تبليغاتX
Farvahar(nikouee)
Photobucket *( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*


*( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*

* تاریخ - هنر - شعر - فرهنگ - زندگی نامه - سخن ها - و ...*

 

 

 

 

 

 
 
 
 
 
 
        ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞
 
 

امروزنه آغاز و نه انجام جهان است

 

ای بس غم وشادی که پس پرده نهان است

 

گر مرد رهی٬ غم مخور از دوری و دیری

 

دانی که رسیدن هنر گام زمان است

 

تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی

 

بنگر که ز خون تو به هر گــام نشان است

 

آبی که برآسود ٬ زمینش بخورد زود

 

دریا شود آن رود که پیوسته روان است

 

باشد که یکی هم به نشانی بنشیند

 

بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است

 

از روی تو دل کندنم آموخت زمانه

 

این دیده از آن روست که خونآبه فشان است

 

دردا و دریغا که در این بازی خونین

 

بازیچه ی ایام دل آدمیان است

 

دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت

 

این دشت که پامال سواران خزان است

 

روزی که بجنبد نفس باد بهاری

 

بینی که گل وسبزه کران تا به کران است

 

ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی

 

دردی است در این سینه که همزاد جهان است

 

از داد و وداد آنهمه گفتند و نکردند

 

یا رب چقدر فاصله ی دست و زبان است

 

خون میچکد از دیده در این کنج صبوری

 

این صبر که من میکنم افشردن جان است

 

 
 ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞
 
 
 
 
|

 

روزی مردی دانشمند كه نويسنده ای توانا بود و داستان ها و

شعرهايش طرفداران بسيار داشت. برای نوشتن رمان جديدش

به منطقه ای ساحلی رفت تا از سكوت و زيبايی آن منطقه برای

نوشتن استفاده كند. يك روز كه برای قدم زدن به كنار دريا می رفت.

از دور مردی را ديد كه به شكل جالبی می رقصيد و حركاتی شبيه رقص

 می كرد. وقتی به او نزديك شد ديد او نمی رقصد بلكه خم می شود و از

روی زمين ستاره های دريايی برجا مانده از مد شب گذشته را بر ميدارد

و بعد به سوی ساحل می دود و آنها را به پشت موجها پرت می كند.

 نويسنده علت اين كار را از آن مرد پرسيد. آن مرد پاسخ داد :

 ستاره های دريايی تا چند ساعت ديگر كه آفتاب بالا می آيد می ميرند

 و من آنها را به دريا برميگردانم. آنها از مد شب گذشته مانده اند

و حالا زمان جزر شده و آنها به دريا بازنگشته اند.

نويسنده از آن مرد پرسيد: مگر نمی بينی اين ساحل هزاران كيلومتر

 امتداد دارد، و تلاش تو برای اينهمه ستاره دريايی كه در سراسر ساحل

 مانده اند مؤثر نيست.

 مرد بی آنكه پاسخی بدهد. خم شد و ستاره دريايی ديگری را برداشت.

 به سوی ساحل دويد و آن را به پشت موج های خروشان انداخت.

و بعد برگشت و گفت برای اين يكی كه مؤثر بود!..

 نويسنده وقتی به كلبه اش برگشت تمام مدت به فكر آن جوان و كارش

بود. صبح روز بعد از خواب بيدار شد و به ساحل رفت و همراه با آن

جوان تمام روز مشغول پرتاب كردن ستاره های دريايی در آب شد.

هر يك از ما اگر ستاره دريايی خود را پيدا كنيم و تا جايی كه می توانيم

مؤثر باشيم شايد بتوان اميدوار بود كه در قرن بيست و يكم جهانی

داشته باشيم انسانی تر ، جهانی در صلح و آرامش و رفاه و عدالت برای

 همه انسان ها ايثار كردن و تأثيرگذاری و زندگی كردن جنبه هايی از

پتانسيلها و ارزشهای وجودی خود در ارتباط با ديگران به زندگی انسان

معنی ديگری می دهد. كسانی كه برای كمك به انسان های ديگر می ايستند

 خود انسان های ارزشمندی هستند. داشتن يك رويا و يا يك چشم انداز در

 مورد آينده زندگی انسانی مان به ما انرژی و توانایی مضاعف برای

زيستن می دهد و اين زمانی اتفاق می افتد كه قدرِ داشته های خود را بدانيم

 

 

|

 
به آسانی ميشه در دفترچه تلفن کسی جايی پیدا کرد

ولی به سختی ميشه در قلب او جايی پيدا کرد.
 
