تبليغاتX
Farvahar(nikouee)
Photobucket *( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*


*( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*

* تاریخ - هنر - شعر - فرهنگ - زندگی نامه - سخن ها - و ...*

 

 
 

تو به من خندیدی و نمیدانستی ٬ 
   من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
 باغبان از پی من تند دوید ٬  سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه ٬  
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک   ٬ 
   و تو رفتی و هنوز سالها هست
   که در گوش من آرام آرام   ٬  
خش خش گام تو تکرار کنان 
   میدهد آزارم   
   و من اندیشه کنان غرق این پندارم   ٬ 
   که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت؟؟!!! 
 
*****
  
 
    
در شبان غم تنهايی خويش
عابد چشم سخنگوی توام
من در اين تاريكی
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسویی توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه ی من
گيسوان تو شب بی پايان
جنگل عطرآلود
شكن گيسوی تو
موج دريای خيال
كاش با زورق انديشه شبی
از شط گيسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر
می كردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه ی عمر سفر می كردم

من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور٬
گيسوان تو در انديشه ی من
گرم رقصی موزون.

كاشكی پنجه ی من٬
در شب گيسوی پر پيچ تو راهی
می جست .

چشم من چشمه ی زاينده ی اشك٬
گونه ام بستر رود.

كاشكی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از
بود و نبود.

شب تهی از مهتاب٬
شب تهی از اختر٬
ابر خاكستری بی باران پوشانده٬
آسمان را يكسر.

ابر خاكستری بی باران دلگير است٬
و سكوت تو٬ 
 پس پرده ی خاكستری سرد كدورت افسوس !
سخت دلگيرتر است .

شوق بازآمدن سوی توام هست
ـ اما ٬
تلخی سرد كدورت در تو ٬
پای پوينده ی راهم بسته٬
ابر خاكستری بی باران ٬
راه بر مرغ نگاهم بسته .
 
***
وای ، باران -
باران ؛
شيشه ی پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه كسی نقش تو را خواهد شست ؟
 

آسمان سربی رنگ٬
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ٬
می پرد مرغ نگاهم تا دور٬

وای ، باران -
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست .

خواب رؤيای فراموشيهاست!
خواب را دريابم٬
كه در آن دولت خاموشی هاست .
من شكوفايی گلهای اميدم را در رؤياها می بينم٬
و ندايی كه به من می گويد :
 ”گر چه شب تاريك است
دل قوی دار ،
سحر نزديك است “
 
***
دل من٬ 
خواب پروانه شدن می بيند.
اولین تابشش از دیده ی من٬
شبنم خواب مرا می چيند.

آسمانها آبی٬
 پر مرغان صداقت آبی ست -
ديده در آينه ی صبح تو را می بيند

از گريبان تو صبح صادق ٬
 می گشايد پر و بال.
 
تو گل سرخ منی
تو گل ياسمنی
تو چنان شبنم پاك سحری٬
نه٬
از آن پاكتری.
 
تو بهاری ؟
- نه٬
بهاران از توست.

از تو می گيرد وام ٬
هر بهار اينهمه زيبايی را .

هوس باغ و بهارانم نيست
ای بهين باغ و بهارانم تو!

سبزی چشم تو-
                -دريای خيال.
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز٬
مزرع سبز تمنايم را.
 
ای تو چشمانت سبز
 در من اين سبزی هذيان از توست.
سبزی چشم تو تقدیرم کرد.
حاصل مزرعه ی سوخته برگم از توست.
 
سيل سيّال نگاه سبزت٬
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان
می كاود.

من به چشمان خيال انگيزت معتادم٬
و دراين راه تباه٬
عاقبت هستی خود را دادم.
 
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به كجا بشتابم؟
مرغ آبی اينجاست.


در سحرگاه سر از بالش خواب بردار
كاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بيرون كن!
***
باز كن پنجره را!
 تو اگر بازكنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زيبايی را

 
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
كه در آن شوکت پيراستگی
چه صفايی دارد
آری از سادگيش٬
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد.

باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد٬
به شب جشن عروسی عروسكهای
كودك خواهر خويش٬
كه در آن مجلس جشن
صحبتی نيست ز دارايی
 داماد و عروس.
صحبت از سادگی و كودكی است.
چهره ای نيست عبوس.

كودك خواهر من
در شب جشن عروسی عروسكهايش می رقصد
كودك خواهر من ٬
امپراتوری پر وسعت خود را هر روز٬
شوكتی می بخشد.
 
كودك خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند !
-گل قاصد آيا
با تو اين قصه ی خوش خواهد گفت ؟!

باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات٬
آب اين رود به سرچشمه نمی گردد باز ٬
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز.

باز كن پنجره را !
صبح دميد !
 
***
 چه شبی بود و چه فرخنده شبی.
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد.
كودك قلب من اين قصه ی شادآور نغز
از لبان تو شنيد :
زندگی رويا نيست
زندگی زيبايی ست
می توان٬
 بر درختی تهی از بار ، زدن پيوندی.

می توان در دل اين مزرعه ی خشك و تهی بذری ريخت .

می توان٬
از ميان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست

قصه ی شيرينی ست
كودك چشم من از قصه ی تو
می خوابد.
 
قصه ی  نغز تو از غصه تهی ست.
باز هم قصه بگو٬
تا به آرامش دل٬
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم.

گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند.
رفته ای اينك و هر سبزه ی سبز٬
در تمام دل دشت
سوكواران تو اند.
 
در دلم آرزوی آمدنت می ميرد
رفته ای اينك ، اما آيا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محال٬
خنده ام می گيرد!
 
*** 
چه شبی بود و چه روزی افسوس!
با شبان رازی بود .
روزها شوری داشت .

ما پرستوها را٬
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پرانديم در آغوش فضا.
ما قناری ها را
از درون قفس سرد رها می كرديم.
 
آرزو می كردم ٬
دشت سرشار ز سبرسبزی رويا ها را من گمان می كردم٬
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست.
من چه می دانستم ٬
هيبت باد زمستانی هست.
من چه می دانستم٬
سبزه می پژمرد از بی آبی٬
سبزه يخ می زند از سردی دی.

من چه می دانستم٬
دل هر كس دل نيست
قلبها٬ ز آهن و سنگ
قلبها٬ بی خبر از عاطفه اند.
 

از دلم رست گياهی سرسبز٬
سر برآورد٬ درختی شد٬ نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود.

اين گياه سرسبز.
اين بر آورده درخت اندوه٬
حاصل مهر تو بود
 
و چه روياهايی!
كه تبه گشت و گذشت.
و چه پيوند صميميتها٬
كه به آسانی يك رشته گسست.
چه اميدی ، چه اميد ؟
چه نهالی كه نشاندم من و
 بی بر گرديد
دل من می سوزد٬
كه قناريها را پر بستند.
که پر پاک پرستوها را بشکستند. 
و كبوترها را
    -آه كبوترها را ...
و چه اميد عظيمی به عبث انجاميد.

در ميان من و تو فاصله هاست.
گاه می انديشم٬
می توانی تو به لبخندی اين فاصله را برداری!

تو توانايی بخشش داری.
دستهای تو توانايی آن را دارد٬
-كه مرا٬زندگانی بخشد.
چشمهای تو به من آرامش می بخشد.
و تو چون مصرع شعری زيبا ٬
سطر برجسته ای از زندگی من هستی.
دفتر عمر مرا ٬
با وجود تو شكوهی ديگر٬
رونقی ديگر هست.
 
می توانی تو به من٬
زندگانی بخشی٬
يا بگيری از من ٬
آنچه را می بخشی
 
*** 
من به بی سامانی٬
باد را می مانم.
من به سرگردانی٬
ابر را می مانم .

من به آراستگی خنديدم.
من ژوليده به آراستگی خنديدم.
- سنگ طفلی ، اما -
خواب نوشين كبوترها را در لانه
می آشفت .

قصه ی بی سر و سامانی من٬
باد با برگ درختان می گفت.
باد با من می گفت :
چه تهيدستی٬ مرد!
ابر باور می كرد.
 
*** 
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم.
 
آه می بينم ، می بينم
تو به اندازه ی تنهايی من خوشبختی
من به اندازه ی زيبايی تو غمگينم

چه اميد عبثی
من چه دارم كه تو را در خور ؟
-هيچ.
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
-هيچ.
تو همه هستی من ،
تو همه زندگی من هستی.
تو چه داری ؟
-همه چيز.
تو چه كم داری ؟
-هيچ.
 
***
بی تو می فهمیدم٬
چون چناران كهن
از درون تلخی واريزم را.
كاهش جان من اين شعر من است.
 
آرزو می كردم٬
كه تو خواننده ی شعرم باشی.

- راستی شعر مرا می خوانی ؟ -

نه ، دريغا ، هرگز
باورم نيست كه خواننده ی شعرم باشی.
- كاشكی شعر مرا می خواندی!
 
***
 بی تو من چيستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژواكم
-در كوه
گرد بادی در دشت
برگ پاييزی ، در پنجه ی باد.
بی تو سرگردانتر٬
از نسيم سحرم
از نسيم سحر بی سامان
از نسیم سحر سرگردان
بی تو - اشكم ٬
دردم ٬ آهم٬

آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم.
 
بی تو خاكستر سردم ، خاموش
نتپد ديگر در سينه ی من ،
 دل با شوق ٬
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
- نه خروش
بی تو درد و دهشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنياد ٬
و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم
كاستن٬ كاهيدن٬
كاهش جانم ٬
 كم  كم.

