تبليغاتX
Farvahar(nikouee)
Photobucket *( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*


*( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*

* تاریخ - هنر - شعر - فرهنگ - زندگی نامه - سخن ها - و ...*

 

از شیطان آموخت و سوزاند
فرخنده آقایی
یک رمان

هتل مارکوپولو
خسرو دوامی
مجموعه‌ی یازده داستان

زنده به گور با ترجمه‌ی ارمنی و انگلیسی
صادق هدایت
ترجمه‌ی خاچیک خاچر، کارتر برایان


چرا ادبيات؟
ماريو بارگاس يوسا
ترجمه‌ي عبدالله كوثري
سه مقاله با عناوين « چرا ادبيات؟ »، « فرهنگ آزادی » ، « امريكای لاتين: افسانه و واقعيت »


سپيده دم ايرانی
اميرحسن چهل‌تن
يك رمان

نوشتن با دوربين
پرويز جاهد
گفتگويی بلند با ابراهيم گلستان

 
|

 

 

 

 

امروز زرتشتيان «جشن سپندارمذ» يا جشن اسفندگان را به پاس آيين مهر و مادر

برپا می دارند . ۲۹  بهمن ماه به نام روز سپندارمذ متعلق به زن ايرانی است كه نشانگر

 مهر و پاكی و فروتنی است.

امسال نيز همچون سال های گذشته زرتشتيان ايرانی دور سفره جشن اسفندگان گرد میآیند

و جشن روز زن را برگزار می كنند.

سپندار مقدس

امروز زرتشتيان سفيد مي پوشند و موبدان اسپند در آتش دود می كنند.

 امروز روز نگهبان زمين است، روز زن .

 جشن اسفندگان روز سپندارمذ از ماه اسفند است.

«سپنته آرمئی تی» عشق پاك و مقدس است و بيشتر از زنان سرچشمه می گيرد.

 اين روز به زنان و مادران اختصاص دارد.

 به گرامیداشت ويژگی های فداكاری، فروتنی و مهربانی مادر جشن ويژه ای در

 روز مادر برپا می شود.

  «گاهنبار»ها جشن های فصلی و مربوط به زندگی كشاورزی و دامپروری هستند

 كه در فرهنگ ايران باستان شكل گرفته اند و شش مرحله در سال برگزار می شود.

زرتشتيان در هر مرحله گاهنبار پنج روز به داد و دهش می پردازند و با گردهمايی

 در اين جشن ها داده های آفريدگار را سپاس می گويند.

واژه «سپنته آرمئی تی» كه فروتنی و بردباری معنی می دهد يكی از

 فروزه های اهورايی است كه انسان نيز می تواند آن را در خود پرورش دهد،

 اين واژه در فارسی به سپندارمذ و اسفند تبديل شده كه نام پنجمين روز از هر ماه

 در گاه شماری زرتشتی است ٬ بنابراين در روز اسفند از ماه اسفند

از زمان های بسيار دور تا كنون جشن برگزار می شود كه آن را جشن اسفندگان

و روز مادر ناميده اند زيرا فروتنی، شكيبايی و مهربانی در سرشت زن و مادر

 باشكوه تر جلوه می كند.

در اين روز مادران از فرزندان خود و زنان از مردان پيشكش هايی دريافت می كنند

 و زنان نيكوكار، پاكدامن و پرهيزگار مورد تشويق قرار می گيرند.

در سفره اين جشن جامی از شير و تخم مرغ كه نشانه ماه بهمن است قرار دارد.

به جز آنها ميوه های فصل به ويژه انار و سيب، شاخه های گل، شربت و شيرينی،

برگ های خشك آويشن با دانه هايی از سنجد و بادام در چهار گوشه سفره قرار می دهند

و مواد خوشبو و كندر بر روی آتش می گذارند و مقدار كمی از هفت  گونه

 حبوبات و دانه  ها كه در جشن مهرگان برای سفارش كاشتن در آن فصل در سفره ی

جشن مهرگان قرار داده اند می گذارند.

ولی ايرانيان همچنان جشن های خود را به درستی نمی شناسند و خاطره ای دور از آن

در گاه شمار هر ساله خود يادداشت نمی كنند.

چه جوانان برای برپايی جشن های ملی خود یادآور تاريخی محكمی ندارند

 و از چرايی آن نيز بی خبرند.

• يزت شادی

چرا برگزاری جشن ها برای زرتشتيان اهميت زيادی دارد؟

آيين زرتشت آيين شادمانی نيز هست. بنابراين به مناسبت های گوناگون تاريخی،

دينی و رويدادهای طبيعی از گذشته های دور در سنت ايرانيان جشن هايی شكل گرفته است.

واژه ی جشن از واژه «يزت» به معنای نيايش كردن و سپاسگزاری از اهورا مزدا

 آمده است. در كتاب «آثارالباقيه» به نقل از ابوريحان بيرونی آمده است كه:

 «شمردن شمار جشن های ايران همانند شمار كردن آبگذرهای يك سيلاب غيرممكن است.»

اسفندگان از جمله جشن های ماهيانه ای است كه آگاهی درستی از گذشته ی برپايی آن

 نبشته شده نيست . اما بنابر گفته ابوريحان بيرونی در ايران باستان جشنی

 با نام مزدگيران يا مردگيران در بين مردم رواج داشته است.

از ويژگی های اين جشن كه هنگام برگزاری آن ۵ روز نخست ماه اسفند بوده،

 استراحت كامل زنان از كار و تلاش و كوشش و فرمانبرداری تام مردان از زنان بوده است.

در اين چند روز به پاس تلاش يك سال زنان، مردان وظايف ايشان را بر دوش گرفته

و با اين كار، کارکردهای يك زن را تجربه می كردند و در عين حال در اين روز هديه دادن

به زن خانه از آداب و رسوم اصلی اين جشن به شمار رفته است.

• فروزه از خودگذشتگی

آنچه از اين جشن نبشته  مانده ويژگی اين جشن است كه به نام «سپنته آرمئی تی» يا

 «فروزه» از خودگذشتگی و فروتنی و مهر بی پايان، شناخته شده است.

«سپنته آرمئی تی» يا سپندارمذ يا اسفند امروزی، نام چهارمين امشاسپند

 و نام پنجمين روز هر ماه است كه در جهان مادی به خاطر داشتن صفت پاك و ارزشمند

 «سپنته آرمئی تی» نگهبان زمين نام گرفته است.

 در كتاب های مربوط به آيين زرتشتيان آمده است:

 «سپنته آرمئی تی ، فروزه ای است با ويژگی های زنانه و مادرانه

 يعنی مهر و عشق بی پايان و تواضع و فروتنی كه به راستی زمين نمادی نيكو بر آن است.» 

بر اساس سالنامه زرتشتی، روز اسفند از ماه اسفند يعنی پنجمين روز از اين ماه

و بنا بر گاه شمار امروزی،

 ۲۹ بهمن ماه روز سپاسداری از جايگاه زنان و مادران است.

در آيين زرتشت، به دليل برخی ويژگی های مشترك زمين با زن همچون آفرينندگی و زايندگی ،

 اين روز به نام «زن و زمين» نام گرفته است.

• روز آرمان مقدس

در آيين زرتشت، روز ۲۹ بهمن، پنجمين روز از ماه اسفند بشمار می رود

و در اين آيين هر روز با عنوانی ویژه نام گذاری شده است.

 همچنين نام ۱۲ ماه نيز در بين نام های ۳۰ روزه وجود دارد و نام های دوازده گانه ماه

 با دوازده ماه از اسامی روزها مشترك هستند كه در هر ماه زرتشتيان

 برابر شدن روز و ماه را جشن می گيرند.

در آيين ما، روز سپندارمذ (روز آرمان مقدس) به عنوان روز ايثار، فداكاری، فروتنی

 و از خودگذشتگی نامگذاری شده است و از آنجا كه اين احساس پاك بيشتر

 در وجود و سرشت زنان يافت می شود، در پنجمين روز اسفند در آيين زرتشتی

 مقام والای زن و مادر گرامی داشته می شود.

براساس سنت باستانی، مردان و فرزندان زرتشتی در روز سپنته آرمئی تی كه نشان ايمان،

مهر و محبت و حامی زنان نيك است، به همسران و مادران خود پیشکش هایی

 تقديم می دارند و برگزاری مراسم جشن و سرور در اين روز ضروری است.

به اين ترتيب از محبت و مهربانی زنان سپاس گذاری می شود.

