار نام در ارمنستان آنجا جنگ کردند .
 اهورا مزدا مرا ياری کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را
 بسيار بزد . نزديک پايان ماه ثورواهر آنگاه جنگ ايشان در گرفت .
 پس از آن واميش برای من ( منتظر من ) در ارمنستان بماند تا من به ماد رسيدم .
بند ۱۲- داريوش شاه گويد : پس از آن من از بابل بدر آمدم . رهسپار ماد شدم
چون به ماد رسيدم شهری کوندروش نام در ماد آنجا فرورتيش که خود را شاه
در ماد ميخواند با سپاهي به جنگ کردن عليه من آمد پس از آن جنگ کرديم .
 اهورا مزدا مرا ياری کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه آن فرورتيش را بسيار زدم .
 از ماه ادوکن ئيش ۱۰   ۲۵  روز گذشته بود که چنين جنگ کرده شد .
بند ۱۳ - داريوش شاه گويد : پس از آن ، فرورتيش با سواران کم گريخت .
سرزمينی ری نام در ماد از آن سو روانه شد .
 پس از آن من سپاهی دنبال [ او ] فرستادم .
 فرورتيش گرفته شده به سوی من آورده شد . من هم بينی هم دو گوش هم زبان [ او ]
 را بريدم . و يک چشم [ او ] را کندم . بسته بر دروازه [ کاخ ] من نگاشته شد .
 همه او را ديدند . پس از آن او را در همدان دار زدم و مردانی که
ياران برجسته [ او ] بودند آنها را در همدان در درون دژ آويزان کردم .
بند ۱۴ - داريوش شاه گويد : مردی چی ثرتخم نام سگارتی او نسبت به من
 نافرمان شد . چنين به مردم گفت : من شاه در سگارتيه از تخمه هووخشتر هستم .
پس از آن منسپاه پارسی و مادی را فرستادم تخمس پاد نام مادی بنده من او را
 سردار آنان کردم.چنين به ايشان گفتم : پيش رويد سپاه نافرمان را که خود را
 از آن من نمی خواند آن را بزنيد . پس از آن تخميس پاد با سپاه رهسپار شد .
 با چی ثرتخم جنگ کرد . اهورا مزدا مرا ياری کرد .
 به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بزد و چی ثرتخم را گرفت .
 [ و ] به سوی من آورد . پس از آن من هم بينی هم دو گوش [ او ] را بريدم
و يک چشم [ او ] را کندم . بسته بر دروازه [کاخ ] من نگاهداشته شد .
همه مردم اورا ديدند . پس از آن او را در اربل دار زدم .
بند ۱۵- داريوش شاه گويد : اين [ است ] آنچه به وسيله من در ماد کرده شد .
 بند ۱۶- داريوش شاه گويد : پارت و گرگان نسبت به من نافرمان شدند .
 خودشان را از آن فرورتيش خواندند . ويشتاسپ پدر من او در پارت بود
 او را مردم رها کردند [ و ] نافرمان شدند . پس از آن ويشتاسپ با سپاهی
 که پيرو او بود رهسپار شد . شهری ويشپ ازاتی نام در پارت آنجا
با پارتيها جنگ کرد . اهورا مزدا مرا ياری کرد .
 به خواست اهورا مزدا ، ويشتاسپ آن سپاه نافرمان را بسيار بزد .
 از ماه وی يخن ۲۴ روز گذشته بود آنگاه جنگ ايشان درگرفت .
 
              
 
ستون ۳ :
 
