تبليغاتX
Farvahar(nikouee)
Photobucket *( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*


*( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*

* تاریخ - هنر - شعر - فرهنگ - زندگی نامه - سخن ها - و ...*

 

  
 
 
 
اگر هر دینی در جهان برای خود خدایی

دارد ولی پروردگار در همه دین ها  یکسا ن نیست.

در برخی از آنها خدا وجودی است مستبد و خودسرکه گاهی به خشم میآ ید و انتقام میگییرد ،

 ولی خدای زرتشت مظهر راستی و آزادگی است
 
و در هیچ جای (گاتها) اشارهای به خشم و استبداد او نشده .

 بلکه وارونه آن(اهورا مزدا) نیکی محض و یار و یاور نیکو کاران است.
 
 از این رو میتوان دریافت که تا چه حد این آیین پیشرفته می باشد.
 
اگر بگوییم آیین مزدیسنا در اوج کمال و رسایی است سخنی بجا گفته ایم

 چون یکتا گرایی در این آیین چنان زیبا و با شکوه است که
 
افلاطون-سقراط- شهاب دین سهروردی-
 
میتوانند با افتخار به زرتشت گرایش پیدا کنند.

 باز می بینیم که خدای زرتشت وارونه سایر ادیان دیگر
 
 دارای ویژگی های انسانی نیست ، نیرویی است که ما ورای نیرویی نیست.

 از دیدگاه فرهنگ زرتشتی پهنه هستی جلوه گاه (اهورا مزدا)است .

هر ذّّره ای از ذره های هستی در بر دارنده پرتو و نمونه گاه (اهورا مزدا)است.
 
  شناخت (اهورا مزدا) از شناخت نمود های هستی از راه خرد و

دانش و پژوهش در نمودهای هستی ممکن میگردد که در این باره زرتشت
 
در سرودهای (گاتها)یاد آور شده است.

 زرتشت در هات ۴۴ بند ۸ یسنا چنین می سراید،
 
(ای هستی بخش دانا و یکتا از تو می پرسم تا راستی ها را بر من آشکار نمایی و
 
 بدین گونه است که میتوان نیک بیندیشیم و آنچه را که بر اندیشه من الهام یافته از

تو میگذرد بکار ببندم.
 
ای خداوند جان و خرد خواهانم که در پرتو منش نیک توانایی آموزشهای تو را داشته با شم
 
 و در پناه فروغ درخشان راستی و پاکی از رسایی و نیک بختی بر خوردار شوم ٬ 
 
پروردگارا چگونه وبا انجام چه نیکوهایی می توانم روانم

را از آرامش و شادی بهرمند سازم.
 
سراسر گاتها این سرودهای دلنشین زرتشت ٬ سرشاراز گفتگو های دلپذیر او
 
 با (اهورا مزدا)است.

 زرتشت پیوسته راهنمایی میجوید و درخواست نیکبختی و خرسندی برای آفریده ها می کند
 
 براستی و درستی پای می فشارد و می خواهد به او نیرویی بخشیده شود که

بتواند با همه جان و دل روان مردم را به خوشبختی برساند.

 درآیین مزدیسنا فضیلتی که از همه بیشتر در حسن کردار و رفتار اثر دارد
 
و موجب میشود که انسان در راه نیکی گام بردارد
 
 واژه ( اَشا) است که ۱۸۰ بار در گاتها بکار برده

شده است که معنی های زیادی دارد
 
(نظام هستی ؛ سامان روانی ؛ هنجارهستی)و.....(اشا)

روشنی بیکران است و در جهان مینوی بهرسو که بنگری
 
چهره پر توان (اشا) را می بینی و این راست کرداران و درست کردارانند

که بر فروغ جهان راستی میافزایند و موجب آبادی وپیشرفت بیش از پیش جهان می گردند.
 
 کسی که در راه (اشا)گام بر میدارد به پایه ای میرسد که او را(اشوان)مینامد

در (گاتها)از معجزه و کرامات خبری نیست

فعالیت انسان در دور و بر تلاش و کوشش و

  غریزه طبیعی برای زیستن وشاد بودن دور میزند آنچه در( گاتها) جلب توجه مینماید
 
این است که سرودهای دلنشین آن بیان خود اشوزرتشت است که
 
 اهورا مزدا با مهر و گفتار شیرین و خرد پاک و نبوغ بی همتا

باو ارزانی داشته و با بهره گیری از اینموهبت ها (اهورایی)سخنانی برای جهانیان

بیان کرده است که تا آن زمان نشنیده بودند.

 تمام دستورات زرتشت بر نهادی کاملا شدنی بنا شده و او آموزگاری است تیز بین

که به مسایل تخیلی و اوهام نمیپردازد.

او به دنیای ماورای طبیعی نمی پردازد و به آنها بگونه سر بسته اشاره می کندو دید خود را
 
 به زندگی روزمره و رابطه راستی و درستی آدمیان متوجه میسازد.

 در ( گاتها) زرتشت بشری است مانند دیگران گرفتار سختیها و مشکلات زندگی و

رنجها او را همانگونه بدرد می آورد که دیگر مردمانرا.او بجای معجزه و کرامات و

اعمال قدرت خارق العاده مانند یک انسان

با فضیلت، از خود واکنش نشان می دهد. در زمان گرفتاری از روبرویی با دشمنان
 
پرهیز میکند، و با شکیبایی و بردباری زمانی که همراهان و همدلانش زیاد میشوند با

پشتیبانی به (اهورا مزدا) و به کمک اندیشه نیک و خرد خدادادی و نیروی راستی
 
بمبارزه با ستمگران و زورگويان زشتکار میپردازد او با بیان دلنشین و دلپذیر
 
 و شیوا با مهرورزی و آرامی و خونسردی آنها

را به راه راست و درست راهنمائی  مینماید در حالی که هرگز خود را
 
از کمک و پشتیبانی پروردگار بی نیاز ندانسته و

پیوسته از او درخواست کمک وراهنمایی
 
 می کند. او هیچگاه جز اراده و ایمان به نیک اندیشی و راستی و درستی
 
 معجزه دیگری ارائه نمی کند.
 
- اشا - وهومن - خشترا - آرمیتی - هورتات و امرتات -
 
این ۶  فروزه معجزهای او هستند،
 
 
 زیرا آنها بالاترین شگفتیها را به ارمغان می آورند 
 
 
                                                                                                                                                                      ;               
animated bar
 
 
 

|

 

خانم حميدی برای ديدن پسرش مسعود ، به آموزشگاه او يعنی لندن

 آمده بود . او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقی دختر

بنام Vikki زندگی ميکند . کاری از دست خانم حميدی بر

 نمی آمد و از طرفی ٬ هم اتاقی مسعود هم خيلی خوشگل بود.

 او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث

کنجکاوی بيشتر او می شد .

 مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت :

 " من ميدانم که شما چه فکری می کنيد ، اما من به شما اطمينان

می دهم  که من و Vikki فقط هم اتاقی هستيم ."

     حدود يک هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت :

" از وقتی که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده،

         تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد ؟

 "مسعود "خب، من شک دارم ، اما برای اطمينان به او ايميل

                       خواهم زد."

او در ايميل خود نوشت : مادر عزيزم ، من نمی گم که شما

قندان را از خانه من برداشتيد ، و در ضمن نمی گم که

 شما آن را برنداشتيد . اما درهرصورت واقعيت اين است

که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتيد گم شده .

 "  با عشق، مسعود " 

 روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش

 دريافت نمود :  

 پسر عزيزم ، من نمی گم تو با Vikki  رابطه داری ! ،

و در ضـــمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت

 واقعيت اين است  که اگر او در تختخواب خودش می خوابيد ،

 حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود .

" با عشق ، مامان "

                  ;   

__________________________________________________

|


 

نمايش فيلم سينمايی " تروی" كه حاوی تحريفات گسترده تاريخی و مصادره

ميراث فرهنگ باستانی ايران به نفع تمدن يونان توسط هاليوود بود،

 با انتقادات گسترده‌ای رو به ‌رو شده است.

در روز سوم و چهارم نوروز امسال ، شاهد نمايش فيلم " تروی"

از شبكه دوم سيما بوديم؛ فيلمی كه به ظاهر راوی يك واقعه تاريخی

 به روايت هاليوودی بود اما در حقيقت، در لايه‌های زيرين فيلم،

به غارت فرهنگی و تحريف تاريخ پرداخته و طبق معمول،

اين ايرانيان هستند كه فدا شدند! و جای بسی افسوس است كه

سيمای جمهوری اسلامی ايران

 هم با اين غارتگران فرهنگی ، هم صدا شده و به تخريب چهره تمدن ايران

 می ‌پردازد . در اين فيلم، تزئينات داخلی كاخ پادشاه تروی و معبد تروی ،

 تمام با سنگتراشیهای پارسی (تخت جمشيد) پوشيده شده است.

خواهشمندم موارد زير را به یاد آوريد:


ـ در دقايق نخست فيلم، صحنه ورود هكتور و برادرش به تروی و رفتن

به پيش پدرشان را به ياد آوريد؛ حجاری پشت شاه، صف هديه ‌آورندگان

( تخت جمشيد ) است همراه با نقش گل داوودی .

ـ در صحنه پايانی فيلم كه آكليس( آشیل ) كشته می ‌شود و برادر هكتور به

همراه دختر برادر شاه تروی در حال فرار هستند كه براستی از پلكان

كاخ تچر تخت‌ جمشيد ( اگر نام كاخ را درست به ياد داشته باشم )

بالا می ‌روند و نقوش دقيقا همان نقوش هستند، سربازان پارسی ،

 گل‌های نيلوفر آبی ، سربازان گارد جاويدان (البته فقط ريش آنها زده شده است)

و كتيبه ميان سربازان كه با تعجب خط ميخی است

( تروجان‌ها هم خط ميخی استفاده كرده‌اند !! ) .

شايد در وهله نخست، اهميت موضوع زياد ننمايد ولی نشان دادن اين سنگتراشیها در يك فيلم تاريخی به معنای نشانه رفتن هويت و تاريخ يك ملت است و سكوت مراجع ذی صلاح ايرانی و هم داستان شدن تلويزيون ايران با سينماگران هاليوودی جای بسی  شگفتی است و اين عملكردها در آينده، شايد منجر به حادثه‌ای بدتر از قضيه نام خليج فارس شود.

HydroForum? Group

HydroForum? Group

HydroForum? Group 

HydroForum? Group

 HydroForum? Group


پرسش اين است:

 دلیل انتخاب و پخش اين فيلم توسط شبكه دوم سيما چه بوده است؟

بازبين‌های صدا و سيما كه مو را از ماست می ‌كشند

براستی متوجه چنين موضوع واضحی نشده‌اند؟ !

آيا به تاراج رفتن ميراث فرهنگی يك كشور،

 با اهميت‌تر از چاك پيراهن دختر تروجانی نيست ؟

اين موضوع در سه، چهار ماه گذشته در بعضی از وبلاگ‌ها مطرح شد و

 به سايت‌های خبری و سازمان ميراث فرهنگی ارسال شد ولی به دليل اين‌كه

بيشتر مردم فيلم را نديده بودند، بازتاب گسترده‌ای نداشت ولی اكنون چه؟

هويت تاريخی و فرهنگی يك كشور همانند ريشه برای درخت می ‌باشد

و ملت بی ‌ريشه ، با اولين تندباد از بين خواهد رفت. ملت ايران دارای

 تاريخ و فرهنگ باستانی و تمامی تاريخ ايران چه پيش از اسلام و

چه پس از اسلام برای ما مردم ايران اهميت دارد. 

 

|

 بردی از يادم               دادی بر بادم               با يادت شادم

دل به تو دادم                در دام افتادم                از غم آزادم

دل به تو دادم فتادم به بند                ای گل بر اشک خونينم بخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز                چشم من باشد به راهت هنوز

چه شد آن همه پيمان                که از آن لب خندان

بشنيدم و هرگز                خبری نشد از آن

کی آيی به برم                ای شمع سحرم

در بزمم نفسی                بنشين تاج سرم                تا از جان گذرم

پا به سرم نه                جان به تنم ده                چون به سر آمد عمر بی ثمرم

نشسته بر دل غبار                غم زانکه من در ديار             غم گشته ام غمگسار غم

اميد اهل وفا تويی                رفته راه خطا تويی                آفت جان ما تويی

بردی از يادم                دادی بر بادم

با يادت شادم                دل به تو دادم                در دام افتادم از غم ازآزادم

دل به تو دادم                فتادم به بند                اي گل بر اشک خونينم بخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز                چشم من باشد به راهت هنوز
 
ecard.jpg

 
|



روزی برای شيوانا خبر آوردند که در معبدی در ده مجاور ، فردی ادعا می کند که

 استاد شيواناست و در س معرفت را او به شيوانا آموخته است.

شيوانا تبسمي کرد و گفت : " اگرچه اين استاد را نديده ام اما به استاد سلام برسانيد و

بگوييد خوشحالم به همسايگی ما آمده است. همچنين به استاد بگوييد تعدادی از شاگردان

جديدم را برايش می فرستم تا در محضر او تلمذ کنند و درس معرفت را مستقيما از

 استاد بزرگ بگيرند."

سپس شيوانا چند تن از شاگردان جديد را به محضر استاد تقلبی فرستاد. استاد تقلبی

چندين ماه هر روز عين حرف هايی را که شيوانا به بقيه می گفت به شاگردان منتقل

می کرد و روز به روز نيز شاگردان ورزيده تر می شدند. سرانجام بعد از هفت ماه

نوبت به درس عملي راه رفتن روی آب رسيد. اين درس جزو يکي از مراحل پيشرفته

 درس های معرفت شيوانا بود .

در روز امتحان استاد تقلبی و شاگردانش و شيوانا و مريدانش به لب رودخانه آمدند .

 شيوانا بدون آنکه کلامی بگويد به استاد تقلبی تعظيمی کرد و به سوی رودخانه رفت و

همراه مريدانش روی آب راه رفت و آن سوی رود در کرانه متوقف شد.

شاگردان استاد تقلبی نيز يکی يکی از استاد رخصت گرفتند و به دنبال مريدان شيوانا

روی آب راه رفتند و به آن سوی رودخانه رسيدند. نوبت استاد تقلبی رسيد.

 او هم به دنبال آخرين شاگرد وارد رودخانه شد.

 اما بلافاصله در آب فرورفت وجريان رودخانه او را با خود برد.

شاگردان هرچه تلاش کردند نتوانستند استاد تقلبی را نجات دهند.

يکی از مريدان از شيوانا پرسيد ، اگر او تقلبی بود پس چرا درس ها درست منتقل

شد و شاگردانش توانستند از آب رد شوند؟!

شيوانا پاسخ داد: " در معرفت مستقل از عارف کار می کند . اين عارف است

که بايد سعی کند خودش را به معرفت برساند و اگر خودش را نرساند و دل به

 معرفت نسپارد به آن نمی رسد.

استاد تقلبی گمان کرد جذابيت درس های شيوانا در خود شيواناست

و همين باعث شکستش شد. حال آنکه به خاطر جذابيت مباحث معرفتی است

 که شيوانا دلنشين شده است . استادی که تفاوت اين دو را نفهمد تقلبی است."