به راحتی ميشه در مورد اشتباهات ديگران قضاوت کرد

ولی به سختی ميشه اشتباهات خود را پيدا کرد.
 
به راحتی ميشه بدون فکر کردن حرف زد

ولی به سختی ميشه زبان را کنترل کرد.
 
به راحتی  ميشه کسی را که دوستش داريم از خود برنجانيم

ولی به سختی ميشه اين رنجش را جبران کنيم.
 
به راحتی ميشه کسی را بخشيد

ولی به سختی ميشه از کسی تقاضای بخشش کرد.
 
به راحتی ميشه قانون را تصويب کرد

ولی به سختی ميشه به آنها عمل کرد.
 
به راحتی  ميشه به روياها فکر کرد

ولی به سختی ميشه برای بدست آوردن يک رويا جنگيد.
 
به راحتی ميشه هر روز از زندگی لذت برد

ولی به سختی ميشه به زندگی ارزش واقعی داد.
 
به راحتی ميشه به کسی قول داد

ولی به سختی ميشه به آن قول عمل کرد.
 
به راحتی ميشه دوست داشتن را بر زبان آورد

ولی به سختی ميشه آنرا نشان داد
 
به راحتی ميشه اشتباه کرد

ولی به سختی ميشه از آن اشتباه درس گرفت.
 
به راحتی ميشه گرفت

وی به سختی ميشه بخشش کرد.
 
به راحتی ميشه دوستی را با حرف حفظ کرد

ولی به سختی ميشه به آن معنا بخشيد.
 
 
 
|

 

  Mr_Bab3p@yahoo.com  Mr_Bab3p@yahoo.com

 

آيا ميدانيد : اولين مردمانی كه سيستم اگو يا فاضلاب را جهت تخليه آب شهری

 

 به بيرون از شهر اختراع كرد ايرانيان بودند .

 

آيا ميدانيد : اولين مردمانی كه اسب را به جهان هديه كردند ايرانيان بودند .

 

آيا ميدانيد : اولين مردمانی كه حيوانات خانگی را تربيت كردند و جهت بهره

 

مندی از آنان استفاده كردند ايرانيان بودند .

 

آيا ميدانيد : اولين مردمانی كه مس را كشف كرد ايرانيان بودند .

 

آيا ميدانيد : اولين مردمانی كه آتش را در جهان كشف كردند ايرانيان بودند .

 

آيا ميدانيد : اولين مردمانی كه ذوب فلزات را آغاز كردند ايرانيان بودند در شهر

 

سيلك در اطراف كاشان .

 

آيا ميدانيد : اولين مردمانی كه كشاورزی را جهت كاشت و برداشت كشف كردند

 

 ايرانيان بودند .

 

آيا ميدانيد : اولين مردمانی كه نخ را كشف كردند و موفق به ريسيدن آن شدند

 

 ايرانيان بودند .

 

آيا ميدانيد : اولين مردمانی كه سکه را در جهان ضرب كردند ايرانيان بودند .

 

آيا ميدانيد : اولين مردمانی كه عطر را برای خوشبو شدن بدن ساختند ايرانيان

 

 بودند .

 

آيا ميدانيد : اولين مردمانی كه كشتی يا زورق را ساختند به فرمان يكی از

 

 پادشاهان زن ايرانی بوده است .

 

آيا ميدانيد : اولين ارتش سواره در دنيا توسط سام ايرانی اختراع شد با ۱۱۵

 

سرباز .

 

آيا ميدانيد : اولين مردمانی كه حروف الفبا را ساختند در ۷۰۰۰ سال پيش در

 

 جنوب ايران ، ايرانيان بودند .

 

آيا ميدانيد : اولين مردمانی كه شيشه را كشف كردند و از آن برای منازل استفاده

 

 كردند ايراينان بودند .

 

آيا ميدانيد : اولين مردمانی كه زغال سنگ را كشف كردند ايرانيان بودند .

 

آيا ميدانيد : اولين مردمانی كه مقياس سنجش اجسام را كشف كرد ايرانيان

 

بودند .

 

آيا ميدانيد : اولين مردمانی كه به كرويت زمين پی بردند ايرانيان بودند .

 

آيا ميدانيد : اولين مردمانی كه قاره آمريكا را كشف كردند ايراينان بودند و

 

كريستف كلب و واسكودوگاما بر اثر خواندن كتابهای ايرانی كه در كتابخانه

 

واتيكان بوده به فكر قاره پيمايی افتاده اند .