بند ۱- داريوش شاه گويد : پس از آن من سپاه پارسی را از ری نزد ويشتاسپ
فرستادم چون آن سپاه نزد ويشتاسپ رسيد پس از آن ويشتاسپ آن سپاه را گرفت . [ و ] رهسپار شد . شهری پتی گرب نا نام در پارت آنجا با نافرمان جنگ کرد .
اهورا مزدا مرا ياری کرد . به خواست اهورا مزدا ، ويشتاسپ آن سپاه نافرمان
را بسيار بزد  از ماه گرم پد ۱ روز گذشته بود آنگاه جنگ ايشان در گرفت .
بند۲ - داريوش شاه گويد : پس از آن کشور از آن من شد . اين [ است ]
آنچه به وسيله من در پارت کرده شد .
بند ۳- داريوش شاه گويد : کشوری مرو نام به من نافرمان شد . مردی فراد نام
مروزی اورا سردار کردند . پس از آن من دادرشی نام پارسی بنده من
 شهربان در باختر نزد او فرستادم . چنين به او گفتم : پيش رو آن سپاهی را
 که خود را از آن من نميخواند بزن .پس از آن دادرشی با سپاه رهسپار شد .
 با مروزيها جنگ کرد . اهورا مزدا مرا ياری کرد .
 به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسيار بزد .
 از ماه آثری يادی ی ۲۳ روز گذشته بود . آنگاه جنگ ايشان در گرفت .
بند ۴- داريوش شاه گويد : پس از آن کشور از من شد . اين [ است ]
آنچه به وسيله من در باختر کرده شد .
بند ۵- داريوش شاه گويد : مردی وهيزدات نام شهری تاروا نام [در ]
سرزمينی ی اوتی يا نامدر پارس آنجا ساکن بود .
 او برای بار دوم در پارس برخاست . چنين به مردم گفت :
من بردی ی پسر کوروش هستم . پس از آن سپاه پارسی در کاخ [ که ]
 پيش از اين از انشن [ آمده بود ] آن نسبت به من نافرمان شد .
 به سوی آن وهيزدات رفت ( گرويد ) او در پارس شاه شد .
بند ۶- داريوش شاه گويد : پس از آن من سپاه پارسی و مادی را که تحت فرمان
من بودند فرستادم . ارت وردی ی نام پارسی بنده من او را سردار آنان کردم .
 سپاه ديگر پارسی از عقب من رهسپار ماد شد . پس از آن ارت وردی ی با سپاه
رهسپار پارس شد . چون به پارس رسيد شهری رخا نام در پارس در آنجا
آن وهيزدات که خود را بردی ی می خواند با سپاه به جنگ کردن
 عليه ارتوردی ی آمد . پس از آن جنگ کردند . اهورا مزدا مرا ياری کرد .
 به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه وهيزدات را بسيار بزد .
 از ماه ثورواهر ۱۲ روز گذشته بود آنگاه جنگ ايشان درگرفت .
بند ۷- داريوش شاه گويد : پس از آن ، آن وهيزدات با سواران کم گريخت .
 رهسپار پ ئی شی يا اوادا شد . از آنجا سپاهی به دست آورد . از آن پس
 به جنگ کردن عليه ارت وردی ی آمد . کوهی پرگ نام در آنجا جنگ کردند .
 اهورا مزدا مرا ياری کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من
وهيزدات را بسيار بزد . از ماه گرم پد ۵ روز گذشته بود .
 آنگاه جنگ ايشان در گرفت و آن وهيزدات را گرفتند و مردانی که
 نزديک ترين پيروان او بودند گرفتند .
بند ۸- داريوش شاه گويد : پس از آن ، وهيزدات را و مردانی که پيروان
 نزديک او بودند [ در ] شهری اووادئيچ ی نام در پارس در آنجا آنها را دار زدم .
بند ۹- داريوش شاه گويد : اين [ است ] آنچه به وسيله من در پارس کرده شد .
بند ۱۰- داريوش شاه گويد : آن وهيزدات که خود را بردی ی می خواند او سپاه
رخج فرستاده بود . برعليه وی وان نام پارسی بنده من شهربان رخج و مردی را
 سردار آنها کرده بود. و چنين به ايشان گفت : پيش رويد وی وان را و آن
 سپاهی را که خود را از آن داريوش شاه می خواند بزنيد . پس از آن ،
 آن سپاهی که وهيزدات فرستاده بود به جنگ کردن عليه وی وان رهسپار شد .
 دژی کاپيش کانی نام در آنجا جنگ کردند . اهورا مزدا مرا ياری کرد .
 به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسيار بزد .
از ماه انامک ۱۳ روز گذشته بود آنگاه جنگ ايشان در گرفت .
بند ۱۱- داريوش شاه گويد : باز از آن پس نافرمانان گرد آمده به جنگ کردن
عليه وی وان فرا رسيدند . سرزمينی گندوتو نام در آنجا جنگ کردند .
 اهورا مزدا مرا ياری کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را
 بسيار بزد . از ماه وی يخن ۷ روز گذشته بود آنگاه جنگ ايشان در گرفت .
بند ۱۲- داريوش شاه گويد : پس از آن ، آن مردی که سردار آن سپاه بود که
وهيزدات عليه وی وان فرستاده بود با سواران کم گريخت . به راه افتاد .
دژی ارشادا نام در رخج از کنار آن برفت . پس از آن وی وان با سپاهی
دنبال آنها رهسپار شد . در آنجا او مردانی که نزديک ترين پيروانش بودند
 گرفت [ و ] کشت .
بند ۱۳- داريوش شاه گويد : پس از آن کشور از آن من شد .
اين [ است ] آنچه در رخج به وسيله من کرده شد .
بند ۱۴- داريوش شاه گويد : چون در پارس و ماد بودم باز دومين بار بابليان
 نسبت به من نافرمان شدند . مردی ارخ نام ارمنی پسر هلديت او در بابل برخاست . سرزمينی دبال نامدر آنجا به مردم دروغ گفت [ که ] من نبوکدرچر پسر نبون هستم . پس از آن بابليان نسبت به من نافرمان شدند . به سوی آن ارخ رفتند ( گرويدند ) .
او بابل را گرفت . او در بابل شاه شد .
 بند ۱۵- داريوش شاه گويد : پس از آن من سپاهي به بابل فرستادم .
ويندفرنا نام پارسی بنده من او را سردار کردم . چنين به آنها گفتم : پيش رويد
 آن سپاه بابلی را که خود را از آن من نمی خواند بزنيد . پس از آن ويندفرنا
با سپاهی رهسپار بابل شد . اهورا مزدا مرا ياری کرد .
 به خواست اهورا مزدا ، ويندفرنا بابليان را بزد و اسير آورد .
 از ماه ورکزن ۱۱  ۲۲ روز گذشته بود . آنگاه آن ارخ را که به دروغ خود را نبوکدرچرمی خواند و مردانی که نزديک ترين پيروان او بودند گرفت .
 فرمان دادم آن ارخ و مردانی که نزديک ترين ياران او بودند در بابل
 به دار آويخته شدند .
 
 
 
              
 
ستون ۴
 
بند ۱- داريوش شاه گويد : اين [ است ] آنچه به وسيله من در بابل کرده شد .
بند ۲- داريوش شاه گويد : اين [ است ] آنچه من به خواست اهورا مزدا
 در همان يک سال پس از آن که شاه شدم کردم . ۱۹ جنگ کردم .
 به خواست اهورا مزدا من آنها را زدم و ۹ شاه گرفتم . يکی گئومات مغ بود .
او دروغ گفت چنين گفت : من بردی ی پسر کوروش هستم .
 او پارس را نافرمان کرد . يکی آثرين نام خوزی . او دروغ گفت چنين گفت :
 من در خوزستان شاه هستم او خوزستان را نسبت به من نافرمان كرد .
يكی ندئيت ب ئير نام بابلی . او دروغ گفت چنين گفت من نبوکدرچر
 پسر نبون ئيت هستم او بابل را نافرمان كرد . يكي مرتی ی نام پارسی .
او دروغ گفت چنين گفت: من ايمنيش در خوزستان شاه هستم .
 او خوزستان را نافرمان كرد . يكی فرورتيش نام مادی .
 او دروغ گفت چنين گفت : من خش ثرئيت  از دودمان هوخشتر هستم .
او ماد را نافرمان كرد . يكی چی ثرتخم نام اس گرتی او دروغ گفت
 چنين گفت : من در اس گرت ۱۲ شاه هستم از دودمان هوخشتر او اس گرت
را نافرمان كرد . يكی فراد نام مروزی . او دروغ گفت
چنين گفت : من در مرو شاه هستم .
او مرو را نافرمان كرد . يكی وهيزدات نام پارسی .
 او دروغ گفت چنين گفت : من بردی ی پسر كوروش هستم .
 او پارس را نافرمان كرد . يكی ارخ نام ارمنی . او دروغ گفت چنين گفت :
من نبوکدرچر پسر نبون ئيت هستم . او بابل را نافرمان كرد .
بند ۳- داريوش شاه گويد : اين ۹ شاه را من در اين جنگها گرفتم .
بند ۴- داريوش شاه گويد : اين [ است ] كشورهايي كه نافرمان شدند .
 دروغ آنها را نافرمان كرد كه اينها به مردم دروغ گفتند . پس از آن اهورامزدا
آنها را بدست من داد .هرطورميل من [ بود ] همانطور با آنها كردم .
بند ۵- داريوش شاه گويد : تو كه از اين پس شاه خواهی بود خود را قوياً از
 دروغ بپای . اگر چنان فکر كنی [ كه ] كشور من در امان باشد مردی كه
 دروغ زن باشد او را سخت كيفر بده .
 