 در اين روز خاص همچنين انجام كارهای خانه بر عهده مردان است

 و زنان با پوشيدن لباس های نو، مورد اخترام قرار می  گيرند.

در مراسم جشن اسفندگان در آيين زرتشت همچنين زنان پاكدامن و پرهيزگار كه

به تربيت فرزندان نيك پرداخته اند و اين فرزندان به عنوان شخصی نيك شناخته شده اند،

تشويق می شوند.

روز اسفندگان متعلق به همه ايرانيان است ٬ همانگونه كه زنان زرتشتی دور يك سفره گرد

 می آیند و براي دوری خشم و نفرت از سرزمين شان نیایش می خوانند .

• نکته :

اهميت برگزاری جشن ها و آيين ايرانی از آن جهت مهم به نظر می رسد كه ملت

 توان جهانی كردن جشن های ملی خود را دارد همچون ديگر كشورها و ملت ها .

جشن و جشنواره نيز از ويژگی های آيين ايرانيان باستان است.

در آيين ايرانيان باستان وظيفه شاد بودن و نشاط داشتن از بايسته های دينی است.

 چراکه هنگامی که مردم از شادی های آيين خود آگاهند به دنبال پيروی از مدل های غيربومی

 و غيرملی نمی روند و تلاش جهت دار خود را برای رسميت بخشيدن آن در دنيای

 بيرون از مرزهای درونی خود انجام می دهند.

این روز بر تمام مادران و زنان فرخنده و شاد باد

 

|

 

 

    

  وقتی به شروع و چگونگی وقوعش می اندیشم ، بنظرم همه چيز گيج و پيچيده می آيد!

اما ظاهرا اين گيجی چندان هم عجيب ودور از انتظار نيست،چون عبارت "ضربه فرهنگی"

را چنين تعريف كرده اند: "تغييراتی در فرهنگ كه موجب به وجود آمدن گيجی، سردرگمی

                                          و هيجان می شود."


    اين ضربه چنان نرم و آهسته بر پيكر ملت ما فرود آمد كه جز گيجی

                  و بی هويتی پی آمد آن چيزی نفهميديم!


   شايد افراد زيادی را ببينيد كه كلمات Hi و Hello را با لهجه غليظ

American   اش تلفظ می كنند. اما تعداد افرادی كه از واژه دورود

                  استفاده می كنند، بسيار نادر است!


   همينطور كلمه
Thanks بيش از سپاسگزارم و Good bye بسيار

    راحت تر از « بدرود » در دهان ها می چرخد. ما حتی به اين هم

                              بسنده نكرده ايم!


اين روزها مردم برگزاری جشن ها و مناسبت های خارجی را نشانه تجدد ،

                         تمدن و تفاخر می دانند.


      سفره هفت سين نمی چينند ، اما در آراستن درخت كريسمس

                          اهتمام می ورزند!

جشن شب يلدا كه به بهانه بلند شدن روز، برای شكرگزاری از بركات و

نعمات خداوندی برگزار می شده است را نمی شناسند ، اما همراه و

         همزمان با بيگانگان روز شكرگزاری برپا می كنند!

همه چيز را در مورد Valentine و فلسفه نامگذاريش می دانند،

     اما حتی اسم " سپندار مذگان " به گوششان نخورده است.


چند سالی ست حوالی۲۶ بهمن ماه (۱۴  فوريه) كه می شود هياهو و

  هيجان را در خيابان ها می بينيم. مغازه های اجناس كادوئی لوكس و

 فانتزی غلغله می شود. همه جا اسم Valentine به گوش می خورد.

   از هر بچه مدرسه ای كه در مورد والنتاين سوال كنی می داند كه

    "در قرن سوم ميلادی كه مطابق می شود با اوايل امپراطوری ساسانی

      در ايران، در روم باستان فرمانروايی بوده است بنام كلوديوس دوم.

   كلوديوس عقايد عجيبی داشته است از جمله اينكه سربازی خوب خواهد

 جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم

قدغن می كند . كلوديوس به قدری بی رحم وفرمانش به اندازه ای قاطع بود

  كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشی به نام

  والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان

   جاری می كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار می شود و دستور

  می دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر

   زندانبان می شود .سرانجام كشيش به جرم جاری كردن عقد عشاق،

  با قلبی عاشق اعدام می شود...بنابراين او را به عنوان فدايی وشهيد

 راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق !"


اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان ، نه چون روميان از سه قرن

 پس از ميلاد ، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزی موسوم به روز عشق

     بوده است ! جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايرانی دقيقا

      برابر است با ۲۹ بهمن ، يعنی تنها ۳ روز پس از والنتاين فرنگی !

      اين روز "سپندار مذگان" يا " اسپندار مذگان" نام داشته است.

 فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده

 است كه در ايران باستان هر ماه را سی روز حساب می كردند و علاوه

  بر اينكه ماه ها اسم داشتند ، هريك از روزهای ماه نيز يك نام داشتند.

                بعنوان مثال روز نخست "روز اهورا مزدا

                روز دوم، روز بهمنسلامت، انديشه)

                     كه نخستين صفت خداوند است،

              روز سوم ارديبهشت يعنی "بهترين راستی و پاكی"

                    كه باز از صفات خداونداست،

           روز چهارم شهريور يعنی " شاهی و فرمانروايی آرمانی"

                       كه خاص خداوند است و

 روز پنجم " سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمين است.

                 يعنی گستراننده، مقدس ، فروتن .

زمين نماد عشق است چون با فروتنی ، تواضع و گذشت به همه عشق

 می ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم می نگرد و همه را چون مادری

 در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان

            اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند.

در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكی می شده است كه در همان روز كه

 نامش با نام ماه برابر می شد، جشنی ترتيب می دادند متناسب با نام آن روز

    و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه ٬ مهر نام داشت و كه در ماه مهر،

   "مهرگان" لقب می گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا

     اسپندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ

           نام داشت، جشنی با همين عنوان می گرفتند.

سپندار مذگان جشن زمين و گرامی داشت عشق است كه هر دو در كنار هم

   معنا پيدا می كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه

 می دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده ، به آنها

             هديه داده و از آنها اطاعت می كردند.

ملت ايران از جمله ملت هايی است كه زندگی اش با جشن و شادمانی پيوند

فراوانی داشته است ، به مناسبت های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور

   و شادمانی روزگار می گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ ،

نحوه زندگی ، خلق و خوی ، فلسفه حيات و كلا جهان بينی ايرانيان باستان

است. از آنجايی كه ما با فرهنگ باستانی خود ناآشناييم شكوه و زيبايی اين

 فرهنگ با ما بيگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمريكاييها هستند كه به

 خود جهان بينی دچار می باشند. آنها دنيا را تنها از ديدگاه و زاويه خاص

 خود نگاه می كنند. مردمانی كه چنين ديدگاهی دارند، متوجه نمی شوند كه

      ملت های ديگر شيوه های زندگی و فرهنگ های متفاوتی دارند.

 آمريكاييها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان می دانند. آنها بر اين

باورند كه عادات، رسوم و ارزش های فرهنگی شان برتر از سايرين است.

       اين موضوع در بررسی عملكرد آنان بخوبی نمایان است.

 بعنوان مثال در حالی كه اين روزها مردم كشورهای مختلف جهان معمولا به

   سه، چهار زبان مسلط می باشند، آمريكاييها تقريبا تنها به يك زبان حرف

    می زنند. همچنين مصرانه در پی اشاعه دادن جشن ها و سنت های

                              خاص فرهنگ خود هستند.

" اطلاع داشتن از فرهنگ های ساير ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن

فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست . با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و

آداب و رسوم ديگران، بی اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته

باشد، اگر هم به جايی برسيم، جايی ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و

                                  جا خوش كرده اند!


    برای اينكه ملتی در تفكر عقيم شود، بايد هويت فرهنگی تاريخی را از او

گرفت. فرهنگ مهم ترين عامل در حيات، رشد، بالندگی يا نابودی ملت ها

است. هويت هر ملتی در تاريخ آن ملت نهاده شده است. اقوامی كه در تاريخ

از جايگاه شامخی برخوردارند ، كسانی هستند كه توانسته اند به شيوه

 مؤثرتری خود ، فرهنگ و اسطوره های باستاني خود را معرفی كنند و

حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند. آنچه برای معاصرين و آيندگان

حائز اهميت است، عدد افراد يك ملت و تعداد سربازانی كه در جنگ كشته

شده اند نيست؛ بلكه ارزشی است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگی بشريت

دارد. شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از ۲۶ بهمن

(Valentine) به ۲۹ بهمن ( سپندار مذگان ايرانيان باستان ) منتقل كنيم.
 