 

آيا ميدانيد : كلمه شاهراه از راهی كه كورش بين سارد پايتخت كارون و پاسارگاد

 

 احداث كرد گرفته شده .

 

آيا ميدانيد : كورش بزرگ در شوروی سابق شهری ساخت به نام كورپوليس كه

 

 خجند امروزی نام دارد .

 

آيا ميدانيد : كورش پس از فتح بابل به معبد مردوك رفت و برای ابراز محبت به

 

بابلی ها به خدای آنان احترام گذاشت و در همان معبد كه بيش از ۱۰۰۰ متر

 

بلندی داشت برای اثبات حسن نيت خود به آنان تاج گذاری كرد .

 

آيا ميدانيد : اولين هنرستان فنی و حرفه ای در ايران توسط كورش بزرگ در

 

شوش جهت تعليم فن و هنر ساخته شد .

 

آيا ميدانيد : ديوار چين با بهره گيری از ديواری كه كورش بزرگ در شمال

 

ايران در سال ۵۴۴ قبل از ميلاد ساخت ، ساخته شد .

 

آيا ميدانيد : اولين سيستم استخدام دولتی به صورت لشگری و كشوری به مدت

 

۴۰ سال خدمت و سپس بازنشستگی و گرفتن مستمری دائم را كورش بزرگ

 

 در ايران پايه گذاری كرد .

 

آيا ميدانيد : كمبوجبه فرزند كورش بدليل كشته شدن 12 ايرانی در مصر و به

 

 جای عذر خواهی فرعون مصر از ايرانيان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود

 

 و به همين دليل كمبوجيه با ۲۵۰ هزار سرباز ايرانی در روز ۴۲ از آغاز بهار

 

۵۲۵ قبل از ميلاد به مصر حمله كرد و كل مصر را تصرف كرد و بدليل آمدن

 

 قحطی در مصر مقدار بسيار زيادی غله وارد مصر كرد . اكنون در مصر يك

 

نقاشی ديواری وجود دارد كه كمبوجيه را در حال احترام به خدايان مصر نشان

 

ميدهد . و به هيچ وجه دين ايران را به آنان تحميل نكرد و بی احترامی به آنان

 

 ننمود .

 

آيا ميدانيد : داريوش بزرگ با شور و مشورت تمام بزرگان ايالتهای ايران كه در

 

 پاسارگاد جمع شده بودند برگذيده شد و در بهار ۵۲۰ قبل از ميلاد تاج

 

شاهنشاهی ايران رابر سر نهاد و برای همين مناسبت ۲ نوع سكه طرح دار

 

 با نام داريك ( طلا ) و سيكو ( نقره )

 

را در اختيار مردم قرار داد كه بعدها رايج ترين پولهای جهان شد .

 

آيا ميدانيد : داريوش بزرگ طرح دانش آموختن همگانی و سوادآموزی را اجباری

 

 و به صورت كاملا رايگان بنيان گذاشت كه به موجب آن همه مردم می بايست

 

خواندن و نوشتن بدانند كه به همين مناسبت خط آرامی يا فنيقی را جايگزين خط

 

 ميخی كرد كه بعدها خط پهلوی نام گرفت . ( داريوش به حق متعلق به زمان

 

 خود نبود و ۲۰۰۰ سال جلو تر از خود می انديشيد . )

 

آيا ميدانيد : داريوش بزرگ در پايئز و زمستان ۵۱۸ – ۵۱۹ قبل از ميلاد نقشه

 

 ساخت پرسپوليس را طراحی كرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر نقشه آن را با

 

 كمك چندين تن از معماران مصری بروی كاغد آورد .

 

آيا ميدانيد : داريوش بعد از تصرف بابل ۲۵ هزار يهودی برده را كه در آن شهر

 

 بر زير يوق بردگی شاه بابل بود آزاد كرد ..

 

آيا ميدانيد : داريوش در سال دهم پادشاهی خود شاهرای بزرگ كورش را به

 

اتمام رساند و جاده سراسری آسيا را احداث كرد كه از خراسان به مغرب چين

 

ميرفت كه بعدها جاده ابريشم نام گرفت .

 

آيا ميدانيد : اولين بار پرسپوليس به دستور داريوش بزرگ به صورت ماكت

 

ساخته شد تا از بزرگترين كاخ آسيا شبيه سازی شده باشد كه فقط ماكت كاخ

 

پرسپوليس ۳ سال طول كشيد و  ساخت تمام کاخ ۶۵ سال به طول انجاميد .