 

|

 
سروی و بیدی    بر لب جویی    گرم سخن بودند
 
بی خبر از خود     هر چه تو گویی    چون دل من بودند
 
سرو خودآرا    مست و طرب زا    بر سر ناز آمد
 
بید کهن را    دید و بگفتا    کز تو چه باز آمد
 
من که تو بینی    سرکش و سبزم    شاهد گلشن ایجادم
 
مست غرورم و آزادم من
 
کرده به قامت    شور قیامت    پیکر خرم و آزادم
 
غرق سرورم و دلشادم من
 
آسیب خزان هرگز       کی برگ و برم ریزد
 
گر برف زمستانها       یکجا بسرم ریزد
 
چون پیری     که دهد پندی    به سخن بید آمد
 
من آشفته سر ای جوان جهان دیده ام
 
ز من بشنو که دلسردی خزان دیده ام
 
ز گشت زمان چه دانی؟
 
ترا هرگز کسی سایه ای نبیند به بر
 
که بگذارد خسی یا گلی در آن سایه سر
 
چه حاصل ز سر گرانی؟
 
اگر افتاده حالم       و گر بشکسته بالم
 
همین بس مرا    که هر کس مرا    بخواند به سایبانی
 
manzare.jpg
 
|

 

انسان باید از گذشته رها شود و از میان راه هایی که به او ارائه  می شود ،
 
 بهترین را برگزیند .
 
              فقط كفش ميداند كه جوراب سوراخ است يا نه!
 
             امروز فردای دیروز است که نگرانش بودی
 
      انديشه كردن كه چه بگويم به از پشيمانی است كه چرا گفتم
 
       غم هايت را جار نزن ، چون همين دردهای روزگار است كه تو را
 
همچون يك خمير شكل می دهد و بزرگت می سازد
 
ما نمی توانيم ديروز را تغيير دهيم ولی می توانيم فردايمان را با امروز بسازيم
 
بهره ما از زندگی به اندازه عشقی است كه ايثار می كنيم نه به اندازه معشوقی
 
 كه بدست مي آوريم
 
عاشق واقعی كسی است كه معشوق خود را آزاد می گذارد تا خودش باشد . در عشق
 
 اجباری نيست . عشق يعنی امكان انتخاب به معشوق دادن . برای آنكه كسی يا چيزی
 
 را بدست آوری رهايش كن  !
 
احتیاط باید کرد همه چیز کهنه می شود و اگر کمی کوتاهی کنیم،عشق نیز
 
               اهداف و آرزوهايت را با توجه به آن چه كه ديگران با اهميت تصور ميكنند،
 
                       تعيين نكن، زيرا فقط تو ميدانی كه چه چيزی برايت بهترين است.
 
                      گوش کردن را یاد بگیر ، فرصت ها گاهی به آهستگی در می زنند
 
     اينكه من دست خالی به سوی مردم دراز كنم و كسی چيزی در آن نگذارد بدبختی نيست٬
 
      بدبختی اين است كه من دست پر به سمت مردم دراز كنم و كسی چيزي از آن برنگيرد.
 
چرا در جستجوی محبت هستید، خود خالق و باعث محبت باشید.
 
 
 
|

 

ميتوانم با واژه ی خوشبختم...

تمام اشکهايم را مخفی کنم..

ميتوانم با لبخندی بگويم

آری ...

آسمان به وسعت صداقت های سوخته زيباست...

و چشمه های خشکيده پاکی ...هنوز هم جاری ست...

آری،ميتوانم بار ديگر ....دور واژهای بارانی ام را خط بکشم.....

و خودم،وجودم ...را زير هزاران واژه فريب دهم...

آری ...ميتوانم....ميتوانم....

ولی دوست من....ميدونی که من از فريب واژها خسته شدم...من اگه

اينجا شاد باشم...و چتر بارونيم رو از نگاهم دور کنم...ديگه واژها با من بيگانه

ميشوند....آن هنگام ديگر من تنهاترين نيستم....من خسته ترين ميشوم..

که با هر بار نفس کشيدن...آرزوی پرواز رو دارم به يه آسمون ديگه....

هيچ مهم نيست..گر نباشم...هيچ...

هيچ مهم نيست گر پر شکسته ...پرواز کنم...

هيچ مهم نيست که قانون تلخ هستی باز ستوهای وجودم را در برابر هيچ

بلرزاند........هيچ مهم نيست...

002444.jpg

 

|

 

 
  HydroForum® Group

زندگی زیباست ، اگر روح آزاد عشق و محبت اسیر زندان فراموشی دل نگردد و خزان یأس گلبوته های امید بهار جان را در وسعت انتظار زرد خویش ، مدفون نسازد

زندگی زیباست اگر عقده های زخمی بزرگ ، طپش زیستن را از قلب کوچک کبوترها نرباید و در ذهن شلوغ بیشه زار اندیشه ، مرگ نیلوفرهای وحشی نروید

زندگی زیباست اگر لب خوفناک تیرها ، خون بیدهای مجنون را در جام سبز لیلای چمن نریزد و دست بی خبر طوفان ، گل خواب را در صدف آبی باغ پرپر نکند

زندگی زیباست اگر کنار جویباران نیم خفته ، غزالهای خسته دشت از آغوش وهم و هراس بگریزند و در بال رویاهای شیرین به آن سوی حصارهای شب سفر کنند

زندگی زیباست اگر خرمن هستی جنگل در خشم آتشین تندر نسوزد و خاکستر سیاه مرگ تن پوش درختان بی پناه و محزون نگردد

زندگی زیباست اگر پری مهربان قصه ها از بستر خاطره ها برخیزد و در معصومیت و صداقت ناب کودکان همواره زنده بماند

زندگی زیباست اگر هوای نگاه تو از آه سینه سوز خاکهای افسرده بارانی شود و مسیح دستانت در کالبد دستهای مرده بذر حیات و رویش بپاشد

زندگی زیباست اگر من و تو در کشتزار قلبمان گلی بکاریم که هیچ کس را یارای چیدن آن نباشد و هیچ اشکی جز اشک شبانه عشق رخسار زیبایش را نشوید

زندگی زیباست حتی برای تو که هم آغوش رنج و حرمانی و آفتاب شادی رابه خنجر زهر آلود شب غم سپرده ای

آری زندگی برای تو نیز زیباست زیرا روزی مهمانی عزیز در خانه دلت را خواهد زد و با حضورش زندگی را از نو به تو تقدیم خواهد کرد مهمانی که عشق نام دارد او را عاشقانه پذیرا باش عاشقانه

 
HydroForum® Group
 
                                                                                            
 
 

 

|

 

خوشا به حال آنان كه می بخشند بی آن كه به ياد آرند ، 

ومی گيرند بی آنكه فراموش كنند

 

 

|




 

 

هفته اول

 

روزنخست: باور كنيد كه موجودی بی نظير در

 عالم هستيد .

روز دوم : ديگران را همينطوری كه هستند بپذيريد .

روز سوم : به هنر و استعداد ديگران حسادت نورزيد .

روز چهارم : هيچگاه خشمگين نشويد و همواره خونسردی خود را حفظ كنيد .

روز پنجم : به ديگران احترام بگذاريد .

روز ششم : با انسانهای ژرف انديش گفتگو كنيد و از انسانهای عيب جو و بدبين دوری كنيد .

روز هفتم : ديگران را دوست بداريد .

 

هفته دوم

 

روز اول : دست ديگران را برای ياری و كمك بفشاريد .

روز دوم : ديگران را ببخشيد .

روز سوم : انتظارات خود را از ديگران كاهش دهيد .

روز چهارم : ديگران را مورد انتقاد و سرزنش قرار ندهيد .

روز پنجم : خود را سرزنش نكنيد .