          
 
بند ۶- داريوش شاه گويد : اين [ است ] آنچه من کردم . به خواست اهورا مزدا
در همان يک سال کردم . تو که از اين پس اين نبشته را خواهی خواند
 آنچه به وسيله من کرده شده ترا باور شود . مبادا آن را دروغ بپنداری .
بند ۷- داريوش شاه گويد : اهورا مزدا را گواه می گيرم که آنچه من
در همان يک سال کردم اين راست [ است ] نه دروغ .
بند ۸- داريوش شاه گويد : به خواست اهورا مزدا و خودم بسيار [ کارهای ]
ديگر کرده شد [ که ] آن در اين نبشته نوشته شده است به آن جهت
بند ۹- داريوش شاه گويد : شاهان پيشين را مادامی که بودند چنان کرده هايی
 نيست که به وسيله من به خواست اهورا مزدا در همان يک سال کرده شد .
بند ۱۰- داريوش شاه گويد : اکنون آنچه به وسيله من کرده شد آن را باور آيد .
 همچنين به مردم بگو ، پنهان مدار . اگر اين گفته را پنهان نداری به مردم بگويی
 اهورا مزدا دوست تو باد و دودمان تو بسيار و زندگيت دراز باد .
بند ۱۱- داريوش شاه گويد : اگر اين گفته را پنهان بداری ، به مردم نگويی
 اهورا مزدا دشمن تو باشد و ترا دودمان مباد .
بند ۱۲- داريوش شاه گويد : اين [ است ] آنچه من کردم . در همان يک سال
 به خواست اهورا مزدا کردم . اهورا مزدا مرا ياری کرد
 و خدايان ديگری که هستند .
بند ۱۳- داريوش شاه گويد : از آن جهت اهورا مزدا مرا ياری کرد و
 خدايان ديگری که هستند که پليد نبودم . دروغگو نبودم . تبهکار نبودم .
 نه من نه دودمانم . به راستی رفتار کردم . نه به ضعيف نه به توانا
زور نورزيدم . مردی که دودمان من همراهی کرد او را نيک نواختم .
آن که زيان رسانيد اورا سخت کيفر دادم .
بند ۱۴- داريوش شاه گويد : تو که از اين پس شاه خواهی بود .
مردی که دروغگو باشد يا آن که تبهکار باشد دوست آنها مباش .
 به سختي آنها را کيفر ده .
بند ۱۵- داريوش شاه گويد : تو که از اين پس اين نبشته را که من نوشتم
 يا اين پيکرها را ببينی مبادا [ آنها را ] تباه سازی . تا هنگامی که توانا هستی
 آنها را نگاه دار.
بند ۱۶- داريوش شاه گويد : اگر اين نبشته يا اين پيکرها را ببينی [ و ]
 تباهشان نسازی و تا هنگامی که ترا توانايی است نگاهشان داری ،
اهورا مزدا ترا دوست باد و دودمان بسيار و زندگيت دراز باد و آنچه کنی
 آن را به تو اهورا مزدا خوب کناد .
بند ۱۷- داريوش شاه گويد : اگر اين نبشته يا اين پيکرها را ببينی [ و ]
 تباهشان سازی و تا هنگامی که ترا توانايی است نگاهشان نداری اهورا مزدا
ترا زننده باد و ترا دودمان مباد و آنچه کنی اهورا مزدا آن را براندازد .
بند ۱۸- داريوش شاه گويد : اينها [ هستند ] مردانی که وقتی من گئومات مغ را
 که خود را بردی ی می خواند کشتم در آنجا بودند . در آن موقع اين مردان
 همکاری کردند پيروان من [ بودند ] ويدفرنا پسر وايسپار پارسی ،
اوتان نام پسر ثوخر پارسی ، گئوبروو نام پسر مردونی ی پارسی ،
ويدرن نام پسر بگابيگ ن پارسی ، بگ بوخش نام پسر داتووهی پارسی ،
 اردمنيش نام پسر وهاگ پارسی .
بند ۱۹- داريوش شاه گويد : تو که از اين پس شاه خواهی بود
 دودمان اين مردان را نيک نگهداری کن .
بند ۲۰- داريوش شاه گويد : به خواست اهورا مزدا اين نبشته را من [ به طريق ]
 ديگر [ نيز ] کردم . بعلاوه به [ زبان ] آريايی بود هم روی لوح هم روی چرم
 تصنيف شد . اين نبشته به مهر تأييد شد . پيش من هم نوشته هم خوانده شد .
 پس از آن من اين نبشته را همه جا در ميان کشورها فرستادم مردم پذيرا شدند .
      