 

 

 سپندارمذگان بر همه ی دختران و پسران ایران زمین شاد باد

 

 

|

 

 
 
 
 
 
 

 

|

 

 
 


 

 

   :آدمی اگر پيامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نيست، زيرا
        اگر بسيار كار كند، می‌گويند احمق است !
                 اگر كم كار كند، می‌گويند تنبل است!
 
                اگر بخشش كند، می‌گويند افراط می‌كند!
                    اگر جمعگرا باشد، می‌گويند بخيل است!
                                اگر ساكت و خاموش باشد می‌گويند لال است!!
                  اگر زبان‌آوری كند، می‌گويند ورّاج و پرگوست ...! 
                       اگر روزه برآرد و شب‌ها نماز بخواند می‌گويند رياكاراست!!!
                               و اگر نكند می گويند كافراست و بی‌دين .........!!!
لذا نبايد بر ستایش و رانش مردم اعتنا كرد و جز ازخداوند نبايد ازكسی گوش نمود
                                         
 


|

 

 

زمانی دور، زاهدی در میان تپه های سبز زندگی می کرد.
 
 روحش پاک و قلبش سپید بود.
 
 تمام جانوران زمین و پرندگان آسمان، جفت جفت به نزدش می آمدند
 
تا زاهد با آنها گفتگو کند. با شور و شوق حرفهایش را می شنیدند وپیرامونش می نشتند
 
و تا شب از نزدش نمی رفتند. شب، زاهد آنها را به خانه بر می گرداند و دعای خیر می کرد
 
و به باد و جنگل می سپرد . غروبی از عشق صحبت می کرد، یوزپلنگی سرش را بلند کرد
 
و به زاهد گفت:  برای ما از عشق می گویید. آقا، بفرمایید عشق شما کجاست؟
 
زاهد گفت : من جفتی ندارم
 
غریو شگفتی از جمع جانوران و پرندگان برخاست و به هم گفتند :
 
 " چطور می تواند از عشق و جفت گیری صحبت کند، در حال که خودش جفتی ندارد؟ "
 
 و آرام و مغموم، او را ترک کردند
 
آن شب، زاهد به رو بر تشکش خوابید، و تلخ گریست و مشت بر سینه کوبید
 
 
 
|

 

 
 

 

 

من پری

كوچك غمگينی را
می‌‏شناسم كه در اقيانوسی مسكن دارد
و دلش را در يك نی‌‏لبك چوبين
می‌‏نوازد

 آرام   آرام

q22kc.jpg

 

 

فروغ فرخزاد در ۱۵ دی ماه۱۳۱۳در تهران در محله ی اميريه کوچه ی خادم آزاد متولد شد, مادرش "توران"  وزيری تبار( با نام شناسنامه اي بتول ) و پدرش"سرهنگ محمدفرخ‏زاد"بود. فرزند سوم خانواده بود با خواهران و برادرانی به نامهای پوراندخت ، اميرمسعود ، فريدون ، گلوريا ، مهرداد و مهران . پدر به دليل روحيه نظامی كه داشت از همان آغاز فرزندان خود را به گونه‌‏ای متفاوت تربيت مي‌‏كرد و سعی داشت آن‌‏ها را با سختی آشنا كند, فروغ در سال‌‏های ۱۳۲۵ پس از پايان دوره ابتدايی در دبيرستان"خاور" ثبت نام می‌‏كند و در اين سال‌‏ها به سرودن شعر روی می‌‏آورد.

اما فروغ, شعرهاي اين دوره را كه بيشتر در قالب غزل سروده ‌‏شده‌‏اند, هيچ‌‏گاه جايی منتشر نمی‌‏كند . او در سال ۱۳۲۸ وارد هنرستان بانوان كمال‌‏الملك ‌‏می‌‏شود و نقاشی و خياطی را زير نظر استاد "پيتر كاتوزيان"و" بهجت صدر" می‌‏آموزد. در شهريور ماه ۱۳۲۹در حالی كه شانزده سال بيش ندارد با پرويزشاپور كه پانزده سال از او بزرگتر است و نوه خاله مادری فروغ است عليی رغم تمام مخالفت‌‏های خانواده ازدواج مي‌‏كند؛آنها برای زندگی مشترك اهواز را بر می‌‏گزينند و به آنجا نقل مكان می‌‏كند. در سال ۱۳۳۱ همزمان با انتشار اولين مجموعه شعر فروغ "اسير" تنها فرزندانشان "كاميار" متولد می شود و سپس از آن حس زنانگی به شكلی خاص در فروغ می‌‏شكند. اما شادی تولد كودك ديری نمی‌‏پايد و اختلافات خانوادگی بالا می‌‏گيرد. در فاصله سال‌‏های ۱۳۳۲ اشعار فروغ در نشريات آن روز همچون"روشنفكر","اميد","ايران" و"سخن" منتشر می‌‏شود و بازتاب گسترده‌‏ای در سطح جامعه روشنفكری آن روزها دارد.
فروغ در سال ۱۳۳۴ از پرويز شاپور جدا ‌‏شده و نگهداری كامیار نيز به پدر سپرده مي‌‏شود. ديري نمی‌‏پايد كه فروغ سر خورده و افسرده چمدان به دست به خانه پدری باز مي‌‏گردد و پدرش نيز كه مخالف كارهای او و انتشار اشعارش بوده‌‏است او را چمدان به دست از خانه بيرون می‌‏كند. فروغ به دعوت"طوسی حايری" كه زمانی همسر احمد شاملو بود به خانه او می‌‏رود. مدتی را در خانه او می‌‏گذارند تا جايی برای خود دست و پا كند. در همين سال مجموعه شعر اسير به چاپ دوم مي‌‏رسد كه عمدتا اشعار اين مجموعه چهار پاره منظوم يا قطعه بودند. در سال ۱۳۳۵ كه احمد شاملو"عروسي خون" لوركا را ترجمه كرده و قرار بود اين نمايشنامه به روی صحنه برود, شاملو از فروغ دعوت می‌‏كند كه به همراه اعضا اين گروه "طوسی حايری" , "لبعت والا"  و چند نفر ديگر به ايفای نقش بپردازد. آنها شروع به تمرين می‌‏كنند اما به دلايل مالی و مشكلات شخصی بازيگران اين تئاتر روی صحنه نمی‌‏رود.
در سال ۱۳۳۵ فروع مجموعه شعر"ديوار" را كه شامل ۲۵ قطعه شعر منظوم است منتشر می‌‏كند و پس از آن به ايتاليا و آلمان سفر می‌‏كند در سال۱۳۳۶به تهران باز می‌‏گردد و به ناچار اتاقی اجازه می‌‏كند. در همين سال‌‏ها دو داستان به نام‌‏هاي"بي‌‏تفاوت"و"كابوس" را در مجله "فردوسی"منتشر میكند. در سال ۱۳۳۷ عصيان را كه شامل۱۷قطع شعر منظوم بود منتشر می‌‏كند. همزمان با ابراهيم گلستان آشنا میشود و به عنوان منشي در "گلستان فيلم" مشغول به كار می‌‏شود. در سال ۱۳۳۸ فروغ به همراه صمد‌‏ پوركمالی با هزينه "گلستان فيلم"  به انگلستان , هلند و آلمان برای كارهای صدابرداری و تعمير دستگاه‌‏های فيلم‌‏برداری می‌‏رود اما اين سفر را نيمه كاره رها می‌‏كند و به تهران باز مي‌‏گردد.