 

آيا ميدانيد : داريوش برای ساخت كاخ پرسپوليس كه نمايشگاه هنر آسيا بوده 

 

۲۵ هزار كارگر به صورت ۱۰ ساعت در تابستان و ۸ ساعت در زمستان به كار

 

 گماشته بود و به هر استادكار هر ۵ روز يكبار يك سكه طلا ( داريك ) می داده و

 

 به هر خانواده از كارگران به غير از مزد آنها روزانه ۲۵۰ گرم گوشت همراه با

 

 روغنكرهعسل و پنير ميداده است و هر ۱۰ روز يكبار استراحت داشتند .

 

آيا ميدانيد : داريوش در هر سال برای ساخت كاخ به كارگران بيش از نيم ميليون

 

 طلا مزد می داده است كه به گفته مورخان گران ترين كاخ دنيا محسوب ميشده .

 

 اين در حالی است كه در همان زمان در مصر كارگران به بيگاری مشغول

 

بوده اند بدون پرداخت مزد كه با شلاق همراه بوده است .

 

آيا ميدانيد : تقويم كنونی ( ماه ۳۰ روز ) به دستور داريوش بزرگ پايه گذاری

 

شد و او هياتی را برای اصلاح تقويم ايران به رياست دانشمند بابلی “دنی تون

 

 بسيج كرده بود . بر طبق تقويم جديد داريوش روز اول و پانزدهم ماه تعطيل بوده

 

 و در طول سال دارای ۵ عيد دینی و ۳۱ روز تعطيلی رسمی كه يكی از آنها

 

 نوروز و ديگری سوگ سياوش بوده است .

 

آيا ميدانيد : داريوش پادگان و نظام وظيفه را در ايران پايه گذاری كرد و به

 

مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزير بايد به خدمت بروند و

 

آموزش نظامی ببينند تا بتوانند از سرزمين پارس دفاع كنند .

 

آيا ميدانيد : داريوش برای نخستین بار در ايران وزارت راه وزارت آب

 

سازمان املاكسازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنيان نهاد .

 

آيا ميدانيد : اولين راه شوسه و زير سازی شده در جهان توسط داريوش بزرگ

 

 ساخته شد .

 

آيا ميدانيد : داريوش برای جلوگيری از قحطی آب در هندوستان كه جزوی از

 

ايران بوده سدی عظيم بروی رود سند بنا نهاد .

 

آيا ميدانيد : فيثاغورث كه بدلايل مذهبی از كشور خود گريخته بود و به ايران پناه

 

 آورده بود توسط داريوش بزرگ دارای يك زندگی خوب همراه با مستمری دائم

 

شد .

 

آيا ميدانيد : در طول سلطنت داريوش بزرگ ــ ۲۴۲ ــ حكمران بر عليه او شورش

 

 كرده بودند و او پادشاهی بوده كه با ۲۴۲ مورد شورش مقابله كرد و همه را بر

 

 جای خود نشاند و عدالت را در سرتاسر ايران بسط داد . او در سال آخر

 

پادشاهی به اندازه ۱۰ ميليون ليره انگلستان ذخيره مالی در خزانه دولتی بر

 

 جای گذاشت .

 

داريوش بزرگ در سال ۵۲۱ قبل از ميلاد فرمان داد :

 

من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم

 

طبقات بالا به طبقات پايين اجتماع خشنود نيستم .. 

 

 

 

 
 
 Mr_Bab3p@yahoo.com

"بر گرفته از:   کتاب سرزمین جاوید"

 

  •  
|

 

ای غروب غمزده بر من ببار

بر برگهای بی طراوت من 

 اما آب عقيم بی نم باران گذشت و رفت

عابر به سوی من  بر شاخسار من 

 بر شاخسار بی بر و برگم نظر فكن

 اينجا هر چند چشمه سارا روان نيست

بنشين ٬ بنشين دمی و بر من تنها نگاه كن

عابر ٬ اين هيچ التفات شتابان گذشت و رفت

ای پر كشيده جانب ناهيد و ماه و مهر

جولان دهنده در دل اين واژگون سپهر

هشدار بيم غرش توفان

هشدار بيم بارش و بوران است

  بر شاخسار من بنشين 

 اما پرنده 

 هيچش به دل نه بيم ز توفان گذشت و رفت

هان آهوی فراری اين صحرا

تا دوردست می نگرم 

 صياد نيست در پی صيد تو بازگرد

قدری درنگ در بر من 

 قدری درنگ كن  آهو 

 چون برق و باد هراسان گذشت و رفت

شب می رسيد و روز 

 دلخسته از درنگ 

 افسرده از بسيط بيابان گذشت و رفت 

 

|

 

ImageImageImageImageImageImageImageImage 
                

Image
 Image
    ImageImageImageImage
  
 
 
كودكی كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد :
 
« می‌گويند فردا شما مرا به زمين می‌فرستيد، اما من به اين كوچكی و
 
بدون هيچ یاری چگونه می ‌توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟ »
 
خداوند پاسخ داد:
 
« از ميان تعداد بسياری از فرشتگان، من يكی را برای تو برمی گزینم.
 