 

 

 

|

           

       

    سخن از ماندن نيست

                                                من و تو رهگذريم

 

                                      راه طولانی و پر پيچ و خم است

 

                                      همه بايد برويم تا افقهای وسيع

 

                                          تا آنجا كه محبت پيداست

 

همه چيز گاه اگر کمی تيره می نمايد

باز روشن ميشود زود

فراموش مکن اين حقيقت است:

                                بارانی بايد ، تا که رنگين کمانی برآيد

                                و ليموهايی ترش تا که شربتی گوارا فراهم شود

                                و گاه روزهايی در زحمت

                                تا که از ما انسانهايی تواناتر بسازد.

خورشيد دوباره خواهد درخشيد ، زود   خواهی ديد

                                

                    

|

 

هيچ كلكی در كارنيست! اين بازی بطرز شگفت آوری دقيق خواهد بود!

البته بشرطی كه تقلب نكنيد!

فقط به دستور العمل عمل نماييد و تقلب نكنيد، در غير اينصورت نتيجه

درست از آب در نخواهد آمد و بعد، آرزو خواهيد كرد كه ايكاش تقلب

نمي كرديد! اين حدوداً ۳ دقيقه زمان خواهد برد تا شما را ديوانه كند!!

اين بازي نتيجه خنده دار و در عين حال شگفت انگيزي خواهد داشت!

پيام را يكجا تا پايا ن نخوانيد بلكه مرحله به مرحله پيش برويد و عين

دستورالعمل انجام دهيد!

نكته: زماني كه ميخواهيد اسامي را بنويسيد اطمينان حاصل كنيد كه

اشخاصی هستند كه شما آنها را می شناسيد (تبصره از خودم: يعنی اسم

الكی يا بيخودی ننويسيد!!!)

مهم: همچنين بياد داشته باشيد كه بهنگام نوشتن اسامي و عمل كردن به

دستورالعمل از احساس و غريزه خود استفاده كنيد و بيخودي و بيش از

حد فكر نكنيد بلكه آنچه كه در آن لحظه به ذهنتان مي آيد را بنويسيد!

با زهم بايد گفته شود كه به آرامي و مرحله به مرحله به انتهاي متن برويد

 در غير اينصورت نتيجه درست نخواهد بود و آنرا ضايع خواهيد كرد!

(باز هم تبصره از خودم: اين رو بخاطر اين چندين بار تكرار كرده كه

آدمهاي فضول ببخشيد كنجكاو خودشونو كنترل كنن!!!)

خوب حالا يك قلم و يك برگ كاغذ آماده كنيد.

۱- اول از هر چيز اعداد ۱ تا ۱۱ را بصورت ستوني يا رديفي (زير هم)

 بر روي كاغذ بنويسيد.

۲- سپس در جلوي رديف (ستون) ۱ و ۲ هر عددي را كه مايليد بنويسيد.

۳- حال در جلوي رديف ۳ و رديف  ۷  نام شخصي را از جنس مخالف

بنويسيد.

= قرار نشد به پايين نگاه كنيد! تقلب ممنوع !!=

۴- نام اشخاصي را كه مي شناسيد (چه دوست يا اعضاي خانواده يا

فاميل) در جلوي رديفهاي ۴٬۵٬۶ بنويسيد.

۵- در رديفهاي ۸٬۹٬۱۰٬۱۱ نام چهار ترانه (آهنگ) را بنيوسيد (در

جلوي هر رديف نام يك ترانه)

۶- اكنون نهايتا ميتوانيد يك آرزو كنيد!!

و حالا كليد رمز گشايي اين بازي:


۱- عددی را كه در رديف ۲ نوشته ايد مشخص كننده تعداد اشخاصی

است كه شما بايد در باره اين بازی به آنها بگوييد!

۲- شخصی كه نامش در رديف ۳ قيد شده كسی است كه شما عاشقش

هستيد!!!

۳- شخصی كه نامش در رديف ۷ قيد شده كسی است كه شما دوستش

داريد ولی با هم نمی سازيد (يا به تعبير ديگر عاقبت خوشی نخواهد

داشت!)!!!

۴- شخص شماره ۴ كسی است كه شما بيش از همه به او اهميت ميدهيد!

۵- شخص شماره ۵ كسی است كه شما را بسيار خوب می شناسد.

۶- شخصی كه نامش در رديف ۶ قيد شده، ستاره بخت (ستاره خوش

شانسی) شماست!

۷- آهنگ قيد شده در رديف  ۸ با شخص شماره ۳ تطبيق می كند (مرتبط

است)!!!

۸- آهنگ شماره ۹ آهنگی برای شخص شماره ۷ است!

۹- آهنگ شماره ۱۰ آهنگی است كه بيش از همه افكار شما را بازگو

 میكند!

۱۰- و بالاخره شماره  ۱۱آهنگي است كه مي گويد شما در باره زندگي

چه احساسی داريد!!!!

  واقعا شگفت آور است! نه؟! ولی بنظر مي آيد كه درست باشه! 


|

 

                            همچو فرهاد بود کوه کنی پیشه ما

                                           کوه ما سینه ما! ناخن ما تیشه ما!

                          شور شیرین ز بس آراست ره جلوه گری

                                           همه فرهاد تراود ز رگ و ریشه ما

                            بهر یک جرعه می منت ساقی نکشیم

                                            اشک ما باده ما  دیده ما شیشه ما

                        عشق شیریست قوی پنجه و میگوید فاش

                                            هر که از جان گذرد  بگذرد از بیشه ما

 

|

 

در زمان ها ی گذشته، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای اين

كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و

 نديمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند. بسياری هم

غرولند می كردندكه اين چه شهری است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد

بی عرضه ای است و ...

با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت . نزديك غروب، يك

روستايی كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين

 گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری

قرار داد. ناگهان كيسه ای را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را

باز كرد و داخل آن سكه های طلا و يك يادداشت پیدا كرد. پادشاه در ان يادداشت

نوشته بود : هر سد و مانعی می تواند يك شانس برای تغيير زندگی انسان باشد

 

|

 

داريوش از راهروي پشت صحنه آروم رد شد. از پله ها پائين آمد و فرياد مردم سالن " له پله " رو تکان داد. 

