*( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*
* تاریخ - هنر - شعر - فرهنگ - زندگی نامه - سخن ها - و ...*
امروزنه آغاز و نه انجام جهان است ای بس غم وشادی که پس پرده نهان است گر مرد رهی٬ غم مخور از دوری و دیری دانی که رسیدن هنر گام زمان است تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی بنگر که ز خون تو به هر گــام نشان است آبی که برآسود ٬ زمینش بخورد زود دریا شود آن رود که پیوسته روان است باشد که یکی هم به نشانی بنشیند بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است از روی تو دل کندنم آموخت زمانه این دیده از آن روست که خونآبه فشان است دردا و دریغا که در این بازی خونین بازیچه ی ایام دل آدمیان است دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت این دشت که پامال سواران خزان است روزی که بجنبد نفس باد بهاری بینی که گل وسبزه کران تا به کران است ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی دردی است در این سینه که همزاد جهان است از داد و وداد آنهمه گفتند و نکردند یا رب چقدر فاصله ی دست و زبان است خون میچکد از دیده در این کنج صبوری این صبر که من میکنم افشردن جان است
روزی مردی دانشمند كه نويسنده ای توانا بود و داستان ها و شعرهايش طرفداران بسيار داشت. برای نوشتن رمان جديدش به منطقه ای ساحلی رفت تا از سكوت و زيبايی آن منطقه برای نوشتن استفاده كند. يك روز كه برای قدم زدن به كنار دريا می رفت. از دور مردی را ديد كه به شكل جالبی می رقصيد و حركاتی شبيه رقص می كرد. وقتی به او نزديك شد ديد او نمی رقصد بلكه خم می شود و از روی زمين ستاره های دريايی برجا مانده از مد شب گذشته را بر ميدارد و بعد به سوی ساحل می دود و آنها را به پشت موجها پرت می كند. نويسنده علت اين كار را از آن مرد پرسيد. آن مرد پاسخ داد : ستاره های دريايی تا چند ساعت ديگر كه آفتاب بالا می آيد می ميرند و من آنها را به دريا برميگردانم. آنها از مد شب گذشته مانده اند و حالا زمان جزر شده و آنها به دريا بازنگشته اند. نويسنده از آن مرد پرسيد: مگر نمی بينی اين ساحل هزاران كيلومتر امتداد دارد، و تلاش تو برای اينهمه ستاره دريايی كه در سراسر ساحل مانده اند مؤثر نيست. مرد بی آنكه پاسخی بدهد. خم شد و ستاره دريايی ديگری را برداشت. به سوی ساحل دويد و آن را به پشت موج های خروشان انداخت. و بعد برگشت و گفت برای اين يكی كه مؤثر بود!.. نويسنده وقتی به كلبه اش برگشت تمام مدت به فكر آن جوان و كارش بود. صبح روز بعد از خواب بيدار شد و به ساحل رفت و همراه با آن جوان تمام روز مشغول پرتاب كردن ستاره های دريايی در آب شد. هر يك از ما اگر ستاره دريايی خود را پيدا كنيم و تا جايی كه می توانيم مؤثر باشيم شايد بتوان اميدوار بود كه در قرن بيست و يكم جهانی داشته باشيم انسانی تر ، جهانی در صلح و آرامش و رفاه و عدالت برای همه انسان ها ايثار كردن و تأثيرگذاری و زندگی كردن جنبه هايی از پتانسيلها و ارزشهای وجودی خود در ارتباط با ديگران به زندگی انسان معنی ديگری می دهد. كسانی كه برای كمك به انسان های ديگر می ايستند خود انسان های ارزشمندی هستند. داشتن يك رويا و يا يك چشم انداز در مورد آينده زندگی انسانی مان به ما انرژی و توانایی مضاعف برای زيستن می دهد و اين زمانی اتفاق می افتد كه قدرِ داشته های خود را بدانيم.
ای غروب غمزده بر من ببار بر برگهای بی طراوت من اما آب عقيم بی نم باران گذشت و رفت عابر به سوی من بر شاخسار من بر شاخسار بی بر و برگم نظر فكن اينجا هر چند چشمه سارا روان نيست بنشين ٬ بنشين دمی و بر من تنها نگاه كن عابر ٬ اين هيچ التفات شتابان گذشت و رفت ای پر كشيده جانب ناهيد و ماه و مهر جولان دهنده در دل اين واژگون سپهر هشدار بيم غرش توفان هشدار بيم بارش و بوران است بر شاخسار من بنشين اما پرنده هيچش به دل نه بيم ز توفان گذشت و رفت هان آهوی فراری اين صحرا تا دوردست می نگرم صياد نيست در پی صيد تو بازگرد قدری درنگ در بر من قدری درنگ كن آهو چون برق و باد هراسان گذشت و رفت شب می رسيد و روز دلخسته از درنگ افسرده از بسيط بيابان گذشت و رفت
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند ساکنان حرم ستــر و عفاف ملکوت با من راه نشین بادۀ مســتانه زدند آسمان بار امانت نتوانست کشیـــد قرعۀ کار به نام من دیـــوانه زدند جنگ هفتادو دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند شکــر ایزد که میان من و او صلح افتاد صــوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند آتــش آن نیست که از شعلۀ او خندد شمع آتـــش آن است که در خرمن پروانه زدند کــس چو حــــافــظ نگشاد از رخ اندیشه نقـاب تــا سر زلـف سخن را به قلم شــانه زدند نمی آیی چرا میخانه با من؟ بنوشی تا می ای جانانه بامن مترس ازچشم رندان ِهوسباز سکوت ِ جملگی رندانه بامن یکی آنان اگرگیسویت آشفت چومن هشیارگشتم شانه بامن وگرمستانه آن یک بر تو پیچید بکنجی بردنش ، مستانه بامن جوانی گرفراوان خیرگی کرد بمی خفتاندنش ، پیرانه با من وگرشمعی زشوقت سرکشی کرد نظرپوشاندن پروانه با من اگر گفتند با ما قصه ای گوی تو لب مگشای ، این افسانه با من وگر گفتند شو ساقی ، توبنشین برقص آوردن پیمانه با من ترا خواهم که مستی ببینند سبوبشکستگان دزدانه بامن به بینند این سیه مستان که چشمت چها کرده است، بیرحمانه با من تو تنها باده نوشی کن ، دگرهیچ جواب ِ مردم ِ دیوانه با من چو دیدی نشئه عشق آفرین را درآن خلوتگه شاهانه با من دمادم با من از آن پس تو گوئی نمیائی چرا میخانه با من؟
از محبت تلخها شيرين شود وز محبت مس ها زرين شود از محبت دردها صافی شود وز محبت دردها شافی شود از محبت خارها گل ميشود وز محبت سركه ها مل ميشود از محبت دار تختی ميشود وز محبت بار بختی ميشود از محبت سجن گلشن ميشود بي محبت روضه گلخن ميشود از محبت نار نوری ميشود وز محبت ديو حوری ميشود از محبت سنگ روغن ميشود بي محبت موم آهن ميشود از محبت حزن شادی ميشود وز محبت غول هادی ميشود از محبت نيش نوشی ميشود وز محبت شير موشی ميشود از محبت سقم صحت ميشود وز محبت قهر رحمت ميشود از محبت مرده زنده ميشود وز محبت شاه بنده ميشود اين محبت هم نتيجه دانش است كی گزافه بر چنين تختی نشست