 او از تو نگهداری خواهد نمود . »
 
اما كودك هنوز مطمئن نبود كه می خواهد برود يا نه ؟ او گفت:
 
« اما اينجا در فردوس، من هيچ كار جز خندين و آواز خواندن ندارم
 
 و اينها برای شادی من بس است. »
 
خداوند لبخند زد و گفت :
 
 « فرشته تو برايت آواز می‌خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد .
 
تو عشق او را احساس خواهی نمود و شاد خواهی شد . »
 
كودك ادامه داد:
 
« من چگونه می توانم دریابم انسان ها چه می گويند
 
هنگامی که گویش آنها را نمی دانم ؟ »
 
خداوند او را نوازش نمود و گفت:
 
 « فرشته تو ، زيباترين و شيرين ‌ترين واژه‌هايی را كه ممكن است بشنوی
 
 در گوش تو زمزمه خواهد نمود و با دقت و شکیبایی به تو ياد خواهد داد
 
 كه چگونه گفتگو نمایی . »
 
كودك با ناراحتی گفت:
 
« هنگامی که می ‌خواهم با شما گفتگو نمایم، چه كنم؟ »
 
ولی خداوند برای اين پرسش نیز پاسخی داشت:
 
« فرشته‌ات، دستهايت را دركنار هم قرار خواهد داد و
 
به تو ياد می‌دهد كه چگونه نیایش كنی . »
 
كودك سرش رابرگرداند و پرسيد :
 
 « شنيده‌ام كه در زمين انسانهای بدی هم زندگی می‌كنند.
 
چه كسی از من نگاهبانی خواهد نمود ؟ »
 
خداوند پاسخ داد :
 
 « فرشته‌ات از تو نگاهبانی خواهد نمود، حتا به بهای جانش تمام شود . »
 
كودك با نگرانی ادامه داد:
 
« اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمی‌توانم شما را ببينم ، ناراحت خواهم بود . »
 
خداوند لبخند زد و گفت:‌
 
« فرشته‌ات هميشه درباره من با تو گفتگو خواهد نمود و به تو راه بازگشت
 
 نزد من را خواهد آموخت، گر چه من هميشه دركنار تو خواهم بود . »
 
در آن هنگام فردوس آرام بود اما صداهايی از زمين شنيده می ‌شد .
 
 كودك می ‌دانست كه بايد به زودی سفرش را آغاز كند .
 
او به آرامی يك پرسش ديگر از خداوند پرسيد :
 
 « خداوندا ! اگر من بايد هم اکنون بروم خواهش دارم نام فرشته‌ام را به من بگوييد. »
 
خداوند شانه او را نوازش نمود و پاسخ داد:
 
« نام فرشته‌ات اهميتی ندارد. به آسانی به او مادر بگو . »
 
 

                             
 
 
 
|

 

 
 
 
 
 
یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد؟
 
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟
 
آب حیوان تیره گون شد خضر فرّخ پی کجاست؟
 
خون چکید از شاخ گل باد٬ بهــــــــــاران را چه شد؟
 
کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی
 
حق شناسان را چه حال افتاد ٬ یاران را چه شد؟
 
لعلی از کان مّروت بر نیامد ٬ سالهاست
 
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟
 
 کوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند
 
کس بمیدان در نمی آید سوارانرا چه شد؟
 
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست
 
عندلیبان را چه پییش آمد هزاران را چه شد؟
 
زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت
 
کس ندارد ٬ ذوق مستی می گساران را چه شد؟
 
حافظ٬ اسرار الهی کس نداند٬ خموش
 
از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد؟
 
 
 

 

|

 

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند      

                                گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستــر و عفاف ملکوت        

                               با من راه نشین بادۀ مســتانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشیـــد          

                               قرعۀ کار به نام من دیـــوانه زدند

جنگ هفتادو دو ملت همه را عذر بنه      

                               چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

شکــر ایزد که میان من و او صلح افتاد   

                          صــوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

آتــش آن نیست که از شعلۀ او خندد شمع   

                         آتـــش آن است که در خرمن پروانه زدند

کــس چو حــــافــظ نگشاد از رخ اندیشه نقـاب

                         تــا سر زلـف سخن را به قلم شــانه زدند

  

|

 

