تبليغاتX
Farvahar(nikouee)
Photobucket *( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*


*( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*

* تاریخ - هنر - شعر - فرهنگ - زندگی نامه - سخن ها - و ...*

 

به دیدارم بیا هر شب 

در این تنهایی تنها و تاریک، خدا مانند

دلم تنگ است

بیا ای روشنی،ای روشن تر از لبخند

شبم را روز کن سر پوش سیاهی ها

دلم تنگ است

بیا بنگر،چه غمگین غریبانه

در این ایوان سر پوشیده واین تالاب مالامال

دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها

و این نیلو فر آبی و این تالاب مهتابی

شب افتاده است ومن تنها و تاریکم

و در ایوان تالاب من ، دیریست

در خوابند

پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان من                  بیا ای یاد تنهایی

 

|

 

 
 
 
 
 
 
آيـا رابطه شما با دوست و يا همسـر خـود سـالـم و رشـد دهنده است؟
 
و يا آنكه رابطه ای يك سويه و مـخـرب؟
 
 گـاه  ما درگير رابطه ای ميگرديم كه از سالم بودن آن آگـاهی نداشته و
 
 دائما احساس بدبختی و سردرگمی می كـنـيــم 
 
 بی آنكه بدانيم علت، همان رابطه ناسالم می باشد. يك رابطه سالم
 
دارای ويژگی های ذيل است:
 
۱- احساس خوشايندی نسبت به خود و يكديگر
 
۲- دوستی و رفاقت متقابل - تنها يك رابطه فيزيكی نميباشد
 
۳- رعايت حريم شخصی از سوی دو طرف
 
۴- پذيرش عقايد يكديگر
 
۵- نداشتن خواسته ها و تقاضای غير معقول از همديگر
 
۶- داشتن سهم برابر از قدرت و كنترل در رابطه 
 
۷- تمايل بمذاكره برای دستيابی به يك راه حل منصفانه در مشاجرات
 
از سوی دو طرف
 
۸- پذيرفتن مسئوليت اعمال و تصميمات از سوی دو طرف
 
۹- داشتن احساس امنيت در هنگام بيان حقايق و رك گويی ها
 
۱۰- پذيرفتن يكديگر بدون قضاوت و عدم نياز به تغيير دادن يكديگر
 
۱۱- وجود آرامش و عدم تنش و خشم
 
۱۲- ايجاد رشد و پيشرفت به همراه  لذت و شادابی
 
¤¤¤¤¤ 
 
برای دستيابی به يك رابطه سالم به ۲ نكته زير توجه كنيد
 
 
خود شناسی: مـهـم اسـت كـه پـيـش از آنـكـه عـاشـق شويد خودتان را
 
كاملا شناخته باشيد. يك رابطه سالم زمان و فضای لازم را در اختيار شما
 
 قرار خواهد داد تا به زندگی شخصی خودتـان ادامـه داده و
 
آرزوها و عـلايـق خـود را همچنان دنبال كنيد. در ضمن از كنار يكديگر
 
 بودن لذت ميبريد.
 
حقوق خود را بشناسيد: يك رابـطه سـالم دربـرگيرنده احترام متقابل ميباشد.
 
 در هـر رابـطه ای شما حق داريد كه سهم برابری در اتخاذ تصميمات
 
 دارا باشيـد.
 
 
ديگر حقوق شما شامل
 
۱- عـقايـد خـود را بـيان كرده و از همسرتان بخواهيد آنها را محترم شمارد.
 
 ( حتی اگر با آنها موافق نباشد )
 
۲- رابطه را به آهستگی و با ميل خودتان پيش ببريد
 
۳- محترم شمرده شدن عقايد و خواسته های جنسی شما
 
۴- نـيـازهـای عـاطفی و جسمانی شما و همسرتان رعايت شود.
 
( مورد سوء استفاده جنسی، جسمانی و احساسی قرار نگيريد)
 
¤¤¤¤¤
 
نشانه های هشدار دهنده
 
اساسا در يك رابـطـه نـاسـالـم يـكی از دو نـفر معتقدند كه رابطه را بايد تحت كنترل
 
 خود داشته باشد. شما ميتوانيد با يافتن نشانه های ذيل در فرد مقابل مـتوجـه آن
 
گـرديد كه دچار يك رابطه نا سالم می باشيد يا خير؟!
 
۱- حسادت می ورزد و رابطه شما با دوستان و خانواده تان را قطع ميكند
 
۲- معمولا جای شما پاسخ ديگران را داده و يا تصميم ميگيرد
 
۳- امر و نهی ميكند
 
۴- قول ميدهد اما به آنها عمل نميكند
 
۵- نصيحت ميكند اما خودش به آنها عمل نميكند
 
۶- به شما از روی رياكاری ترحم و مهربانی ميكند
 
۷- شما را در يك موقعيت "هميشه بازنده" قرار ميدهد
 
۸- انتقام جو، پرخاشگر و كينه جو بوده، رفتار باج خواهانه و تهديد آميزی دارد
 
 ۹- دائما در صدد تغيير دادن شما بوده و در صـورتی كه تمايلی به تغيير نداشته
 
باشيـد، به شما حمله ور ميشود. اما در مقابل خود تمايلی به تغيير ندارد
 
۱۰- با شما بد رفتاری جسمانی و كلامی می كند
 
۱۱- در پذيرفتن اشتباهات خود ناتوان است
 
۱۲- از دادن پاسخ طفره رفته و يا غير مستقيم و كنايه آميز پاسخ ميدهد
 
۱۳- شما را مكررا تحقير كرده و بازی ميدهد
 
 ۱۴- از دستيابی شما به ضروريات و نـيـازهـايـتـان مـمـانـعـت مـی ورزد
 
  مـانند پول و يا تفريحات
 
 
 
 
 

|

 

 

|

 

 

يك نفر هست كه از پنجره‌ها

نرم و آهسته مرا می‌خواند

گرمی لهجه بارانی او

تا ابد توی دلم می‌ماند

يك نفر هست كه در پرده شب

طرح لبخند سپيدش پيداست‌

مثل لحظات خوش كودكی‌ام‌

پر ز عطر نفس شب‌بوهاست‌

يك نفر هست كه چون چلچله‌ها

روز و شب شيفته پرواز است

توی چشمش چمنی از احساس

توي دستش سبد آواز است

يك نفر هست كه يادش هر روز

چون گلی توی دلم می‌رويد

آسمان، باد، كبوتر، باران

‌قصه‌اش را به زمين می‌گويد

يك نفر هست كه از راه دراز

باز پيوسته مرا می‌خواند

گاه‌گاهی ز خودم مي‌پرسم

از كجا اسم مرا می‌داند

 


        

 

 

|

 

 

   به پسرم درس بدهيد. او بايد بداند که همه ی مردم دادگر و همه ی آنها رو راست نيستند،

             اما به پسرم بياموزيد که به ازای هر بدکار انسانی خوب هم وجود دارد.