یه روز یه بازیگر جوون که می خواست هنر بازیگری رو شروع کنه اومد پیش چارلی چاپلین و از اون خواست که راهنمائیش کنه ...چارلی در جواب پاسخ مرد جوان گفت :به تو یک نصیحت می کنم که در طول عمرت برای تو از هر نصیحتی برتر و بهترست و آن اینکه : از دشمن خودت یکبار بترس و از دوست خودت هزار بار مرد جوان تعجب کرد که این نصیحت چارلز چه معنی می دهد؟ از او پرسید : منظورت از این حرف چه بود ؟ چارلی در جواب او گفت :اگر رفاقت تو روزی با دوستت به خاطر دلایلی به هم بخورد مسلما بهترین کسی که می تواند به تو ضربه بزند همان دوست توست و به نقاط ضعفت آگاهی دارد .پس مواظب باش که هر رازی را برای دوستت فاش نکنی پس هزار بار از دوستت بترس چرا که به زیان رساندن به تو آگاهی دارد عاشقان مستند و ما ديوانه ايم عارفان شمع اند و ما پروانه ايم چون ندارم باخلايق الفتی خلق پندارند ما ديوانه ايم درازل دادند چون جام الست تا ابد ما مست آن پيمانه ايم ظاهر مستی ما را خود مبين در شكست نفس خود مردانه ايم كس نگردد واقف اسرار ما زان كه همچون گنج در ويرانه ايم پير مردی بر قاطری بنشسته بود و از بيابانی می گذشت . سالكی را بديد كه پياده بود پير مرد گفت : ای مرد به كجا رهسپاری ؟ سالك گفت : به دهی كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت می ورزند و زنان خود را از ارث محروم می كنند پير مرد گفت : به خوب جايی می روی سالك گفت : چرا ؟ پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديری است كه چشم انتظارم تا كسی بيايد و اين مردم را هدايت كند سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟ پير مرد گفت : تا راست چه باشد سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتی صدق كند پير مرد گفت : در آن ديار كسی را شناسی كه در آنجا منزل كنی ؟ سالك گفت : نه پير مرد گفت : مردمانی چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟ سالك گفت : ندانم پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغی دارم و ديری است كه با دخترم روزگار می گذرانم سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم پير مرد گفت : ای كوكب هدايت شبی در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابی و هم ديگران را بازسازی سالك گفت : برای رسيدن شتاب دارم. پير مرد گفت : نقل است شيخی از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه می زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كنی كه شيخ كرد. سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟ پير مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خدای خود سرانجام به راه آيند. پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد دختر با شال و دستاری سبز آمد و تنگی شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پير مرد گفت : با آن شتابی كه برای هدايت خلق داری پندارم كه امروز را رهسپاری. سالك گفت : اگر مجالی باشد امروز را ميهمان تو باشم پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن سالك در باغ قدمی بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامی لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه ای كه رهسپار رسالت خود بشوی٬ ... سالك چندی به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن می دهد اما دل اطاعت نكند پير مرد گفت : به فرمان دل روزی دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد سالك روزی دگر بماند پير مرد گفت : لابد امروز خواهی رفت , افسوس كه ما را تنها خواهی گذاشت سالك گفت : ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است . ای پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخردانه پاسخ گويم سالك گفت : بر شنيدن بی تابم پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطی٬ سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم پير مرد گفت : به ده بروی و آن خلايق كج كردار را به راه راست گردانی تا خدا از تو و ما خشنود گردد سالك گفت : اين كار بسی دشوار باشد. پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل می نمود سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام می دادم اگر خلايق به راه راست می شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم پير مرد گفت : پس تو را رسالتی نبود و در پی كار خود بوده ای سالك گفت : آری... آنگاه دخترم از آن تو سالك گفت : آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟ پير مرد گفت : پير مردی است ربا خوار كه در گذر دكان محقری دارد و در ميان مردم كج كردار ,او شهره است. سالك گفت : پيرمردی كه عمری بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟ پير مرد گفت : تو برای هدايت خلقی مي رفتی٬ ... سالك گفت : آن زمان رسم عاشقی نبود پير مرد گفت : نيك گفتی . اينك كه شرط عاشقی است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده ای ؟ سالك گفت : همان كنم که تو گويی. مرد گفت : اين سوال را از كسی ديگر مپرس سالك گفت : چرا ؟ مرد گفت : ديری است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گويی ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن. سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد . هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد پير مرد گفت : چه ديدی ؟ سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خدای خود در عبادت پير مرد گفت : وقتی با دلی پر عشق در مردم بنگری آنان را آنگونه ببينی كه هستند نه آنگونه كه خود خواهی. ...
۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞ 