روز ششم : انتظارات منفی و غيرمنطقی را از ذهن خود بيرون كنيد .

روز هفتم : خود را جدی بگيريد .

 

هفته سوم

 

روز اول : ديگران را بخشی از وجود خود ببينيد .

روز دوم : خطاها و لغزشهای خود را جدی نگيريد .

روز سوم : تصور ذهنی خود را از ديگران آراسته كنيد .

روز چهارم : ارزشهای نيك را در خود پرورش دهید .

روز پنجم : احساس رضايتمندی و خشنودی از خود را افزايش دهيد .

روز ششم : از تكنيك های تنفس عميق و تغذيه سالم استفاده كنيد .

روز هفتم : تبسم و خوش رفتاری را تمرين كنيد .

 

هفته چهارم

 

روز اول : مسوليت كارهای خود را بپذيريد .

روز دوم : تلاش كنيد خطاها و لغزشهای خود را كاهش دهيد .

روز سوم : مشكلات را آسان بگيريد و از ديگران برای رفع آنها ياری بخواهيد .

روز چهارم : به دشواری های اطراف خود با نگرش مثبت برخورد كنيد .

روز پنجم : در صدد توجيه خود نباشيد .

روز ششم : برای شاديهای خود پيش فرض و شرايط مشخص نكنيد .

روز هفتم : به واقعيات درون خود تمركز دهيد .

Success20Key.jpg

  

|

 

2chehre.jpg

شما هم اکنون مردی خشمگین را در سمت چپ میبینید و زنی آرام در سمت راست.

 ولی اگر  این نقش ها را از مسافت ۲-۳ متر دورتر بنگرید ٬ جای آنها برخواهد گشت .

بدین منظور که .٬ مرد را سمت راست میبینید و زن را سمت چپ....  

   شگفت آور است اینطور نیست؟

 

|

 

 

چشمی سیاه و چهره مهتاب رنگ داشت یک روز آمد و بنشست و بوسه خواست

آن بوسه جوی شوخ - که با یاد او خوشم - اینک گذشته عمری و می جویمش

کجاست؟

با او در آرزوی وفا آشنا شدم اما وفا نکرد و دل از من برید و رفت

آن آفتاب عشق - که یادش بخیر باد - یک شامگه ز گوشه بامم پرید و رفت

او رفت و دل به ماهرخان دگر سپرد اینک منم که دل به دگر کس نبسته ام

گشت زمان از آن همه بیتابیم نکاست گویی هنوز بر سر آتش نشسته ام

یکدم نشد که یاد وی از سر به در کنم همواره پیش دیده من نقش روی اوست

این است آن دو چشم فسونساز آشنا اینهم لبان اوست- لب بوسه جوی اوست-

هرچند او شکست ولی من هنوز هم دارم عزیز حرمت عهد شکسته را

هرچند اوگسست ولی من هنوز هم دارم به دل محبت یار گسسته را

گویند دوستان که" از این عشق در گذر کوته کن این حدیث که او دلربا نبود

از سینه ستبر و قد سرو و روی نغز در او نشان این همه خوبی بجا نبود

این داستان کهن شد و این قصه ناپسند باید که ترک عشق غم آلود او کنی

وز سرو قامتان فراوان این دیار همراز و همدم دگری جستجو کنی..."

ای دوستان حکایت خود مختصر کنید کمتر سخن ز همدم و همراز آورید

زیبا رخان شهر من ارزانی شما

زشت مرا که رفت به من بازآورید!

 cheshm.jpg

 

|


 

۱- تختت را مانند خودت دوست داشته باش.

۲- در روز استراحت کن تا بتوانی در شب راحت بخوابی.

۳- وقتی که شخص استراحت طلبي را مي‌بينی، حتما به او کمک کن.

۴- کاری که برای امروز داری به پس فردا بينداز تا دو روز را آزاد داشته باشی.

۵- وقتی که کاری برايت سخت است، بگذار تا ديگری آن را انجام دهد.

۶- هميشه به اين فکر کن که کار انسان ها را نابود می کند

 ولی تنبلی انسان را خوشبخت می سازد.

۷- وقتی که بيکار هستی بنشين و طاس بريز تا زمان سپری شود.

۸- کار کردن انسان را خسته می کند.

۹- زياده روی در تنبلی هرگز کسی را نکشته است.

۱۰- اگر نوشيدن الکل در هنگام کار کردن تو را اذيت می‌کند، ديگر کار نکن.

 

|

 

tanz.jpg

 

|

 

masih.jpg

 
حكايتی از زبان مسيح نقل می كنند كه بسيار شنيدنی است.
 
می گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت های
 
 مختلف آن را بيان ميكرد. حكايت اين است :

مردی بود بسيار متمكن و پولدار روزی به كارگرانی برای كار
 
 در باغش نياز داشت. بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر
 
 فرستاد تا كارگرانی را برای كاراجير كند.
 
 پيشكار رفت و همه ی كارگران موجود در ميدان شهر را
 
اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند.
 
كارگرانی كه آن روز در ميدان نبودند ،اين موضوع را شنيدند
 
 و آنها نيز آمدند. روز بعد و روزهای بعد نيز تعدادی ديگر
 
 به جمع كارگران اضافه شدند. گر چه اين كارگران تازه ،
 
غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد.
 
 شبانگاه ، هنگامی كه خورشيد فرو نشسته بود ، او همه ی
 
كارگران را گردآورد و به همه ی آنها دستمزدی يكسان داد.
 
 بديهی ست آنانی كه از صبح به كار مشغول بودند ،
 
آزرده شدند و گفتند :
 
 (( اين بی انصافی است. چه می كنيد ، آقا ؟
 
ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از
 
 دو ساعت نيست كه كار كرده اند. بعضی ها هم كه چند دقيقه
 
 پيش به ما ملحق شدند. آن ها كه اصلاً كاری نكرده اند)).

مرد ثروتمند خنديد و گفت : (( به ديگران كاری نداشته باشيد.
 
 آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ ))

كارگران يكصدا گفتند : (( نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ،
 
 بيش تر از دستمزد معمولی ما نيز بوده است. با وجود اين ،
 
انصاف نيست كه اينانی كه دير رسيدند و كاری نكردند ،
 
 همان دستمزدی را بگيرند كه ما گرفته ايم )).

مرد دارا گفت : (( من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم.
 
من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزی از دارائی من كم
 
 نمی شود. من از استغنای خويش می بخشم. شما نگران اين
 
 موضوع نباشيد. شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد
 
 پس مقايسه نكنيد.من در ازای كارشان نيست كه به آنها
 
دستمزد می دهم ، بلكه می دهم چون برای دادن و بخشيدن ،
 
 بسيار دارم. من از سر بی نيازی ست كه می بخشم)).

مسيح گفت : (( بعضی ها برای رسيدن به خدا سخت می كوشند.
 
بعضی ها درست دم غروب از راه می رسند. بعضی ها هم وقتی
 
 كار تمام شده است ، پيدايشان می شود. اما همه به يكسان زير
 
چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گيرند)).

شما نميدانيد كه خدا استحقاق بنده را نمی نگرد ، بلكه دارائی
 
 خويش را می نگرد. او به غنای خود نگاه می كند ، نه به كار ما.
 
 از غنای ذات الهی ، جز بهشت نمی شكفد. بايد هم اينگونه باشد.
 