        به او بگوييد به ازای هر سياستمدار خودخواه رهبر جوانمردی هم يافت می شود.


           به او بياموزيد اگر با کار و زحمت خويش يک دلار کسب کند , بهتر از آن است

            که جايی روی زمين , پنج دلار بيابد . به او بياموزيد که از باختن پند بگيرد و

        از پيروز شدن  لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر داريد. به او نقش و تاثير

                  مهم خنديدن را يادآور شويد . اگر می توانيد به او نقش موثر کتاب

                                       در زندگی را آموزش دهيد  .

               به او بگوييد بينديشد, به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود .

            به گلهای درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز می کنند دقيق شود و بنگرد.

      به پسرم بياموزيد که در مدرسه بهتر اين است که مردود شود ٬اما با تقلب به قبولی نرسد.

               به پسرم ياد بدهيد با ملايم ها ملايم و با گردن کش ها گردن کش باشد.

          به او بگوييد به باورهايش باور داشته باشد.حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .

           به پسرم ياد بدهيد که همه ی حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست

         می رسد برگزيند. ارزشهای زندگی را به پسرم آموزش دهيد. اگر می توانيد به پسرم

                     ياد بدهيد که در اوج غم و اندوه لبخند به لب داشته باشد.

                         به او بياموزيد که از اشک ريختن خجالت نکشد.

|

 

 
تو مهربان بودى

-  آغاز ماجرا،

اما

چه سخت تشنه جام محبتت بودم...

سخن تمام نشد،

ختم ماجرا پيدا

اميد با تو نشستن

تلاش بى ثمرى بود

چه، كوشش شب و روزم

بسان شخم زدن روى سينه دريا

و استغاثه به درگاهت

گره به باد زدن،

و همچو كوفتن آب بود در هاون
 

***

مرا رها كردى؟

مرا به مسلخ سلاخان

چرا رها كردى؟

مرا كه رام تو بودم

اسير دام تو بودم
 

***

گذشتم از تو و آن پرفريب شهر بزرگ

كنون كنار كويرم،

كوير بى باران

و مهربانى اين مهربان ترين ياران

و كاشكى تو از اين صالحان صلح و صبورى

-  از اين مردمان كرمانى-

به قدر يك ارزن

وفا و خوبى را

به وام بستانى

كه مثل مهر درخشان شهر بخشنده

و همچو مردم اين ملك

مهربان باشى
 

***

تو اى بلاى دل من

-  بلند بالايم

-  تو اى برازنده

تو اى بلندتر از سروها و افراها

تو بر تمام بلندان باغ بالنده

بر اين اسير به غربت گذر توانى كرد؟

بر اين كويرنشين

بر اين زمهر تو محروم

نظر توانى كرد؟
 
 
 
|

 

 

 

هستی چه باشد ؟ آشفته خوابی

 

نقش فریبی ، موج سرابی

 

نخل محبت ، پژمرده شد ، کو؟

 

فیض نسیمی ، اشک سحابی

 

در بحر هستی ، ما چون حبابیم

 

جز یک نفس نیست ، عمر حبابی

 

از هجرو وصلم ، حاصل همین بود

 

یا انتظاری ، یا اضطرابی

 

ما از نگاهت ، مستیم ، ور نه

 

کیفیتی نیست ، در هر شرابی

 

از داغ حسرت ، حرفی چه گوید؟

 

نا کامیابی ، با کامیابی

 

دیدم "رهی" را ، می رفت و می گفت:

 

هستی چه باشد ؟ آشفته خوابی!!!

 

 

 

|

 

 

اين ديوانگيست ...

که از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينکه
خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم...

 

که همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينکه
يکي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم...

اين ديوانگيست ...

که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينکه در زندگی با شکست مواجه
شده
ايم ...

 

که از تلاش و کوشش دست بکشيم بخاطر اينکه يکی از کارهايمان بی نتيجه مانده است...

 

اين ديوانگيست ...
که همه دستهايی را که برای دوستی بسوی ما دراز می شوند بخاطر اينکه يکی از دوستانمان رابطه مان را زير پا گذاشته است رد کنيم ...

 

که هيچ عشقی را باور نکنيم بخاطر اينکه
در يکی از آنها به ما خيانت شده است... 
 
 

 

اين ديوانگيست ...
که همه شانس ها را لگدمال کنيم بخاطر اينکه
در يکی از تلاشهايمان ناکام مانده ايم...

 

به اميد اينکه در مسير خود هرگز
دچار اين ديوانگي ها نشويم...
 

 

و به ياد داشته باشيم که هميشه...
شانس های ديگری هم هستند
 

 

دوستی های ديگری هم هستند
 
 
 

عشق های ديگری هم هستند

 

 

نيروهای ديگری هم هستند
 
 

 

تنها بايد قوی و پُر استقامت باشيم
 
و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شادتر از روزهای پيش باشيم...