چه كسی خواهد ديد
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می انديشم ٬
خبر مرگ مرا با تو چه كس
 می گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسی می شنوی ، روی تو را
كاشكی می ديدم.
 
شانه بالازدنت را٬
-بی قيد-
و تكان دادن دستت كه٬
-مهم نيست زياد-
و تكان دادن سر را كه٬
-عجيب !‌عاقبت مرد ؟
-افسوس!
 
كاشکی می ديدم!.

من به خود می گويم:
چه كسی باور كرد.
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟

andishidan3jx.jpg

***
باد٬ ای کولی باد !

تو هوا را به سموم نفست آلودی
وتو بيرحمانه٬
شاخ پر برگ درختان را عريان كردی.
 
كولی باد!  چرا زوزه كشان
همچنان اسبی بگسسته عنان٬
سم فرو كوبان بر خاك٬

گذشتی همه جا ؟

تو غباری كه برانگيزاندی
سخت افزون می كرد
تيرگی را در شهر.
 
و شفق ، اين شفق شنگرفی که
بوی خون داشت ، افق خونين بود.
 
كولی باد پريشاندل آشفته صفت!
تو مرا بدرقه می كردی هنگام غروب!
تو به من می گفتی :
صبح پاييز تو ، ناميمون بود ! “
من سفر می كردم ٬
و به هنگام غروب ٬
ياد می كردم از آن تلخی گفتارش
در صادق صبح٬
دل من پر خون بود
 
***
در من اينك كوهی٬
سر برافراشته از ايمان است .

من به هنگام شكوفايی گلها در دشت٬
 باز برمی گردم
و صدا می زنم :
آی
باز كن پنجره را٬
باز كن پنجره را -
-در بگشا؟

كه بهاران آمد !
كه شكفته گل سرخ
به گلستان آمد!

باز كن پنجره را!
كه پرستو پر می شويد در چشمه ی نور
كه قناری می خواند٬-
-می خواند آواز سرور.
 
 كه :
 بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ
 به گلستان آمد! “

سبز برگان درختان همه دنيا را ٬
نشمرديم هنوز

من صدا می زنم :
آی
باز كن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب٬
در دلم شوق تو ،باز آمده ام.
داستانها دارم ٬
از دياران كه سفر كردم و رفتم بی تو
 از دياران كه گذر كردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتم ،
تنها ، تنها .

وصبوری مرا ٬
كوه تحسين می كرد.

من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نيست.
كاروانهای محبت با خويش
ارمغان آوردم.
من به هنگام شكوفايی گلها در دشت٬ باز برمی گردم
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
آی  باز كن پنجره را
-پنجره را می بندی
 
***
با من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها٬
با تو اكنون چه فراموشيهاست.

چه كسی می خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد!

من اگر ما نشوم ، تنهايم
تو اگر ما نشوی٬
خويشتنی

از كجا كه من و تو
شور يكپارچگی را در شرق
باز برپا نكنيم
 
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم

من اگر برخيزم
تو اگر برخيزی
همه برمی خيزند
 
من اگر بنشينم
تو اگر بنشينی
چه كسی برخيزد ؟
چه كسی با دشمن بستيزد ؟
چه كسی پنجه در پنجه هر دشمن درآويزد.

دشتها نام تو را می گويند
كوهها شعر مرا می خوانند
 
كوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند.
 
در من اين جلوه ی اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصه ی پرهيز- كه چه ؟
در من اين شعله ی عصيان نياز٬
در تو دمسردی پاييز- كه چه ؟
حرف را بايد زد!
درد را بايد گفت!
 
سخن از مهر من و جور تو نيست.
سخن از 
 متلاشی شدن دوستی است٬
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
 
آشنايي با شور ؟
و جدايی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی -
-يا غرق غرور ؟!

سينه ام آينه ایست ٬
با غباری از غم.
تو به لبخندی از اين آينه بزدای غبار.
 
آشيان تهی دست مرا٬
مرغ دستان تو پر می سازند.
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادی كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد .
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت٬
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد.
 
من چه می گويم ، آه...
با تو اكنون چه فراموشيها ٬
با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست.
 
تو مپندار كه خاموشی من
هست برهان فرانموشی من

من اگر برخيزم
تو اگر برخيزی
همه برمی خيزند

آذر ، دی ۱۳۴۳
حميد مصدق

*****


 


|

 

 

           

 

كافيست نگاهی به پیرامون خود بيانـدازيـد تـا مـتوجه  شويد در

جامعه ما تنها شمار اندكی از افراد متشـخـص و با ادب بجای مانده

است. در روزگـاران پيـشـيـن به آداب معاشرت و نزاكت

اجتماعی بهای بيشتری داده می شد. اما افسوس كه

جامعه امروز دستخوش تحولات گوناگونی گشته است.

 مقصود من آن نيست كـه مـردم بـايد هـمـانـنـد ربـات آداب

معاشرت را يك به يك و مـو بـه مـو، بـرده وار رعايت و اجـرا

كنند بلكه رعايت برخی آداب پسنديده بشما یاری خواهد كرد تا

شان و منزلت اجتماعيتان ارتقا يابد. مـن نـكاتـی را گردآوری كرده ام كه

می تواند شما را از يك فرد عامی به يك انسان متشخص تبديل

كند. با رعايت اين نكات ساده به شما اطمينان ميدهم

كه ديگران شما را در زمره افراد با اصل و نسب و فرهيخته قرار

خواهند داد.شخصی كه ديگران آرزوی معاشرت و شراكت با

وی را دارند. و لازم به ذكر نيست كـه هـمـواره خـانـم ها

از ملاقات با يك مرد متشخص خوشنود خواهند شد.

 

 هميشه با ادب باشيد

 

  اگـر هـم از كـسی خوشتان نمی آيد نيازی نيست كه شان و

منزلت خودتان را  تا سطح  اجـتمـاعی آن فرد تنزل دهيد.

با ادب و با نزاكت بـاشيد  تـا بـرتـری خـود را نـسـبـت

 بـه آن شخص ثابت كنيد.

                                             

                        هيچگاه دشنام ندهید

 

 دشنام و ناسزاگويی مطلقا ممنوع می باشد. چون نشان دهنده

آن است كه شما قادر نيستيد برای بـيـان عقايد خودتان از

 واژه های مناسب تری بهره بگيريـد. از آن گذشته

لااباليگری هميشه دور از نزاكت و ادب می باشد.

 

                  با صدای بلند گفتگو نكنيد

 

  هنگامی كه با صدای بلند گفتگو ميكنيد ، بـاعث بالا بردن سطح

  ترس ميان اطرافيان خود می گرديد . بـلند گفتگو كردن بيانگر

    آن است كه شما قادر به بحث منطقی با ديگران نـيـستيد و

    ناتوانی شما را در استدلال معقولانه نشان می دهد و آنكه

     می خـواهـيـد حرف خودتان را با توسل به زور وخشونت

   به كرسی بنشانيد . هـمـچـنـيـن بلند گفتگو كردن سبب

         جلب توجه اطرافيان ميگردد البته توجه منفی.

 

                   كنترل خود را ازدست ندهید

 

       زمانی كه شما كنترل اعصاب خود را از دست ميدهيد و

     از كوره در می رويد به همه نشان می دهيد قادر به كنترل

    احساسات و هيجانات خود نمی باشيد. وقـتـی هم كه شما از

    كنترل رفتار خودتان ناتوان می بـاشيـد، چـگونـه توانایی مهار

    چيز ديگری خواهيد بود؟همواره خونسردی خود را حفظ كنيد

           (كار آسانی نخواهد بود اما به زحمتش می ارزد).

 

                      به ديگران خيره نشويد

 

زل زدن به ديگران و چـشـم چـرانـی نوعی تعرض به

    ديگران محسوب می گردد.  شما كه نمی خواهيد

          بی جهت ديگران را مرعوب خود سازيد؟

 

                  گفتگوی كسی را قطع نكنيد

 

     پيش از آنكه اظهار عقيده ای بكنيد ، اجـازه دهـيـد گفتگوی

    ديگـران بـه پايان برسد. ميان گفتگوی كسی پريدن نشانه

   بی نزاكتی و عدم برخورداری از مـهـارتـهای اجـتـمـاعـی فرد می باشد.

   اگر نمی خواهيد خودبين و از خود راضی بنظر آييد، هيچگاه گفتگوی

      كسی را قطع نكنيد و هرگاه كه ناچار بـه انـجـام ايـن كـار شـديـد

      حتـما بـا گـفـتـن جـمله " پوزش می خواهم "، اقـدام بـه انـجام

 آن كار كنيد. باادب بـودن بـه مـفـهـوم آن اسـت كـه بـرای موقعيت ،

            عقايد و احساسات ديگران احترام قائل شويم.

 

                      هميشه وقت شناس باشيد

 

       مهم است كه به وقت ديگران احترام بگذاريد . سـر مـوقـع

   در جـلسات، قـرار مـلاقـات هـا، موقعيت های شغلی و اجتماعی

  حضور يابيد . هـمچـنـين يك فرد متشخص می داند چه زمانی بايد

                            ميهمانی را ترك كند.