 

furoughvaamirmasoodalman7dh.jpg

فروغ و امیر مسعود در آلمان

fereydoonforoogh1ct.jpg

فریدون و فروغ


در سال ۱۳۳۸ فروغ در تهيه و بازی فيلمی از مراسم خواستگاری در ايران كه بنا به سفارش موسسه فيلم ملی كانادا توسط ابراهيم گلستان ساخته شد ايفای نقش می‌‏كند.
در فاصله اين سال‌‏ها فروغ همراه با ابراهيم گلستان در عرصه فيلم‌‏سازی مشغول است و يك فيلم تبليغاتی يك دقيقه‌‏ای برای صفحه نيازمندی‌‏های روزنامه كيهان و يك فيلم كوتاه تبليغاتی برای كارخانه روغن پارس می‌‏سازد.
در سال ۱۳۴۰ سفر كوتاهی به انگلستان می‌‏كند. در اين سال دست به خودكشی می‌‏زند كه اين خودكشی ناكام می‌‏ماند. در همان سال"ديوار" به چاپ دوم می‌‏رسد. در همين سال فروغ در نمايش‌‏نامه‌‏ای به نام" كسب و كار ميسيز وارن" اثر"برنارد شاو" به كار گرداني"سركيسيان" بازی می‌‏كند اما پس از مدت‌‏ها تمرين اين نمايش بنا به مشكلات جانبی به روی صحنه نمی‌‏رود. در سال ۱۳۴۱ در اولين فيلم بلند ابراهيم گلستان به نام"دريا" به عنوان نقش اول بازی می‌‏كند؛ همزمان با بازی در اين فيلم شعرهايش در آرش منتشر مي‌‏شوند.
در سال ۱۳۴۱ فروغ برای ساختن فيلم"اين خانه سياه" است به جذام خانه بابا باغی مي‌‏رود و همزمان با آن شعر"به علی گفت مادرش روزی" را می‌‏سرايد و با همكاری"شاهين سركيسيان" نمايش‌‏نامه"ژان مقدس"اثر"برنارد شاو" را به فارسی باز می‌‏گرداند. در بهمن ماه همين سال"اين خانه سياه است" در كانون فيلم به نمايش می‌‏آيد كه بازتاب زيادی در مطبوعات آن روز دارد.
در سال ۱۳۴۲ در دو سكانس فيلم"خشت و آينه" به كار گردانی ابراهيم گلستان به ايفای نقش می‌‏پردازد و در اين سال برای بازی در نمايش‌‏نامه "شش شخصيت در جست‌‏وجوی نويسنده" لوئيجی پراندلو به كار گردانی پری صابری دعوت مي‌‏شود, اين نمايش در انجمن فرهنگی ايران و ايتاليا اجرا مي‌‏شود.
در زمستان سال ۱۳۴۲" ای مرز پرگُهر" را در آرش منتشر میكند. در اواخر زمستان همين سال مجموعه شعر"تولدی ديگر" را كه شامل شعرهای پراكنده‌‏اش در نشريات بود, منتشر می‌‏كند.
در ۱۳۴۳ "اين خانه سياه‌‏است" برنده جايزه فيلم فستيوال فيلم" اوبرهاوزن" می‌‏شود. در همين سال برگزيده اشعار فروغ به انتخاب خودش منتشر مي‌‏شود.
سال ۱۳۴۴ فروغ سفری به ايتاليا و فرانسه می‌‏كند و پس از بازگشت به ايران با"بر ناردو برتو لويچی" ديدار می‌‏كند. در سال ۱۳۴۵برای شركت در دومين فستيوال"فيلم مولف"به ايتاليا سفر می‌‏كند. در اين سال با سهراب سپهری, مهدی رخشا و بهجت صدر به نقاشی كردن می‌‏پردازد.

و سرانجام در ساعت ۴ بعد از ظهر ۲۴ بهمن سال ۱۳۴۵ اتومبیلش به دلیل جلوگیری از برخورد با ماشین حامل دانش‌آموزان دبستان شهریار قلهک ، در خیابان لقمان‌الدوله در دروس منحرف شد و از اتومبیل به بیرون پرتاب شد . وی ابتدا به بیمارستان هدایت قلهک و سپس به بیمارستان رضا پهلوی تجریش منتقل شد اما قبل از هر اقدام پزشکی درگذشت .

q46jd.jpg

     صفحه اول روزنامه اطلاعات سه شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۴۵

     « طی يك حادثه وحشتناك رانندگی در جاده دروس قلهك فروغ فرحزاد شاعر معروف كشته شد »

و اين ديگر آخرين وصيتها بود:


صدا ، صدا ، صدا ، تنها صداست که می ماند

پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پروانه را بخاطر بسپارم

چراغهای رابطه تاريکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنيست

و او که مرگ خود را چنين پيش بيني کرده بود ( به ساعتی که او پیش‌بینی کرده و ساعت مرگ او دقت کنید ) :


زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت...

به مادرم گفتم ديگر تمام شد

گفتم: هميشه پيش از آنکه فکر کنی اتفاق مي افتد...

شايد حقيقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان

که زير بارش يک ريز مرگ مدفون شد.

وی را در ۲۶بهمن ماه در گورستان ظهیر‌الدوله واقع در دربند تهران دفن کردند .

q36ni.jpg

 در روز خاکسپاری ابراهیم گلستان پشت میکروفن چند جمله از آخرین نوشته‌های فروغ را در دفتر خاطراتش خواند . او اینچنین شروع کرد :

  « اين مضحک نيست که خوشبختی آدم در اين باشد که آدم اسم خودش را روی تنه ی درخت بکند؟ آيا اين آدم خيلی خودخواه نيست، و آن آدمهای ديگر آدم های شريفتر و نجيب تری نيستند که ميگذارند بپوسند بی آنکه در يک تار مو، حتی يک تار مو، باقيمانده باشند

و دوباره گلستان فرياد زد: فروغ باز اينچنين ميگويد:

«نميدانم رسيدن چيست؟ اما بی گمان مقصدی هست که همه ی وجودم بسوی آن جاری ميشود. کاش ميمردم و دوباره زنده ميشدم و ميديدم که دنيا شکل ديگريست . دنيا اينهمه ظالم نيست، و مردم اين خصلت هميشگی خود را فراموش کرده اند. و هيچکس دور خانه اش ديوار نکشيده است. معتاد شدن به عادت های مضحک زندگی و تسليم شدن به حدها و ديوارها کاری برخلاف جهت طبيعت است

 

روی سنگ قبرش نیز چنین نوشتند :

q16gg.jpg

من از نهايت شب حرف ميزنم

من از نهايت تاريکی

و از نهايت شب حرف ميزنم

  اگر به خانه ی من آمدی، برای من ای مهربان چراغ بيار  

و يک دريچه که از آن

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

 

q58jb.jpg

کتابهای او را از اینجا  میتوانید بگیرید .

یادش گرامی باد .

 

 
 
 
|

 
 
                                                                                                          
 

 •گشاده دست باش ، جاری باش ، یاری ده (مثل رود)

• باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)

اگركسی اشتباه كردآن رابه پوشان (مثل شب)

به هنگام خشم خاموش باش (مثل مرگ)

فروتن باش وخودپسندی نداشته باش (مثل خاك)

بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا)

اگرمی خواهی ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه)

•     •     • 

 


|

 

چه کسی خواهد من و تو ما نشویم
 
خانه اش ویران و عمرش نیست باد
 
من اگر ما نشوم تنهایم     تو اگر ما نشوی خویشتنی
 
تو مپندار که این خاموشی من
 
هست برهان فراموشی من
 
تو مپندار که این تنهایی تو
 
هست برهانی بر جدایی تو
 
ای روشنفکر، با خلق درآمیز
 
همراه خلق  با دشمن ٬ تو بستیز
 
از کجا که من و تو دست بدست     شور انقلاب برپا نکنیم
 
از کجا که من وتو متحد     مشت رسوایان وا نکنیم
 
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی
 
چه کسی برخیزد ٬ چه کسی با دشمن خلق ستیزد
 
من اگر برخیزم تو اگر برخیزی     همه بر می خیزند
 
 
 
 
|

 

می دانی

 

پرنده را بی دلیل اعدام می کنی

 

در ژرف تو

 

            آیینه ایست

 

که قفس ها را انعکاس می دهد

 

و دستان تو محلولی ست

 

که انجماد روز را

 

در حوضچه ی شب غرق می کند...

 

ای صمیمی

 

دیگر زندگی را نمی توان

 

در فرو بردن یک برگ

 

یا شکفتن یک گل

 

یا پریدن یک پرنده دید

 

ما در حجم کوچک خود رسوب می کنیم

 

آیا شود که باز درختان جوانی را

 

               در راستای خیابان

 

                               پرورش دهیم ـ

 

و صندوق های زرد پست

 

             سنگین

 

ز غمنامه های زمانه نباشند؟

 

در سرزمینی که عشق آهنی ست

 

انتظار معجزه را بعید می دانم

 

باغبان مفلوک چه هدیه ای دارد؟

 

پرندگان

 

از شاخه های خشک پرواز می کنند

 

آن مرد زردپوش

 

که تنها و بی وقفه گام می زند

 

با کوچه های «ورود ممنوع»

 

با خانه های «به اجاره داده می شود»

 

چه خواهد کرد

 

سرزمینی را که دوستش می داریم؟

 

پرندگان همه خیس اند

 

و گفتگویی از پریدن نیست

 

در سرزمین ما

 

پرندگان همه خیس اند

 

در سرزمینی که عشق کاغذی است

 

انتظار معجزه را بعید می دانم.