 

 

|

 

در سکوت دلنشین نیمه شب

میگذشتیم از میان کوچه ها 

راز گویان هر دو غمگین هر دو شاد

هر دو بودیم از همه عالم جدا 

تکیه بر بازوی من میداد گرم

شعله ور از سوز خواهش ها تنش

لرزشی بر جان من می ریخت نرم

ناز آن بازو به بازو رفتنش

در نگاهش با همه پرهیز و شرم

برق میزد آرزوئی آتشین

در دل من با همه افسرگی

موج میزد اشتیاقی دلنشین 

زیر نور ماه دور از چشم غیر

چشمها بر یکدگر میدوختیم

هر نفس صد راز می گفتیم و باز

در تب نا گفته ها می سوختیم

نسترن ها از سر دیوار ها

سر کشیدند از صدای پای ما

ماه می پائیدمان از روی بام

عشق می جوشید در رگهای ما

 باز هنگام جدائی در رسید

سینه ها لرزان شد و دلها شکست

خنده ها در لرزش لبها گریخت

اشک ها بر روی رویا ها نشست

چشم جان من به ناکامی گریست

برق اشکی در نگاه او دوید

نسترن ها سر به زیر انداختند

ماه را ابری به کام خود کشید

تشنه ، تنها ، خسته جان ، آشفته حال

در دل شب می سپردم راه خویش

تا بگریم در غمش دیوانه وار

  خلوتی میخواستم دلخواه خویش

 

 

|

 

   

طی مطالعات انجام شده بناهای ساخته شده در ۲۵۰۰ سال پیش در مجتمع

پاسارگارد تحمل زمین لرزه با شدت ۷ ریشتر را دارند.این بنا ها بر روی دو پی

قراردارند که پی اول از سنگ و ملات و ساروج بوده و پی دوم فقط از سنگ

 می باشد که بر روی پی اول می لغزد و به این ترتیب می تواند در برابرزمین لرزه

مقاومت کند .این شیوه جز جدیدترین تکنولوژی سازه می باشد که در دنیا انجام

 می شود و ایرانیان در زمان هخامنشیان به آن پی برده بودند و چقدر اسفناک است

 که پس از ۲۵۰۰ سال در این کشور زلزله ۵ ریشتری باعث مرگ ۵۰۰۰۰

ایرانی می شود.

انگار بلاهای طبیعی دست از سرایران بر نمی دارند در ۱۰ سال گذشته زلزله گیلان

 -زلزله اردبیل وبم -سیل و طوفان و رانش زمین وبرف وبهمن و.................باعث

 مرگ وویرانی های فراوانی شده و بدتر ازهمه که در قرن ۲۱ با کوچکترین اتفاق

 هزاران کشته و مجروح خواهیم داشت وبا نسیم کوچکی خانه های مردم بر

سرشان خراب می شود وبا بارش چند قطره باران و برف قحطی و گرسنگی و مرگ

 به سراغ ما می آید . به راستی کی میخواهیم خودمان را در برابر این حوادث ایمن

 کنیم؟ تا کی باید شاهد مرگ و خرابی باشیم ؟چرا هیچ مسئولی در برابر این حوادث

 مسئول نیست؟آیا ویرانی یک شهر در اثر بارش برف هم توطئه استکبار جهانی و

 صیهونیسم بین المللی است؟؟؟ایا سوختن ۳۰۰ انسان در آتش سوزی مسجد ارگ

 تهران هم نتیجه سیاستهای کاخ سفید است؟چرا به جای توهم توطئه و انداختن گناه

 به گردن این و آن به فکر ساختن خودمان نیستیم ؟چرا از خیل فارغ التحصیلان

ودانش آموختگان بیکار برای به سازی کشورمان استفاده نمی کنیم؟ چرا به جای

حیف و میل بودجه کشور و مصرف غیر اصولی  و ریخت و پاش آن به بازسازی

ایران اقدام نمی کنیم ؟چه کسی مسئول است؟تاوقتی که امورات این کشور در دست

 امام زمان است مسئولین نظام شب را با آرامش می خوابند تا سقف های مردم بر

 سر فرزندان این ملت خراب شود.

 ملت ایران که یک روز ملت اول دنیا بودامروزننگ تمدن عصر حاضر شده

زیرا تمام کارهای ما را دست تقد یر درست می کند و امورات ما را باطن شریعت

اصلاح می کند و اعمال ما را دست غیبی به نظام می اندازد فقط نمی دانم با وجود

این دستان غیبی این همه ریئس و آقا و امیر و ایت الله و حجه الاسلام و امام جمعه

 و شیخ و ملا و آخوند و........از جان ما چی می خواهند و مثل زالو به تن ما

چسبیده اند و خون ما را می مکند .اگر قرار است با وزش هر نسیمی تن ما بلرزد

پس به این همه آقا بالا سر چه نیازی داریم؟ .دوستی می گفت : قانون بد بهتر از

 بی قانونی است ولی من فکر می کنم بی قانونی هزار بار بهتر از قانون بد  است

 زیرا در هر بی نظمی -نظمی نهفته است .هزاران سال است که هیچ قانونی در

 جنگل حکمفرما نیست و هیچ اتفاقی هم نیفتاده است .اگر قرار است ما مثل

حیوانات جنگل زندگی کنیم پس بهتر است قانونی هم نداشته باشیم و اگر قرار است

 قانون بر ما حکومت کند پس باید در برابر ما مسئول باشد و امورات ما را به قضا

و قدر نسپارد .........

 



|

 

 

|

 

ای داد٬ 

 تند باد. 

 

 ديگر به اعتماد كه بايد زیست ؟

ديوار اعتماد فرو ریخت .

 و كسوت بلند تمنا ٬

 بر قامت بلند تو كوتاهتر نمود. 

 پايان آشنايی ٬

آغاز رنج تفرقه ٬

 - درد این است

آیا کدام صائقه سهمناک زد٬

پر این سترگ درختان پر بر جنگل؟

 هر سوی سيل ٬

 سنگين و سهمناك

من از كدام نقطه

آغاز مي كنم ؟

توفان و سيل و صاعقه ٬

اينك دريچه را

من با كدام جرات ٬

 سوی ستاره سحری باز می كنم ؟

*

بگذار تا ببارد باران

باران وهمناك ٬

 در ژرفی شب ٬

  -  اين شب بی پايان

بگذار تا ببارد ٬ باران 

 اينك نگاه كن !

 از پشت پلك پنجره باران را

و گوش کن٬

- به این ترنم تکرار

و گوش كن كه در شب ٬

ديگر سكوت نيست

 - این صدای باران است

*

 امشب صفای گريه ی من ٬

 سيلاب ابرهای بهاران است.

 اين گريه نيست ٬

 ريزش باران است .