 

 

 

تماشاچيان کنسرت داريوش خيلی آروم بودن و بيشتر احساساتی می شدن تا هيجان زده! 

داريوش

 

داريوش با آهنگ سال دوهزار برنامه رو شروع کرد. و در پايانش گفت: من اين آهنگ رو بيست سال پيش خوندم ولی هنوز

 هيچ چی عوض نشده! 

داريوش

 

آهنگهای خاطره انگيز داريوش هنوز بين مردم تازه گی داره و آهنگهای پيش از انقلاب داريوش رو بلند بلند می خواندن. 

داريوش

 


 

 

از همه بيشتر آهنگ " فرياد زير آب " طرفدار داشت و ديگه نمی شد صدای داريوش رو از صدای مردم تشخيص داد.  

 

 

 

 

 

 


 

داريوش در دو قسمت برنامه رو اجرا کرد و عکسهای زير هم از ماجراهای روی صحنه کنسرت داريوش در لندن.



بخش دوم کنسرت داريوش بعد از بيست دقيقه تنفس شروع شد. آهنگ "ياور هميشه مومن"
بالاخره در اين بخش خوانده شد.
در ضمن شاعر اين آهنگ، ايرج جنتي عطائي هم د رسالن حضور داشت و داريوش از سابقه ديرينه اش با ايرج صحبت کرد و ازش تشکر کرد. 

داريوش

 

 

يکي از تماشاچيان مجسمه نيم تنه و رنگي داريوش رو ( که شايد خودش ساخته بود) جلوي صحنه برد و به داريوش نشون داد!
و داريوش اون رو امضا کرد و به صاحبش پس داد.  

 

 

 

 

 

 

داريوش قسمت دوم برنامه لندن رو با آهنگهاي جديدترش ادامه داد. از آلبوم "راه من " خوند.

داريوش
داريوش

 

مردم چند بار به وجد آمدن و از روي حصار جلوي صحنه پريدن بالا و داريوش رو بقل کزدن.

داريوش

 

بعد امنيت سالن روي صحنه آمد. اين آقا که از محافظاي صحنه بود مدتي روي صحنه موند.
در اين عکس مي بينيد که داريوش مي خواست ميکروفن رو بده محافظ که آهنگها رو بخونه،
چون جلوي صحنه بود و پائين نمي رفت.
جاتون خالي، کلي خنديديم.

داريوش

کنسرت داريوش درلندن
آقاي مشيت، جاز زن هميشه در صحنه گروه داريوش.
داريوش
گروه داريوش روي صحنه " له پله".

 

 

کنسرت داريوش خيلي گرم و صميمي بود و در دوره اي که ايرانيان خارج از کشور به کنسرتهاي چند خواننده اي عادت کردن، ديدن سالن پر جمعيت براي يک خواننده باور نکردني بود.
خوش گذشت جاتون خالي.

داريوش
 

 
|

 

من به درماندگی صخره و سنگ    

  من به آوارگی ابر ونسيم

 من به سرگشتگی ‌آهو

   من به تنهايی خود می مانم     

  من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی

 گيسوان تو به يادم می آيد ...        

      من در اين شب كه بلند است

 به اندازه حسرت زدگی شعر چشمان تو را می خوانم ...

          چشم تو چشمه شوق ٬چشم تو

ژرفترين راز وجود برگ بيد است كه با زمزمه ی جاری باد

تن به وارستن عمر ابدی می سپرد .  تو تماشا كن كه

بهاری ديگر پاورچين پاورچين از دل تاريكی می گذرد

و تو در خوابی و پرستوها خوابند

و تو می انديشی به بهاری ديگر و به ياری ديگر

     نه بهاری و نه ياری ديگر   

 حيف اما من و تو دور از هم می پوسيم   

 غمم از وحشت پوسيدن نيست غمم از زيستن بی تو

 دراين لحظه پر دلهره است  

 ديگر از من تا خاك شدن راهی نيست

 از سر اين بام اين صحرا اين دريا پر خواهم زد

خواهم مرد غم تو اين غم شيرين را با خود خواهم برد ...

 

|

 

 

|

 

حکمت زندگی  

 

وقتی دلت ميگيره ..

وقتی دلت آواره میشه ..

وقتی هیچ سرپناهی نداری ..

وقتی احساس میکنی توو هفت آسمون  یه ستاره نداری ..

 

 

 

 وقتی می فهمی که دنیا با همه ی  قشنگی های زود گذرش

 

 فقط یه بازی بوده و تو بازیگرش ...

وقتی چشات پُر از اشک هست و یه شونه ی مهربون

 

برای گریه کردن  نداری ...

 

 

  

وقتی چشماتو می بندی و مرگ رو آرزو میکنی ..

 

او نوقت به دلت نگاه کن ، به خودت، به گذشته ات و

 

 به اتفاقها و عواملی که باعث این اتفاق شده اند نگاه کن ...

 

 

سعی کن حکمت زندگیت رو بفهمی ...

ببین در عوض چیزهایی که از دست دادی چی بدست آوردی ؟  

 

اگر تونستی چیزهایی رو که بدست آوردی،

 

 ببینی،بفهمی و درک کنی  ... اونوقت تو برنده ای

 

 حتی اگر به ظاهر بزرگترین شکست زندگیت رو

 

 تجربه کرده باشی! چون با چیزهایی که بدست

 

 آوردی میتونی آینده ات رو با پایه های محکمتر  بنا  کنی ...

  

|

 

 

 

از دل افروز ترين روز جهان،

 

خاطره ای با من هست.

 

به شما ارزانی :

 

سحری بود و هنوز،

 

گوهر ماه به گيسوی شب آويخته بود .

 

گل ياس،

 

عشق در جان هوا ريخته بود .

 

من به ديدار سحر می رفتم

 

نفسم با نفس ياس درآميخته بود .

 

***

 

مي گشودم پر و مي رفتم و می گفتم : (( های !

 

 بسرای ای دل شيدا، بسرای .

 

اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !

 

تو دلاويز ترين شعر جهان را بسرای !