 

|

 

 

 
 
ای دل جهان به کام تو شد شد ٬ نشد نشد

دولت اگر غلام تو شد شد ٬ نشد نشد

اين دختر زمانه که هر دم به دامنی ست

يکدم اگر به کام تو شد شد ٬ نشد نشد

اين سکه ی بزرگی و اقبال و سروری

يک روزهم به نام تو شد شد ٬ نشد نشد

چون کار روزگار به تقدير يا قضاست

تقدير بر مرام تو شد شد ٬ نشد نشد

روز ازل چو قسمت هر چيز کرده اند

عيشی اگر سهام تو شد شد ٬ نشد نشد

چون بايد عاقبت بنهی خانه را به غير

آباده کاخ و بام تو شد شد ٬ نشد نشد

زان می که تر کنند دماغی به روز غم

يک قطره گر به جام تو شد شد ٬ نشد نشد

دامی به شاهراه مرادی بگستران

اين صيد اگر به دام تو شد شد ٬ نشد نشد

يک دم غنيمت است بنوشان و می بنوش

صبح اميد شام تو شد شد ٬ نشد نشد

در درگه ملک چو غلامان بزی حکيم

بر حضرتش مقام تو شد شد ٬ نشد نشد
 
 
 
 

  
 
 
animated lights
animated lights


 

|

 

امروز روز گستاخی بشر است
 
تصویری بی رنگ از حماقت نسل
 
پوششی از خرافه های مدرن
 
تحمیلی از حقارت فرد
...
 
امروز روز به سنگ دل بستن است
 
روز عشقهای نهفته در پستو
 
حضور آدمکهای تسخیر شده
 
بلوغ اندیشه های هزار در تو
 
...
 
امروز روز جنون انسانهاست
 
قدرتی از نمادهای دروغین
 
شمارشی از مدالهای کاغذی
 
در حجابی به رنگ نابودی
 
...
 
امروز روز تمسخر قرن است
 
فرو شدن در مرداب کسی بنام بشر
 
سکوتی برای رضایت تاریخ
 
تاریخی برای هدر شدن ورق
 
...
 
امروز روز فضاحت خط است
 
در کیفی بنام قانون
 
برای مقدس نمای بزک شده
 
در خاکی بنام سرزمین
 
...
 
امروز روز خیانت بشر است
 
هجوم رنگین توحش زده
 
در جشنهای یخی
 
تقدیم به انسانهای کوچک
 
از این نسل رسوا شده.
 
 
 
|

 

آتشی ز کاروان جدا مانده       این نشان ز کاروان به جا مانده
 
یک جهان شرار تنها       مانده در میان صحرا
 
به درد خود سوزد       بسوز خود سازد
 
سوزد از جفای دوران       فتنه و بلای توفان
 
فنای او خواهد        بسوی او تازد
 
من هم ای یاران تنها ماندم       آتشی بودم   بر جا ماندم
 
با این گرمی جان    در ره مانده حیران    این غم خود به کجا ببرم؟
 
با این جان لرزان    با این پای لغزان    ره به کجا ز بلا ببرم؟
 
می سوزم گر چه با بی پروایی       می لرزم بر خود از این تنهایی
 
من هم ای یاران تنها ماندم       آتشی بودم   بر جا ماندم
 
آتشین خو هستی سوزم       شعله جانی  بزم افروزم
 
بی پناهی محفل آرا       بی نصیبی تیره روزم
 
من هم ای یاران تنها ماندم       آتشی بودم   بر جا ماندم
 
بخت سبک عنان اگرم همرهی کند       چون گرد ره به بدرقه کاروان روم
 
سر می کشم چو شعله که برخیزم ای دریغ       کو پای قدرتی که پی همرهان روم؟
 
من هم ای یاران تنها ماندم       آتشی بودم   بر جا ماندم
 
 
|

 

 
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام و
 
ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان
 
زخم دار است ٬  با ریشه چه می کنید؟
 
گیرم که بر سَرِ ِ این بام ٬ بنشسته در کمین پرنده ای
 
پرواز را علامت ممنوع می زنید
 
با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید؟
 
گیرم که می زنید ٬ گیرم که می برید
 
گیرم که می کشید
 
با رویش نا گزیر جوانه چه می کنید؟
 
*******
 
تمام بغض قناری ها ٬ صداتو ترسونده
 
اجاق ِ کینه ی پاییزی ٬  گل هاتو سوزونده
 
تو اون ستاره ی خاموشی ٬ که خواب تو رو برده
 
پیام سرخ شقایق ها تو قلب تو مرده
 
چشمهات مثه شب بارونی
 
دلت پر از غم پنهونی
 
مثه پرنده ی زندونی
 
بخون به ناله ی دل
 
مثال تیغ گل زردم
 
یک شعر خسته ی پر دردم
 
ببین که قایق امیدم ٬
 
نشسته بی تو به گِل
 
 
غم قریب کدوم غروبی
 
که عطر پاییز گرفته بوی تنت
 
نگاهت به سوی کدوم ستاره است
 
که قلب پاره است ٬ به زیر پیرهنت
 
من و تو چلّه نشین این ٬ شب پر  اندوهیم
 
من و تو سایه ی غمگین ٬ غروب رو بروییم
 
چرا به سفره ی ما دیگر
 
نشانی از نان نیست
 
به خاک غمزده ی شهرم
 
نمی ز باران نیست
 
 
تمام بغض قناریها......
 
 
 
|

 

قاصدک ! هان ٬ چه خبر آوردی ؟

از کجا ٬ وز که خبر آوردی ؟

خوش خبر باشی ٬امّا ٬ امّا

گِرد بام و در من

بی ثمر می گردی .

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری ٬ نه ز دیّار و دیاری - باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که ترا منتظرند.

قاصدک !

در دل من همه کورند و کرند .

دست بردار از این در وطن خویش غریب .

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم می گوید

که دروغی تو ٬ دروغ

که فریبی تو فریب .

قاصدک ! هان ٬ولی .... آخر .... ای وای !

راستی آیا رفتی با باد ؟

با توام ٬ آی ! کجا رفتی ؟ آی ...!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی جایی ؟

در اجاقی - طمع شعله نمی بندم -

خردک شرری هست هنوز ؟

قاصدک !

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند .

 

|

 

 
نبردهای زندگی هميشه به سود قوی ترين ها
 
پايان نمی پذيرد
 
 بلكه دير يا زود برد با آن كسی است كه بردن را
 
باور دارد
     


 
 
|

 

                       

 ای اهورایی ِ من یزدان ِ من

سرزمینم خاک ِ من ایمان ِ من
 
ای امید ِ هر نفس آوایِ ِ من
 
ای رها از هر ستم آزاد ِ من
 
دستهایت بوی رُستن می دهد
 
چشمهایت نور بودن می دهد
 
ای بلندا
 
نام مزدا
 
آشنا
 
ای توانا
 
تاج کوروش
 
آریا
 
با تو این خورشید عالم نام تست
 
در دلت شیر ژیان پیمان تست
 
ای وسیع گسترده ی بی انتها
 
ای هنر ای تخت جمشید از تو یاد
 
نام داریوش پاسبان خوبی و نیکی تو
 
آتش از عشق تو خاموشی نمی گیرد به خود
 
...
 
حرفهایت بوی یزدان می دهد
 
قدرتت بوی صداقت می دهد
 
پیش تو هر روز نوروز است و بس
 
آسمان در دستهایت جام جم
 
دیو شب می میرد از دیدار تو
 
اهرمن می لرزد از چشمان تو
 
...
 
ای اهورا
 
مرد ِ تنها
 
یادگار
 
ای شکسته تاج شب را در جهان
 
ای صلابت
 
کوه قدرت
 
پایدار
 
دست ِ کاوه
 
تیر ِآرش
 
شور ِ فرهاد از تو وام
 
ای نجابت
 
راستگو
 
ای نامدار
 
مهر تابان ٬ قلب گیتی از تو جان
 
روح زرتشت در تو می رقصد به ناز
 
هر نیایش از تو گردد مستجاب
 
ای اهورا
 
مرد تنها
 
خانه ام چشمان تست
 
ای نریمان
 
مرد ایران
 
مهر من ایمان تست.
 