ولی به سختی ميشه در قلب او جايی پيدا کرد.
ولی به سختی ميشه اشتباهات خود را پيدا کرد.
ولی به سختی ميشه زبان را کنترل کرد.
ولی به سختی ميشه اين رنجش را جبران کنيم.
ولی به سختی ميشه از کسی تقاضای بخشش کرد.
ولی به سختی ميشه به آنها عمل کرد.
ولی به سختی ميشه برای بدست آوردن يک رويا جنگيد.
ولی به سختی ميشه به زندگی ارزش واقعی داد.
ولی به سختی ميشه به آن قول عمل کرد.
ولی به سختی ميشه آنرا نشان داد
ولی به سختی ميشه از آن اشتباه درس گرفت.
وی به سختی ميشه بخشش کرد.
ولی به سختی ميشه به آن معنا بخشيد.

![]()
![]()
























![]()


دختر پاسخ داد : می دانم هرگز مرا برنمی گزیند
روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت :
دختر نیز دانه ای گرفت و در گلدانی کاشت.
۳ ماه گذشت وهيچ گلی سبز نشد ، دختر با
روز دیدار فرا رسيد ، دختر با گلدان خالی اش
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را
همه دانه هايی که به شما دادم عقيم بودند ،



تو روزای خود شكستن
ای چراغ مهربونی
تو شبای وحشت من
ای تبلور حقيقت
توی لحظه های ترديد
توشب و ازمن گرفتی
تو منو دادی به خورشيد
اگه باشی يا نباشی
برای من تكيه گاهی
برای من كه غريبم
تو رفيقی جون پناهی
ناجی عاطفه ی من
شعرم از تو جون گرفته
رگ خشك بودن من
از تن تو خون گرفته
اگه مديون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
كه منو دادی نشونم
وقتی شب ، شب سفر بود
توی كوچه های وحشت
وقتی هر سايه كسی بود
واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانيه ی شب
طپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست
بهترين لباس من بود
تو با دست مهربونی
به تنم مرحم كشيدی
برام از روشنی گفتی
پرده ي شبو دريدی
ياور هميشه مؤمن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور كه دوری
برای من شده عادت
ای طلوع اولين دوست
ای رفيق آخر من
به سلامت ، سفرت خوش
ای يگانه ياور من
مقصدت هر جا كه باشه
هر جای دنيا كه باشی
اونور مرز شقايق
پشت لحظه ها كه باشی
خاطرت باشه كه قلبت
سپر بلای من بود
تنها دست تو رفيق
دست بی ريای من بود 
![]()

![]()
پير مرد گفت : اينك كه با دل سخن گويی كج كرداری را هدايت كن و باز گرد
سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردی سراغ پير مرد را گرفت![]()
| : |