 

         اسرار زندگی خصوصی خود را فاش نسازيد

 

   آبرو، شرافت، صداقت و نگرش بـزرگـتـريـن و مـهـمـتـرين

  عـامـل برای حفظ اعتباريك فرد متشخص می باشد. جزئيات

        زندگی عشقی شما بايد محرمانه باقی بمانند. 

بـنـابـراين هرگاه شخصی در مـهـمـانی شـروع بـه سـخن چيـنـی

 نمود ، از اعـتماد مـعشوقتان سوء استفاده نكرده و گفتگویی

           در رابطه به زندگيتان به ميان نياوريد.

 

                        آب دهان نياندازيد

 

   اغلب مـردها ايـن كـار را بطور ناآگاهانه انجام می دهند.

   آب دهـان انداختن بسيار زننده بوده و بی شخصيتی فرد را

 ميرساند. هيچگاه آب دهان نيندازيد مگر آنكه بخواهيد ثابت

                كنيد انسان بی نزاكتی هستيد.

 

               حرمت بزرگترها را نگاه داريد

 

       در واقع شما بايد همانطور كه دوست داريد مورد احترام

   ديگران باشيد خود نيز به ديگران احترام بگذاريد. من به اين علت

     بزرگترها را مـورد تـاكيد قرار دادم كه امروزه جوانان گمان دارند 

همه چيز را می دانند و از همه چيز سر در مياورند و در واقـع

           خـود را خردمند می دانند اما اينطور نيست.

 كافيست به ۵ سال پيش خود بيانديشيد ..... يقينا شما امروز

بسيارباهوش تر و با تجربه تر شده ايد . اينطور نيست؟

بـا آنـكـه ۵ سـال  پیـش نـيـز فكر ميكرديد همه چيز را ميدانيد.

 

                 به اشتباهات ديگران نخنديد

 

   اين يكی از پست ترين كارهای است كه كسی ممكن است

 انجام دهد. هـنـگـامـی كـه شما اشتباهی مرتكب می شويد و

 يا خراب كاری می كنيد تنها انتظاری كه از ديـگران داريد

 آن است كه اشتباهات و خطاهای شما را برويتان نياورند و از آنها

  چشم پوشی كنند. از آن مهمتر شما را بواسطه آنها مورد تمسخر

                                 قرار ندهند.

 

                  كلاه خود را از سر برداريد

 

   شايد امروزه اين رسم ديگر هوادار نداشته باشد. شما می بـايد

  کلاه و هـر آنـچه بر سرداريد را به هنگام داخل شدن به منزل

  ازسرخود برداريد. از آن گـذشـتـه هيچگاه با كلاه بر سر ميز

   شام ننشينيد چون اينكار نشانه بی نزاكتی مفرط می باشد.  

   پيش از صرف غذا منتظر بمانيد همه ميهمانان سر جايشان بنشينند

  زمانی كه برای صرف غذا سر ميز نشسته ايد ، بايد منتظر بمانيد

 تا تمام ميهمانان كاملا سـر جايشان بنشينند و آماده صرف غذا گردند.

 هـمـه افـراد بـايد در يك زمـان شـروع بــه صـرف غذا كنند.

اين نكته اگرچه مـوشـكـافـانـه بـنـظـر مـی رسد ، اما بسيار حائز

                             اهميت ميباشد.

 

                              فخر فروشی نكنيد

 

   هيچ كس از آدم لاف زن خوشش نمی آيد. در هنـگام گـفـتـگو

 دربـاره مـسايـل مـالی به دارايی های خود اشاره نكرده و ثروت

                      خود را به رخ نكشيد.

 

                           به ساعتتان نگاه نكنيد

 

   هنگامی كه در يك جمع و محفلی می باشيد، مدام به ساعت خود

   نگاه نكنيد مگر آنكه بـلافـاصله قصد ترك آن محل را داشته

باشيد. وقتی به ساعتتان نگاه می كـنـيـد ديـگران  اينگونه برداشت

           ميكنند كه شما خسته و بی حوصله گشته ايد.

                   

                       آيـيـن جوانمردی

 

علاوه بر دستورات فوق مردان متشخص بايد در حضور يك خانم

محترم از قـوانين ذيل نيز پيروی كنند. شـايد دوران جـوانمردی

بـسر رسـيده بـاشـد امـا هـنـوز كـاملا ازميان نرفته است .

      شمـا جـزء مـعدود افرادی باشيد كه ايـن رسوم را

          هـمـچـنـان زنـده و پابـرجـا  نـگاه ميدارند.

                        

 

                     هميشه در را برايش باز كنيد

 

   اين شـايـد مـهـمتـرين قـانون آداب مـعـاشرت برای مردان باشد.

   خواه او در حـين ورود به خودرو شما ، رستوران، باشگاه

    و يا هر جای در دار باشد، در را هـمـيـشه بايد برايش باز

   نگاه داريد تا او عبور كند . هرگاه چندين در وجود داشت

               يك به يك آنها را برايش بگشاييد.

 

                     یاری كنيد تا كتش را بپوشد

 

   همواره به همسر خود درپوشیدن كـت و يـا اوركـتـش یاری

 نمایید. اين عمل ساده و در عين حال موثر می باشد.

 

                       یاریش كنيد بنشيند

   هرگاه يك خانم تنها و بـدون هـمـراه خـواسـت كنـار شـما

 بـنـشيـند، مهم است با بيرون كشيدن صندلی و بازگرداندن آن

 به سمت جلو( الـبـته وقـتـی آن خانم كاملا روی صندلی نشست)

به وی در نشستن روی صندلی یاری نمایید.

 

                    جای خود را به او بدهيد

 

   هرگاه خانمی نزديك ميز غذا آمد و يا در اماكن و وسائط نـقـليـه

 عـمـومـی وارد گـشـت و صندلی خالی موجود نبود ، شما بايد برخيزيد

                       و جای خود را به وی تقديم كنيد.

 

                             از جای خود برخيزيد

 

   هميشه هنگامی كه خانمی به اطاق وارد و يا از آن خارج

می گردد از جای خود برخيزيد و يا حداقل هنگام ورود از جای

                          خود برخيزيد.

 

                    دستان او را بگيريد

 

   در ميهمانی ها و موقعيتهای اجتماعی بايد دست خود را

به همسرتان تـقديـم كنـيد كه نشانه صميميت بيشتر می باشد

اما وقتی بروی سطح ناهمـوار قدم ميزنيد باعث یاری دادن 

  به وی می شود خصوصا زمانی كه او كفش پاشنه بلند

                      به پا كرده باشد.

 

                   نيازهای او را جويا شويد

 

   با آنكه اين كار را اكثر مردان انجام می دهند ، امـا بـاز كـمـك

 زيـادی به متشخص بودن ما می كند. هنگامی كه در موقيتهای اجتماعی

 می باشيد ، هـمـواره از وی بـپرسيد كه آيا نـوشيـدنـی و يـا غـذا ميل

دارد كه برايش بياوريد . به او نـشـان دهـيـد كـه بـه آسـايـش و نيازهای

وی اهميت قائل هستيد.

               

  اگر چيزی از دستش به زمين افتاد به وی باز گردانيد

 

   هـنگامـی كـه خـانمی چيزی از دستانش به زمين افتاد آن را

 از روی زمين برداشته بـه وی بـدهيـد. خـواه آن چـيز دستكش باشد

و يا آنكه پوشه پرونده يا يك اسكناس.

( الـبـتـه حتما از ناحيه زانو خم شويد و نه از كمر. )

 

                  در راه پله ، كنار خانم راه برويد

 

   هيچ گاه در راه پله پشت يك خانم حركت نكنيد . خصوصا وقتی

دامن كوتاه پوشيد باشد. كنار و يا اندكی جلوتر از وی حركت كنيد .

ايـن قـانـون در هنـگـام عبـور از پياده رو نيز بايد رعايت گردد. همچنين

          هيچگاه يك خانم را از فاصله نزديك تعقيب نكنيد.

 

           از قسمت بيرونی پياده رو حركت كنيد

 

   اين به خانـم هـمراه شـما اجـازه می دهـد كه از رفـت و آمـد

خـودروها دور گـردد. هـرگاه خـودرويی نـاگهان از كنـار شـما عبور كرد

و آب كنار خيابان را بسمت شما پاشـيـد ، ايـن شما هستيد كه خيس

خواهيد شد و نه خانمتان. ميدانم..ميدانم . اما اين بهايی است كه شما برای

                        متشخص بودن بايد بپردازيد.

 

                   در حضور يك خانم سيگار نكشيد

 

   هيچ گاه در حضور يك خانم سيگار نكشيد مگر آنكه پيش از آن

                 از وی اجازه گرفته باشيد.

 

        هرگاه بسته ای به همراه داشت برايش ببرید

 

   ايـن كـار به او نشان ميدهد كه شما برايش احترام قائل هستيد

               و آسايش و راحتی وی را خواستاريد.

 

                                    

  

   

|

 

 

 
  راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش
 
  یک روسپی اقامت داشت . راهب که می دید مردان زیادی به آن
 
 خانه رفت و آمد دارند . تصمیم گرفت با او صحبت کند .  
 
زن را سرزنش کرد :" تو بسیار گناهکاری .
 
 روز وشب به خدا بی احترامی می کنی .
 
  چرا دست از این کار نمی کشی ؟
 
چرا کمی به زندگی پس  از مرگت فکر نمیکنی . "
 
 زن به شدت از گفته های راهب  شرمنده شد و از صمیم قلب
 
 به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست .
 