 
 

 

 
 

|

 

                                   

 

 

                       بر امد به سنگ گران سنگ خرد

 

                          همان و همین سنگ بشکست خرد

 

                                 فروغی پدید امد از هر دو سنگ

 

                                      دل سنگ گشت از فروغ اذرنگ

 

                 

 

               یافتن آتش بزرگترین پدیده زندگی انسان است.

 

     از این رو آتش در نزد همه مردمان و ملل از دورانهای دور

 

     تاریخی مقدس بوده  بویژه در نزد اریائیان که در منطقه ای

 

                  با زمستانهای سرد زندگی می کردند .

 

 

     نخستین اشنایی ملتهای متفاوت با آتش بگونه های گوناگون بوده

 

        و به همین جهت اسطورهای بسیاری در پیدایش آتش  پدید آمده است .

 

       قوم اریرانی نیز نخستین بار گویا آن را در تلاش زندگی یافته است

 

                              و انچنان است که :

 

     هوشنگ شاه پیشدادی روزی با همراهان خویش به شکار

 

    می رفته است بر سر راه خود ماری دیده و برای کشتن آن

 

                        سنگی پرتاب کرده که

 

      بگفته فردوسی:

 

         نشد مار کشته ولیکن ز راز

 

                پدید آمد اتش از ان سنگ باز

 

     این آتش به خار وخاشاک پیرامون افتاده و فروزان گشت

 

   و هوشنگ شاه سپاس اهورامزدا را چنین پاسخ داد:

 

           که او را فروغی چنین پیشکش داد همین آتش آنگاه قبله نهاد

 

  و آن شب اتشی چون کوه می افتد و با همراهان در گرداگرد ان به شادی می پردازد.

 

                ز هوشنگ ماند این سده یادگار

 

                           بسی باد چون او دگر شهریار

 

                              ریشه واژه سده:

 

         واژه سده از ریشه (ست) در زبان پهلوی امده است

 

        و معنی آن عدد ۱۰۰ می باشد . هنگامی که ایرانیان سال

 

          را به دو فصل زمستان وتابستان تقسیم کرده بودند

 

           از آغاز فروردین تا پایان مهر ماه را تابستان و

 

        از آَغاز آبان تا پایان اسفند ماه را زمستان می نامیدند

 

        و هنگامی که ۱۰۰ روز از زمستان می گذشت و روز ۱۰ بهمن فرا می رسید

 

             آنرا سده مینامیدند و جشن می گرفتند و باور انها این بود که

 

                  سرمای زمستان از آن پس به آرامی کاهش می یابد .

 

     در این روز به دشت و صحرا روی میاوردند هیزم وخار وخاشاک فراهم

 

                 می کردند و با فرارسیدن شب اتش بزرگی میافروختند

 

             و به امید انکه این روشنایی از جلوهای اهورایی است

 

         و با فرارسیدن روز پس افزون می گردد به شادی می پرداختند.

      

                            

 

                                    تاریخچه جشن سده:

 

     دیرینگی برخی از جشن های ایرانی با عمر این ملت و مردم برابر است

 

     و پاره ای از جشن های ایرانی چون نوروز و مهرگان و گاهان بار

 

    ریشه های طبیعی دارند و از یاد و تاریخ و آداب و رسوم و زندگی مردم ایران

 

   جدا نیستند . سلسه های شاهان چه زورمند چه سست با شکستها و پیروزی ها

 

       گاهی با شادی و قدرت و گاهی با غم واندوه همه و همه امده ورفته اند

 

    در سراسر تاریخ این مرز و بوم کسانی که بر مردم تاخته اند تا گویش و اداب و

 

                    دین ورسوم کهن این سرزمین اهورایی را بر اندازند

 

                      همه ناکام به زیر خاک بی نام و نشان رفته اند

 

         و پس از هزاران سال هنوز مردم این سرزمین پارسی سخن می گویند

 

                        و آداب ورسوم نیاکانشان را همچنان برپا میدارند

 

               حکیم عمر خیام در کتاب نوروز نامه  چنین میگوید:

 

   هر سال تا به امروز جشن سده را پادشاهان نیک عهد در ایران و توران

 

  به جای می آورند . پس از آن تا به امروز زمان این جشن بدست فراموشی

 

        سپرده شد و فقط زرتشتیان که نگهبان سنن باستانی بوده و هستند

 

                       این جشن باستانی را بر پا میداشتند

 

        البته بزرگترین جشن سده پس از اسلام در ۳۲۳ هجری

 

       و در روزگار مرداویج بن زیار دیلمی و در کنار زاینده رود اصفهان

 

  برگزار شد اکنون زرتشتیان در تمام شهر ها و روستا ها جشن سده را جشن میگیرند

 

     اما عمده مراسم جشن سده بدین گونه است که از چند روز پیش از جشن سده

 

                  جوانان و نوجوانان هیزم مورد نیاز را فراهم می کنند و

 

 انها را به محل برگزاری جشن می برند و توده بزرگی از هیزم مورد نیاز را فراهم می آورند

 

   در پسین روز جشن سده بانوان زرتشتی با حضور در محل برگزاری جشن

 

           سیرگ و خوراکیهای سنتی فراهم میکنند هنگامی که آخرین پرتوهای

 

                        خورشید زمین را ترک می گوید .

 

            موبدان با آتشدان ٬ آتش در حالی که لباس سپید بر تن دارند

 

        برای شعله ور نمودن هیزم به آرامی بسوی هیزم ها روان می شوند

 

         در حالی که جوانان سپید پوش که مشعل های روشن با خود دارند

 

     موبدان را همراهی می کنند ٬  موبدان بخشی از اتش نیایش را می سرایند .

 

       این گروه سه بار در گرداگرد توده هیزم می گردند و پس از ان

 

 پیرامون توده هیزم می ایستند و به آرامی و هماهنگ بسوی خرمن هیزم می آیند

 

    و هیزوم را اتش میزنند.این مراسم همه ساله در روز ۱۰ بهمن ماه

 

          در تمام شهر ها و کشورهای زرتشتی نشین برگزار میگردد.

 

   در شهر کرمان گاهی در غنات غستان و گاهی بعلت بروز شرایط ویژه

 

       در نقاط متفاوت توسط افراد ساکن هر کوی در یکی از منازل و

 

  هنگامی نیز در بابا کمال که در دامن کوهی در شمال شرقی کرمان واقع است

 

   بر پا می شده و پس از ان غریب ۵۰ سال در محلی معروف به شاه مهرایزد

 

 همه ساله این جشن بر پا می شود در شهر یزد در ۱۰ بهمن ماه سال ۱۳۲۳

 

    این مراسم کهنسال و دیرینه با شیوه ای نوین وبایسته و بطرز آبرومندی بر پا شد

 

 و از ان پس توسط انجمن زرتشتیان یزد و توسط سازمان وباشگاه جوانان زرتشتی

 

                                     استان یزد ادامه یافت.

 

             در تهران در سال ۱۳۱۷ جشن سده توسط هیئت نامبرده و

 

                          سپس توسط سازمان جوانان زرتشتی

 

              و سپس توسط سازمان فروهر ( جوانان زرتشتی)

 

                  بطور مرتب در سالن و حیاط  دبستان گیو شاهد برگزاری

 

                آین ایین بوده ایم از سال ۱۳۴۸ به پس جشن سده در

 

  کوشک ورجاوند که از سوی فرزانه خیر اندیش شادروان دکتر فریدون ورجاوند

 

                   به جماعت زرتشتی اهدا شده بر گزار گردیده است .

 

        از سال ۱۳۶۰ این مراسم توسط انجمن زرتشتیان تهران در جایگاه

 

          مجتمع فرهنگی ورزشی مارکار برپا می گردد و در سال ۱۳۸۰

 

        مسئولیت برگزاری  این جشن بزرگ ایران زمین به سازمان فروهر

 

      جوانان زرتشتی واگزار شد و امسال در کوشک ورجاوند برگزار می شود.

 

         اما جشن سده در اهواز همه ساله در محل انجمن زرتشتیان اهواز

 

             و بوسیله سازمان جوانان زرتشتی اهواز برگزار می شود

 

    کم بودن جمعیت بهدینان اهواز نسبت به سایر شهر ها چون تهران و یزد و کرمان

 

        و...باعث شده برگزاری یک جشن سده بزرگ با دشواری های بسیاری همراه باشد

 

                  سنگ اندازی های ارشاد اسلامی و تبلیغات اسلامی و...

 

                     هم جای خود دارد چه بگویم که نگفتنم بهتر است...