 بهشت ، پیدایش بی نيازی و دارایی خداوند است.
 
 
|

 

بيا تا عاشق ديوانه باشيم

حديث شمع و گل،پروانه باشيم

بيا تا شعله جان برفروزيم

به زير سقف در يک خانه باشيم

گرفتار محبت هر دو گرديم

برای هم چو دام و دانه باشيم

بيا تا بگذريم از جان خاکی

به فکر عالم جانانه باشيم

بيا تا نو کنيم اين منزل خود

نبايد بسته ی ويرانه باشيم

هميشه مست عشق ناب بوديم

چرا زين باده ما بيگانه باشيم

ازين باده بخور می تا ببينی

که سرمست از می مستانه باشيم

بيا تا از بهاران روح گيريم

هميشه چون گلی بر ساقه باشيم 

Narges20.jpg

به چنگ عشق آوازی بخوانيم

مثال بلبلی بر شاخه باشيم

برای اين دل محزون چون نی

نوای خوش به سوز ناله باشيم

اگر دنيا به کام ما نگردد

 به همت چرخ را گردانه باشيم

کتاب عشق از روز ازل بود

برای سوره هايش ايه باشيم

به فکر تن نباشيم و هوايش

تن عريان جان را جامه باشيم

شراب دوستی ايرج گواراست

برای جام آن، پيمانه باشيم

551133176135438ae5478bf2a.jpg

عاشقی
 

      عاشقی يعنی چو شمعی سوختن      

محفلی با نور خود افروختن

عاشقی يعنی دو چشم انتظار

ديده را بر راه دلبر دوختن

عاشقی يعنی که جان و توشه ای

هديه از بهر نگار اندوختن

عاشقی يعنی حديث دلکشی

دل به دلداری شبی بفروختن

عاشقی يعنی دو پای رهنورد

کوی معشوقی به دربش کوفتن

عاشقی ايرج زبان نای و نی

قلب خود در ناله هايش سوختن

 sham.jpg
 
 
 
|

 
 
 
چرا از مرگ می ترسید؟
 
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟
 
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید؟
 
¤
 
-مپندارید بوم نا امیدی باز٬
 
به بام خاطر من می کند پرواز٬
 
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است.
 
مگوئید این سخن تلخ و غم انگیز است-
 
مگر می٬این چراغ بزمِ جان٬مستی نمی آرد؟
 
مگر افیون ِ افسونکار
 
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد؟
 
مگر این می پرستی ها و مستی ها
 
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست؟
 
مگر دنبال آرامش نمی گردید؟
 
چرا از مرگ می ترسید؟
 
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید؟
 
می و افیون فریبی تیزبال و تند پروازند
 
اگر درمان اندوهند٬
 
خماری جانگزا دارند.
 
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
 
خوش آن مستی که هشیاری نمی بیند!
 
چرا از مرگ می ترسید؟
 
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
 
بهشت جاودان آنجاست.
 
جهان آنجا و جان آنجاست.
 
گران خواب ابد٬در بستر گلبوی مرگ مهربان ٬ آنجاست!
 
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است.
 
همه ذرات هستی٬محو در رویای بی رنگ فراموشی است.
 
نه فریادی٬نه آهنگی نه آوائی٬
 
نه دیروزی٬نه  امروزی٬نه فردائی٬
 
جهان آرام و جان آرام٬
 
زمان در خواب بی فرجام٬
 
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند!
 
سر از بالین ِ اندوهِ گرانِ خویش بردارید
 
در این دوران که از آزادگی نام و نشانی نیست
 
در این دوران که هر جا
 
<<هر که را زر در ترازو ٬ زور در بازوست>>
 
جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید
 
که کام از یکدگر گیرند و خونِ یکدگر ریزند
 
درین غوغا فرو مانند و غوغاها برانگیزند.
 
سر از بالینِ اندوه ِ گران خویش بردارید
 
همه٬بر آستان ِ مرگ راحت٬ سر فرود آرید
 
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
 
چرا زین خواب ِ جان آرام ِ شیرین روی گردانید؟
 
چرا از مرگ می ترسید؟
 
 
2aa0.jpg
 
 
 
|

 

ديروز شيطان را ديدم. در حوالی ميدان بساطش را پهن كرده بود؛

 فريب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو می‌كردند

و هول می‌زدند و بيشتر می‌خواستند.

توی بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبی و ...

هر كس چيزي می‌خريد و در ازايش چيزی می‌داد.

بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را.

بعضی‌ها ايمانشان را می دادند و بعضی آزادگيشان را.

شيطان می‌خنديد و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد.

دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.

انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاری با كسی ندارم،

‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم. نه قيل و قال می‌كنم

 و نه كسی را مجبور می‌كنم چيزی از من بخرد. می‌بينی!

آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها

فرق می‌كنی.تو زيركی و مومن. زيركی و ايمان، آدم را نجات می‌دهد.

اينها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چيزی فريب می خورند.

از شيطان بدم می‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و

 او هی گفت و گفت و گفت.


ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد كه

 لا به لای چيز‌های ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و

 توی جيبم گذاشتم.


با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسی، چيزی از شيطان بدزدد.

بگذار يك بارهم او فريب بخورد.

به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز

 غرور چيزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ريخت.

فريب خورده بودم، فريب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود!

 فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.

تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم.

 می‌خواستم يقه ی نامردش را بگيرم. عبادت دروغی‌اش را توی

 سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم.

به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و

 های های گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم.

بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدايی شنيدم، صدای قلبم را.

و همان‌جا بی‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبی

 كه پيدا شده بود.

a9f2efca.jpg

|

 

کرسوس ، شاه لودیه تصمیم گرفت به ایران حمله کند با این حال خواست

 با پیشگوی معبد دلفی یونان هم مشورتی کرده باشد.

     پیشگو گفت ( مقدر شده است که امپراطوری بزرگی به دست تو ویران شود)
 
      کرسوس با شادمانی اعلام جنگ کرد ولی پس از دو روز نبرد لودیه مغلوب
 
       ایرانیان شد و کرسوس نیز به اسارت درآمد. او خشمگین بوسیله سفیرش
 
                            به کاهن معبد دلفی گفت چقدر خطا کرده است.
 
                                         کاهن به سفیر گفت:
 
    (آنکس که اشتباه می کرد تو بودی ،   تو امپراطوری بزرگی را نابود کردی)
 
          ما نباید زبان نشانه ها را آنچنان تعبیر کنیم که خود دوست می داریم.
 
|

 

 با تحقــــير ديگران، سستی و تزلزل خود را نشان ميدهيم،

 نيكی و مهربانی با ديگران  انعكاس پيروزی درونی است.

 

|

 

 

 

        نخستین بار:هنگامی که می خواستم با

       پایمال کردن ناتوانان خودم را بالا ببرم

 

        دومین بار:هنگامی که در مقابل کسانی

       که ناتوان  بودند خود را به نا خوشی زدم

 

        سومین بار:هنگامی که انتخاب را به

       عهده من گذاردند به جای امور مشکل

          امور آسان و راحت را بر گزیدم

 

    چهارمین بار:هنگامی که مرتکب اشتباهی

  شدم و خود را با اشتباهات دیگران تسلی دادم

               

     پنجمین بار:هنگامی که از ترس سر به

       زیر بودم و  آن وقت ادعا می کردم

             بسیار شکیبا و بردبارم

 

      ششمین بار:هنگامی که جامه خود را

     بالا می گرفتم تا با سختیها و ناملایمات

              زندگی تماس پیدا نکنم

 

   هفتمین بار:هنگامی که در برابر خدا به

      نیایش ایستادم وآنگاه سروده های

          خویش را فضیلت دانستم

                                                 

 

|

 

تو را با ديگری ديدم که گرم گفتگو بودی

با او آهسته ميرفتی سراپا محو او بودی

صدايت کردم و بر من چو بيگانه نگه کردی

شکستی عهد ديرين را گنه کردی گنه کردی

گناهت را نمی بخشم

چه شبها را که من تنها به ياد تو سحر کردم

چه عمری را که من بيهوده به پای تو هدر کردم

تو عمرم را هدر کردی گنه کردی گنه کردی

گناهت را نمی بخشم

همين بود آن صفايی را که ميگفتی

همين بود آن وفايی را که ميگفتی

تو که خود اين چنين بودی چرا روزم سيه کردی

گنه کردی گنه کردی

گناهت را نمی بخشم

 

|

 

 

مردی در جهنم بود كه فرشته ای برای كمك به او آمد و گفت:

 من تو را نجات می دهم برای اينكه تو روزی كاری نيك انجام داده ای

فكر كن ببين آن را به خاطر می آوری يا نه؟

او فكر كرد و به يادش آمد كه روزی در راهی كه ميرفت عنكبوتی را ديد

اما برای آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگری عبور كرد

فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتی پايين آمد و فرشته گفت:

 تار عنكبوت را بگير و بالا بروتا به بهشت بروی.مرد تار عنكبوت را گرفت

 در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتی برای نجات خود يافتند ٬ 

به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را

پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد.

كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد

فرشته با ناراحتی گفت تو تنها راه نجاتی را كه داشتی با فكر كردن به خود

 و فراموش كردن ديگران از دست دادی.

ديگر راه نجاتی برای تو نيست وبعد فرشته ناپديد شد.

                                      

 

|

 

                

موریس مترلينگ  
 
 
 
 آنـــچـه را که ما خوشبختی می نـاميم نـبــودن بــدبختی است؛
 
 خوشبختی حـقيقـی چيـزيـست که هيچ يک از افراد بشر تاکنون نديده اند.
                                   
|

 

 
 
 
 

قطاری كه به مقصد خدا می رفت ،

 

 لختی در ايستگاه دنيا توقف

 

كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:

مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟


كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟


كيست كه باور كند دنيا ايستگاهی است

 

 تنها برای گذشتن ؟


قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكی

 

بر آن قطار سوار نشدند

 

 از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

 

در هر ايستگاه كه قطار می ايستاد ، كسی كم می شد

 

قطار می گذشت و سبك می شد ،

 

 زيرا سبكی قانون راه خداست .

 

قطاری كه به مقصد خدا می رفت،

 

به ايستگاه بهشت رسيد .

 

پيامبر گفت اينجا بهشت است .

 

مسافران بهشتی پياده

 

شوند ، اما اينجا ايستگاه آخر نيست .


مسافرانی كه پياده شدند ، بهشتی شدند .

 

اما اندكی ، باز هم ماندند

 

قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :


درود بر شما ،راز من همين بود . آن كه مرا ميخواهد ،

 

 در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .


و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد

 

ديگر نه قطاری بود و نه مسافری . 

 
 
 
 
 
|

 

  هيچکس مجبور نيست انسان بزرگی باشد .

                          تنها انسان بودن کافی است

 

 

|

 

 
 هر كار پليدی كه انجام می دهيم
 با ما می ماند 
    و نيكی هايی كه انجام می دهيم  به ما باز ميگردد 
 
    اين داستان زنی است كه برايتان بیان می كنم:
 
پسر زنی به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود كه از او خبری
 
نداشت . بنابراين زن دعا ميكرد كه او سالم به خانه باز گردد .
 
 اين زن هر روز به تعداد اعضای خانواده اش نان مي پخت و
 
هميشه يك نان اضافه  هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت
 
تا رهگذری گرسنه كه از آنجا می گذشت نان را بر دارد . هر
 
 روز مردی گو‍ژ پشت از آنجا می گذشت و نان را بر ميداشت
 
 و به جای آنكه از او تشكر كند می گفت:
 
 (( هر  كار پليدی كه بكنيد با شما می ماند و هر كار نيكی كه
 
 انجام دهيد به شما باز می گردد . ))
 
اين ماجرا هر روز ادامه داشت تا اينكه زن از گفته های مرد
 
گوژ پشت ناراحت و رنجيده شد . او به خود گفت : او نه تنها
 
تشكر نمی كند بلكه هر روز اين جمله ها را به زبان می آورد .
 
نمی د انم منظورش چيست ؟
 
يك روز كه زن از گفته های مرد گو‍ژ پشت كاملا به تنگ آمده
 
 بود تصميم گرفت از شر او خلاص شود بنابر اين نان او را
 
زهر آلود كرد و آن را با دستهای لرزان پشت پنجره گذاشت،
 
اما ناگهان به خود گفت : اين چه كاری است كه ميكنم ؟
 
بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان ديگری برای
 
 مرد گوژ پشت پخت . مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت
 
 و حرف های معمول خود را تكرار كرد و به راه خود رفت.
 
آن شب در خانه پير زن به صدا در آمد . وقتی كه زن در را
 
 باز كرد ، فرزندش را ديد كه نحيف و خميده با لباسهايی پاره
 
پشت در ايستاده بود او گرسنه ، تشنه و خسته بود در حالی
 
 كه به مادرش نگاه می كرد ، گفت:
 
 مادر اگر اين معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما
 
برسانم . در چند فرسنگی اينجا چنان گرسنه و ضعيف شده
 
بودم كه داشتم از هوش می رفتم . ناگهان رهگذری گو‍ژ پشت
 
را ديدم كه به سراغم آمد  . از او لقمه ای غذا خواستم و او
 
 يك نان به من داد و گفت:
 
 (( اين تنها چيزی است كه من هر روز ميخورم امروز آن را
 
به تو می دهم زيرا كه تو بيش از من به آن احتياج داری .))
 
 
وقتی كه مادر اين ماجرا را شنيد رنگ از چهره اش پريد. به
 
ياد آورد كه ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود
 
و اگربه ندای وجدانش گوش نكرده بود و نان ديگری  برای او
 
نپخته بود ، فرزندش نان زهر آلود را می خورد . به اين
 
 ترتيب بود كه آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را
 
دريافت:
 
 
هر كار پليدی كه انجام می دهيم با ما می ماند
 
و نيكی هايی كه انجام می دهيم به ما باز
 
ميــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگردد
  
 
 
 
|

 

 
 
 
اسكندر مقدونی در سی و سه سالگی در گذشت . روزی كه
 
 اين جهان را ترك می كرد خواست يك روز ديگر هم زنده بماند ،
 
        فقط يك روز ديگر ، تا بتواند مادرش را ببيند .
 
آن ۲۴ ساعت فاصله ای بود كه بايد طی ميكرد تا به پايتختش
 
 برسد . اسكندر از راه هند به يونان بر می گشت و به مادرش
 
 قول داده بود وقتی كه تمام دنيا را به تصرف خود در آورد
 
 بازخواهد گشت و تمام دنيا را يكپارچه به او هديه خواهد كرد .
 
بنابراين اسكندر از پزشكانش خواست تا ۲۴ ساعت مهلت برای
 
 او فراهم كنند و مرگش را به تعويق اندازند .
 
پزشكان پاسخ دادند كه كاری از دستشان بر نمی آيد ، و گفتند كه
 
 او بيش از چند دقيقه قادر به ادامه ی زندگی نخواهد بود .
 
اسكندر گفت : (( من حاضرم نيمی از تمام پادشاهی خود را ،
 
 يعنی نيمی از دنيا را ، در ازای فقط ۲۴ ساعت بدهم .))
 
آنها گفتند :
 
 (( اگر همه ی دنيا را هم كه از آن شماست بدهيد ما نميتوانيم
 
 كاری برای نجاتتان صورت بدهيم . اگری غير ممكن است . ))
 
آن لحظه بود كه اسكندر بيهوده بودن تمامی كوشش هايش را
 
 عميقا درك كرد .
 