همچنین از خدای قادرمتعال خواست که راه تازه ای
 
 برای امرار معاش به او نشان بدهد .
 
اما راه ديگری برای امرار معاش پيدا نكرد.   
 
  بعد از یک هفته گرسنگی , دوباره به روسپی گری پرداخت .
 
اما هر بار که بدن خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا

 آمرزش می خواست .راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز

 او خشمگین شده بود فکر کرد : " از حالا تا روز مرگ این گناهکار

 می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند . "

 و از آنروز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر

 نظر بگیرد . هر مردی که وارد خانه می شد , راهب ریگی بر

 ریگ های دیگر می گذاشت . مدتی گذشت . راهب دوباره روسپی

 را صدا زد و گفت : " این کوه سنگ را می بینی ؟

  هر کدام از این سنگها نماینده

  یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای , آن هم بعد از هشدار

  من . دوباره می گویم : مراقب اعمالت باش ! "

 زن به لرزه افتاد , فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه

  برگشت , اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد : " پروردگارا  کی رحمت

  تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟ "خداوند دعایش را

 پذیرفت . همان روز , فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت .

 فرشته به دستور خدا , از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت

 و با خود برد .

 روح روسپی , بی درنگ به بهشت رفت . اما شیاطین , روح راهب را

  به دوزخ بردند . در راه , راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شِکوه

  کرد : "خدایا , این عدالت توست ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و

  اخلاص گذرانده ام , به دوزخ می روم و آن روسپی

  که فقط گناه کرده , به بهشت می رود !"

 یکی از فرشته ها پاسخ داد :

 " تصمیمات خداوند همواره عادلانه است . تو فکر می کردی که عشق

  خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران . هنگامی که تو قلبت را

 سرشار از گناه فضولی می کردی , این زن روز وشب دعا می کرد . 

 روح او , پس از گریستن , چنان سبک می شد که توانستیم او را تا

 بهشت بالا ببریم . اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند

  که نتوانستیم تو را بالا ببریم ."

 

|

 

                 

                        

 

                                   شب عاشقـان بی دل چه شبـی دراز بـاشد

 

                                    تو بیـا کز اول شب در صبـح، بـاز باشد

 

                                  عجب است اگر توانم که سفر کنم ز دستت

 

                                   به کجـا رود کبـوتر که اسیـر باز بـاشد؟

 

                                  ز محبتت نخـواهـم که نظـر کنم به رویـت

 

                                   که محب صادق آن است که پاکباز باشد 

 

                                به کرشمه عنـایت ،  نگـهی به سـوی ما کن

 

                                   که دعــای دردمنـدان ز ســر نیـاز باشــد

 

                                 سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم

 

                                     به کدام دوست گویم که محل راز باشد؟

 

                                  چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی؟ 

 

                                    تو صنم نمی گذاری که مرا نمـاز بـاشد

 

                              نه چنین حساب کردم چو تو دوست می گرفتم

 

                                    که ثنا و حمد گوییم و جفـا و ناز بـاشد

 

                                 دگرش چو باز بینی غـم دل مگوی سعـدی

 

                               که شب وصال، کوتاه و سخن، دراز باشد ...

 

 

|

 
 

 

در زمانهای بسيار قديم وقتی هنوز پای بشر به زمين نرسيده بود .
فضيلت ها وتباهی ها در همه جا شناور بودند .
آنها از بيکاری خسته و کسل شده بودند.
روزی همه فضايل و تباهی ها دورهم جمع شدند، خسته تر و
کسل تراز هميشه !!
ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت :بياييد يه بازی کنيم مثلآ قايم با شک.
همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگی فوراً فرياد زد من
چشم ميگذارم من چشم ميگذارم.
واز آنجايی که هيچ کس نمی خواست به دنبال ديوانگی بگرده
همه قبول کردند او چشم بگذارد وبه دنبال آنها بگردد.
ديوانگی جلوی درختی رفت و چشم هايش را بست و شروع به
شمردن کرد ۳...۲...۱
همه رفتند تا جايی پنهان شوند.
لطافت ,خود را به شاخ ماه آويزان کرد.
خيانت ,داخل انبوهی از زباله پنهان شد.
اصالت ,در ميان ابرها مخفی شد.
هوس ,به مرکز زمين رفت.
طمع ,داخل کيسه ای که خودش دوخته بود رفت .
و ديوانگی مشغول شمردن بود, ۸۱...۸۰....۷۹
همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی
توانست تصميم بگيرد.
در همين حال ديوانگی به پايان شمارش ميرسيد ۹۷...۹۶...۹۵
هنگامی که ديوانگی به ۱۰۰ رسيد عشق پريد و در بين يک بوته
گل رز پنهان شد.
ديوانگی فرياد زد دارم ميام و اولين کسی که پيدا کرد تنبلی بود
وسپس لطافت را يافت
که به شاخ ماه آويزان بود.
دروغ ته درياچه ,هوس در مرکز زمين ,يکی يکی همه را پيدا کرد
 به جزعشق .
او از يافتن عشق نااميد شده بود.
حسادت درگوشهايش زمزمه کرد :تو فقط بايدعشق را پيدا کنی
 واوپشت بوته گل رز است.
ديوانگی شاخه ای را از درخت کند و با شدت وهيجان زياد آن را
 در بوته گل رز فرو کرد
ودوباره ودوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد ,عشق از پشت
بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود از ميان
انگشتانش قطرات خون جاری بود.
شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جايی را ببيند.
او کور شده بود.
ديوانگی گفت: ای وای من چه کردم من چه کردم, چگونه
ميتوانم تورا درمان کنم؟
عشق پاسخ داد: تو نمی توانی مرادرمان کنی اما اگر می
خواهی کاری بکنی , راهنمای من شو.
و اينگونه بود که عشق کور شد و ديوانگی همواره همراه اون.

 
|

 

 

 به نام او که موسیقی کیهانی را عاشقانه می نوازد

خداوندا! مرا شايسته آن كن تا به همنوعانم كه در سراسر دنيا

           در فقر و گرسنگی به دنيا می آيند و ميميرند ؛ خدمت كنم

خدايا! امروز با دستهای ما روزی عشق ،

                    ‌آرامش و سرور به آنها ببخش

خدايا! مرا معبر آرامش كن ؛‌تا آنجا كه نفرت هست ،

          عشق جاری سازم آنجا كه خطا هست ، بخشايش بگسترم

               آنجا كه جدايی هست ، وصل بيافرينم

              آنجا كه لغزش و دروغ هست ٬ حقيقت بياورم

                    آنجا كه ترديد هست ، ايمان بياورم 

                   آنجا كه ظلمت هست ،  نور بتابانم و

                     آنجا كه اندوه است ، شادی بپراکنم

خدايا! مرا موهبت آن عطا کن تا به جای آسودن ٬ 

                           به ديگران آسايش بخشم.

           و بجای آنكه ديگران دركم كنند ،  دركشان كنم و

               بجای آنكه عشق دريافت كنم ، عشق بورزم

 زيرا با فراموش كردن خويش است كه می توان به هرچيز رسيد

                   با بخشايش است كه بخشوده می شويم

                و با مردن است كه زندگی ابدی ميابيم

  

 

 
|

 

همون لحظه که وارد دانشکده شدم متوجه نگاه سنگینش شدم.

 هرکجا میرفتم اونو می دیدم. یکبار که از جلوی هم دراومدیم

نزدیک بود به هم بخوریم صداشو نازک کرد و گفت: ببخشید.

من که میدونم منظورش چی بود. تازه ساعت ۵ هم که داشتم بورد

 رو میخوندم اومد پشت سرم شروع به خوندن بورد کرد.

آره دقیقا می دونم منظورش چیه. اون میخواد زن من بشه.

بچه ها میگفتن اسمش مریمه.  از خدا پنهون نیست از شما

 چه پنهون تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم.

 یکشنبه: امروز ساعت ۹ به دانشکده رفتم.

 موقع رفتن تو سرویس یه خانومی پشت  سرم نشسته بود

و با رفیقش می گفتن ومی خندیدن. تازه به من گفت

 ببخشیدآقا میشه شیشه پنجرتونو ببندین. 

مثل روز معلوم بود که با این خنده هاش میخواد دل منو

 نرم کنه که بگیرمش. راستیتش منم از اون بدم نمیاد.

از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم

 گرفتم با نرگس هم ازدواج کنم

دوشنبه: امروز به محض اینکه وارد دانشکده شدم

 سر کلاس رفتم. بعد از کلاس مینا یکی از همکلاسیهام

جزوه منو ازم خواست. من که میدونم منظورش چی بود.

  حتما مینا هم علاقه داره با من ازدواج کنه. راستیتش منم

 ازش بدم نمیآد .از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم

گرفتم با مینا همز ازدواج کنم.

سه شنبه: امروز اصلا روز خوبی نبود. نه از مریم

 خبری بود ٬ نه از نرگس نه از مینا فقط یکی ازم پرسید

آقا ببخشید امور دانشجویی کجاست؟ من که میدونستم

 منظورش چی بود. ولی تصمیم نگرفتم باهاش ازدواج کنم

 چون کیفش آبی بود احتمالا استقلالیه.

وقتی جریان رو به دوستم گفتم به من گفت: ای بابا ! بدبخت

 منظوری نداشته. ولی من میدونم رفیقم به ارتباط بالای من

با دخترا حسودیش میشه. حالا به کوری چشم دوستم هم که شده

هرجور شده با این یکی هم ازدواج میکنم.