 آواز می دهم :

" آيا كسی مرا ٬

 از ساحل سپيده ی شبها صدا نزد ؟! "

 

از پشت پلك پنجره می ديدم 

 شب را و قير گونه قبايش را

 

ديدم نسيم صبح 

 اين قير گونه گيسوی شب را ٬

  - سپيد ميسازد

و اقتدار قله ی  كهسار دوردست ٬

 در اهتزاز روشنی آفتاب می خندد .

 در دوردستها ٬

 باريده بود بارانی ٬

  سنگين و سهمناك ٬

 و دست استغاثه من ٬

 سدی نبود سيل مهيبی را

- كه مي آمد ٬

و آخرين ستون ٬

 از پايداری روحم را ٬

- می برد.

 آری كسی مرا 

 از ساحل سپيده ی شبها صدا نزد .

*

اینک

اگر چه بر لب من از سیاهی مظلم

و پایداری شب

- ناله هست و شیون هست

امید رستن از این شب همیشه با من هست

*

امید

- آه امید

طلوع صبح سخاوت را

-  چه وقت آیا من

به چشم - غوطه ورم در سرشک -

خواهم دید

 

دیدم جهان برهوتی بود.

 

آه ای پدر مگر٬

گندم چقدر شیرین بود؟

و سیب سرخ وسوسه حّوا را٬

در دامن فریب چرا افکند

*

نفرین به دیو وسوسه

نفرین به هوشیاری

من٬

در آسمان ٬عقوبت شیطان

و در زمین٬

عقاب آدم و حوا را٬

دیدم .

دیدم مرا

- این غرق در ملال -

دیو محیط من٬ این دیو اظطراب

می کاهد از درون ٬ چو چناران دیر سال.

ناگه٬

مشام جان را ٬

از باغ عشق رایحه ای مست می کند.

گفتی که باع عشق٬ بهشت است

در باغ عشق ٬او

از

پله های مرمر ٬می آمد

ـ با قامتی بلندتر از افرا-

و عطر روحپرور اندامش٬

ذرات نور را

در شور و شوق و وسوسه می آورد.

دیدم که دستهای سپیدش٬

انبوه گیسوان لطیفش را٬

آشفته می کند.

دیدم که انعطاف نگاهش٬

پرواز پاک چلچله ها بود.

ناگاه دیدگان چو ودم٬

- چه دهشتی

دیدم فریب بود٬

ـ فریبی بزرگوار.

گلها٬نه گل

که پنجه های وحشی وحشت.

دیدم که با تمام ظرافت ٬ او

درهم شکست ٬

فرو ریخت٬

هیچ شد.

چه خوابهای نغز طلایی را٬

پنذاشتم٬

نقش حقیقتی ست.

چه جامه های فاخر

بر قامت بلند تمنا٬

در هاله های رویا٬

دوخته

چه شعله های سرکش٬

در باغ های پندار٬

افروخته

چه صادقانه و معصوم٬

در شعله های سرکش آن عشق٬

                              -سوخته بودم.

دیدم در آن كوير درختی غريب را 

 محروم از نوازش يك سنگ رهگذر 

 تنها نشسته ای

بی برگ و بار٬ زير نفسهای آفتاب 

 در التهاب ٬

در انتظار قطره باران

 در آرزوی آب .

 ابری رسيد ٬

 - چهر درخت از شعف شكفت .

دلشاد گشت و گفت:

" ای ابر٬ ای بشارت باران!

" آيا دل سياه تو از آه من بسوخت؟!

غريد تيره ابر ٬

 برقی جهيد و چوب درخت كهن

بسوخت !

*

چون آن درخت سوخته ام در كوير عمر

ای كاش٬

 خاكستر وجود مرا با خويش٬

 مي برد باد ٬

باد بيابانگرد.

 ديدم كه گرد باد 

-  حتی

 خاكستر وجود مرا٬

 با خود نمی برد

 

 

|

 

 

                                                              

    

                                             ای دير بدست آمده بس زود برفتی

 آتش زدی ام در منو چون دود برفتی

چون آرزوی تنگدلان دير رسيدی 

 چون دوستي سنگ دلان زود برفتی
 
  زان پيش که در باغ وصال تو دل من
          
 از داغ فراق تو نيآسود برفتی
 
   ناگشته من از بند تو آزاد بجستی
 
  ناکرده مرا وصل تو خوشنود برفتی
 
   آهنگ به جان من دل سوخته کردی

  چون دردل من عشق بيافزود برفتی
    
 ای دير بدست آمده بس زود برفتی

 آتش زدی ام در منو چون دود برفتی
 


 

 

|

 

برگريزان

 کوچه باغ پاييز

درختان عریان

در تلاطم طوفان

زوزه های بی رمق باد

خرچ خرچ خرچ

صدای ناله های گاه و بی گاه

صدای خورد شدن برگ ها

برگ های زرد

برگ های نارنجی

برگ های قرمز

 

   بوی نم

بوی باران

بوی خاک

سرمای هوا

آسمانی ابری

مه

تاریکی

سکوت

آرامش

تنهایی

قدم زدن در باران

تر شدن احساس

تازه شدن

رهایی از همه جا

همه کس

رسیدن به خود

 

 طراوت

 زنگ صدا

نور

رعد و برق

رگباری تند

خیس شدن

پاک از گناه شدن

 به خدا

به خدا

به خدا

پاک ترین احساس ها

 در همین حال و هوا می شکفند

 

 

|

 

من كه در تو زندگانی يافتم

من كه هستی را ز چشمانت ، نگاهت يافتم

ديگر قرارم نيست ،

ديگر شكيبم نيست

من كه در تو مرده ام

من كه هستی را ز چشمانت ، نگاهت يافتم

من كه آلامم ميان تيره مويت ، صدايت يافتم

ديگر قرارم نيست ،

ديگر توانم نيست

من كه در تو مرده‌ام  

 

|

 

 

|

 

 

چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم ؟

خانه اش ویران باد

من اگر ما نشوم تنهایم

تو اگر ما نشوی خویشتنی

بکوش تا دریابی .

        حرکت کن تا برسی

                عزمت را جزم کن تا پیش ببری

                        قدم بردار تا بتوانی بدوی .

سخن بگو تا بتوانی به سکوت بنشانی .

