*( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*
* تاریخ - هنر - شعر - فرهنگ - زندگی نامه - سخن ها - و ...*
در این تنهایی تنها و تاریک، خدا مانند دلم تنگ است بیا ای روشنی،ای روشن تر از لبخند شبم را روز کن سر پوش سیاهی ها دلم تنگ است بیا بنگر،چه غمگین غریبانه در این ایوان سر پوشیده واین تالاب مالامال دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها و این نیلو فر آبی و این تالاب مهتابی شب افتاده است ومن تنها و تاریکم و در ایوان تالاب من ، دیریست در خوابند پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی بیا ای مهربان من بیا ای یاد تنهایی
نرم و آهسته مرا میخواند گرمی لهجه بارانی او تا ابد توی دلم میماند يك نفر هست كه در پرده شب طرح لبخند سپيدش پيداست مثل لحظات خوش كودكیام پر ز عطر نفس شببوهاست يك نفر هست كه چون چلچلهها روز و شب شيفته پرواز است توی چشمش چمنی از احساس توي دستش سبد آواز است يك نفر هست كه يادش هر روز چون گلی توی دلم میرويد آسمان، باد، كبوتر، باران قصهاش را به زمين میگويد يك نفر هست كه از راه دراز باز پيوسته مرا میخواند گاهگاهی ز خودم ميپرسم از كجا اسم مرا میداند
به پسرم درس بدهيد. او بايد بداند که همه ی مردم دادگر و همه ی آنها رو راست نيستند، اما به پسرم بياموزيد که به ازای هر بدکار انسانی خوب هم وجود دارد. به او بگوييد به ازای هر سياستمدار خودخواه رهبر جوانمردی هم يافت می شود. که جايی روی زمين , پنج دلار بيابد . به او بياموزيد که از باختن پند بگيرد و از پيروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر داريد. به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد . اگر می توانيد به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهيد . به گلهای درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز می کنند دقيق شود و بنگرد. به پسرم بياموزيد که در مدرسه بهتر اين است که مردود شود ٬اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم ياد بدهيد با ملايم ها ملايم و با گردن کش ها گردن کش باشد. به پسرم ياد بدهيد که همه ی حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد برگزيند. ارزشهای زندگی را به پسرم آموزش دهيد. اگر می توانيد به پسرم ياد بدهيد که در اوج غم و اندوه لبخند به لب داشته باشد. به او بياموزيد که از اشک ريختن خجالت نکشد.
هستی چه باشد ؟ آشفته خوابی نقش فریبی ، موج سرابی نخل محبت ، پژمرده شد ، کو؟ فیض نسیمی ، اشک سحابی در بحر هستی ، ما چون حبابیم جز یک نفس نیست ، عمر حبابی از هجرو وصلم ، حاصل همین بود یا انتظاری ، یا اضطرابی ما از نگاهت ، مستیم ، ور نه کیفیتی نیست ، در هر شرابی از داغ حسرت ، حرفی چه گوید؟ نا کامیابی ، با کامیابی دیدم "رهی" را ، می رفت و می گفت: هستی چه باشد ؟ آشفته خوابی!!! اين ديوانگيست ... اين ديوانگيست ... در سکوت دلنشین نیمه شب میگذشتیم از میان کوچه ها راز گویان هر دو غمگین هر دو شاد هر دو بودیم از همه عالم جدا تکیه بر بازوی من میداد گرم شعله ور از سوز خواهش ها تنش لرزشی بر جان من می ریخت نرم ناز آن بازو به بازو رفتنش در نگاهش با همه پرهیز و شرم برق میزد آرزوئی آتشین در دل من با همه افسرگی موج میزد اشتیاقی دلنشین زیر نور ماه دور از چشم غیر چشمها بر یکدگر میدوختیم هر نفس صد راز می گفتیم و باز در تب نا گفته ها می سوختیم نسترن ها از سر دیوار ها سر کشیدند از صدای پای ما ماه می پائیدمان از روی بام عشق می جوشید در رگهای ما سینه ها لرزان شد و دلها شکست خنده ها در لرزش لبها گریخت اشک ها بر روی رویا ها نشست چشم جان من به ناکامی گریست برق اشکی در نگاه او دوید نسترن ها سر به زیر انداختند ماه را ابری به کام خود کشید تشنه ، تنها ، خسته جان ، آشفته حال در دل شب می سپردم راه خویش تا بگریم در غمش دیوانه وار خلوتی میخواستم دلخواه خویش طی مطالعات انجام شده بناهای ساخته شده در ۲۵۰۰ سال پیش در مجتمع پاسارگارد تحمل زمین لرزه با شدت ۷ ریشتر را دارند.