چهارشنبه: امروز وقتی داشتم وارد سلف می شدم یک مرتبه

متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوره به دانشگاه ما اردو اومدند.

 یکی از دخترای اردو از من پرسید:

 ببخشسد آقا! دانشکده پرستاری کجاست؟  

 منظورش چیه. اما تو کار درستی خودم موندم که چطور این دختر

ساوجی هم منو شناخته و به من علاقه پیدا کرده. حیف اسمش رو نفهمیدم.

راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم هرطور شده

پیداش کنم و باهاش ازدواج کنم. طفلکی گناه داره از عشق من پیر میشه.

پنج شنبه:یکی از دوستای هم دانشکده ایم به نام احمد منو به تریا دعوت کرد.

 من که میدونستم منظورش از این نوشابه خریدن چیه. میخواد که من بی خیال

 مینا بشم. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون عمرا قبول کنم.

جمعه:امروز صبح در خواب شیرینی بودم که داشتم خواب عروسی بزرگ خودم

 رو می دیدم. اجب شکوه و عظمتی بود داشتم انگشتم رو توی کاسه عسل فرو

 میکردم که...مادرم یکهو از خواب بیدارم کرد و گفت که برم چند تا نون بگیرم

. وقتی تو صف نانوایی بودم دختر خانومی ازمن  پرسید:

 ببخشید آقا صف پنج تایی ها کدومه؟

من که میدونم منظورش چی بود اما عمرا اگه باهاش ازدواج کنم.

راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون من از دختری که به

 نانوایی بیاد زیاد خوشم نمی آد.

شنبه:امروز صبح زود از خواب بیدار شدم صبحانه را خوردم و

اومدم که راه بیفتم که مادرم گفت: نمی خواد بری دانشگاه.

امروز نوار مغزت آماده است. برو از بیمارستان بگیر. راستیتش

از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون مردم میگن من مشکل روانی دارم.

وقتی به بیمارستان رسیدم از خانوم مسئول آزمایشگاه جواب نوار مغزم رو

 خواستم. به من گفت آقا لطفا چند دقیقه صبر کنید. من که میدونستم منظورش

 چی بود...  .


 

|

اگر داوطلبی در کنکور پذیرفته نشد ، هیچ تقصیری متوجه او نیست

 

چرا که سال فقط ۳۶۵ روز دارد در حالیکه . . .

 

۱- در سال ، ۵۲ جمعه داریم و میدانید جمعه ها فقط برای

 

استراحت است. به این ترتیب ۳۱۳ روز می ماند.

 

۲- حداقل ۵۰ روز مربوط به تعطیلات تابستانی است و چون هوا

 

گرم است مطالعه دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است. بنابراین

 

۲۶۳ روز دیگر ، باقی می ماند.

 

۳- در هر روز۸ ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا ۱۲۲روز

 

 میشود. بنابراین ۱۴۱ روز باقی می ماند.

 

۴- اما سلامتی جسم و روح ، روزانه یک ساعت تفریح را می طلبد

 

که جمعا ۱۵ روز میشود. پس ۱۲۶ روز باقی می ماند.

 

۵-طبیعتا دو ساعت در روز برای خوردن غذا اعم از صبحانه، نهار و

 

شام لازم است که در کل ۳۰ روز میشود. پس ۹۶ روز دیگر

 

باقیست.

 

۶- یک ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی با

 

دیگران و البته پشتیبان ضروری است. چرا که انسان موجودی است

 

اجتماعی ، و این خود ۱۵ روز از کل سال است. بنابراین ۸۱ روز از

 

سال باقی می ماند.

 

۷- روزهای امتحان دست کم ۴۵ روز از سال را به خود اختصاص

 

میدهد و نظر به حجم بالای درس ها و خستگی ناشی از امتحان، ۳۶

 

روز دیگر باقی می ماند.

 

۸- تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف که دست کم ۳۰ روز در سال

 

است. مگر میتوان در این اعیاد وقت را به مطالعه گذراند؟ پس۶روز

 

باقیست.

 

۹- در سال حداقل۳ روز به بیماری طی میشود و۳ روز دیگر باقی

 

می ماند.

 

۱۰- سینما رفتن و سایر امور شخصی هم لااقل دو روز از سال را در

 

بر میگیرد پس فقط یک روز دیگر باقیست.

 

۱۱- یک روز باقیمانده همان روز تولد شماست، چگونه میتوان در

 

آن روز بخصوص درس خواند !!!

 

پس یک داوطلب نرمال (!) نمی تواند امیدی برای قبولی در دانشگاه داشته باشد !!!

|

 

 

مهرگان آن روی سكه نوروز آن‌ گاه كه سالنمای زرتشتيان روز مهر از ماه مهر

را نشان می ‌دهد ، مهرگانی ديگر از راه می رسد. مهرگانی از راه می ‌رسد

 كه اگرچه امروز تنها يكی از جشن‌های ماهيانه زرتشتيان به شمار می ‌رود اما

 ديروز شكوهش با نوروز برابری می ‌كرد و گستره‌ی آن به سبب پيوندش

با آيين مهر و ميترا از خاور تا باختر اين كره‌ی خاك را درنورديده بود

 و صد افسوس كه با تمام اين فر و شكوه در هزار توی تاريخ

 پرفراز و نشيب اين سرزمين، گرد فراموشی بر رخسار گرفت و امروز تنها

اقليتی دينی در داخل و اقليتی قومی در خارج از كشور اين ميراث كهن را

 نگاهبانند . در سالنمای زرتشتيان هر روز ماه، نامی دارد كه نام‌های

دوازده ماه نيز در ميان آنها ديده می ‌شود و يكی شدن نام‌های روز و ماه

 جشن گرفته می ‌شده است. در ميان جشن‌های ماهيانه، دو جشن تيرگان

 و مهرگان مناسبتی حماسی و ملی دارند و هر دو يادآور نجات و رهايی مردمانند

 در تيرگان مرزهای ايران را كه در پی شكست از توران می ‌رفت تا به تنگی دل

مردمانش شود، پرتاب تيری كه از جان آرش نيرو می ‌گرفت به فراخی رسانيد.

 و در مهرگان پايه‌های سلطنت ضحاك ماردوش كه ماران شانه‌هايش

از مغز جوانان خورش می ‌كردند ، با فرياد دادخواهی آهنگری كاوه نام

لرزيدن گرفت و با افراشته شدن درفش كاوياني و خيزش ايرانيان

 به رهبری فريدون، ۱۰۰۰سال ستم و بيداد ضحاك تازی به پايان رسيد

 شايد اين كه بيشتر تاريخ‌نويسان بر مردمی ‌بودن اين جشن قلم می ‌زنند،

به اين سبب است كه مهرگان يادآور پيروزی بر بيداد و ستم زمانه بوده

است. ابوريحان بيرونی در التفهيم می ‌نويسد:

مهرگان شانزدهمين روز از مهرماه و نامش مهر،

اندرين روز آفريدون ظفر يافت بر بيورسب جادو، آنك معروف است

 به ضحاك و به كوه دماوند بازداشت و روزها كه سپس مهرگان است

همه جشنند، بر كردار آنچه از پس نوروز بود .

البته از سال ۱۳۰۴ هجری شمسی پنج روز پنجه

(خمسه) از پايان سال حذف و شش ماه نخست ، ۳۱روزه شد و از آن پس

 روز آغاز جشن مهرگان به دهم مهرماه منتقل شد و تا روز رام ايزد يعنی

 شانزدهم مهرماه ادامه يافت.

 روز اول را مهرگان عامه و روز واپسين يا شانزدهم مهر را

مهرگان خاصه می ‌ناميدند. گزارش‌هايی نيز وجود دارند

كه مهرگان پيش از اين نيز در شش روز يا حتی در ۳۰ روز برگزار می شده است

 پيش از اين گفته شد كه فر و شكوه مهرگان را می ‌توان

با نوروز سنجيد ، آنچنان كه در آثارالباقيه‌ی بيرونی از گفته سلمان فارسی

 آمده است:ما در عهد زرتشتی بودن می ‌گفتيم، خداوند برای زينت

بندگان خود ياقوت را در نوروز و زبرجد را در مهرگان بيرون آورد

 و فضل اين دو روز بر روزهای ديگر مانند فضل ياقوت و زبرجد است

بر جواهرهای ديگر اما آنچه روشن است، گستره و گوناگونی نوشته‌هايی

 كه درباره‌ی مهرگان و دلايل برگزاری آن آورده شده است به هيچ روی

 قابل سنجش با نوروز نيست و گويا تاريخ‌نويسان، شاعران و نويسندگان

هم‌پيمان گشته‌اند تا از پيدايش مهرگان گزارش‌های يكسانی ارائه دهند.