سکوت کن تا بتوانی فریاد کنی

نگاه کن تا بتوانی دیدگان ریا را بر بندی .

دیده بر زشتی ها بربند و زیبایی را تجسم کن .

تیشه را بردار تا ریشه خودبینی را ریشه کن کنی .

نهراس .

از پستی ها پست مشو

از بلندی ها خود را رفیع مدان .

بجوی .

    بجوی 

          و باز بجوی

تلاش کن

تلاش کن

 و باز تلاش کن .

زندگی خود را باز ساز .

خمیر زندگی ات در دست توست ؛

به آن شکلی زیبا ببخش .

از آن شکلی زیباتر بساز .

پیکره ها را متبسم بتراش .

لحظه ای نا امید مشو .

به طولانی بودن راه فکر نکن .

گام اول را بلند تر بردار تا پیش روی .

بدان طولانی ترین راه ها با همین گامهای توست که کوتاه میشوند

هرچند گامت کوتاه باشد ؛

اما با اراده و ایمان نخستین گامت را بردار .

 

 

 

|

 

شاگرد از استاد پرسيد:

استاد ممکنست عشق را برايم تعريف کنی!!

استاد به او گفت :

به گندمزار برو پرخوشه ترين شاخه گندم را برايم بياور

تنها بخاطر داشته باش حق برگشت به پشت سر را نداری

شاگرد به گندمزار رفت و پس از ساعتی طولانی دست خالی بازگشت!!

استاد گفت : چرا دست خالی بازگشتی؟!!

گفت : به گندمزار رفتم l هر خوشه ی را که انتخاب کردم

پرخوشه تر از آن را جلوتر ديدم . به اميد يافتن پرخوشه ترين

گندم تا انتهای گندمزار رفتم ولی هيچ نيافتم ...

استاد گفت : اين عشق است !!!

شاگرد پرسيد : پس ازدواج چيست؟!!

استاد گفت : به جنگل برو و بلندترين درخت جنگل را برايم

بياور!!!

شاگرد به جنگل رفت و بلافاصله با درختی در دست بازگشت !

استاد پرسيد : چه بر تو گذشت؟!!چرا اينقدر زود بازگشتی؟!

شاگرد گفت : به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که يافتم

انتخاب کردم ٬ مبادا که اينبار نيز دست خالی بازگردم ....

 

|

 

 

عشق يک جور جوشش کور است و پيوندی
 
 از سر نابينائی ، اما دوست داشتن پيوندی
 
 خود آگاه و از روی دیدگاهی روشن وزلال .
 
عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هرچه از
 
غريزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن
 
 از روح طلوع ميکند و تا هرجا که يک روح ارتفاع
 
دارد دوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميابد

عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ های تقريبا
 
 مشابهی متجلی می شود و دارای صفات و حالات
 
 و مظاهر مشترکی است ، اما دوست داشتن در هر
 
 روحی جلوه خاص خويش دارد و از روح رنگ ميگيرد و
 
چون روح ها برخلاف غريزه ها هر کدام رنگی و ارتفاعی
 
 و بعدی و طعمی و عطری ويژه خويش دارد ، می توان
 
 گفت که به شماره هر روحی ، دوست داشتنی هست

عشق با شناسنامه بی ارتباط نيست و گذر فصل ها و
 
عبور سالها بر آن اثر ميگذارد ، اما دوست داشتن در ورای
 
 سن و زمان و مزاج زندگی ميکند و بر آشيانه بلندش روز
 
و روزگار را دستی نيست

عشق در هر رنگی و سطحی ، با زيبائی محسوس ، در
 
 نهان يا آشکار ، رابطه دارد . چنانکه " شوپنهاور" ميگويد :
 
 (( شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه
 
تاثير مستقيم آنرا بر روی احساستان مطالعه کنيد ))!

اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب
 
 زيبائی های روح که زيبائی های محسوس را به گونه ای
 
 ديگر ميبيند . عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت
 
 است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و
 
سرشار از نجابتعشق با دوری و نزديکی در نوسان است ،
 
 اگر دوری به طول بينجامد ضعيف ميشود ، اگر تماس دوام يابد
 
 به ابتذال ميکشد .و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و
 
(( ديدار و پرهيز )) ، زنده و نيرومند می ماند . اما دوست
 
 داشتن با اين حالت نا آشناست . دنيايش دنيای ديگريست

عشق جوششی يک جانبه است ، به معشوق
 
نمی انديشد که کيست ، يک خود جوشی ذاتی است
 
  و از اين رو هميشه اشتباه ميکند . در انتخاب به سختی
 
 ميلغزد و يا همواره يک جانبه می ماند و گاه ميان دو
 
 بيگانه ناهماهنگ ، عشقی جرقه ميزند و چون در تاريکی
 
 است و يکديگر را نميبينند ، پس از انفجار اين صاعقه
 
است که در پرتو روشنائی آن چهره يکديگر را می توانند
 
 ديد و در اينجاست که گاه پس از جرقه زدن عشق عاشق
 
 و معشوق که در چهره هم می نگرند ، احساس ميکنند
 
 هم را نمی شناسند و بيگانگی و نا آشنائی پس از
 
عشق – که درد کوچکي نيست – فراوان است

اما دوست داشتن در روشنائی ريشه می بندد و در زير
 
 نور سبز ميشود و رشد می کند و از اين روست که
 
همواره پس از آشنائی پديد ميايد . و در حقيقت در آغاز
 
دو روح خطوط آشنائی را در سيما و نگاه يکديگر ميخوانند
 
  و پس از ((آشنا شدن)) است که ((خودمانی))
 
 می شوند - دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر
 
 با هم در عين رو در بايستی ها احساس خودمانی بودن
 
 کنند و اين حالت به قدری ظريف و فرّار است که به
 
سادگی از زير دست احساس و فهم ميگريزد - و سپس
 
 طعم خويشاوندی و بوی خويشاوندی و گرمای
 
 خويشاوندی از سخن و رفتار و کلام يکديگر احساس
 
 می شود و از اين منزل است که ناگهان ، خود بخود ،
 
 دو همسفر به چشم می بينند که به پهندشت بيکرانه
 
 مهربانی رسيده اند و آسمان صاف و بی لک دوست
 
داشتن بر بالای سرشان خيمه گسترده است و افقهای
 
 روشن و پاک و صميمی (( ايمان)) در برابرشان باز
 
می شود و نسيمی نرم و لطيف - همچون روح يک معبد
 
متروک که در محراب پنهانی آن ، خيال راهبی بزرگ نقش
 
 بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايش مناره تنها و غريب
 
 آنرا به لرزه در مياورد – هر لحظه پيام الهان های تازه
 
آسمانهای ديگر و سرزمين های ديگر و عطر گلهای
 
 مرموز وجانبخش بوستانهای ديگر را به همراه دارد و
 
خود را ، به مهر و عشوه ای بازيگر و شيرين و شوخ ،
 
هر لحظه ، بر سر و روی اين دو می زند.