این بنا ها بر روی دو پی قراردارند که پی اول از سنگ و ملات و ساروج بوده و پی دوم فقط از سنگ می باشد که بر روی پی اول می لغزد و به این ترتیب می تواند در برابرزمین لرزه مقاومت کند .این شیوه جز جدیدترین تکنولوژی سازه می باشد که در دنیا انجام می شود و ایرانیان در زمان هخامنشیان به آن پی برده بودند و چقدر اسفناک است که پس از ۲۵۰۰ سال در این کشور زلزله ۵ ریشتری باعث مرگ ۵۰۰۰۰ ایرانی می شود. انگار بلاهای طبیعی دست از سرایران بر نمی دارند در ۱۰ سال گذشته زلزله گیلان -زلزله اردبیل وبم -سیل و طوفان و رانش زمین وبرف وبهمن و.................باعث مرگ وویرانی های فراوانی شده و بدتر ازهمه که در قرن ۲۱ با کوچکترین اتفاق هزاران کشته و مجروح خواهیم داشت وبا نسیم کوچکی خانه های مردم بر سرشان خراب می شود وبا بارش چند قطره باران و برف قحطی و گرسنگی و مرگ به سراغ ما می آید . به راستی کی میخواهیم خودمان را در برابر این حوادث ایمن کنیم؟ تا کی باید شاهد مرگ و خرابی باشیم ؟چرا هیچ مسئولی در برابر این حوادث مسئول نیست؟آیا ویرانی یک شهر در اثر بارش برف هم توطئه استکبار جهانی و صیهونیسم بین المللی است؟؟؟ایا سوختن ۳۰۰ انسان در آتش سوزی مسجد ارگ تهران هم نتیجه سیاستهای کاخ سفید است؟چرا به جای توهم توطئه و انداختن گناه به گردن این و آن به فکر ساختن خودمان نیستیم ؟چرا از خیل فارغ التحصیلان ودانش آموختگان بیکار برای به سازی کشورمان استفاده نمی کنیم؟ چرا به جای حیف و میل بودجه کشور و مصرف غیر اصولی و ریخت و پاش آن به بازسازی ایران اقدام نمی کنیم ؟چه کسی مسئول است؟تاوقتی که امورات این کشور در دست امام زمان است مسئولین نظام شب را با آرامش می خوابند تا سقف های مردم بر سر فرزندان این ملت خراب شود. ملت ایران که یک روز ملت اول دنیا بودامروزننگ تمدن عصر حاضر شده زیرا تمام کارهای ما را دست تقد یر درست می کند و امورات ما را باطن شریعت اصلاح می کند و اعمال ما را دست غیبی به نظام می اندازد فقط نمی دانم با وجود این دستان غیبی این همه ریئس و آقا و امیر و ایت الله و حجه الاسلام و امام جمعه و شیخ و ملا و آخوند و........از جان ما چی می خواهند و مثل زالو به تن ما چسبیده اند و خون ما را می مکند .اگر قرار است با وزش هر نسیمی تن ما بلرزد پس به این همه آقا بالا سر چه نیازی داریم؟ .دوستی می گفت : قانون بد بهتر از بی قانونی است ولی من فکر می کنم بی قانونی هزار بار بهتر از قانون بد است زیرا در هر بی نظمی -نظمی نهفته است .هزاران سال است که هیچ قانونی در جنگل حکمفرما نیست و هیچ اتفاقی هم نیفتاده است .اگر قرار است ما مثل حیوانات جنگل زندگی کنیم پس بهتر است قانونی هم نداشته باشیم و اگر قرار است قانون بر ما حکومت کند پس باید در برابر ما مسئول باشد و امورات ما را به قضا و قدر نسپارد ......... ای داد٬ تند باد. ديگر به اعتماد كه بايد زیست ؟ ديوار اعتماد فرو ریخت . و كسوت بلند تمنا ٬ بر قامت بلند تو كوتاهتر نمود. پايان آشنايی ٬ آغاز رنج تفرقه ٬ - درد این است آیا کدام صائقه سهمناک زد٬ پر این سترگ درختان پر بر جنگل؟ هر سوی سيل ٬ سنگين و سهمناك من از كدام نقطه آغاز مي كنم ؟ توفان و سيل و صاعقه ٬ اينك دريچه را من با كدام جرات ٬ سوی ستاره سحری باز می كنم ؟ * باران وهمناك ٬ در ژرفی شب ٬ - اين شب بی پايان بگذار تا ببارد ٬ باران اينك نگاه كن ! از پشت پلك پنجره باران را و گوش کن٬ - به این ترنم تکرار و گوش كن كه در شب ٬ ديگر سكوت نيست - این صدای باران است *
