*( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*
* تاریخ - هنر - شعر - فرهنگ - زندگی نامه - سخن ها - و ...*
بوی ِ باران ... بوی ِ سبزه ... بوی ِ خاك شاخه های ِ شسته باران خورده پاك آسمان آبی و ابر ِ سپيد برگهای ِ سبز بيد عطر نرگس ٬ رقص باد نغمه ی شوق پرستوهای شاد خلوت گرم ِ كبوترهای مست .... نرم نرمك می رسد اينك بهار . خوش به حال ِ روزگار خوش به حال ِ چشمه ها و دشت ها خوش به حال ِ دانه ها و سبزه ها خوش به حال ِ غنچه های نيمه باز خوش به حال ِ دختر ِ ميخك كه ميخندد به ناز خوش به حال ِ جام لبريز از شراب خوش به حال ِ آفتاب ای دل ِ من گرچه در اين روزگار جامه رنگين نمی پوشی به كام باده رنگين نمی بينی به جام نقل و سبزه در ميان ِ سفره نيست جامت از آن می كه می بايد ٬ تهی است ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ای دريغ از ما اگر كامی نگيريم از بهار گر نكوبی شيشه غم را به سنگ هفت رنگش می شود هفتاد رنگ
فروردين پاك تواناى پاكدينان را مى ستايم ( نسك ۱۹ خرده اوستا ) اسطوره زيباى آفرينش در ايران باستان. بنابراين اسطوره، اورمزد شش پيش نمونه گيتى يعنى نمونه اوليه و آرمانى موجودات را در شش گاه با فاصله هاى نابرابر و در درازاى يك سال مى آفريند كه به ترتيب عبارتند از: آسمان، آب، زمين، گياه، چهار پاى سودمند ومردم. به يادبود اين آفرينش هاى شش گانه، سال را به شش قسمت نابرابر تقسيم مى كردند و سالگرد اين آفرينش ها را به صورت جشن هاى پنج روزه كه در آيين ايران باستان «گاهانبار» نام دارد، برگزار مى كردند. گاهانبار است. دومين گاهانبار سالگرد آفرينش آب از ۱۱ تا ۱۵ تير است. سومين گاهانبار كه سالگرد آفرينش زمين و فصل گردآورى غله است، از ۲۶ تا ۳۰ شهريور برگزار مى شود. چهارمين گاهانبار سالگرد آفرينش گياه و از ۲۶ تا ۳۰ مهر است. پنچمين گاهانبار سالگرد آفرينش چهارپاى مفيد جشن ميان زمستان است و زمانى است كه براى دام انبار زمستانى مى شود. آخرين گاهانبار سالگرد آفرينش انسان است كه در پنج روز آخرسال يعنى پنج روزكبيسه برگزار مى شود. سالگرد اين پنج روز پايانى سال كه دوازده ماه سى روزه را در پشت دارد، مدخلى بر نوروز است. پس جشن نوروز سالگردى است از آفرينش انسان،عزيزترين موجود آفرينش براى آفريدگار بزرگ كه آفرينش اهورايى را پاسدارى خواهد كرد و رقيبى براى اهريمن و آفريده هاى ديوى اش خواهد شد. به همين مناسبت، سالگرد آن با شكوه بيشترى برگزارمى شود. اسطوره ديگرى نيز آيين هاى نوروزى را همراهى مى كند، يكى از آنها آيين نيايش به ايزد (( رپيتوين )) است. (( رپيتوين )) سرورگرماى نيمروز و ماه هاى تابستان است و در زمستان، در زير زمين جاى مى گيرد و آب هاى زيرزمينى را گرم نگاه مى دارد تا گياهان و درختان نميرند و به خصوص ريشه هاى درختان را در برابر يورش سرماى زمستانى پاس مى دارد. بازگشت سالانه او در بهار است كه نمادى است از پيروزى نهايى نيكى ها بر بدى ها و بهارها بر زمستان ها. به همين مناسبت جشن ويژه اى و نيايشى كه تقديم رپيتوين مى شد، بخشى از مراسم نوروزى را