عشق جنون است و جنون چيزی جز خرابی و پريشانی
 
 ((فهميدن)) و ((انديشيدن)) نيست . اما دوست داشتن
 
 در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر ميرود و فهميدن و
 
انديشيدن را نيز از زمين می کند و با خود به قله بلند
 
اشراق می برد

عشق زيبائی های دلخواه را در معشوق می آفريند و
 
دوست داشتن زيبائی های دلخواه را در دوست می بيند
 
 و می یابد.
 
عشق يک فريب بزرگ و قوی است و دوست داشتن يک
 
 صداقت راستين و صميمی ، بی انتها و مطلق

عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن
 
 در دريا شنا کردن

عشق بينائی را می گيرد و دوست داشتن بینایی را می دهد

عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و
 
نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين
 
حال پايدار و سرشار از اطمينان

عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن
 
 سراپا يقين است و شک ناپذير

از عشق هرچه بيشتر می شنويم سيراب تر می شويم
 
 و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر

عشق هرچه ديرتر می پايد کهنه تر ميشود و
 
دوست  داشتن نو تر

عشق نيروئيست در عاشق ، که او را به معشوق
 
 ميکشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ايست در دوست ،
 
که دوست را به دوست ميبرد . عشق تملک معشوق
 
است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

عشق معشوق را مجهول و گمنام ميخواهد تا در انحصار
 
 او بماند ، زيرا عشق جلوه ای از خود خواهی يا روح
 
تاجرانه يا جانورانه آدميست ، و چون خود به بدی
 
 خود آگاه است ، آنرا در ديگری که می بيند ؛ از او بيزار
 
 می شود و کينه برميگيرد . اما دوست داشتن ، دوست
 
 را محبوب و عزيز می خواهد و می خواهد که همه دلها
 
آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . که
 
دوست داشتن جلوه ای از روح خدائی و فطرت اهورائی
 
 آدميست و چون خود به قداست ماورائی خود بيناست ،
 
 آنرا در ديگری که می بيند ، ديگری را نيز دوست
 
می دارد و با خود آشنا و خويشاوند می یابد

در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است
 
 که (( هواداران خويش را چو جان خويشتن دارند ))
 
که حصد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را
 
طعمه خويش می بيند و همواره در اضطراب است که
 
ديگری از چنگش بربايد و اگر ربود ، با هردو دشمنی
 
 می ورزد و معشوق نيز منفور می گردد و دوست داشتن
 
 ايمان است و ايمان يک روح مطلق است ، يک ابديت
 
بی مرز است ، از جنس اين عالم نيست

عشق ريسمان طبيعی است و سرکشان را به بند
 
خويش در می آورد تا آنچه آنان ، بخود از طبيعت
 
 گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ می ستاند ،
 
 به حيله عشق ، بر جای نهند ، که عشق تاوان ده مرگ
 
 است و دوست داشتن عشقی است که انسان ،
 
دور از چشم طبيعت ، خود می آفريند ، خود بدان ميرسد ،
 
 خود آنرا ((انتخاب)) ميکند . عشق اسارت در دام غريزه
 
است و دوست داشتن آزادی از جبر مزاج . عشق مامور
 
 تن است و دوست داشتن پيغمبر روح . عشق يک
 
(( گمراهی )) بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگی
 
 مشغول گردد و به روزمرگی – که طبيعت سخت آنرا
 
دوست می دارد – سر گرم شود و دوست داشتن زاده
 
 وحشت از غربت است و خود آگاهی ترس آور آدمی در
 
 اين بيگانه بازار زشت و بيهوده .عشق لذت جستن است
 
 و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذاخوردن يک
 
 حريص گرسنه است و دوست داشتن
 
 (( همزبانی در سرزمين بيگانه يافتن )) است
 
اميدوارم همواره به جای عشق ورزيدن ها به معشوقتان
 
 آن را صادقانه دوست بداريد.
 
 

|

                                              

                   مرا به ياد بياور

 

                          مرا ز ياد مبر

 

                                 كه انعكاس صدايم درون شب جاری‌ست

 

                           كسی نمی ‌داند

 

             كه در سياهی شب دشنه‌ای ست

 

                                            در پشتم

 

                                                كه در سياهی شب

 

                                                       خنجری‌ست در كتفم

 

                              مرا نديدی

 

                                       -  ديگر مرا نخواهی ديد

 

                          كه پشت پنجره سرشار از سياهی شب

 

                          كه پشت پنجره آواز ديگری جاری‌ست

       

 

                                     

 

|

 

  Mr_Bab3p@yahoo.com  Mr_Bab3p@yahoo.com
 
 
 
امروزه وقتی ماه شهريور فرا می رسد، كمتر كسی ممكن است به ياد بياورد كه
 
شهريور نام يكی از امشاسپندان دين قديم ايرانيان بوده است و روز چهارم
 
 شهريور ماه كه نام شهريور را بر خود دارد، جشنی به نام «شهريورگان»
 
 در ستايش اين امشاسپند  كه تجلی شهرياری مطلوب اهورامزدا
 
بر روی زمين است ،  برگزار می شده است.
 
جشنی چنان فراموش شده كه ديگر حتي هموطنان زردشتی ما نيز آن را برگزار
 
 نمی كنند. شهريورگان از سلسله جشن های همنام شدن روز و ماه بوده است كه
 
 در هر ماه، يك نمونه از اين گونه جشن ها را شاهد بوديم.
 