امشب صفای گريه ی من ٬
سيلاب ابرهای بهاران است. اين گريه نيست ٬ ريزش باران است . آواز می دهم : " آيا كسی مرا ٬ از ساحل سپيده ی شبها صدا نزد ؟! " از پشت پلك پنجره می ديدم شب را و قير گونه قبايش را ديدم نسيم صبح اين قير گونه گيسوی شب را ٬ - سپيد ميسازد و اقتدار قله ی كهسار دوردست ٬ در اهتزاز روشنی آفتاب می خندد . در دوردستها ٬ باريده بود بارانی ٬ سنگين و سهمناك ٬ و دست استغاثه من ٬ سدی نبود سيل مهيبی را - كه مي آمد ٬ و آخرين ستون ٬ از پايداری روحم را ٬ - می برد. آری كسی مرا از ساحل سپيده ی شبها صدا نزد . * اینک اگر چه بر لب من از سیاهی مظلم و پایداری شب - ناله هست و شیون هست امید رستن از این شب همیشه با من هست * امید - آه امید طلوع صبح سخاوت را - چه وقت آیا من به چشم - غوطه ورم در سرشک - خواهم دید دیدم جهان برهوتی بود. آه ای پدر مگر٬ گندم چقدر شیرین بود؟ و سیب سرخ وسوسه حّوا را٬ در دامن فریب چرا افکند * نفرین به دیو وسوسه نفرین به هوشیاری من٬ در آسمان ٬عقوبت شیطان و در زمین٬ عقاب آدم و حوا را٬ دیدم . دیدم مرا - این غرق در ملال - دیو محیط من٬ این دیو اظطراب می کاهد از درون ٬ چو چناران دیر سال. ناگه٬ مشام جان را ٬ از باغ عشق رایحه ای مست می کند. گفتی که باع عشق٬ بهشت است در باغ عشق ٬او از پله های مرمر ٬می آمد ـ با قامتی بلندتر از افرا- و عطر روحپرور اندامش٬ ذرات نور را در شور و شوق و وسوسه می آورد. دیدم که دستهای سپیدش٬ انبوه گیسوان لطیفش را٬ آشفته می کند. دیدم که انعطاف نگاهش٬ پرواز پاک چلچله ها بود. ناگاه دیدگان چو ودم٬ - چه دهشتی دیدم فریب بود٬ ـ فریبی بزرگوار. گلها٬نه گل که پنجه های وحشی وحشت. دیدم که با تمام ظرافت ٬ او درهم شکست ٬ فرو ریخت٬ هیچ شد. چه خوابهای نغز طلایی را٬ پنذاشتم٬ نقش حقیقتی ست. چه جامه های فاخر بر قامت بلند تمنا٬ در هاله های رویا٬ دوخته چه شعله های سرکش٬ در باغ های پندار٬ افروخته چه صادقانه و معصوم٬ در شعله های سرکش آن عشق٬ -سوخته بودم. دیدم در آن كوير درختی غريب را محروم از نوازش يك سنگ رهگذر تنها نشسته ای بی برگ و بار٬ زير نفسهای آفتاب در التهاب ٬ در انتظار قطره باران در آرزوی آب . ابری رسيد ٬ - چهر درخت از شعف شكفت . دلشاد گشت و گفت: " ای ابر٬ ای بشارت باران! " آيا دل سياه تو از آه من بسوخت؟! غريد تيره ابر ٬ برقی جهيد و چوب درخت كهن بسوخت ! * چون آن درخت سوخته ام در كوير عمر ای كاش٬ خاكستر وجود مرا با خويش٬ مي برد باد ٬ باد بيابانگرد. ديدم كه گرد باد - حتی خاكستر وجود مرا٬ با خود نمی برد