تشكيل مى دهد و از اين ديد، نوروز نمادى از پيروزى عنصر نيك است در نبرد فصل ها. نوروز همچنين نمادى است از سالگرد بيدارى طبيعت از خواب زمستانى و مرگى است كه به رستاخيز و زندگى منتهى مى شود و به همين مناسبت جشن مربوط به «فروهر»ها نيز بوده است. « فروهر » يا « فروشى » گونه اى از روان است و نوعى همزاد انسان ها كه پيش از آفرينش مردمان در آن جهان به وجود مى آيد و پس از مرگ مردمان به دنياى ديگر مى شتابد و از كيفرهاى خاصى كه روان مى بيند به دور است. فروهرها سالى يك بار در طليعه ماه فروردين (= ماه فروهرها ) به زمين باز مى گردند و هر يك به خانه خود فرود مى آيند. آنان از ديدن پاكيزگى و درخشندگى خانه دلخوش مى شود و بر شادكامى خانواده و بر بركت خانه دعا مى كنند و اگر خانه را آشفته و در هم، پاك نشده و نا آراسته ببينند غمگين مى شوند و نیایش نكرده و ورجاوندی نخواسته خانه را ترك مى كنند . مراسم خانه تكانى از همين جا نشأت گرفته است. ايرانيان درآغاز سال نو همه جاى خانه را تميز و پاكيزه مى كنند تا فروهرهاى درگذشتگان به خانه آنان بيايند و براى خانواده ورجاوندی بياورند. آنان كه بر اين باورند، روز نوروز از خانه بيرون نمى روند، چون نمى خواهند كه فروهرها صاحب خانه را در خانه نيابند و ناخشنود گردند . چراغ خانه ها دراين شب ها بايد روشن باشد و براى اين كه راه را بر فروهرها بهتر بنمايانند، در آغاز پنج روز آخرين گاهانبار و به روايتى در پايان اين پنج روز و درست شب نوروز بزرگ، مراسم آتش افروزى بربام ها انجام مى دادند كه هم راهگشاى فروهرها باشد و هم به دور و نزديك خبر دهند كه سال نو مى آيد. اين آتش افروزى بعد از آمدن اسلام نيز در ميان ايرانيان روزمره بوده است و چون مراسم به طور رسمى نخستين بار در شب چهارشنبه انجام شد، اين رسم در شب چهارشنبه پا بر جا ماند و چهارشنبه سورى يكى از جشنهاى جنبى نوروز شد. به روايتى « سورى » به معنى « سرخ » است و سرخى دليل نیرو و روان . پس از جشن سورى ، بايد بتوانيم بيرون بياييم، روى زمين كار كنيم و خواب زمستانى را كنار بگذاريم. افسانه هاى بسيارى پيدايش جشن نوروز را به دوران جمشيد نسبت مى دهند. از جمله مناسبت هايى كه درافسانه ها براى پيدايش جشن نوروز برمى شمرند، مىتوان به موارد زير اشاره كرد: بازسازی دين با به پادشاهى رسيدن جمشيد، پيروزى جمشيد بر اهريمن، درخشش چهره جم زمانى كه بر تختى نشست و ديوان به فرمان او تخت را برداشتند و به گردون افراشتند، ديوان جمشيد را سوار برگردونه اى در نخستين روز ماه فروردين به يك روز از دماوند به بابل بردند و مردمان به سبب چيز شگفتى كه ديدند، اين روز را جشن گرفتند ( سبب بر تاب نشستن درنوروز به پیروی از اين افسانه معمول گشت ) در نوروز جم وزن ها و مقادير را تعيين كرد ، نيشكر در دوران جم در اين روز كشف شد ( از اين روست كه در اين روز همه به هم شيرينى ارمغان مى دهند )، پس از يك دوره خشكسالى، در اين روز با بر تخت نشستن جمشيد باران باريد (رسم به هم آب پاشيدن كه يكى از آيين هاى نوروزى است با اين افسانه بى ارتباط