نمی آیی چرا میخانه با من؟

بنوشی تا می ای جانانه بامن

 

مترس ازچشم رندان ِهوسباز

سکوت ِ جملگی رندانه بامن

 

یکی آنان اگرگیسویت آشفت

چومن هشیارگشتم شانه بامن

 

وگرمستانه آن یک بر تو پیچید

بکنجی بردنش ، مستانه بامن

 

جوانی گرفراوان خیرگی کرد

بمی خفتاندنش ، پیرانه با من

 

وگرشمعی زشوقت سرکشی کرد

نظرپوشاندن پروانه با من

 

اگر گفتند با ما قصه ای گوی

تو لب مگشای ، این افسانه با من

 

وگر گفتند شو ساقی ، توبنشین

برقص آوردن پیمانه با من

 

ترا خواهم که مستی ببینند

سبوبشکستگان دزدانه بامن

 

به بینند این سیه مستان که چشمت

چها کرده است، بیرحمانه با من

 

تو تنها باده نوشی کن ، دگرهیچ

جواب ِ مردم ِ دیوانه با من

 

چو دیدی نشئه عشق آفرین را

درآن خلوتگه شاهانه با من

 

دمادم با من از آن پس تو گوئی

نمیائی چرا میخانه با من؟

 

 

|

 

 

|

 

 
۱
 
کسی که در همین دنیا ملکوت آسمون ها را نبیند
 
در جهان دیگر نیز هرگز نخواهد دید
 
 ۲
 
خداوند به سخنان شما گوش نمی سپارد
 
مگر آن گاه که خود از میان لبان شما سخن گوید
 
 ۳
 
عشق شناختی آسمانی است که دیدگان دل ما را گشوده
 
و ما را یاری می دهد تا چیزها را چنان که خدایان می بینند
 
به دیده آوریم
 
 ۴
 
آیا پس از هزاران سال روی زمین نسلی از بشر
 
بر خواهد خاست که روح را و راستی را زنده بدارد
 
۵
 
هنر مهر ورزیدن بزرگ ترین هدیه ی خداوند به بشر است
 
هدیه ای که هرگز از برکت یافته ای که مهر می ورزد
 
باز پس گرفته نمی شود
 
 ۶
 
عشق تنها در روح یافت می شود نه در بدن
 
 از آن چون می نابی بهره گیرید که خود برتر تان را
 
سر حال می آورد تا هدایای مهر خداوندی را
 
با آغوش باز پذیرا باشید
 
۷
 
 زندگی دو نیمه است
 
یک نیمه ی آن بردبار
 
ونیمه ی دیگر سرکش و آتشین است
 
عشق همان نیمه ی آتشین زندگی است
 
 

 

|

 

 

 

 

از محبت تلخها شيرين شود وز محبت مس ها زرين شود

 

از محبت دردها صافی شود وز محبت دردها شافی شود

 

از محبت خارها گل ميشود وز محبت سركه ها مل ميشود

 

از محبت دار تختی ميشود وز محبت بار بختی ميشود

 

از محبت سجن گلشن ميشود بي محبت روضه گلخن ميشود

 

از محبت نار نوری ميشود وز محبت ديو حوری ميشود

 

از محبت سنگ روغن ميشود بي محبت موم آهن ميشود

 

از محبت حزن شادی ميشود وز محبت غول هادی ميشود

 

از محبت نيش نوشی ميشود وز محبت شير موشی ميشود

 

از محبت سقم صحت ميشود وز محبت قهر رحمت ميشود

 

از محبت مرده  زنده ميشود وز محبت شاه بنده ميشود

 

اين محبت هم نتيجه دانش است كی گزافه بر چنين تختی نشست



                     

 

 

|

 

 
 
  
 
 
 
۲۵۰ سال پيش از ميلاد در چين
 
باستان شاهزاده ای خواستار
 
پیوند با دختری گشت ٬ از این رو با مرد خردمندی
 
گفتگو نمود و بر آن شد تا
 
تمام دختران جوان منطقه را فرا خواند
 
تا دختری سزاوار رابر گزیند ٬
 
 خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد و  بسیار 
 
اندوهگین شد
 
چون دختر او نیز پنهانی عاشق شاهزاده بود ،
 
دخترش گفت او نیز به آن مهمانی خواهد رفت .
 