 آنچنان كه بيهقی و بيرونی چرايی پيدايش مهرگان را گزارش می ‌دهند ،

اسدی توسی نيز در گرشاسب‌نامه مي‌گويد فريدون فرخ به گرز نبرد

ز ضحاك تازی برآورد گرد چو در برج شاهين شد از خوشه مهر نشست

 او به شاهی سر ماه مهر و يا در شاهنامه فردوسی

می ‌خوانيم فريدون چو شد بر جهان كامگار ندانست جز خويشتن شهريار

 به روز خجسته سر مهر ماه به سر برنهاد آن كيانی كلاه

كنون يادگارست از او ماه مهر به كوش و به رنج ايچ منمای

 چهر پرستيدن مهرگان دين اوست تن‌آسانی و خوردن آيين اوست

 همانگونه كه می ‌دانيم اين يكسان‌ نويسی در مورد نوروز وجود ندارد

 و از همين رو اين پرستش در ذهن جان می ‌گيرد كه آيا

گزارش‌های گوناگونی كه در مورد نوروز بيان شده است و نشان از اهميت آن

 در بين تمامی اقوام و گروه‌های ايرانی می ‌دهد دليل به برتری

نوروز بر مهرگان نيست. اينكه پس از چندين هزار سال،

 نوروز استوار و تنومند در ميان ايرانيان زنده است و مهرگان اينگونه نيست

 را پژوهشگران چه پاسخی می ‌دهند؟ شوربختانه نگارنده اين متن نه تنها پاسخی

 برای پرسش خويش نيافت بلكه به جملاتی برخورد كه نشان از

برتری مهرگان بر نوروز در نزد عوام می ‌داد.

برای مثال دكتر محمود روح‌الامينی به نقل از آثارالباقيه بيرونی مي‌نويسد:

… و برخی مهرگان را بر نوروز برتری داده‌اند چنان‌ كه پاييز را

 بر بهار برتری داده‌اند و تكيه ‌گاه ايشان اينست كه اسكندر از ارسطو پرسيد

كه كدام يك از اين دو فصل بهتر است؟ ارسطو گفت پادشاها در بهار حشرات و

هوام آغاز می ‌كند كه نشو يابند ودر پاييز آغاز ذهاب آنهاست ،

پس پاييز از بهار بهتر است در هر حال آنچه روشن است و

رواست كه گفته شود اينست كه نام نوروز بيشتر از هر جشن ديگری

با مهرگان همراه بوده و اين گواه بر آنست كه اين دو جشن حتی اگر هم‌ارج و

 هم ‌پايه نبوده باشند ، بزرگترين جشن‌های ايران زمين بوده‌اند

و شايد تنها در اين دو جشن بوده كه ايرانيان سراسر دست از كار و كوشش

می‌كشيده‌اند و به شادی و رامش و آسايش می ‌پرداخته‌اند.

 آنچنان كه فردوسی تن‌آسانی و خوردن را آيين آن می ‌داند و مي‌گويد :

 كنون يادگارست از و ماه مهر      به كوش و به رنج ايچ منمای چهر

 و حتی بيرونی كه به سخت‌كوشی و پركاری نامدار است گويا بايسته‌ی

 خويش می ‌داند كه در مهرگان و نوروز بياسايد ،

 آنگونه كه شهروزی در مورد وی می گويد :

 “… دست و چشم و فكر او هيچ‌گاه از عمل بازنماند مگر به روز نوروز و مهرگان ”‌

 و اينكه مهرگان و نوروز با واژگان تازی ‌شده‌ی مهرجان و نيروز وارد زبان

 و قلمرو فرهنگی كشورهای مسلمان عرب‌زبان گرديد و امروز در بسياری

 از اين كشورهای آسيايی و آفريقايی واژه‌های مهرجان به مفهوم

 فستيوال و جشن كاربرد دارد ،‌ نشانه‌ی ديگری است بر فر و شكوه اين دو

 در اين ميان حتی اگر از استوره‌ی كاوه آهنگر كه درفش دادخواهی و

 ستم‌ستيزی ايرانيان است چشم‌پوشی كنيم و پيوند مهرگان با ميترا و مهر را

 هم كه نشان از پيشينه‌ی اين جشن كهن دارد ناديده بگيريم،

همزمانی آغاز فصل برداشت كشاورزان با مهرگان ، بر مردمي‌بودن

 اين جشن كهن گواه است و از طرفی اينكه مهرگان آغاز اعتدال پاييزی را

نويد می ‌دهد همانگونه كه نوروز پيام‌رسان اعتدال بهاري است،

 اين دو جشن كهن را همانند دو روی سكه‌ی فرهنگ ايران می ‌نماياند.

 باشد كه مهرگان را بيش از اين گرامی بداریم 

     "جشن‌های ايرانی

 

|

 

 

 

 

چه رفته است که امشب سحر نمی آید

 

شب فراق مگر به پایان نمی آید

 

جمال یوسف گل،چشم باغ روشن کرد

 

ولی ز گمشدهء من خبر نمی آید

 

تو را مگر به تو نسبت کنم به جلوهءناز

 

که در تصور از این خوبتر نمی آید

 

طریق عقل بود ترک عاشقی دانم:

 

ولی ز دست من این کار بر نمی آید

 

دو روزه، نوبت صحبت عزیز دار" رهی"

 

که هر که رفت از این ره، دگر نمی آید

 

۱۳۱۳

 

 

 

|

 

 

 

 

 
 
 
  ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

 

دل وحشت زده در سينه ی من می لرزيد ...

 دست من ضربه به ديواره ی زندان كوبيد ...

« آی همسايه ی زندانی من ، ضربه ی دست مرا پاسخ گوی !» ...

ضربه ی دست مرا پاسخ نيست 

تا به كی بايد تنها ، تنها ... وندر اين زندان زيست 

ضربه هر چند به ديوار فرو كوبيدم ، پاسخی نشنيدم 

سال ها رفت كه من ... كرده ام با غم تنهايی خو ...

ديگر از پاسخ خود نوميدم  

      راستی ، هان ! چه صدايی آمد ؟ ...

ضربه ای كوفت به ديواره ی زندان دستی ؟

ضربه می كوبد همسايه ی زندانی من ...

 پاسخی می جويد ... ديده را می بندم ...

 در دل از وحشت تنهايی او می خندم 

 
 ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

 

 
 
|

 

 

 

كمال الملك

 

محمدغفاری ملقب به كمال الملك در سال ۱۲۶۴ هجری  قمری در كاشان متولد شد افراد خانواده ی كمال الملك غالبا هنر مند بودند عموی او صنيع الملك و برادرش ابوتراب از نقاشان معروف بودند وی در ۱۵ سالگی از كاشان به تهران آمد و وارد مدرسه ی دارالفنون شد و سه سال در انجا به كسب علم پرداخت ودر پايان سال سوم ناصرالدين شاه برای بازديد از مدرسه بدانجا رفته بود با ديدن يكی از تابلو های وی كه صورت اعتضاد السلطنه رئيس دارالفنون بود وی رامورد تشويق قرار داد و دستور داد كه در شمس العماره اتاقی به او بدهند تا در آنجا با خيال آسوده بكار بپردازد در اين دوره كه چهار سال طول كشيد از طرف ناصرالدين شاه لقب نقاش باشی يافت نقاشيهای وی در اين دوره متجاوز از ۱۷۰ تابلو است در سال ۱۳۱۰ ه ق لقب كمال الملك يافت و به دريافت نشانهای طلا و نقره ی مدرسه ی دار الفنون و گل كمر مرصع وحمايل از درجه ی سرتيپی و انواع خلعتها و شالهای گرانبها نايل گرديد در همين دوره تابلوی معروف تالار آئينه را كشيد كه از شاهكار های هنر نقاشی است . در اوايل سلطنت مظفرالدين شاه سفری به اروپا رفت و در موزهای معروف اروپا از قبيل لوور٬ ورسای و رم به مطالعه ی آثار هنری نقاشان بزرگ اروپا پرداخت و از روی تابلو های آ نان كپي كرد وی بيشتر به كارهای روبنس و رامبراند و تی سين علاقه داشت او تعداد ۱۲ كپی از آثار اين هنرمندان كشيده مدت اقامت كمات الملك مدت۳ سال در اروپا به طول انجاميد و هنگام سفر مظفرالدين شاه به اروپا بنا به تاكيد او به ايران بازگشت و مورد عنايت وی واقع شد . در سال ۱۳۲۱ ه ق برای سياحت و زيارت به عتبات عاليات به بين النهرين رفت و تابلو های معروف يهوديانفالگيربغداد و زرگر بغدادی وشاگردش و ميدان كربلا يادگار اين مسافرت است وی درسال ۱۳۲۹ ه ق هنرستان صنايع مستظرفه را تاسيس كرد پس از اينكه در رشته های مختلف هنر شاگردانی نظير علی محمد حيدريان٬ اسمائيل آشتيانی ٬ حسين شيخ را در نقاشی و ابوالحسن صديقی را در مجسمه سازی و جمشيد امينی را در قالی بافی و علی رخسار را در موزائيك سازی تربيت كرد در سال ۱۳۰۷ بملك شخصی خود در حسين اباد نيشابور رفت و در آنجا گوشه ی عزلت اختيار كرد در طی اقامت ۱۲ ساله اش در آنجا بينايی يك چشم اش را بر اثر حادثه  از دست داد وی در سال ۱۳۱۹ در گذشت كمال الملك در موقع مرگ ۹۳ سال داشت وی در مقبره ی شيخ عطار به خاك سپرد ه شد.