نيست)، و نيز جم دستور كندن جوى ها و آبراهه ها را در اين روز داد. (كه اين هم با رسم شستن خود در سپيده دم نوروز و پاك شدن از گناهان بايد مرتبط باشد). با درهم آميختگى كه ميان شخصيتهاى افسانه اى به دلايل اجتماعى پيش مى آيد، در دوران اسلامى، جم با حضرت سليمان آميخته مى شود و از مجموعه اين آميختگى ها افسانه اى درست مى شود كه بنيانگذارى نوروز را به سليمان نسبت مى دهد. جهانگردان اروپايى قرن هفدهم و هجدهم و آغاز قرن نوزدهم را درباره اين كشور خلاصه مى كند، مطلبى هم درباره نوروز دارد. او مى نويسد ايرانيان پس از اسلام توانستند بهانه اى بيابند تا اين جشن بسيار کهن خود را نگاهداری نمایند و گفتند : اين جشن به ياد به خلافت رسيدن على است. به هر حال، آن چه مهم است باقى ماندن وحفظ شدن اين جشن فرخنده تا روزگار ماست. در زمان ساسانيان دو نوروز جشن گرفته مى شد و اين رسم تا قرن ها بعد هم باقى ماند. نوروز اول فروردين كه نوروز عامه بود و نوروز بزرگ در ششم فروردين كه بيشتر مشهور به نوروز خاصه بود. به روايتى خدا جهان را در نوروز آفريد و به روايت ديگرى آدم نيز در همين روز آفريده شد. از اين رو، نخستين روز، نوروز عامه كه روز اعتدال بهارى است، پرشكوه ترين روز اين جشن است. پادشاهان ساسانى « هر سال از نوروز عامه تا نوروز خاصه كه شش روز باشد، حاجت هاى مردمان را برآوردندى و زندانيان را آزاد كردندى و مجرمان را عفو فرمودندى و به عيش و شادى مشغول بودندى » ( به نقل از برهان قاطع ). و اما ايرانيان تقسيم بندى ديگرى هم براى سال داشتند و آن تقسيم سال به دوازده ماه سى روزه بود. درپايان سال پنج روز باقى مى ماند كه به آن پنجه دزديده مى گفتند. اين پنج روز از نظم و قانونى برخوردار نبوده و معمولاً تجسم آشوب ازلى بوده است. دوازده روز نوروز معرف دوازده ماه سال است و سيزده نوروز معرف آشوب ازلى پيش از آفرينش است و از آن جا كه هر نوع آشوب پيش از نظم گرفتن، نحس محسوب مى شد و بى نظام به شمار مى آمده، روز سيزده نوروز هم نحس است. چون دنيا پس از برقرارى نظم است كه ارزشمند مى شود. در اين روز خانه را جارو نمى كنند و همه مردم از خانه خارج مى شوند. اگر خانه از ساكنان آن كاملاً خالى نشود، سال نو نوعى بدبختى به همراه مى آورد . سيزده نوروز جشن واقعى بهار است. درختان باسرسبزى تازه خود جلوه گرند، گل هاى صحرايى مى رويند، ياس ها گل مى دهند و شاعران ايران براى غزل سرايى توصيف اين فصل را ترجيح مى دهند. هفت « سينى »از دانه هايى كه ورجاوندی به سفره ها مى آورد، مى روياندند و بر خوان نوروزى خود مى نهادند. « سينى» معرب «چينى» است كه در قديم به طبق هاى بزرگى كه از چين آورده بودند، گفته مى شد. و يا نمادى از « سبزه » و « سرسبزى ». اگر در درازاى زمان هفت «سينى» با هفت ميوه يا گل يا سبزى كه با «سين» آغاز مى شوند و هر يك نشانه اى از بارورى و تندرستى هستند، تلفيق شده است، در آن بايد جاى پاى ذوق لطيف ايرانى را جست و جو كرد. « سبزه » نودميده است، « سنبل » خوش بر و خوشبو، « سيب » ميوه اى بهشتى و نمادى از زايش، « سمنو » مائده تهيه شده از جوانه گندم كه يادآور بخشى از آيين هاى باستانى ماست ، « سنجد » كه بوى برگ و شكوفه درخت آن محرك عشق و دلباختگى است، « سير » داروى تندرستى ، دانه هاى « سپند » برای « ورجاوندی » كه دورکننده ی چشم بد است. همچنين بر اين خوان، آينه مى گذاريم كه نور و روشنايى مىتاباند، شمع مى افروزيم كه روشنايى و تابش آتش را به ياد مى آورد، و تخم مرغ مى گذاريم كه تمثيلى از نطفه و بارورى است (و نيز در اسطوره هاى ايران باستان ، آسمان و زمين همچون تخم مرغ پنداشته شده اند كه زمين همسان زرده در ميان آسمان كه همسان سفيده است، قراردارد _ يعنى اعتقاد به كرويت زمين ). آب زلال به نشانه همه آب هاى خوب جهان و ماهى زنده در آب به نشانه تازگى و شادابى (همچنين ماه اسفند نامبر با « ماهى » است ) و نقل و شيرينى براى شيرين بودن سال جديد نيز در اين خوان قرار دارند. در بسيارى از خانه ها گذاشتن نمونه اى از غلات و حبوبات و همچنين شير و فرآورده هاى شيرى به نشانه تضمين ورجاوندی خانه ، متداول است . از جمله رسم هاى متداول نوروز در بيشتر خانواده هاى ايرانى آن است : كه پس از تحويل سال شخص خوش قدمى از اهل خانه بيرون مى رود و سبزه و سكه در دست مى گيرد و به خانه وارد مى شود. اهل خانه مى پرسند ، « چه آوردى؟ » و او پاسخ میدهد «تندرستی ، خوشبختى، ثروت و...» و با اين حركت نمادين، خانواده براى خود سال خوب و پربارى را آرزو مى كنند. با همه اين شرحی كه بیان شد و نمادهايى كه گشوده شد، در پايان بايد گفت كه نوروز حتى بى آن كه چيزى از نمادها و اسطوره هاى آن بدانيم، زيباست. آغاز سال نو ايرانى ، هماهنگ با باززايى طبيعت است و حركات نمادين و خوان نمادين اين جشن بر زيبايى آن مى افزايد. اين انتخاب و اين مراسم نمادين همه ريشه در فرهنگىبسيار غنى و كهن دارد و ايرانيان مى توانند به خود ببالند كه در ميان ملت هاى جهان براى سال نو خود بهترين انتخاب را داشته اند، چرا كه از غنى ترين فرهنگ و تفكر برخوردار بوده اند. ۱۳۷۰ ص ص۱۹-۳۱. شهريار در تاريخ افسانه اىايرانيان» به نام »از اسطوره تا تاريخ»، تهران: نشر چشمه، ،۱۳۷۶ ص ص ۳۳۹_۳۶۰.
بزن باران بهاران فصل خون است بزن بارن که صحرا لاله گون است بزن باران که به چشم یاران جهان تاریک و دریا واژگون است بزن باران که دین را دام کردند شکار خلق و صید خام کردند بزن باران خدا بازیچه ای شد که با آن کسب ننگ و نام کردند بزن باران بنام هر چه خوبیست به زیر آوارگاه ٬ پای کوبیست مزار تشنه جویباران پر از سنگ بزن باران که وقت لای روبیست بزن باران شادی بخش جان را بباران شوق و شیرین کن زمان را به بام غرق در خوِن دیارم بپا کن پرچم رنگین کمان را بزن باران که بی صبرند یاران نمان خاموش و گریان شو بباران بزن باران بشوی آلودگی را ز دامان بلند روزگاران بزن باران بهاران فصل خون است بزن باران که صحرا لاله گون است به نامردمان مهر كردم بسی نچيدم گل مردمی از كسی بسا كس كه از پا در افتاده بود سراسر توان را زكف داده بود نه نيروش در تن، نه در مغز ، رای دو دستش گرفتم كه خيزد بپای