  مادرش گفت : تو شانسی نداری ،
 
 نه ثروتمندی و نه خيلی زيبا .

 دختر پاسخ داد : می دانم هرگز مرا  برنمی گزیند
 
فرصتی است  تا  د ست  کم  یک  بار  او را از
 
نزدیک ببینم.

 روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت :
 
به هر يک از شما دانه ای می  دهم، کسی که 
 
 بتواند  درمدت  ۶ ماه زیباترین گل را برای من
 
بیاورد میتواند ملکه ی آینده ی چین شود.

دختر نیز دانه ای گرفت و در گلدانی کاشت.

  ۳ ماه گذشت وهيچ گلی سبز نشد ، دختر با
 
باغبانان بسياری گفتگو نمود تا راه گلکاری 
 
را به او آميختند ، اما بی نتیجه  بود ،
 
گلی نروييد .

 روز دیدار  فرا رسيد ، دختر با گلدان خالی اش
 
 منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار
 
 زيبايی به رنگها و شکلهای متفاوت  در
 
 گلدان های خود داشتند .
 
 لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از
 
گلدان ها را با دقت بررسی  کرد و در پايان گفت: 
 
 دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .

 همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را
 
انتخاب نموده که در گلدانش هيچ گلی  سبز نشده
 
است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها
 
کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را
 
 سزاوار همسریامپراتور نموده : گل صداقت...

 همه دانه هايی  که به شما دادم عقيم بودند ،
 
امکان نداشت گلی از آنها سبز شود   
 
 
 
 
  
  

|

 

 

یه روز یه بازیگر جوون که می خواست هنر بازیگری رو شروع کنه اومد پیش

چارلی چاپلین و از اون خواست که راهنمائیش کنه ...چارلی در جواب پاسخ

مرد جوان گفت :به تو یک نصیحت می کنم که در طول عمرت برای تو از هر

 نصیحتی برتر و بهترست و آن اینکه :

از دشمن خودت یکبار بترس و از دوست خودت هزار بار

 مرد جوان تعجب کرد که این نصیحت چارلز چه معنی می دهد؟

از او پرسید : منظورت از این حرف چه بود ؟

چارلی در جواب او گفت :اگر رفاقت تو روزی با دوستت به خاطر دلایلی به هم

بخورد مسلما بهترین کسی که می تواند به تو ضربه بزند همان

دوست توست و به نقاط ضعفت آگاهی دارد .پس مواظب باش که هر رازی را

برای دوستت فاش نکنی 

پس هزار بار از دوستت بترس چرا که به زیان رساندن

 به تو آگاهی دارد

 

 

|

 
 
 
 ای به داد من رسيده
 
 تو روزای خود شكستن 

 ای چراغ مهربونی

 تو شبای وحشت من

 ای تبلور حقيقت

توی لحظه های ترديد

 توشب و ازمن گرفتی 

 تو منو دادی به خورشيد

 اگه باشی يا نباشی

برای من تكيه گاهی
 
 برای من كه غريبم

تو رفيقی جون پناهی
 
 ناجی عاطفه ی من

 شعرم از تو جون گرفته

 رگ خشك بودن من

 از تن تو خون گرفته

 اگه مديون تو باشم

 اگه از تو باشه جونم

 قدر اون لحظه نداره

 كه منو دادی نشونم

 وقتی شب ، شب سفر بود

 توی كوچه های وحشت

وقتی هر سايه كسی بود

 واسه بردنم به ظلمت

 وقتی هر ثانيه ی شب

 طپش هراس من بود

 وقتی زخم خنجر دوست

 بهترين لباس من بود

 تو با دست مهربونی
 
 به تنم مرحم كشيدی
 
 برام از روشنی گفتی
 
 پرده ي شبو دريدی
 
 ياور هميشه مؤمن

 تو برو سفر سلامت

 غم من نخور كه دوری
 
 برای من شده عادت

 ای طلوع اولين دوست
 
 ای رفيق آخر من

 به سلامت ، سفرت خوش

 ای يگانه ياور من

 مقصدت هر جا كه باشه

هر جای دنيا كه باشی

 اونور مرز شقايق

 پشت لحظه ها كه باشی

خاطرت باشه كه قلبت
 
سپر بلای من بود

 تنها دست تو رفيق 

 دست بی ريای من بود
 
 
 
|

 

Doost_e_Gharib@yahoo.comDoost_e_Gharib@yahoo.com

 اهــــــــــــــــرام مصر 

 

|

 

 

|

                                     

            

 

          عاشقان مستند و ما ديوانه ايم                عارفان شمع اند و ما پروانه ايم

 

            چون ندارم باخلايق الفتی                        خلق پندارند ما ديوانه ايم

 

          درازل دادند چون جام الست                     تا ابد ما مست آن پيمانه ايم

 

          ظاهر مستی ما را خود مبين                  در شكست نفس خود مردانه ايم

 

          كس نگردد واقف اسرار ما                 زان كه همچون گنج در ويرانه ايم

 

 

    

 

|

 

پير مردی بر قاطری بنشسته بود و از بيابانی می گذشت .