 

آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،

 

روح درجسم جهان ريخته اند،

 

شور و شوق تو برانگيخته اند،

 

تو هم ای مرغك تنها، بسرای !

 

 همه درهای رهائی بسته ست،

 

تا گشائی به نسيم سخنی، پنجرهای را، بسرای !

 

بسرای ... ))

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !

 

***

 

در افق، پشت سرا پرده نور

 

باغ های گل سرخ،

 

شاخه گسترده به مهر،

 

غنچه آورده به ناز،

 

دم به دم از نفس باد سحر؛

 

غنچه ها می شد باز .

 

غنچه ها می رسد باز،

 

باغ های گل سرخ،

 

يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !


چون گل افشانی لبخند تو،

 

در لحظه ی شيرين شكفتن !

 

خورشيد !

 

چه فروغی به جهان مي بخشيد !

 

چه شكوهی ... !

 

همه عالم به تماشا برخاست !

 

 من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !

 

***

 

دو كبوتر در اوج،

 

بال در بال گذر می كردند .

 

دو صنوبر در باغ،

 

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی مي خواندند .

 

مرغ دريائی، با جفت خود، از ساحل دور

 

رو نهادند به دروازه نور ...

 

 چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،

 

در سرا پرده دل

 

غنچه ای می پرورد،

 

- هديه ای می آورد -

 

برگ هايش كم كم باز شدند !

 

برگ ها باز شدند :

 

ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه می خواستمش !

 

با شكوفائی خورشيد و ،

 

گل افشانی لبخند تو،

 

آراستمش !

 

تار و پودش را از خوبی و مهر،

 

خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :

 

(( دوستت دارم )) را

 

من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !

 

***

 

 اين گل سرخ من است !

 

دامنی پر كن ازين گل كه دهی هديه به خلق،

 

كه بری خانه دشمن !

 

كه فشانی بر دوست !

 

راز خوشبختی هر كس به پراكندن اوست !

 

در دل مردم عالم، به خدا،

 

نور خواهد پاشيد،

 

روح خواهد بخشيد . »

 

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !

 

اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،

 

نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !

 

« دوستم داری » ؟ را از من بسيار بپرس !

 

« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !

 

 ***

 

                        

 

                  

                        فريدون مشيری

|

 

 چون زمان شادکامیها رسید

میروید ای دردها از یاد من

دیگر از هجران چشمانی سیاه-

گوش شبها نشنود فریاد من
 
بحر شد آرام و طوفانها نشست-

بر لبم لبخند شادیها نقش بست
 
وه چه شبهایی که با یاد مهی-

گفتگو با ماه و پروین داشتم

نیمه شبها در دل مهتابها

چشم پر اشکی ببالین داشتم
 
شاهد بیداریم مهتاب بود

چشم من تا صبح دور از خواب بود
 
با زبان حال میگفتم به ماه :

از چه رو در کار آزار منی؟

پیش چشم وهم من در نیمه شب

بوسه زن بر چهره ی یار منی
 
دیگرم در جان غمگین تاب نیست

آرزوی دیدن مهتاب نیست
 
داد هجران جای خود را بر وصال

با وصالم سینه ای پر سوز نیست

چون زمان نا مرادیها گذشت

در سر من عشق شعرآموز نیست
 
 رفت ایامی که از بیم وامید

طفل  اشکم بر رخ من میدوید
 
سینه و چشم و دلم از یاد برد-

ناله ها و اشکها و آه ها

در شب هجران نگریم تا سحر-

هفته ها و سالها و ماه ها
 
دفتر بیتابیم را باد برد

یاد بود هجر را از یاد برد
 
خوشدلم کز سوز جانفرسای تب-

نیمه های شب نمیسوزد تنم

بردر دل تا بگویم کیست؟ کیست؟

یک جهان محنت نمیگوید : منم!
 
چون وصال آمد غمش از دل گریخت

   ((آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت))
 
حال گر کوبد در دل را غمی

گویمش: جز عیش در این خانه نیست

جای دیگر خیمه ی خود را بکوب

خانه است این کلبه ی ویرانه نیست
 
دور شو ای غول وحشی دور شو

 من به امیدم رسیدم کور شو
 
دیگر ایام فراق یار را-

با وصالش پشت سر بگذاشتم

دیده ی بیدار و بانگ ناله را-

بهر مرغان سحر بگذاشتم
 
رشته ی دلها بهم پیوسته شد

دفتر ایام هجران بسته شد

 

|

  

 

 

 

 

 

 

|

 
 
       
 
     پس ازلحظه های دراز       
 
بردرخت خاکستری پنجره ام برگی رویید
 
ونسیم سبزی تارو پود خفته مرا لرزاند
 
وهنوزمن
 
ریشه های تنم را در شن های رویاها فرونبرده بودم
 
.که براه افتادم
 
 پس از لحظه های دراز
 
سایۀ دستی روی وجودم افتاد
 
.و لرزش انگشتانش بیدارم کرد
 
وهنوز من
 
پرتو تنهای خودم را
 
در ورطۀ تاریک درونم نیفکنده بودم
 
.که براه افتادم
 
 پس از لحظه های دراز
 
پرتو گرمی در مرداب یخ زدۀ ساعت افتاد
 
ولنگری آمد و رفتش را در روحم ریخت
 
و هنوز من
 
درمرداب فراموشی نلغزیده بودم
 
.که براه افتادم
 
 پس از لحظه های دراز
 
: یک لحظه گذشت
 
برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو،افتاد
 
 دستی سایه اش را از روی وجودم برچید
 
.ولنگری در مرداب ساعت یخ بست
 
و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
 
که خوابی دیگر لغزیدم
 
 
 
|

 

 

 

ايرانيان هميشه با ديده احترام به آب نگريسته اند.هنوز هم هر جا كه

«آبادان» است و «بيابان» ، در پيوند است با آب و آب مايه زندگی.