 

                        دوستان به امید برگزاری یک جشن سده سراسر شاد

 

                         و مهر افزون برای همه ما یاد اوری می کنم که این

 

                       تارنگار تا بعد از جشن سده بروز رسانی نخواهد شد.

 

                                جاوید ایران زمین پاینده باد آیین بهی

 

 

 

 

 

                                              

                            

 

 

|

 
 
به چشمان پری رويان اين شهر
 
به صد اميد می بستم نگاهی
 
مگر يك  تن از اين نا آشنايان
 
مرا بخشد به  شهر عشق راهی
 
به هر چشمی  باميدی كه اين اوست
 
نگاه بی  قرارم خيره می ماند
 
يكي هم ، زين همه ناز آفرينان
 
اميدم را به چشمانم نمی خواند
 
غريبی  بودم و گم كرده راهی
 
مرا با خود به هر  سويی  كشاندند
 
شنيدم بارها از رهگذران
 
كه زير لب  مرا ديوانه  خواندند
 
ولی  من چشم اميدم نمی خفت
 
كه  مرغی  آشيان گم كرده بودم
 
ز  هر بام و دری سر می كشيدم
 
به هر  بوم و بری پر می  گشودم
 
اميد خسته ام از پاي  ننشست
 
نگاه تشنه ام در جستجو بود
 
در آن هنگامه ديدار و پرهيز
 
رسيدم   عاقبت آنجا  كه  او  بود
 
دو تنها و دو سرگردان  ، دو بيكس
 
زخود بيگانه ، از  هستی رميده
 
ازين بی درد مردم ، رو نهفته
 
شرنگ ناميدی ها  چشيده
 
دل از بی  همزبانی ها شكسته
 
تن از نا مهربانی ها فسرده
 
ز حسرت پای  در  دامن كشيده
 
به  خلوت ، سر بزير بال  برده
 
دو تنها و دو سرگردان ، دو بيكس
 
به   خلوتگاه  جان ، با هم نشستند
 
زبان بی   زبانی  را گشودند
 
سكوت  جاودانی  را شكستند
 
مپرسيد ، ای   سبكباران ، مپرسيد
 
كه اين ديوانه از خود بدر ، كيست؟
 
چه  گويم! از كه گويم؟ با كه  گويم؟
 
كه اين ديوانه را از خود خبر نيست
 
به آن لب تشنه می مانم كه  نا گاه
 
به دريايی  در افتد بی كرانه
 
لبی ، از قطره آبی  ، تر نكرده
 
خورد از  موج  وحشی  تازيانه
 
مپرسيد ، ای  سبكباران ، مپرسيد
 
مرا با عشق  او تنها گذاريد
 
غريق  لطف آن  دريا نگاهم 
 
مرا تنها به   اين  دريا سپاريد
 
 
 
 
|

 

مردی برای آرایش به آرايشگاه رفت

در بين كار گفتگوی جالبی بين آنها در مورد خدا صورت گرفت
 
آرايشگر گفت : من باور نمی كنم خدا وجود داشته با شد
 
مشتری پرسيد چرا؟
 
آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببينی
 
مگر می شود با وجود خدای مهربان اين همه مريضی
 
و درد و رنج وجود داشته باشد؟
 
مشتری چيزی نگفت و از آرایشگاه بیرون رفت
 
به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد
 
مردی را در خيابان ديد با موهای ژوليده و كثيف
 
با سرعت به آرايشگاه برگشت و به آرايشگر گفت
 
می دانی به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند
 
آرایشگر با شگفتی پرسید : چرا چنین می گویی؟
 
من اينجا هستم و هم اینک موهای تو را آرایش نمودم
 
مشتری با گلایه گفت :
 
پس چرا كسانی مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند
 
آرایشگر گفت:
 
"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردمپیش ما نمی آیند
 
مشتری گفت : دقيقا همين است
 
خدا وجود دارد فقط مردم پیش او نمی روند!
 
برای همين است كه اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد
 
 
 
|

 

  کمی دقت کنید، خیلی به هم شباهت دارند. من که تا به حال این شباهت ها را
 
 میان جرج دبلیو بوش و محمود احمدی نژاد پیدا کردم، شما هم بگردید
 
 یک چیزهایی پیدا می کنید.
 
۱) هر دونفر مورد توجه عوام بودند و روشنفکران و آدمهای باشعور از آنها بدشان
  
    می آمد. با وجود این هر دو نفر با کمی تا قسمتی تقلب در انتخابات پیروز شدند
               
                    و با ایجاد فشار و وحشت کارشان را ادامه دادند.
 
 ۲) هر دو نفرشان قد کوتاه هستند و اگر وسط صد نفر باشند دیده نمی شوند.
 
 
۳) یکی از آنها یک فرماندار کم اهمیت و یکی از آنها یک شهردار کم اهمیت بود
 
    و هر دو نفرشان وقتی کاندیدا شدند همه فکر می کردند کی به این رای می ده.
 
 
۴) هر دو نفرشان آدم های اخلاقی هستند ولی در دوره حکومت شان
                 
                 بیشترین بی اخلاقی ها رایج شده است.
 
 
۵) هر دو نفرشان بعد از اینکه رئیس جمهور شدند فهمیدند پایتخت ونزوئلا کجاست.
 
 
۶) هر دو نفرشان بعد از حرف زدن فکر می کنند و گاهی اوقات به خاطر اشتباه
 
                  حرف زدن شان یک بحران بزرگ راه می افتد.

 
 ۷) هر دو نفر آنها فکر می کنند مستقیما با خدا رابطه دارند و هر دو نفرشان شدیدا
               
                                     مذهبی هستند.
  
۸) هر دو نفرشان لباس رسمی شان کاپشن است، وقتی کاپشن می پوشند شبیه
  
  راننده کامیون می شوند و وقتی کت و شلوار می پوشند، شبیه گارسون های
 
                              رستوران ها می شوند.
 
 
۹) وقتی به چهره شان دقیق می شوی یاد بعضی نظريه ها می افتی.
 
 
۱۰) هر دو نفرشان تانک را به روزنامه ترجیح می دهند و به همان اندازه که
 
       از نظامی ها خوششان می آید از فیلسوف ها و نویسنده ها متنفرند.
 
 ۱۱) هر دو نفرشان بدون اینکه زحمتی بکشند و در حالی که جدی ترین حالت
 
           را دارند، حرف هایی می زنند که مردم را به خنده می آورد.
 
۱۲) هر کمدینی با دیدن آنها و درآوردن ادای آنها می تواند میلیونر شود.
 
 
۱۳) هر وقت تصویر تلویزیونی آنها نشان داده می شود، مردم با وحشت می گویند:
 
                                 باز چه خبری شده؟
  
۱۴) وقتی به قیافه شان نگاه می کنی با خودت می گویی :
 
                    « مگر می شود این آدم رئیس جمهور باشد؟»
 
 
۱۵) هردو نفرشان از همدیگر متنفرند.
 
 
|

 

دخترم با تو سخن می گويم
 
گوش کن با تو سخن می گويم
 
زندگی در نگهم گلزاريست  و تو با قامت چون نيلوفر
 
 شاخه ی پر گل اين گلزاری
 
من در اندام تو يک خرمن گل می بينم
 
گل گيسو، گل لبها ، گل لبخند اميد؛
 
گل دنيای بزرگ ، گل فردای سپيد!
 
می خرامی و تو را می نگرم،
 
چشم تو آيينه ی روشن دنيای من است
 
تو همان خرد نهالی که چنين باليدی
 
صاف چون شاخه ی سرسبزو برومند شدی
 
همچو پر غنچه درختی همه لبخند شدی
 
ديده بگشای و در انديشه ی گل چينان باش
 
همه گلچين گل امروزند ، همه هستی سوزند
 
کس به فردای گل باغ نمی انديشد!!!
 
((آنکه گرد همه گلها به هوس می چرخد،
 
بلبل عاشق نيست!
 
بلکه گلچين سيه کرداريست
 
که سراسيمه دود در پی گلهای لطيف
 
تا يکی لحظه به چنگ آرد و ريزد بر خاک،
 
دست او دشمن خاک است و نگاهش ناپاک
 
به  ره باد مرو، غافل از باغ مشو!!!
 
با تو در پرده سخن می گويم!!!
 
گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ
 
گل پژمرده نخندد بر شاخ
 
کس نگيرد ز گل مرده سراغ
 
آری ای دخترکم
 
ديو خويان پليدی که سليمان رويند همه گوهر شکنند
 
ديو کِی ارزش گوهر داند؟ ،
 
نه خردمند بود آنکه اهريمن را
 
از سر جهل سليمان خواند.
 