با تمام دارايی اش كه كل دنيا بود نتوانست حتی ۲۴ ساعت را
 
 بخرد . سی و سه سال از عمرش را به هدر داده بود برای
 
 تصاحب چيزی كه با آن حتی قادر به خريدن ۲۴ ساعت هم
 
 نبود .متوجه شد كه به خاطر اين دنيای واهی بايد با نوميدی
 
و محروميت كامل جهان را ترك كند .
 
تمام مردان جاه طلب با نااميدی از دنيا می روند . بيشتر انسانها
 
 در نااميدی زندگی می كنند و در نااميدی از دنيا می روند .
 
 قناعت به سادگی يعنی درك اين نكته كه خواسته ها در زندگی
 
                غير عقلايی و احمقانه اند.   
 
 
 

 

 


 



 
|

 


 برنده و بازنده
همه ی ما دوست داريم كه برنده باشيم و نه بازنده . ولی آيا ميل به برنده بودن به تنهايی كافی است؟ با اين كه زندگی همواره توام با پيكار نيست، اما شايد بتوان آن را به صحنه ي بازی پيچيده ای تشبيه نمود ، كه پيروزی در آن ، رمز و رازی دارد. سيدنی . جی . هريس نويسنده ای سرشناس و واقع گراست كه رموز برنده شدن را در ميدان زندگی می شناسد و برای مودفقيت در آن ، راه هايی ساده پيشنهاد ميكند. اگر برنده بودن را به عنوان هدف زندگی خود انتخاب كرده ايد، اين مطلب راهنمای خوبی برای شما خواهد بود:
 
اولين هدف گيری
 
·       برنده متعهد می شود
·       بازنده وعده  می دهد
 
·       وقتی برنده ای مرتكب اشتباه ميشود، ميگويد: اشتباه كردم
·       وقتی بازنده ای مرتكب  اشتباه ميشود، ميگويد: تقصير من نبود
 
·       برنده بيش از بازنده كار انجام ميدهد ،  و در انتها باز هم وقت دارد
·       بازنده هميشه آنقدر گرفتار است كه نميتواند به كارهاي ضروری
 به پردازد
 
هراس برنده از باختن به آن اندازه نيست كه بازنده باطنا" از برنده شدن دارد
 
·       برنده به بررسي دقيق يك  مشكل می پردازد
·       بازنده از كنار مشكل گذشته ، و آن را حل نشده رها ميكند
 
·       برنده ميگويد: بيا برای مشكل راه حلی پيدا كنيم
·       بازنده ميگويد: هيچ كس راه حلی را نميداند
 
·       برنده می داند به خاطر چه چيزی پيكار ميكند و بر سر چه چيزی توافق و سازش نمايد
·       بازنده آن جا كه نبايد، سازش ميكند، و به خاطر چيزی كه ارزش ندارد، مبارزه ميكند
 
·       برنده با جبران اشتباهش، تاسف و پشيمانی خود را نشان ميدهد
·       بازنده می گويد: «متاسفم» ، اما در آينده اشتباه خود را تكرار ميكند
 
·       برنده مورد تحسين واقع شدن را به دوست داشته شدن ترجيح ميدهد، هر چند كه هر دو حالت رامد نظر دارد
·       بازنده دوست داشتنی بودن را، به مورد تحسين واقع شدن ترجيح ميدهد، حتی اگر بهای آن خفت و خواری باشد
 
·       برنده گوش می دهد
·       بازنده فقط منتظر رسيدن نوبت خود، برای حرف زدن است
 
·       برنده از ميانه روی و نرمش خود احساس قدرت ميكند
·       بازنده هرگز ميانه رو و معتدل نيست گاهی از موضع ضعف، و گاهی همچون ستمگران فرودست رفتار ميكند
 
·       برنده  ميگويد، بايد راه بهتری هم وجود داشته باشد
·       بازنده ميگويد، تا بوده  همين بوده و تا هست همين است
 
·       برنده به افراد برتر از خود، احترام ميگذارد، و سعی ميكند تا از آنان چيزی بياموزد
·       بازنده از افراد برتر از خود، خشم و نفرت داشته؟ و در پي يافتن نقاط ضعف آنان است
 
·       برنده گامهای  متعادلی بر ميدارد
·       بازنده دو نوع سرعت دارد، يا خيلی تند و يا خيلی كند
 
دومين هدف گيری
 
·       برنده ميداند كه گاهی اوقات ، پيروزی به بهای بسيار گراني بدست می آيد
·       بازنده بسيار مشتاق برنده  شدن است، در جايی كه نه قادر به برنده شدن و نه حفظ آن است
 
·       برنده ارزيابی درستی از تواناييهای خود داشته، و هوشمندانه از ناتوانی های خود، آگاه است
·       بازنده از توانايی ها و ناتوانی های واقعی خود بی خبراست
 
·       برنده مشكلی بزرگ را انتخاب می كند، و آن را به اجزای كوچكتر تفكيك ميكند، تا حل آن آسان گردد
·       بازنده مشكلات كوچك را آنچنان به هم می آميزد، كه ديگر قابل حل شدن نيستند
 
·       برنده می داند كه اگر به  مردم فرصت داده شود، مهربان خواهند بود
·       بازنده احساس ميكند كه اگر به مردم فرصت داده شود، نامهربان خواهند شد
 
·       برنده تمركز حواس دارد
·       بازنده پريشان حواس است
 
·       برنده از اشتباهات خود درس ميگيرد
·       بازنده از ترس مرتكب شدن اشتباه، يادگرفته كه اقدام به هيچ كاری  نكند
 
·       برنده ميكوشد تا مردم را هرگز نيازارد، مگر در مواقع نادری كه اين دل آزاری در راستای يك هدف بزرگ باشد
·       بازنده نميخواهد به عمد ديگران را آزار دهد، اما ناخودآگاه هميشه اين كار را ميكند
 
·       برنده ثروت اندوزي را وسيله ای برای لذت بردن از زندگی مي داند
·       بازنده مال اندوزی را هدف خود قرار ميدهد،‌ بنابراين گذشته از ميزان انباشت ثروت، هيچگاه نميتواند خود را برنده محسوب كند، و هرگز برنده نميشود
 
·       برنده نسبت به فضای اطراف خود حساس است
·       بازنده فقط نسبت به احساسات خود حساس است
 
سومين هدف گيری
 
·       بازنده شكستهای خود را ناشی از، تبعيض يا سياست می داند
·       برنده ترجيح می دهد كه، خود را مسئول شكست هايش  بداند، و نه ديگران را ولی وقت زيادی را صرف عيب جويی نميكند
 
·       بازنده به قضا  و قدر اعتقاد دارد
·       برنده معتقد است، ما با كارهای درست و اشتباه خود، سرنوشت خويش را تعيين ميكنيم
 
·       بازنده از اين كه بيش از آنچه می گيرد، بدهد، احساس ميكند بازنده است
·       برنده در چنين موقعيتی احساس ميكند كه اعتبار خود را برای  آينده تقويت می نمايد
 
·       بازنده اگر از ديگران عقب به ماند، تندخو و خشن ميشود، و اگر جلوتر از ديگران باشد، بی احتياطی ميكند
·       برنده در هر شرايطی كه قرار بگيرد، آرامش و تعادل خود را حفظ ميكند
 
·       بازنده از اين كه خود و يا ديگران  به نقايص وی آگاهي يابند ، هراسان است
·       برنده ميداند كه نارسايی های او جزيی از شخصيت وجودی اوست، در حالی كه می  كوشد تا آثار ناگوار اين نقايص را به زدايد، هرگز تاثير آنها را انكار نميكند
 