چو كم كم به نيروی من پا گرفت مرا در گذرگاه ، تنها گرفت ـ بحيلت گری خنجری از پشت زد بخونم ز نامردی انگشت زد شكستند پشتم نمكخوار گان دورويان بيشرم و پتيارگان گره زد بكارم سر انگشتشان تبسم بلب ، تيغ در مشتشان ندارم هراسی ز نيروی مشت مرا ناجوانمردی خلق ، كشت محبت به نامرد ، كردم بسی محبت نشايد به هر ناكسی تهی دستی و بيكسی درد نيست كه دردی چو ديدار نامرد نيست ********************************************************* آی ... انسان ! ای سوار سركش مغرور ! ای شتابان رهرو گمراه ! ای بغفلت مانده ی خود خواه ! هان .. ! عنان بركش سمند باد پايت را نيك بنگر گوشه ای از بيكران ملك خدايت را لحظه ای با چشم بينش كهكشان ها را تماشا كن چشم ِ سر بربند - چشم ِ دل بگشای روشنان بی شمار آسمان ها را تماشا كن هر چه بالاتر پری اين آسمان را انتهايی نيست بيكران آفرينش رابجز جان آفرين فرمانروايی نيست جاده های كهكشان تا بی نشان جز رد پايی نيست زير سقف آفرينش - صد هزاران جرم رخشان است كز چشم تو پنهان است اين همه نقش عجب را نقش بندی هست بی مانند كوردل آنكس كه پندارد خدايی نيست آی... انسان! ای سوار سركش مغرور! گر بزير پا در آری « ماه » و « مريخ » و « ثريا » را كی توان با جسم خاكی رفت تا عرش خداوندی ؟ بارگاه حق تعالا را بجز يكتا پرستی رهنمايی نيست *** هر ستاره در دل شب می زند فرياد : اين جهان آفرينش را خدايی هست در پس اين قدرت بی انتها قدرت نمايی هست بال خاكی بشكن و بال خدايی ساز كن ای رهرو گمراه تا به پيمايی فضای بيكران كبريايی را ديو شهوت را بكش ، پای هوس بربند بنده شو ای سركش خود خواه تا بمرغ جان تو بخشند پرواز خدايی را خويش را گر نيك بشناسی - ميزنی بر كهكشانها خيمه گاه پادشايی را *** آی ... انسان ! اينكه پنداری به اقبال طلا جاويد خواهی ماند گوش دل بر خاك نه تا بشنوی فرياد قارون را آن نگونبختی كه پُركرد از طلا صحرا وهامون را اينك اينك ميزند فرياد : جای زر ، صندوق چشمم خانه مار است سينه ام از خاك گورستان گرانبار است *** ای بغفلت مانده ی خودخواه ! آيد آنروزی كه بينی بار و برگت نيست چاره جز تسليم در چنگال مرگت نيست آن زمان فرياد برداری : كاين طلاها غارتی از رنگ زرد درد مندانست اينهمه ياقوت آتش رنگ - آيتی از خون دلهای پريشانست توده ی سيمين مرواريد - يادگار صد هزاران چشم گريانست *** آی... انسان! ای طلاها را خدا خوانده ! ای به زر دلبسته ، وز راه خدا مانده ! - روزگاری می رسد كز خاك بر خيزی از ره درماندگی ـ خاك قيامت را بسر ريزی تا كه چشمت بر عذاب جاودان افتد - چون گراز زخم خورده ، مضطرب هر سوی بگريزی *** بنگری چون پيش چشمت راست ، صحرای قيامت را - بركشی از بيم كيفر ، تلخ فرياد ندامت را : كای خدا راه رهايی كو ؟ از چنين سوزنده آتش ها - سايبان از رحمت و لطف خدايی كو؟ ناگهان آيد سروش از غيب : ای سيه روز سيه كردار ! زرپرستان و ستمكاران بد آئين وبدخو را - دربساط عدل ما آسوده جانی نيست كيفر غولان مردم خوار - جز عذاب جاودانی نيست . آی ... انسان ! ای بسا شب مست خفتی در كنار كيسه های زر ليك دانستی ندانم يا ندانستی - سفره ی همسايه ی بيمار ، بی نان بود جای نان در پيش چشم كودكانی خرد - ناله بود و دردبود و چشم گريان بود *** آی ... انسان ! سركشی بس كن عقربك های زمان در صد هزاران سال بر شمرده تك نفسهای بسی فرعون و قارون را چشم ماه و ديده ی خورشيد - ديده بيرون از شماره ، بازی گردنده گردون را *** می برد شط زمان ما را مهلت ديدار بيش از پنج روزی نيست دل منه بر شوكت دنيا اين عروس دلربا غير از عجوزی نيست اين طلايی را كه تو معبود می خوانی - جز بلای خانه سوزی نيست *** روز و شب شط زمان جاريست آنچه می ماند از اين شط خروشان نيك كرداريست خاطری را شاد بايد كرد جای سيم و زر دلی بايد بدست آورد آزمندی ها زبيماريست زر پرستی آتش اندوزيست رستگاری در سبكباريست ******************************************************* بود سوزی در آهنگم خدايا ! تو ميدانی كه دلتنگم خدايا ! دگر تاب پريشانی ندارم نه از آهن ، نه ازسنگم خدايا ! ما ناشادترين مردمان جهانيم . شادی به مفهوم واقعی آن يعنی شادی روحی و باطنی در زندگی ما تهی از معنا است. نه آن شادی های سطحی و گذرا كه جز تسكينی مقطعی نيست، بلكه شادی واقعی و پايدار كه در آن لذت روح و جان باشد و آدمها را سرشار از مهر به يكديگر و نیرو كند. ما ناشادترين مردمان جهانيم . در سرزمين مولانا و حافظ و سعدی و خيام هستيم كه لُب كلامشان رسيدن به شادی و شادكامی است. ما در سرزمينی هستيم كه پيام حكيمان و عرفايش نه سوگ و عزا كه شادی در وصل معشوق است. اما دريغ كه شعرها اين روزها به كار تفأل و استخاره میآيند يا عروسكبازی و نه وصال معشوق! ما ناشادترين مردمان جهانيم. در عزای مردگانمان صيحه میزنيم، ضجه میكنيم، جيغ میكشيم، بر سر میزنيم، شيون میكنيم، سوگواری میكنيم، به عزا مینشينيم و انبوه مراسم مرده پرستی و مرده بازی داريم اما مذاهب ها می گويند پيش خدا میرويم كه سراسر مهر و آرامش است و شگفتا اين ريا! و شگفتا كه مرگ در چنين جامعهای چقدر دشوار و جانكاه است. ما ناشادترين مردمان جهانيم . گورستانهايمان تيره و تاريك و هراسآور در هجوم رنگهای تيره و خاكستری است. به مرگ و معاد معتقديم ولی با اعتقادات متناقض، سر خدا كلاه می گذاريم و از مرگ آنقدر چهرهی هراسآور و منفوری ساخته ايم كه انگار هيچ گاه گذار پوستمان به دباغ خانه ی مرگ نخواهد افتاد . ما ناشادترين مردمان جهانيم . شهرهايمان، لباسهايمان، همه چيزمان را تيره و تار كردهايم . ما ملت آ« رنگمردهآ »ای هستيم. رنگ پيش ما مرده است . حتی رنگ را از لباسهای محلی مان كه مظهر انس انسان با طبيعت است گرفتهايم. ما سبز نيستيم . حتی زرد هم نيستيم . حتي سياه هم نيسيتم . هيچيم هيچ! ما دچار هيچرنگی شدهايم ٬ چون هيچ رنگی شادمان نمی كند . از هيچ رنگی لذت نمی بريم . ما ناشادترين مردمان جهانيم . چون غم نان ، حتی دانايان را گرفتار خود كرده و ابتدا و پایان سخن بيشتر ما رنج اقتصادی است. بيشتر مردم آنچنان هراس آينده دارند كه فرصت اندیشیدن درباره ی چرايی زندگی خود را ندارند! ما ناشادترين مردمان جهانيم . زورمندان مثل تمام طول تاريخ به ناتوانان زور می گويند. و ملتيان در حال خوردن همديگر! خودمان دست به دست هم داده و زندگی را به كام يكديگر تلخ كردهايم . و به راستی در اين گرگساری كه خاك وطن می نامندش ، حاصلش جز اندوه چيست؟ ما ناشادترين مردمان جهانيم . شادی از جامعهی ما گرفته شده است. شادی را در ذهن يكايكمان كشتهاند . جوانان به الكل و مخدر پناه می برند و پنهان باده می خورند كه تعزير نشوند. شادی راستين از آنان گرفته شده است . همه در حال گريز از خود و فراموشی هستند. ما ناشادترين مردمان جهانيم . هر چه داشته باشيم باز هم ناشاديم . ميليونها نفر در جهان در فقر اما شاد زندگی می كنند. ميليونها هندو با تنها لباسی برای بيشتر عمرشان زندگی می كنند اما شاد می ميرند . ولي ما بسيار دنيادوست تنگ چشم داريم كه تا خاك گور چشمشان را پر نسازد، در حرص و جوش و ولع و طمع هستند و دنيا را جز برای خودشان نمی خواهند. ما ناشادترين مردمان جهانيم. بیشترمردمان ما در افسردگی به سرمیبرند . بيشتر ما بيماريم . افسردهايم . خودآزار و ديگرآزاريم . لجوج و كينهتوز و حسود و لبريز از بخليم . سرشار از كينه و نفرت و رشك و بدبينی و تهمت و بهتان و افترا نسبت به ديگران هستيم. متملق و چاپلوس و دروغگو و سطحی نگر و خودخواه هستيم . بيشتر ما همان ايرانی مفلوك دوران قاجار هستيم كه خرت و پرتهای مدرن به خودمان اضافه كردهايم . امروزی شدهايم اما ديروزی هستيم . چگونه می توان برای ما ، ما ناشادترين مردم جهان ، شادی را با معنای واقعی و پايدار تعريف كرد؟

نوروز را همه مى شناسيم و به آن مى باليم ورود سال تازه است
( فروهرهاى مردان پاكدين و زنان پاكدين سرزمين هاى ايران رامى ستاييم ) ،
در ادبيات منظوم ما ، صدها و هزاران بيت در قالب هاى غزل ،
پس از زرتشت ، كسى كه بيش از همه نوروز را ستوده خيام است
( اين روز را نوروز گويند زيرا كه سر سال باشد و شب با روز برابر شود 
نخستين روز فروردين روز نوروز است كه اولين روز سال نو است
۲ - اوستا ، گزارش پور داوود نگارش جليل دوستخواه ، تهران، مرواريد ۱۳۶۱
۳ - چهارمقاله ،نظامى عروضى به كوشش دكتر محمدمعين تهران ، اميركبير ۱۳۶۴
۴ - زين الاخبار ، عبدالحى گرديزى به تصحيح عبدالحى حبيبى ، تهران ،
۵ - گلستان ، سعدى به كوشش دكتر خليل خطيب رهبر ، تهران ،
۶ - مقامات حميدى ، قاضى حميدالدين بلخى به كوشش سيدعلى اكبر ابرقويى ،
۷- نوروزنامه خيام (منسوب ) به كوشش على حصورى ، تهران ، طهورى ، ۱۳۵۷
*.*.*.*.*.*

دوبو (Dubeux) در كتاب خود به نام « ايران » كه گزارش هاى
ايرانيان در قديم، به عنوان شگون،
به احتمالى هفت « سين » مى تواند بازمانده همين هفت «سينى» باشد
منابع:
۱. آموزگار، ژاله، »نوروز»، كلك، ش ۲۴_،۲۳ بهمن و اسفند ،
۲.كريستن سن، آرتور، »نمونه هاى نخستين انسان و نخستين
، ترجمه و تحقيق: احمد تفضلى و ژاله آموزگار، تهران: نشر چشمه، ۱۳۷۷.
۳. بهار، مهرداد، »نوروز: جشن باززايى» در مجموعه مقالات وى
۴. موله، ماريان، »ايران باستان» ترجمه ژاله آموزگار، تهران: توس، ۱۳۶۵ 






| : |