آری ای دخترکم ای به سراپا الماس
 
قيمت خود مشکن
 
قدر خود را بشناس
 
قدر خود را بشناس!!!
 
 
 
|

 

به كنار من بيا ای جاودان همدم زندگانيم
 
به كنار من بيا و مگذار سرمای زمستان
 
در ميان ما جدايی افكند.
 
به كنار من در بر آتش بنشين ، كه يگانه ميوه زمستان آتش است و بس.
 
با من از شكوه قلب خود سخن گوی ،
 
كه شكوه قلب تو بس عظيم تر
 
از طوفان پشت پنجره هاست .
 
در را ببند و پنجره ها بر بند،
 
كه سيمای خشمناك آسمان
 
روان مرا در غم فرو می برد و چهره پر برف دشتها
 
روح مرا به گريه وا می دارد.
 
چراغ را ز روغن پركن تا همچنان نور بخشد،
 
و آن را در كنار خود نه تا بخوانم از اشكهايت
 
آنچه زندگی در كنار من بر چهره تو نگاشته است .
 
بيا تا شرب پاييزی بنوشيم و بخوانيم
 
ترانه يادگار بذر افشانی سبكبار بهار را ،
 
پاسداری تابستان را و پاداش پاييز
 
به هنگام خرمن را .
 
به كنار من بيا ای محبوب روح،
 
كه آتش زير خاكستر رو به سردی و خاموشی است .
 
مرا در آغوش گير كه از تنهايی در هراسم ،
 
چراغ ، كم سو است و چشمان ما خواب آلود.
 
بيا تا به يگديگر بنگريم
 
پيش از آنكه خواب بر چشمان ما چيره شود.
 
با دستانت مرا درياب و در آغوشم گير ،
 
و بگذار تا خواب روح های ما را هم آغوش سازد.
 
گرمايم بخش اي محبوب من، كه زمستان
 
هيچ برايم نگذاشته جز گرمای وجود تو.
 
جاودانه من ، در كنارم بمان .
 
اقيانوس خواب چه ژرف و بيكران خواهد بود،
 
و سپيده خورشيد چه كوتاه در پس ما!
 
 
 
|

 

 

راه کار ارايه شده:
-------------------
سردار طلايی در مصاحبه تلويزيونی خاطر نشان نمود که راه حل بهتر مبارزه با رانندگانی که

دو مسافر در جلو سوار ميکنند ، عدم همکاری مسافران و سوار نشدن در صندلی جلو ميباشد

 تا برخورد نيروی انتظامی.

تعميم به ساير موارد:
----------------------
بنابراين ميـوان نتيجه گرفت که برای برخورد با ساير مشکلات و خلافکاری ها ميتوان اين راه کارها را انتخاب نمود:

۱. تهاجم ضعيف فرهنگ غرب
به مردم شريف به شدت توصيه ميشود به دخترانی که تيپ ميزنند نگاه نکنند. شلوار کوتاه، روسری گل منگلی بلند،

مليله دوزی بر روی گلهای صورتی، کيفهای ۲ سانتی یا ۲۰۰ سانتی عينکهای سبز فسفری

(که از بالای لب پايينی تا لب موها را بپوشاند) به همراه مانتوی صورتی، موهای اسکاچی و ساير اقلام مشابه،

از مظاهر بارز تهاجم غربی ميباشند. اگر به اين گونه تيپها توجه نشود، دختران استفاده کننده به شدت سرخورده شده

و ديگر اينگونه ظاهر نخواهند شد.

تبصره : از هموطنان خواهش ميکنيم به بانوانی که با تیپ يکدست (يا بالای ۹۰ درصد) سبز فسفری بيرون می آيند تا

اطلاع ثانوی به شدت نگاه نماييد. به دليل جاماندن اينگونه بانوان از رنگ و مد روز، توجه شما به اين عزيزان باعث

دلگرمی ايشان خواهد شد...

۲. تهاجم شديد فرهنگ غرب

به مردم شريف توصيه ميشود که اگر دخترانی زمانی با مينی ژوپ بيرون آمدند، ابداً به آنها نگاه نکنند تا فکر نکنند دارند

کار قشنگی ميکنند. البته اين کار بسيار سخت، ولی شدنيست.

۳. اسمشو نبر
اگر کسانی قصد فروش مشروبات الکلی را داشتند، به مردم توصيه می کنيم از آنها نخرند.

همچنين، به فروشندگان غير شريف مشروبات الکلی هم توصيه ميکنيم اگر کسی قصد خريد داشت، به او ندهند.

۴. حرکات موزون و ناموزون
اگر کسی کلاپی (clup ) ، ديسکو-ای، چيزی داير کرد، به مردم اکيدا توصيه ميکنيم به آنجا نروند.

اگر مقصود حرکت ناموزون دست و پاست، بروند پياده روی . اگر مقصود بلند کردن و چرخاندن ديگريست،

اينهمه زورخانه داريم. اگر مقصود حرکات موزون دست و پاست، ديگر چه کنيم... رويمان به ديوار، گوش شيطان کر...

حداقل بروند به ايروبيک. اگر هم ميخواهند جنس مخالف ببينند، که اصلا غلط ميکنند.

۵. کيف زنان
برای مبارزه با سارقان کيف (کيف-قاپ-زنان)، به هم ميهنان توصيه ميشود تا کيف همراه خود نبرند.

۶. سارقين مسلح
برای برخورد شديد به سارقين مسلح نخست توصيه ميشود هموطنان با جليقه ضدگلوله حرکت نمايند ،

دوم اگر خود ، خود را بکشند ديگر فرصت به دست فرصت طلبان نامرد نمی دهند.

نتيجه گيری غيراخلاقی
------------------------
ما برخورد با کسانی که زندگیِ اين دنيای بقيه را خراب ميکنند (يا به عبارت ديگر ممکن است باعث مرگشان شوند!)

به خود مردم می سپاريم . ولی با کسانی که زندگی آن دنيای ديگران را خراب ميکنند، 

با شدت هر چه تمامتر برخورد می نماییم! 

برگرفته از وبلاگ123tak.com

|

 

 

این چه شوریست که در دور قمر می بینم 

همه آفاق پر از فتنه و شر می بینم

هر کسی روز بهی میطلبد از ایّام

علّت آن است که هر روز بدتر می بینم

ابلهان را همه شربت ز گلاب و قند است

قوت دانا همه از خون جگر می بینم

اسب تازی شده مجروح به زیر پالان

طوق زرین همه بر گردن خر می بینم

این چه شوریست که در دور قمر می بینم 

همه آفاق پر از فتنه و شر می بینم

دختران را همه در جنگ و جدل با مادر

پسران را همه بدخواه پدر میبینم

هیچ رحمی نه برادر به برادر دارد 

هیچ شفقت نه پدر را به پسر می بینم

این چه شوریست که در دور قمر می بینم

همه آفاق پر از فتنه و شر می بینم

پند حافظ بشنو خواجه برو نیکی کن

که من این پند به از گنج و گوهر می بینم

 
 
 
 
 
|

 

    

 

هر لحظه به شکلی بت ِ اعیّار بر آمد

دل بُرد و نهان شد

هر دم به لباس ِ دیگر آن یار بر آمد

گه پیر و جوان شد

گاهی به تَک طینت ِ صلصال فرو رفت

غوّاص ِ معانی

گاهی ز ِ تَک ٬ کَه گًل فخّار بر آمد

زآن پس به جهان شد

گه نوح شد و کرد جهان را به دعا غرق

خود رفت به کشتی

گه گشت خلیل و به دل ِ نار بر آمد

آتش گل از آن شد

می گشت دمی چند بر این روی زمین او

از بهر ِ تفرّج

عیسی شد و بر گنبد دوّار برآمد

تسبیح کنان شد

بالجمله همو بود که می آمد و می رفت

هر قرن که دیدی

تا عاقبت آن شکل عرب وار برآمد

دارای جهان شد

منسوخ چه باشد ٬ نه تناسخ که حقیقت

آن دلبر زیبا

شمشیر شد و برکف کرّار برآمد

قتال زمان شد

نی ٬ نی ٬ که همو بود که میگفت اناالحقّ

در صورت بوالحّی

منصور نبود آنکه بر آن دار بر آمد

نادان به گمان شد

رومی سخن کفر نگفته است و نگوید

منکر مشویدش

کافر شده آنکس که به انکار برآمد

از دوزخیان شد

 

|


:

Photobucket
Shiro Khorshid