·       بازنده هنگامی كه از ديگران بدرفتاری ميبيند، خشم و ناخشنودی خويش را به زبان نمی آورد و زجر می كشد، و با انتقام گرفتن از خود، شرايط بدتری را پديد می آورد
·       برنده در چنين شرايطی آزادانه، رنجش و آزردگی خود را بيان نموده ، تخليه ی  احساسی ميكند، سپس مساله را به فراموشی
می سپارد
 
·       بازنده به «استقلال» خود می بالد ،  در حاليكه به واقع در حال خونسردی است. و به كار گروه خود می بالد، در صورتی كه در حال دنباله روی است، و اراده ای از خود ندارد
·       برنده ميداند كه كدام تصميم ها را به طور مستقل بگيرد، و كدام يك را پس از مشورت با ديگران
 
·       بازنده نسبت به برندگان حسادت كرده، و ديگر بازندگان را حقير ميشمارد
·       برنده داوری او درباره ديگران با توجه به چگونگی استفاده آنان از توانايی ها و استعدادهای  خودشان است، نه بر مبنای معيارهای موفقيت مادی و دنيوی. و برای يك «پسربچه واكسی» كه  كارش را استادانه انجام ميدهد، در مقايسه با يك فرصت طلب تمام عيار احترام بيشتری قايل است
 
·       بازنده فكر ميكند كه برای بازنده شدن و برنده شدن قوانينی  وجود دارد
·       برنده می داند كه هر قاعده ای در هر كتابی را، می توان ناديده انگاشت ، جز يكی، «همانی كه  هستی و ميخواستی ، باش» ، تنها برگ برنده ، در دنيا همين است
 
·       بازنده  به كسانی كه از خودش قوی ترند، تكيه ميكند، و عقده های خود را بر سر افراد ضعيفتر از خويش خالی ميكند
·       برنده روی پای خود می ايستد و از اينكه ديگران، به وی تكيه كنند، احساس  تحميل شدن نمی كند
 
چهارمين هدف گيری
 
·       برنده در وجود يك آدم بد، خوبی ها را می جويد و روی همين قسمت كار ميكند
·       بازنده در وجود يك انسان خوب، بدی ها را می جويد. از اين رو ، به سختی  ميتواند با ديگران  همكاری كند
 
·       برنده در عين حال كه تعصبات خود را می پذيرد، تلاش ميكند  كه در هنگام قضاوت كردن بر اين  تعصبات غلبه كند
·       بازنده منكر وجود هرگونه تعصب در خود است، و بنابراين در سراسر عمر، اسير تعصبات خويش خواهد بود
 
·       برنده هراسی ندارد از اينكه دريك موقعيت ضد و نقيض قرار گيرد، زيرا در افكارش خللی وارد نمی شود
·       بازنده سازگار شدن با موقعيتهای ضد و نقيض را به كار شايسته ترجيح  ميدهد
 
·       برنده بازی سرنوشت، و اين حقيقت كه شايستگی ها را همواره پاداشی نيست، بی آنكه ديدگاهی  بدبينانه داشته باشد، درك ميكند
·       بازنده بی آنكه بازی های سرنوشت را درك نمايد، بدگمان است
 
·       برنده  ميداند كه چگونه ميتوان جدی بود، بی آن كه خشك و رسمی باشد
·       بازنده غالبا خشك و رسمی است زيرا، فاقد توانايی جدی بودن است
 
·       برنده  آنچه را كه ضرورت دارد، با متانت لازم انجام می دهد، و توان خود را برای راه حل هايی ذخيره می كند كه، در آنها از حق انتخاب برخوردار است
·       بازنده آنچه را كه ضرورت دارد، با حالتی اعتراض آميز انجام می دهد، و هيچ  توان و نيرويی را برای گرفتن تصميمات اخلاقی مهم باقی نمی گذارد
 
·       برنده ارزش های اخلاقی را، به عنوان تنها منبع قدرت حقيقی می  شناسد
·       بازنده چون در باطن ، برای ارزشهای اخلاقی احترام اندكی قايل است، بيش از ظرفيت خويش در جهت كسب منابع قدرت بيرونی تلاش ميكند
 
·       برنده سعی ميكند كه رفتارهای  خود را براساس نتايج منطقی آنها قضاوت كند ، و رفتارهايی ديگران را ، براساس قصد و نيت آنها ارزيابی كند
·      بازنده رفتارهای خود را براساس قصد و نيت خويش و رفتارهاي ديگران را براساس  نتايج آنها ارزيابی ميكند
 
·       برنده ديگران را نكوهش می كند ولی آنها را می بخشد
·       بازنده چنان بزدل است كه قادر به نكوهش ديگران نيست، و چنان حقير است كه قادر به بخشيدن ديگران هم ، نيست
 
پنجمين هدف گيری
 
·       برنده پس از بيان نكته ی  اصلی مورد نظرش ، لب از سخن فرو می بندد
·       بازنده آنقدر به صحبت ادامه می دهد ، كه نكته ی اصلی را فراموش  ميكند
 
·       برنده هر امتيازی را كه بتواند بدهد، می دهد، جز اين كه اصول بنيادی  خود را فدا كند
·       بازنده به خاطر هراس از دادن امتياز به لجاجت خود ادامه می دهد، و اين ، در حالی است كه اصول بنيادی اش رفته رفته
 از بين می رود
 
·       برنده ضعفهای خود را به خدمت  توانايی هايش می گيرد
·       بازنده توانايی های خود را هدر ميدهد، زيرا كه آنها را در خدمت ضعفهای  خود به كار می گيرد
 
·       برنده در برابر افراد سودمند و ناتوان، يكسان عمل  ميكند
·       بازنده به تملق قدرتمندان پرداخته و ضعفا را تحقير ميكند
 
·       برنده  ميخواهد مورد احترام ديگران باشد، اما ذهنش را درگير آن نميكند
·       بازنده برای رسيدن به اين هدف، دست به هر كاری ميزند، اما سرانجام، با شكست  روبه رو می شود و به هدف اش نمی رسد
 
·       برنده حتی زمانی كه ديگران وی را به عنوان  يك خبره می شناسند ، می داند كه ، هنوز خيلی چيزها را نميداند
·       بازنده ميخواهد كه ديگران او را يك خبره بدانند، و اين نكته كه : «بسيار  كم می داند» را، هنوز نياموخته است
 
·       برنده گشاده روست ، زيرا كه ميتواند بی آنكه خود را تحقير كند ، بر خطاهای خويش بخندد
·       بازنده چون حتی در خلوت خويش ، خود را پست و حقير می شمارد، در حضور ديگران نيز قادر به خنديدن بر خطاهای خود نيست
 
·       برنده نسبت به ضعفهای ديگران، غمخواری  ميكند، زيرا ضعفهای خود را درك نموده و آنها را پذيرفته است
·       بازنده ديگران را به دليل ضعفهايشان خوار و خفيف می شمارد، زيرا وجود ضعف در درون خود را، انكار نموده و پنهان ميكند
 
·       برنده هر كاری كه از دست اش بر آيد انجام  ميدهد ، و اگر سرانجام شكست خورد ، به معجزه اميد می بندد
·       بازنده بدون آنكه كوچكترين تلاشی كند، به انتظار معجزه می  نشيند
 
·       برنده تا دم مرگ بيشتر از آنچه كه از ديگران ميگيرد، می  دهد
·       بازنده تا پای جان از اين توهم دست بر نميدارد كه، «پيروزی » يعنی بيش  از آنچه كه می دهی ، بستانی
 
·       برنده هنگامی كه می بيند راهی را كه در پيش گرفته است، با مسير زندگانی او سازگار نيست، هراس از ترك كردن آن ، ندارد
·       بازنده « نيمه ی راهی » را در پيش گرفته و به آن ، ادامه می دهد ، و اهميتی نميدهد كه به كجا منتهی می شود
                                                                                                                                                                                          

|


:

Photobucket
Shiro Khorshid