 «آب»همراه سه عنصر «آتش» و «باد» و «خاك» نزد ايرانيان از

تقدس ويژه ای برخورداراست . تقريبا در همه نوشته های پيش از اسلام

 جايگاه آب در مجموعه آفرينش بسيار حساس است.هرودوت می نويسد ،

ايرانيان در هيچ رودخانه ای حتی دست هايشان را نمی شويند

و دست شستن ديگران را هم در آب نمی پذيرند و به رودخانه احترام می گذارند.

استرابون نيز لابد با تكيه بر نوشته هرودوت به همين موضوع اشاره می كند.

او می نويسد كه ايرانيان در آب روان شستشو نمی كنند

 و در آب روان لاشه و مردار و روی هم رفته چيزهای ناپاك نمی اندازند .

البته از گزارشی درباره هخامنشيان داريم ، می دانيم كه داريوش بزرگ

 برای رساندن تيرك های سدر ، از لبنان به شوش ، از آب روان استفاده كرده است.

روشن نيست در اين رويدادها ، برای جلوگيری از دژرفتاری به آب چه انديشه ای

گمارده شده است.

  نويسندگان پس از اسلام نيز جا به جا از آب به نام يك پديده گرانفدر ياد كرده اند .

نظامی می گويد:

 چنين گفت بر من به دانش درست      كه جز آب جور نبود از نخست

 ز باران او گشت پيدا سپهر        پديدار آمد از برق او ماه و مهر

ز ماهيتی كز بخار او فتاد       زمين گشت و بر جای خويش ايستاد

  از تقدس آب نزد ايرانيان همين بس كه « ميهن » و « زادگاه » را

 « آب و خاك »  می نامند.

 

تيرگان و رمز اسطوره آبريزان يا آب پاشان

  يكی از آيين های جشن تيرگان ، شستشوی بيرون از برنامه روزانه و

پاشيدن آب و گلاب بر سر وروی يكديگر است . اين جشن پيوند ژرفی با

 تقدس آب در فرهنگ ايرانيان دارد و جشن تيرگان ،

تير روز از تيرماه آيين ويژه ايزد باران است.

  دو داستان بسيار زيبا و دل انگيز در مورد آيين ابريزان وجود دارد

كه نشان از مهر ومحبت ايرانيان دارد.

  داستان نخست به گزارش شاهنامه فردوسی و ابوريحان بيرونی در

آثارالباقيه می باشد.

  حكيم فردوسی در شاهنامه دل انگيز خود چنين گزارش می دهد كه :

كی خسرو بعد از جنگ با افراسياب و كشتن او چنين در درونش دريافت

 كه كارش در جهان به پايان رسيده و بايد به جهان ايزدان بپيوندد ،

 پس درم و دينار بسيار به موبدان و تهيدستان داد و به نامداران

 و سپاهيان سفارش های در خور كرد و جانشين تاج و تخت برگزيد .

 سپس فرمان داد تا سپاه به راهی كه او می گويد همراه شوند .

پس از چندی در راه به چشمه ای برخوردند و كی خسرو همان جا فرمان

 به ماندن داد و گفت كه تا سحر بيشتر در كنار سپاه نيست .

  ابوريحان نيز چنين ادامه می دهد كه (افزوده بر گزارش فردوسی )

بيژن بر چهره كی خسرو - كه كنار چشمه خفته بود - آب پاشيد تا خسرو چشم گشود .

 از اين است كه ايرانيان با مهری كه به كيحسرو دارند ،

از آن پس در تيرماه ، كه تين داستان رفته بود به سر وروی يكديگر آب می پاشند.

  داستان دوم مربوط به نوشته شمس الدين محمد ابی طالب انصاری

دمشقی (درگذشت:۷۲۷ه . ق ) می باشد كه می نويسد :

همه ايرانيان در عيدهای خود شب ها آتش می افروزند و سپيده دمان آب می پاشند و 

پاشيدن آب برای پاكيزگی است و از آن روی است كه چون فيروز ٬  

پسر يزدگرد از كار خويش رهايی يافت و شهر اصفهان را بنا كرد ،

هفت سال باران نباريد. آن گاه كه باران آمد ، آب باران را بر تن

خويش ريختند و شادی كردند و پس از آن سال اين كار رسم شد.

 

ديگر مراسم جشن تيرگان

  بطوريكه زرتشتيان می گويند در قديم اين جشن به بزرگی نوروز برگزار می شد

و ۹ روز طول می كشيد كه يكی از آداب گذشته  بود

كه در تير روز تاری از ابريشم الوان و سيم نازك و ظريف كه تير وباد است

 می بافتند و آن را به مچ دست يا دگمه لباس می بستند و شيرينی می خوردند

ودر روز باد ايزد كه بيست و دوم تير يعنی ۱۰ روز بعد است،

آن تار را باز كرده به باد می دادند و باز شيرينی می خوردند.

  در مورد فلسفه اين تار می گويند به دليل اهميت زياد اين جشن در

اين روز همگی لباس نو می پوشيدند و ۹ روز جشن را ادامه می دادند.

چون برای همه پوشيدن لباس نو ممكن نبود اين تار بافته می شد

 كه در واقع نماينده لباس نو بود كه به مچ دست يا دگمه لباس می بستند

 كه در واقع يك پوشيدنی نو از دوختنی يا بافتنی  همراه داشته باشند.

امروز بستن اين تار در ميان زرتشتيان معمول نيست.

  از مراسم بسيار کهن  كه باز امروز مرسوم نيست ، خوردن گندم پخته

 در روز جشن و شكستن سفالها در اين روز بود كه ابوريحان بيرونی

 دليل خوردن گندم را چنين می گويد :

كه چون در جنگ افراسياب و منوچهر و پس از صلح آنها مردم همچنان در

حصارها زندگی می كردند و فرصت آرد كردن گندم را نداشتند مجبور بودند

گندم پخته را بخورند .

 شكستن سفال ها را كه از آيين های قديم اين جشن می دانند به

جنگ افراسياب و منوچهر و همچنين ستاره تير يا ايزد باران

 وآب مربوط می دانند.