برخي از اين گونه جشن ها همچنان از اهميت و اعتبار زيادی برخوردارند، مانند
 
جشن مهرگان. اما برخي به فراموشي سپرده شده اند و از اين ميان، جشن های
 
 مربوط به امشاسپندان بيشتر به چشم می آيند. امشاسپندان به معنی
 
 «جاودانان مقدس» را شايد بتوان معادل با فرشتگان در اسلام دانست.
 
 با اين تفاوت كه امشاسپندان هر يك
 
تجلی يكی از صفات ایزد پاک هستند:
 
 بهمن (= انديشه نيك
 
 ارديبهشت (= بهترين راستی)  ،
 
   شهريور (= شهرياری و سلطنت مطلوب
 
 سپندارمد (= اخلاص و بردباری مقدس
 
 خرداد (= تماميت و كمال
 
 امرداد (= بی مرگی) كه همراه با
 
 سپندمينو (= روح افزايش بخش و مقدس
 
 نماد اصلی اهورامزدا و روح و انديشه او،
 
 هفت امشاسپند دين زردشت را تشكيل می دهند و در اوستا، يشتی به نام «هفتن يشت»
 
 به ستايش آنان اختصاص دارد. گرچه برگزاری جشن های مربوط به امشاسپندان
 
 امروزه كمرنگ شده است اما اين امر از اعتبار آنان در دين زردشت نمي كاهد.
 
اهميت امشاسپندان را در بازماندن نام آنان در تقويم ايرانيان مي توان دريافت.
 
 تعدادی از ماه های سال به نام آنان نامگذاری شده است.
 
 در تقويم زردشتيان نيز كه هر روز ماه نامی دارد، روز اول ماه به نام اهورامزدا
 
و شش روز بعدی به نام امشاسپندان نامگذاری شده است.
 
و در اين ميان، ماه ششم سال و روز چهارم هر ماه نام شهريور را بر خود دارد. و
 
روز شهريور از ماه شهريور جشنی بوده به نام شهريورگان كه بنا به قولی آن را
 
«آذرجشن» نيز مي گفتند (آثار الباقيه ابوريحان بيروني).

شهريور با نام اصلی خْشَثْرَه وَئيريَه (Xšaθra – Vairya) به معنی شهرياری و
 
سلطنت مطلوب است. اين امشاسپند نرينه مظهر توانايی، شكوه، سيطره و قدرت
 
آفريدگار است. در جهان مينوی، او نماد فرمانروايی بهشتي و در گيتی نماد سلطنتی
 
است كه مطابق ميل و آرزو باشد، اراده آفريدگار را مستقر كند، بيچارگان و
 
درماندگان را در نظر داشته باشد و بر بدی ها چيره شود. فرّ و پيروزی پادشاهان
 
دادگر نيز از اوست.
 
«  ز شهريورت باد فتح و ظفر / بزرگی و تخت و كلاه وكمر»
 
 (فردوسی)
 
از اين جهات می توان گفت شهريور انتزاعی ترين امشاسپندان است. همكاران او
 
 ايزد مهر، ايزد خورشيد و ايزد آسمان هستند و ايزدان هوم، بُرز،
 
 اردوی سو ره  آناهيتا و سوك (ايزد همكار ماه كه خواسته و سود می بخشد)
 
 نيز جزو ياران او به شمار آمده اند. او پشتيبان فلزات است و فلزات نماد زمينی
 
 او هستند. اوست كه در پايان جهان
 
همه مردمان را با جاری كردن فلز گداخته ای خواهد آزمود.

دشمن اصلی شهريور سَوْروَه Saurva (سَروَه / ساوول) است كه درواقع سَرديوِ
 
«حكومت بد» و «ستمكاری» و «هرج و مرج» و «مستی» است.
 
 

در اوستا، از شهريور به عنوان كشور جاودانی اهورامزدا ، سرزمين فناناپذير و
 
بهشت برين نام برده شده است و انسان بايد چنان زندگي كند كه پس از مرگ،
 
 شايسته اين مملكت شود. در انديشه زردشت، انسان به واسطه «انديشه نيك» است كه
 
«راه راستی» را دنبال مي كند و به «كمال» و «بی مرگی» دست مي يابد و بدان
 
وسيله به «شهرياری» مي رسد. بدين گونه است كه انسان مي تواند در سرشت خدا 
 
سهيم باشد.
 
 در حقيقت، وظيفه ديني انسان اين است كه با منبع غايي يا آفريدگار يكی باشد.

در بند هفتم هفتن يشت كوچك آمده است: «... شهريور امشاسپند را ما می ستاييم، فلز
 
گداخته را ما مي ستاييم، رحم و مروت را كه غمخوار بيچارگان است ما مي ستاييم.»
 
چون شهريور نگهبان فلزات است، از اين رو، او را دستگير فقرا و فرشته رحم و
 
مروت نيز خوانده اند. يكي از وظايف شهريور نيز شفاعت درويشان نزد هورمزد
 
است. همچنين گفته شده شهريور آزرده و دلتنگ مي شود از كسی كه سيم و زر را بد
 
بكار اندازد يا بگذارد كه زنگ بزند.

در كتاب پهلوي بُند هشتن آمده است كه هر گُلی از آنِ امشاسپندی است و
 
 «شاه اِسپَرغم» مختص شهريور است. همچنين در اين كتاب، درباره تن مردمان
 
 نيز آمده است:
 
 «اين نيز پيداست كه هر اندامِ مردمان از آنِ مينويي است؛ جان و هر روشنی با
 
جان از آنِ هورمزد است. گوشت (از آنِ) بهمن، رگ و پی (از آنِ) ارديبهشت،
 
استخوان (از آنِ شهريور)، مغز (از آنِ) سپندارمد، خون (از آنِ) خرداد و پشم و موی
 
 (از آنِ) امرداداند.» به اين ترتيب، استخوان های بدن متعلق به شهريور است.
 