ای دير بدست آمده بس زود برفتی آتش زدی ام در منو چون دود برفتی چون آرزوی تنگدلان دير رسيدی برگريزان کوچه باغ پاييز درختان عریان در تلاطم طوفان زوزه های بی رمق باد خرچ خرچ خرچ صدای ناله های گاه و بی گاه صدای خورد شدن برگ ها برگ های زرد برگ های نارنجی برگ های قرمز بوی نم بوی باران بوی خاک سرمای هوا آسمانی ابری مه تاریکی سکوت آرامش تنهایی قدم زدن در باران تر شدن احساس تازه شدن رهایی از همه جا همه کس رسیدن به خود طراوت زنگ صدا نور رعد و برق رگباری تند خیس شدن پاک از گناه شدن به خدا به خدا به خدا پاک ترین احساس ها در همین حال و هوا می شکفند من كه در تو زندگانی يافتم من كه هستی را ز چشمانت ، نگاهت يافتم ديگر قرارم نيست ، ديگر شكيبم نيست من كه در تو مرده ام من كه هستی را ز چشمانت ، نگاهت يافتم من كه آلامم ميان تيره مويت ، صدايت يافتم ديگر قرارم نيست ، ديگر توانم نيست من كه در تو مردهام چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم ؟ خانه اش ویران باد من اگر ما نشوم تنهایم تو اگر ما نشوی خویشتنی
بکوش تا دریابی . حرکت کن تا برسی عزمت را جزم کن تا پیش ببری قدم بردار تا بتوانی بدوی . سخن بگو تا بتوانی به سکوت بنشانی . سکوت کن تا بتوانی فریاد کنی نگاه کن تا بتوانی دیدگان ریا را بر بندی . دیده بر زشتی ها بربند و زیبایی را تجسم کن . تیشه را بردار تا ریشه خودبینی را ریشه کن کنی . نهراس . از پستی ها پست مشو از بلندی ها خود را رفیع مدان . بجوی . بجوی و باز بجوی تلاش کن تلاش کن و باز تلاش کن . زندگی خود را باز ساز . خمیر زندگی ات در دست توست ؛ به آن شکلی زیبا ببخش . از آن شکلی زیباتر بساز . پیکره ها را متبسم بتراش . لحظه ای نا امید مشو . به طولانی بودن راه فکر نکن . گام اول را بلند تر بردار تا پیش روی . بدان طولانی ترین راه ها با همین گامهای توست که کوتاه میشوند هرچند گامت کوتاه باشد ؛ اما با اراده و ایمان نخستین گامت را بردار .
شاگرد از استاد پرسيد: استاد ممکنست عشق را برايم تعريف کنی!! استاد به او گفت : به گندمزار برو پرخوشه ترين شاخه گندم را برايم بياور تنها بخاطر داشته باش حق برگشت به پشت سر را نداری شاگرد به گندمزار رفت و پس از ساعتی طولانی دست خالی بازگشت!! استاد گفت : چرا دست خالی بازگشتی؟!! گفت : به گندمزار رفتم l هر خوشه ی را که انتخاب کردم پرخوشه تر از آن را جلوتر ديدم . به اميد يافتن پرخوشه ترين گندم تا انتهای گندمزار رفتم ولی هيچ نيافتم ... استاد گفت : اين عشق است !!! شاگرد پرسيد : پس ازدواج چيست؟!! استاد گفت : به جنگل برو و بلندترين درخت جنگل را برايم بياور!!! شاگرد به جنگل رفت و بلافاصله با درختی در دست بازگشت ! استاد پرسيد : چه بر تو گذشت؟!!چرا اينقدر زود بازگشتی؟! شاگرد گفت : به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که يافتم انتخاب کردم ٬ مبادا که اينبار نيز دست خالی بازگردم ....
مرا به ياد بياور مرا ز ياد مبر كه انعكاس صدايم درون شب جاریست كسی نمی داند كه در سياهی شب دشنهای ست در پشتم كه در سياهی شب خنجریست در كتفم مرا نديدی - ديگر مرا نخواهی ديد كه پشت پنجره سرشار از سياهی شب كه پشت پنجره آواز ديگری جاریست
بیدل شده ام بهره دل تو ساکن شده ام در منزل تو نور دل ما روی خوش تو بال و پر ما خوی خوش تو ای طالع ما قرص مه تو سایه گه ما بوی خوش تو نان بی تو مرا زهر است نه نان هم آب منی هم نان منی باغ و چمن و فردوس منی سرو و سمن خندان منی دل می نرود سوی دگران چون رفت باشد سوی خوش تو ور دل برود سوی دگران او را بکشد روی خوش تو ای مستی ما از هستی تو غوطه گه ما جوی خوش تو هم شاه منی هم ماه منی هم لعل منی هم کان منی خاموش شدم شرطش تو بگو زیرا به سخن برهان منی سلطان منی ، سلطان منی در دل و جان ایمان منی در من بدمی من زنده شوم یک جان چه بود صد جان منی
خداوندا به من آرامشی عطا فرما تا بپذيرم آنچه را كه نمی توانم تغيير دهم شهامتی كه تغيير دهم آنچه را كه می توانم
بينشی كه تفاوت آن دو را بدانم 