 سالكی را بديد كه پياده بود

پير مرد گفت : ای مرد به كجا رهسپاری ؟

سالك گفت : به دهی كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت می ورزند

 و زنان خود را از ارث محروم می كنند

پير مرد گفت : به خوب جايی می روی

سالك گفت : چرا ؟

پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديری است كه چشم انتظارم تا كسی بيايد

 و اين مردم را هدايت كند

سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟

پير مرد گفت : تا راست چه باشد

سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتی صدق كند

پير مرد گفت : در آن ديار كسی را شناسی كه در آنجا منزل كنی ؟

سالك گفت : نه

پير مرد گفت : مردمانی چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟

سالك گفت : ندانم

پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغی دارم و ديری است كه با دخترم

روزگار می گذرانم

سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان

 كج كردار روم و به كار خود رسم

پير مرد گفت : ای كوكب هدايت شبی در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابی

 و هم ديگران را بازسازی

سالك گفت : برای رسيدن شتاب دارم.

پير مرد گفت : نقل است شيخی از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان

را تركه می زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن

 كنی كه شيخ كرد.

سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟

پير مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد .

 خلايق با خدای خود سرانجام به راه آيند.

پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند

سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است .

آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند

پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد

دختر با شال و دستاری سبز آمد و تنگی شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد .

سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و

سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست

پير مرد گفت : با آن شتابی كه برای هدايت خلق داری پندارم كه امروز را رهسپاری.

سالك گفت : اگر مجالی باشد امروز را ميهمان تو باشم

پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن

سالك در باغ قدمی بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او

 را ميزبان بود . طعامی لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم

و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد .

 روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد

پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه ای كه رهسپار رسالت خود بشوی٬ ...

سالك چندی به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن می دهد اما دل اطاعت نكند

پير مرد گفت : به فرمان دل روزی دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد

سالك روزی دگر بماند

پير مرد گفت : لابد امروز خواهی رفت , افسوس كه ما را تنها خواهی گذاشت

سالك گفت : ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است .

ای پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش

پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخردانه پاسخ گويم

سالك گفت : بر شنيدن بی تابم

پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطی٬

سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم

پير مرد گفت : به ده بروی و آن خلايق كج كردار را به راه راست گردانی تا خدا

از تو و ما خشنود گردد

سالك گفت : اين كار بسی دشوار باشد.

پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل می نمود

سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام می دادم اگر خلايق به راه راست

می شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم

پير مرد گفت : پس تو را رسالتی نبود و در پی كار خود بوده ای

سالك گفت : آری...


پير مرد گفت : اينك كه با دل سخن گويی كج كرداری را هدايت كن و باز گرد

 آنگاه دخترم از آن تو

سالك گفت : آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟

پير مرد گفت : پير مردی است ربا خوار كه در گذر دكان محقری دارد و در ميان

مردم كج كردار ,او شهره است.

سالك گفت : پيرمردی كه عمری بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد

چگونه با دم سرد من راست گردد ؟

پير مرد گفت : تو برای هدايت خلقی مي رفتی٬ ...

سالك گفت : آن زمان رسم عاشقی نبود

پير مرد گفت : نيك گفتی . اينك كه شرط عاشقی است برو به آن ديار و در احوال

 مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده ای ؟

سالك گفت : همان كنم که تو گويی.


سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردی سراغ پير مرد را گرفت

مرد گفت : اين سوال را از كسی ديگر مپرس

سالك گفت : چرا ؟

مرد گفت : ديری است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود

را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند

سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند

مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گويی ندانم .

خود در احوال مردم نظاره كن.

سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد .

هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد

پير مرد گفت : چه ديدی ؟

سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خدای خود در عبادت

پير مرد گفت : وقتی با دلی پر عشق در مردم بنگری آنان را

آنگونه ببينی كه هستند نه آنگونه كه خود خواهی.  ...

 

|


:

Photobucket
Shiro Khorshid