 
پيرمرد(در اثر ضايعه کوری استاد ناتمام ماند)

 

 

زرگروشاگردش

   

                                  
                              دهکده مغانک 

                                                                                        
 

  

پرتره بن ژور (رئيس مدرسه مونيخ)
 

چهره رامبراند( کپی شده توسط کمال الملک در کاخ فلورانس)
 

 

 

 

 

|

 

 

 

|

 

 

|

 

 

            

  
Doost_e_Gharib@yahoo.comDoost_e_Gharib@yahoo.com
 
 

غروبی بود و صحرایی غم آلود

برخسار افق، دردی نهانی

به کوه و دشت خورشید جهانتاب

همی پاشید گردی زعفرانی

نصیب ابر میشد رنگزردی

در آغوش سپهر لاجوردی

درون سینه ی دریای آرام

نمایان بود نقش روی خورشید

بسان خرمن زر، چهره ی مهر

میان آب دریا میدرخشید

کلاغی روی دریا بال میزد

جوانی، نی در آن احوال میزد

زمِین در ماتم هجران خورشید

چو مصروعی دمادم جان بسر بود

تو گویی جان او بر لب رسیده

که همچو دردمندی محتضر بود

ز برّ و بحر و دشت و جنگل و کوه

همه بودند غرق درد و اندوه

زمین گویی به گوش شمس میگفت -

که : دور از روی تو خاموش و سردم

مرو ، ای گرمی جان من از تو

بمان تا روز و شب دورت بگردم

مکن عزم سفر ، آرام من باش

تو بخت روشنی بر بام من باش

ولی مهر درخشان نرم نرمک -

ز پیش دیده در مغرب فرو رفت

تو گویی نو عروس نامرادی -

بزیر خاک با صد آرزو رفت

زمین هم در عزای روی خورشید

بتن از شب ، لباس سوگ پوشید

پس از چندی ز پشت کوه خاور -

جمال نقره فام ماه ، سر زد

فلک با دست ماه عالم افروز

در و دیوار را رنگی دگر زد

ربود از دیده بینندگان خواب

که دارد عالمی دامان مهتاب

در آن دم بر فراز تخته سنگی -

که بر پیشانی ساحل عیان بود

سر مهپاره ی خورشید روی -

بدامان جوانی خسته جان بود

جوان در ماهتاب بوسه انگیز

همیزد بوسه بر چشمی هوس ریز

نگاه آندو ، با هم راز میگفت

نگاه ، عاشقانرا صد زبان است

بود پوشیده از چشم من و تو

هر آن رازی که بر عاشق عیان است

(( تو مو می بینی و او پیچش مو ))

(( تو ابرو ، او اشارتهای ابرو ))

جوانک زلف دختر را به نرمی

بانگشت نوازش تاب میداد

پریرو گریه میکرد از سر شوق

به نرگس های چشمش آب میداد

میان گریه گاهی خنده میکرد

لبش کار مه تابنده میکرد

جوان زیر لب با خویش میگفت :

- مه من ، دلربا شیرین دهانست

(( میان ماه من تا ماه گردون ))

(( تفاوت از زمین تا آسمان است ))

قمر ، این زلف عطرآگین ندارد

قد موزون ، لب شیرین ندارد

لبش چون مادری گمکرده فرزند -

بروی چهره ی جانانه میگشت

تو گویی در میان بوستانی -

بروی برگ گل ، پروانه میگشت

گل یک بوسه از شیرین دهانی -

بود شیرین تر از جان جهانی

پریرو تا برد دل را ز عاشق -

بهنگام نیازش ناز میکرد

خمار آلوده نرگس را به صد ناز -

گهی می بست و گاهی باز میکرد

دلارامی که رمز عشق داند

گهی جان می دهد گه میستاند

جوان ، آهی کشید و گفت : ایگل -

(( چه خوش باشد که بعد از انتظاری...))

کلامش را برید و گفت آنماه : -

(( به امیدی رسد امیدواری ))

جوان گفتا که : من امیدوارم

پری گفت : امشب امّیدت بر آرم

هزاران راز دل گفتند با هم

که گوش باد هم نشنید آنرا

بلی ، راز دل آشفته دلها

نخواهد بار منّت از زبانرا

بچشم یکدگر تا خیره بودند -

هزاران گفته از هم میشنودند

جوان با چشم گریان ، گاهگاهی -

بچین موج دریا خیره میشد

غم و شوق و امید و نا امیدی -

بجان دردمندش چیره میشد

زمانی از ته دل ، ناله ها داشت

حکایت ها نهانی با خدا داشت

گهی عاشق ز سوز سینه ی خویش -

به روی یار ، گرد آه میریخت

گهی با قطره های روشن اشک -

ستاره بر رخ ان ماه میریخت

ز اشک و آه ، طوفانی بپا بود

(( خدای عشق )) آنجا (( ناخدا )) بود

پریرو ، موی عطر افشان خود را -

پریشان در مسیر باد میکرد

ز هم پاشید بنیاد جوانرا

که در عاشق کشی بیداد میکرد

ورق میزد کتاب دلبری را

که تا خواند فصول آخری را

جوان ، آهسته و آرام آرام

سرش بر سینه ی معشوق خم شد

فروق از دیده ی او رخت بر بست

صدای ناله اش یکباره کم شد

ز شوق خود بپای یار جان داد

به جانان بهتر از جان کی توان داد؟

در آن حالت بروی عاشق زار -

نسیمی نرم نرمک باد میزد

ز مرگ عاشقی هجران کشیده -

خروشان موج دریا ، داد میزد

پریرو با نگاهی حیرت آمیز -

پریشان بود با حالی غم انگیز

در آن دم ناله ی صحرا نوردی -

به کوه و دشت پیچید از ره دور

که او با سوز دل این شعر میخواند -

بآهنگ (( نوا )) اما به صد سوز

خوش آن دلداده ای کاین بخت دارد

 
 
Doost_e_Gharib@yahoo.com
 
 

|

 

  در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد

کس جای در این کلبه ی ویرانه ندارد

دل را به کف هر که نهم باز پس آرد

کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

در انجمن عقل فروشان ننهم پای

دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد

تا چند کنی قصه ز اسکندر و دارا

ده روزه ی عمر این همه افسانه ندارد

از شاه و گدا هر که در این میکده ره یافت

جز خون دل خویش به پیمانه ندارد

در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست

آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد

گفتم مه من از چه تو در دام نیفتی

گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد

ای آه مکش زحمت بیهوده که تقصیر

راهی به حریم دل جانانه ندارد

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد

کس جای در این کلبه ی ویرانه ندارد

دل را به کف هر که نهم باز پس آرد

کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

*<>*<>*<>*<>*<>*<>*<>*<>*<>*

 

|

 

 

نیمه شب بود و غمی تازه نفس؛

 

ره خوابم زد و ماندم بیدار.

 

ریخت از پرتو لرزنده شمع

 

سایه دسته گلی بر دیوار

 

همه گل بود ولی روح نداشت

 

سایه ای مضطرب و لرزان بود

 

چهره ای سرد وغم انگیز وسیاه

 

گوئیا مرده سرگردان بود!

 

شمع خاموش شد از تندی باد

 

اثر از سایه به دیوار نماند!

 

کس نپرسید کجا رفت؛ که بود

 

که دمی چند درین جا گذراند!

 

این منم خسته درین کلبه تنگ

 

جسم درمانده ام از روح جداست

 

من اگر سایه خویشم ، یارب

 

روح آواره من کیست؛کجاست؟

 

 

|

 

 

از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید.ازهمون اول

کم نیاوردم، با ضربه دکترچنان گریه ای کردم که فهمید جواب

های،هوی است. هیچ وقت نذاشتم هیچ چیزشکستم بدهد،پی درپی شیر

می خوردم وبه درد دلم توجه نمی کردم! این شد که وقتی به مدرسه

رفتم ازهم سن وسالهای خودم بلندتر بودم وهمه ازم حساب می بردند.

 هیچ وقت درس نمی خوندم،هروقت نوبت من می شد که برم پای تخته

 زنگ می خورد،هرصفحه ای ازکتاب رو باز می کردم جواب سوالی

بودکه معلمم از من می پرسید. این بود که سال سوم،چهارم دبیرستان

که بودم،معلمم که من را نابغه می دانست منو فرستاد المپیاد ریاضی!

تو المپاد مدال طلا بردم!آخه ورقه من گم شده بود و یکی از ورقه ها

بی اسم بود منم گفتم یادم رفته بود اسممو بنویسم! بدون کنکور وارد

دانشگاه شدم هنوز یک ترم نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه یه

دسته عینک پیدا کردم،اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش رو

 به من رسوند وازاین که دسته عینکش رو پیدا کرده بودم حسابی

تشکرکرد و گفت: نیازی به صاف کردنش نیست زحمت نکشید این شد

 که هر وقت چیزی از زمین برمی داشتم،یهو جلوم سبزمی شد واز این

 که گمشده اش را پیدا کرده بودم حسابی تشکر می کرد. بعدا توی

دانشگاه پیچید دختررئیس دانشگاه،عاشق ناجی اش شده ،تازه فهمیدم

 که اون دختر کیه واون ناجی کیه!! یک روزکه برای روز معلم برای

یکی ازاستادام گل برده بودم یکی از بچه ها دسته گلم رو ازپنجره

شوت کرد بیرون،منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم افتاده توبغل

 اون دختره خلا صه این شد ماجرای خواستگاری ما والان هم استاد

شمام! کسی سوالی نداره؟؟           

 

 

|

 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می ‌رفتند.

هنگام عبور از كنار درخت عظيمی ، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت.

  اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و

 همچنان با دو جانورش پيش رفت.

گاهی مدت‌ها طول می كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پی ببرند.