در كيهان شناسي ايرانيان، آسمان بلورين كه گيتی را چون دُری فرا گرفته است و بر
 
 زمين مسلط است، به شهريور، شهريار آرمانی، آيينه آفتاب و سرور فلزات تعلق
 
دارد. و از آنجا كه آسمان و زمين به نوعي با هم جفت اند، پاسداران آنان، شهريور و
 
سپندارمد نيز بيشتر اوقات با هم می آيند. دور نيست زردشت در آسمان بلورين و
 
افراشته كه ارباب وار گرد زمين را به منظور حفاظت فرا گرفته است
 
 رابطه معقولی با اطاعت فرودستانه زمين مي ديده است. اما با وجود عظمت آسمان
 
 به عنوان نماد، از آنجا كه آسمان پديده ای غير ملموس و دور از دسترس بوده است،
 
ناچار خصوصيت ديگر شهريور، بستگي او با فلز روی زمين، آدمي را با آفرينش متعلق به
 
او مربوط مي سازد. به اين ترتيب، شهريور با آسمان فلزی بالا گرفته، رود فلز مذاب
 
و زره و سلاح رزمندگان (كه معقول است به شهريار نيرومند تعلق داشته باشد)
 
مربوط است. اما در گات ها، انديشه های زردشت درباره شهريور بيشتر گرد مفهوم
 
« شهرياری» يا « ملكوت» خداوند دور مي زند.
 
ظاهرا تصوری كه از اين ملكوت وجود دارد، هم شامل بهشت می شود كه آن سوی
 
آسمانِ پيدا واقع است، و هم شهرياری خداوند را روی زمين در بر می گيرد. لقب
 
Vairya كه به شهريور مي دهند دلالت بر چيزی «مطلوب» يا «خواستنی» می كند.
 
همان گونه كه مسيحيان مي گويند: «ملكوت خداوند خواهد آمد»، زردشتيان نيز
 
آرزومند گسترده شدن شهرياری خداوند بر روی زمين هستند.
 
اما شهريور امشاسپند نقش مهمي نيز در پايان جهان ايفا مي كند. هنگامي كه
 
سوشيانس، موعود زردشتی، ظهور مي كند تا بدكاران را عقوبت كند و دينِ به را
 
بگستراند، سپاهی بر مي انگيزد و به كارزار ديو اَشموغی ( اَهلَموغی)، ديو بدعت،
 
می رود. آن ديو به بالا و پايين زمين می دود و سرانجام در سوراخی فرو مي رود و
 
شهريور امشاسپند بر اين سوراخ فلز گداخته مي ريزد و او را محبوس مي كند تا
 
سرانجام به دوزخ افتد. با توجه به مفاهيمي كه شهريور امشاسپند در بر دارد و با
 
توجه به نقشی كه در آفرينش و نيز در پايان جهان ايفا می كند، می توان به اهميت
 
 اين امشاسپند و در نتيجه اهميت جشن مربوط به آن پی برد. اما همان طور كه گفته
 
شد، اين جشن به نوعي با آتش نيز پيوند خورده است. مي دانيم كه مهم ترين
 
 جشن آتش
 
ميان ايرانيان جشن سده بوده است كه امروز نيز زردشتيان آن را به طور مفصل
 
برگزار مي كنند. اما سده تنها جشن آتشی نيست كه در ميان ايرانيان رايج بوده است.
 
 
ابوريحان بيروني جشن های مختلفی را به نام «آذرجشن» (= جشن آتش) ذكر می كند
 
كه نخستين آن جشن روز چهارم ( روز شهريور) ماه شهريور بوده و « شهريورگان»
 
ناميده مي شده است.
 
بيروني از قول زادُويه بن شاهُويه (مولف كتابي درباره مبدا جشن هی ايرانی) نقل
 
می كند كه می گويد: «اين جشن، آذرجشن ناميده شده يعنی جشن آتش هايی كه در
 
خانه های مردم است. زمان اين جشن در آغاز زمستان بوده، و رسم بر اين بود كه در
 
 درون خانه ها آتش های بزرگ بيفروزند و شوق بسياری در ستايش و پرستش خدا
 
نشان دهند،‌ و مردم گرد هم می آمدند كه غذا درست كنند و به شادمانی بپردازند. آنان
 
بر اين باورند كه هدف از اين كار راندن سرما و سترونی زمستان است، و اين كه
 
گرمايی كه آتش پخش مي كند،‌ اثر زيبانبخش همه آن چيزهايی را كه به گياهان در
 
جهان آسيب مي رساند، دور مي كند. و روش آنان در اين مورد مانند روش مردی
 
است كه با سپاهي گران براي نبرد با دشمن به راه مي افتد.»
 
در اين روايت تنها چيزی كه عجيب به نظر مي رسد،‌ زمان برگزاری اين جشن است
 
كه آغاز زمستان گفته شده در حالي كه چهارم شهريور ماه در موسم گرماست. برای
 
توجيه اين مطلب، ايران شناس فقيد دانماركی آرتور كريستن سن تحقيقاتي كرده و
 
نتيجه گرفته است كه يك جابه جايي تقويمي وجود داشته كه بر موعد آذرجشن اثر
 
گذاشته است.

 

 

 

 
 
 Mr_Bab3p@yahoo.com

 

 

 

|

 

 

 

|

 

                   

بیدل شده ام بهره دل تو

ساکن شده ام در منزل تو

نور دل ما روی خوش تو

بال و پر ما خوی خوش تو

ای طالع ما قرص مه تو

  سایه گه ما بوی خوش تو

نان بی تو مرا زهر است نه نان

هم آب منی هم نان منی

باغ و چمن و فردوس منی

 سرو و سمن خندان منی

دل می  نرود سوی دگران

  چون رفت باشد سوی خوش تو

ور دل برود سوی دگران

او را بکشد روی خوش تو

ای مستی ما از هستی تو

غوطه گه ما جوی خوش تو

هم شاه منی هم ماه منی

هم لعل منی هم کان منی

خاموش شدم شرطش تو بگو

زیرا به سخن برهان منی

 سلطان منی ، سلطان منی

در دل و جان ایمان منی

در من بدمی من زنده شوم

یک جان چه بود صد جان منی

 

 


 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

|

 

 

 

 

خداوندا  به من آرامشی عطا فرما تا بپذيرم آنچه را كه نمی توانم تغيير دهم

شهامتی كه تغيير دهم آنچه را كه می توانم

 

بينشی كه تفاوت آن دو را بدانم

 

|


:

Photobucket
Shiro Khorshid