يك نفر هست كه از پنجرهها 

به او بگوييد بينديشد, به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود .
به او بگوييد به باورهايش باور داشته باشد.حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .

- آغاز ماجرا،
اما
چه سخت تشنه جام محبتت بودم...
سخن تمام نشد،
ختم ماجرا پيدا
اميد با تو نشستن
تلاش بى ثمرى بود
چه، كوشش شب و روزم
بسان شخم زدن روى سينه دريا
و استغاثه به درگاهت
گره به باد زدن،
و همچو كوفتن آب بود در هاون
***
مرا رها كردى؟
مرا به مسلخ سلاخان
چرا رها كردى؟
مرا كه رام تو بودم
اسير دام تو بودم
***
گذشتم از تو و آن پرفريب شهر بزرگ
كنون كنار كويرم،
كوير بى باران
و مهربانى اين مهربان ترين ياران
و كاشكى تو از اين صالحان صلح و صبورى
- از اين مردمان كرمانى-
به قدر يك ارزن
وفا و خوبى را
به وام بستانى
كه مثل مهر درخشان شهر بخشنده
و همچو مردم اين ملك
مهربان باشى
***
تو اى بلاى دل من
- بلند بالايم
- تو اى برازنده
تو اى بلندتر از سروها و افراها
تو بر تمام بلندان باغ بالنده
بر اين اسير به غربت گذر توانى كرد؟
بر اين كويرنشين
بر اين زمهر تو محروم
نظر توانى كرد؟



شده ايم ...
اين ديوانگيست ...
اين ديوانگيست ...

و به ياد داشته باشيم که هميشه...




بگذار تا ببارد باران 

چون دردل من عشق بيافزود برفتی
آتش زدی ام در منو چون دود برفتی







![]()
عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ های تقريبا
عشق با شناسنامه بی ارتباط نيست و گذر فصل ها و
عشق در هر رنگی و سطحی ، با زيبائی محسوس ، در
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب
عشق جوششی يک جانبه است ، به معشوق
اما دوست داشتن در روشنائی ريشه می بندد و در زير
عشق جنون است و جنون چيزی جز خرابی و پريشانی
عشق زيبائی های دلخواه را در معشوق می آفريند و
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن
عشق بينائی را می گيرد و دوست داشتن بینایی را می دهد
عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و
عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن
از عشق هرچه بيشتر می شنويم سيراب تر می شويم
عشق هرچه ديرتر می پايد کهنه تر ميشود و
عشق نيروئيست در عاشق ، که او را به معشوق
عشق معشوق را مجهول و گمنام ميخواهد تا در انحصار
در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است
عشق ريسمان طبيعی است و سرکشان را به بند ![]()
![]()
![]()
شهريور با نام اصلی خْشَثْرَه وَئيريَه (Xšaθra – Vairya) به معنی شهرياری و
دشمن اصلی شهريور سَوْروَه Saurva (سَروَه / ساوول) است كه درواقع سَرديوِ
در اوستا، از شهريور به عنوان كشور جاودانی اهورامزدا ، سرزمين فناناپذير و
در بند هفتم هفتن يشت كوچك آمده است: «... شهريور امشاسپند را ما می ستاييم، فلز
در كتاب پهلوي بُند هشتن آمده است كه هر گُلی از آنِ امشاسپندی است و
![]()

![]()

| : |