 پياده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می ريختند

و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمری عظيمی ديدند

  كه به ميدانی با سنگفرش طلا باز می ‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود

كه آب زلالی از آن جاری بود.

  رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد وگفت:

« روز خوش ٬ اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟ » 

  دروازه‌بان: « روز خوش ٬ اينجا بهشت است » 

« چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم. »

 دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت:

«می ‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان می ‌خواهد بنوشيد. »

 مرد گفت :- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان گفت: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

 مرد خيلی نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود

 تنهايی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد.

 پس از اينكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسيدند.

 راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌ای قديمي بود كه به يك جاده

 خاكي با درختانی در دو طرفش باز می شد. مردی در زير سايه

 درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود،

احتمالأ خوابيده بود.           مرد گفت: روز خوش

نگاهبان با سرش جواب داد.

مرد گفت: ماخيلی تشنه‌ايم.، من، اسبم وسگم.

نگاهبان به جايی اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است.

 هرقدر كه می‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگی ‌شان را فرو نشاندند.

 مرد  از نگاهبان سپاسگذارئ نمود .

 نگاهبان گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، می ‌توانيد برگرديد.

 مرد پرسيد: فقط می ‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

 نگاهبان گفت: ""  بهشت ""      

 مرد پرسيد: بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

 نگاهبان گفت:آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

 مسافر حيران ماند و گفت: بايد جلوی ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند!

 اين اطلاعات غلط باعث سردرگمی زيادی می ‌شود!

 نگاهبان گفت: كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگی به ما می ‌كنند.

چون تمام آنهايی كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...  

 

|


  روزهای هفته در طی تاريخ ،

ذهن پويا و دورانديش آدمی ، برای شمارش روزها و نگهداشت حساب روزها ،

 ظرائف ويژه ای بكار گرفته است

تا بسهولت ابتدا و انتهای روزها و حساب هفته ها و ماهها را در ذهن نگهدارد .

از چرخش آفتاب وماه گرفته تا طالع انسان كه بر گردش ستارگان وابسته ميدانستند ،

جملگی به زيبا وجهی در تقويم مخصوصی از سوی باريك انديشان

درج گشته و پشت بند اسامی ويژه روزها و ماهها ،

 افسانه های پر معنا استوار بوده است .

هر ملتی در قلمرو مغرب زمين ، به سوابق فرهنگی بهره ای در تقويم داشته

 و افسانه های مربوط به اسامی و حساب روز ها و ... افزوده اند

در نظر اين مردم ، روزهای هفته نام از خورشيد و ماه يا

خدايان جبار والهه های نكو منظر گرفته اند .

 آنچه در زير مياوريم نگاهی گذراست به افسانه های مربوط به عناوين

روزهای هفته و سپس نام ماهها در فرهنگ ملل مغرب زمين :

 اسامی هفت روز هفته :

يكشنبه =۱-Sunday دوشنبه =۲-Monday

سه شنبه = ۳-Tuesday چهارشنبه =۴-Wednesday 

 پنچشنبه =۵-Thursday آدینه = ۶-Friday

شنبه =۷-Saturday   

*******

۱-Sunday در روزگار قديم ، مردم نظاره گر گوی منور طلائی رنگی

 در آسمان بوده اند كه گوئی خدائی اين گوی پر نور را به حركت در مياورد

و در ارابه ای اطراق كرده بود كه چرخهای اين ارابه در هر چرخش از خود

نور روشنائی بيرون ميریختند .

 اپولون ( APOLLO ) خدای روشنگری و ايزد خورشيد نام گرفته بود .

 به افتخار او ، سر آغاز هفته بنام خورشيد ( Sol) خواندند

و آنروز را به لاتين Solis days يعنی روز خورشيد ناميدند .

 سپس اين لفظ به Sunnandaey كه به انگليسی همان

 روز خورشيد است ناميده گشت و بتدريج به Sunday دگرگون شد .

 در موزه های مغرب زمين ، بخصوص دانمارك ،

در غرفه ای خاص گردونه ای را می توان ديد كه اسب تند پای بلند يالی

 اين گردونه منور خورشيد را برپشت ميكشد .

 ۲-Monday مردم جنوب اروپا نيز به گوی نقره ای رنگی در آسمان

چشم ميدوختند كه شبها نور افشانی می كرد به زبان لاتين

 اين كره پر نور Luna ( ماه ) ناميده شد ، نظاره گران اين گوی منور ،

 روز ديگری از هفته را بنام اين كره موسوم نمودند .

اين روز به لاتين Lunadies خوانده شد كه بعد ها

ساكنان شمالی قاره اروپا به Mona

( لفظی كه آنها در برابر Luna برای Moon ماه ادا می ‌نمودند)

 سرسپاری پيدا كردند و بعد از روز خورشيد را Monanday

يعنی روز ماه ناميدند . از اين لفظ كلمه انگليسی Monday بجای ماند .

۳-Tuesday سومين روز هفته در شمارش روزها ی غربی

 بنام Tiw معروف است . Tiw خدای جنگ اقوام لاتين زبان بود

 او حامی جنگاورانی محسوب می شد كه او را می پرستيدند .

 دلسپردگان Tiw باور داشتند كه وقتی جنگجوی غيوری در رزمگاه

به قتل ميرسد Tiw از مامن خود در كوهستان پايئن ميامد و بهمراه حوريان ،

جنگجوی خسته را از ميدان جنگ به سرزمين امن و امان و زيبا منظری می برد .

 Tiw نام خود را به سومين روز هفته داد و اينروز به Tiwasdey

موسوم گشت كه در زبان انگليسي به Tuesday مقلب شد .

 ۴- Wednesday ساكنان شمالی قاره اوروپا ، خدايان متعددی را می پرستيدند .

 در نظر آنها خدائی بنام Woden از ساير خدايان برتر بود

و صاحب منصب اريكه خدای خدايان محسوب ميگشت .

 Woden خدائی تشنه دانستنی و آگاهی بود .

حتي او در ازای كسب معرفت ، يك چشم خود را در گرو خدای دانش نهاده بود .

 بهمين خاطر در نگارش تصوير اين خدا او را همواره با كلاه لبه داری

 مجسم ميكردند كه جلو چشم نابينا و به گرو رفته او را ميگرفت .

 دو پرنده سياهرنگ ( شايد كلاغ ) بر دوش او می نشستند و

 به جاسوسي وكسب خبر از قلمرو علم برای اين خدا می پرداختند .

 شبانگاهان اين پرندگان به زمين می آمدند و تا سپيده دم اخبار را

گردآوری می نمودند و هنگام پگاه به پيشگاه Woden  بر ميگشتند .

همين است كه woden به كل اخبار جهان  آگاه بود .

 به افتخار اين خدا روزی از روزهای هفته ( چهارمين روز هفته )

بنام او مرسوم گشت و Wodnesdaey نام يافت كه كم كم

در زبان انگليسی به Wendnesday شهره گشت .

 ۵- Thursday مردم روزگاران گذشته مغرب زمين ،

رعد و برق و عوارض ناشی از اين پديدارهای طبيعی را نمی شناختند.

 در پرده خيال آنها Thur ، خدای تندر بود كه بر ارابه ای كه

 دو بز چموش تند پای آنرا می كشيدند سوار ميگشت .

 آنها باور داشتند كه وقتی Thur احساس گرسنگی می كند ،

 از گردونه خويش چكشی عظيم در آسمانها رها ميسازد

 كه نور خيره كننده ای از اين چكش ساطع ميشود

و صدای چرخ ارابه ی او در آسمان می پيچد .

 رعد و برق ناشی از اين حركت Thur پنداشته می شد .

 پنجمين روز هفته را Thuresdaey ناميدند

 كه به انگليسی Thursday خوانده شد .

6-Friday مردم شمال اروپا به الهه زيبايی معتقد بودند

كه او را Frigg ميخواندند ، وظيفه او حمل جنگاوران كشته شده

در ميدان جنگ و رساندن آنها به باغ زيبايی

خيالی بود كه بدستان معجزه گر او جنگاوران ،

 در آن باغ حيات مجدد می يافتند وبه زندگانی جاويد می رسيدند.

 در اپرای تنظيم شده توسط ريشارد واگز می بينيم كه Frigg

سپر و نيزه ای بردست گرفته و جنگجويی خسته را بر سينه می فشارد .

 در نزد ملل مغرب زمين ، ششمين روز هفته به Frigedaey ملقب گشت .

الهه ای كه بر ارابه ای جای خوش كرده و نيزه بر دست بر گرده

دو سگ تيز پوزه كه گردونه او را می كشد ، شلاق می كوبد و

 در قلمرو آسمان به چرخش و جولان در می آيد .

 انگليسي Friday را از آن الهه Frigg دانستند .

 7-Saturday Saturn در قلمرو اسطوره رومی ها

به خدای كشتزار محسوب می شد . به رغم رومی ها ساتورن كنترل را

بعهده داشت و ريزش باران به همت او وابسته بود .

رومی ها پیش از بذر افشانی به درگاه Satrun

قربانی می دادند و از او امداد می خواستند به افتخار اين خدا

روز شنبه اروپائی ها Saturnidies خوانده شد كه

در انگليسي به

Saturday موسوم شد .

منابع: تجلی دوازده ماه

 در آينده اساطير و فرهنگ عامه ايران - دكتر جابر عناصری -

 زروان سنجش زمان در ايران باستان - فريدون جنيدی

 

|

 

 

|


:

Photobucket
Shiro Khorshid