  از ديگر مراسم اين جشن كه بسيار زيبا برگزار می شد و باز بايد گفت :

كه امروز معمول نيست « لال شيش » می بود . جوانان تركه به دست

 به خانه هايی می رفتند و در می زدند و با ديدن صاحب خانه او را آرام

با تركه می زدند و سپس با دريافت هديه ای تركه را به صاحب خانه می دادند

  و او آن تركه را تا سال ديگر به عنوان شی ای میمون نگهداری می نمود .

 در اينجا شيش = تركه = تير ، يادآور تير آرش است و

 رفتار لال بازی حكايت از سكوت و آرامش و در عين حال پنهان كاری می كند.

 

  و در آخر رسم ديگری كه با ابعاد بر جای مانده فال كوزه می باشد

كه شب جشن تمام افراد فاميل و آشنا دور هم جمع مي شدند و كوزه ای را

 از آب پر می كردند و دختر باكره ای اين كوزه را می گرداند و

تمام افراد با نيتی شی ای را در آن كوزه می انداخت و در آخر در شب

اين دختر كوزه را كنار آتش گاه يا محل نورخانه می گذاشت و تا روز

بعد كه جشن بود و پايان آن همان دختر با خواندن غزل ها و شعرهای

 گوناگون افراد حاضر در جشن اشيا موجود در كوزه را بيرون می آورد

  و صاحب شی ، شعر شی خود را به شگون دريافت می كرد.

 

     برگرفته از:

    مهر ، فرهنگ (۱۳۷۴) ، ديدی نو از دينی كهن (ص ۱۹۲)

    رجبی ، پرويز ، جشن های ايرانی (ص ۶۴-۹۱)

    سرگرد اورنگ (۱۳۳۵) ، جشن های ايران باستان

 

|

 

هفته و روز ایرانیان

            ايرانيان ، در گاه شماری خود ، پس از ماه ، بلافاصله روز را بحساب می آوردند

                 و واحدی بين اين دو نداشتند ، اما پس از اسلام ، بمناسبت آن كه مسلمانان

                 مو ظف بادای نماز جما عت ، در روزهای جمعه بودند ،‌كم كم روزهای هفته

                                        بصورت فعلی در بين مردمان رايج شد .

                 و اگر چه هفته و روزهای هفته پس از اسلام در ايران رايج شد ، اما گمان

                ميرود كه از دوران های قبل براثر روابطی كه ايرانيان با مسيحيان و كليميان

                 داشتند ، كم كم با اين نوع گاه شماری آشنا شده بودند ، برابر با قواعد زبان

                              خود نامهائی برای روزهای هفته انتخاب كرده بودند .

             ايرانيان ( شباط) يهوديان را به زبان خود برگرداندند و آنرا مبدل به شنبه كردند

            و روزهای پس از آن را يكايك شمردند ، بدون آنكه از نامهای اصلی متابعت كنند ،

                 ‌در نظم و نثر دوره اول ، اكثرا شنبه و يكشنبه و غيره به كار رفته است .

                    روز جمعه را آدينه نهادند ، كه كردان به آن هی نو ميگويند . اما در

             سرتاسرشاهنامه فقط يكبار بجای نام روزه ، ( چهارشنبه ) آمده است و آنهم

           در سرگذشت سردار شهيد ايرا ن ، بهرام جوينده است ، اما چرا چهارشنبه آمده ،

              شايد علت آن وجود منعم غير ايرانی است كه چنين دستوری به او داده است

            يا آنكه در ترجمه متن از پهلوی اين نام بعلت آنكه در نزد اعراب منعوس بوده ،

                               بزور كه بهرام چوبين را دچار كرده داده شده.

                           ستاره شمر گفت بهرام را    كه در چهارشنبه گام را

                          و گر زين بپيچی گزند آيدت     همه كار ناسودمند آيدت

              و نيز يك بار در نامه ای كه قيصر روم به خسرو پرويز می نويسد  

                 از بزرگداشت روز يكشنبه بوسيله مسيحيان نام برده ميشود .

                   همين روزه پاك يكشنبه ای      زهر در ، پرستيدن ايزدی

        در پاسخ اين نامه نيز خسرو پرويز پس از جوابهای لازم در مورد تقديس

                                            يكشنبه می گويد :

                    اگر هر چه گفتی و پاكيزه دين     ز يكشنبه روزه و آخرين

                     همه خواند بر مايكايك دبير        سخنهای شايسته دلپذير

        و غير اين دو مورد ، درسراسر شاهنامه از روزهای هفته نام برده نشده است ،

             تمام شاعران دوره اول نيز تاريخ را با نام روزهای ايرانی می شمرند .

 

                                         سه روز و هفت روز :

          اما عدد سه و  هفت از قديم ، در نزد ايرانيان محترم و عزيز و مقدس بوده است .

            در بخش امشاسپندان نيز گفته شد آنانرا در انجمن همراه با اهورا مزدا آوردند

        كه تعدادشان هفت گردد و نيز در آئين مهر پرستان ، درجات مذهبی ، هفت بوده است .

       يا اينكه انديشه نيك ، گفتار نيك ، كردار نيك خود نمونه ای از احترام به عدد سه است .

                  و به همين دليل ايرانيان در دوره های باستان جشن يا سور و ميهمانی و

     حتی عزا را هفت روز ميگرفتند و اگر زمان اجازه نميداد در سه روز برگزار می كردند .

                             مثالهائی از شاهنامه :                 در مرگ سيا وش :

                به يك هفته با درد و باسوگ وخشم    بدرگاه شست با آب چشم سرشتم  نبرد،

                                 نای و روئينه كوس    بيامد بدرگاه ، گودرز و توس

                  در خواست سه روز ميهمانی رستم از اسفنديار در گفتار رستم و زال :

                  چو ميهمان من بوده باشد سه روز      چهارم چو بفروخت گيتی فروز

                            ميندازد آن چادر لاجورد         پديد آيد آن جام ياقوت زرد

                              ببندم كمر ، پيش او بنده وار      نجويم جدائی اسفنديار

                                    منبع :زروان – سنجش زمان در ايران باستان

 

|


:

Photobucket
Shiro Khorshid