*( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*
* تاریخ - هنر - شعر - فرهنگ - زندگی نامه - سخن ها - و ...*
کوروش ( سيروس در انگليـسی، و کوروس در يونانی ) در تاريخ يکی از چهرهای شاخص شناخته شده است. پیروزی های او در شکل گيری امپراتوری هخامنشی ، نـتـيجه و آميزه ای از هوشياری و مهارتهای او در ديـپـلماسی و نظامی گری؛ و همچـنـين خلق و خوی او و داشتن دانايی و درايت کامل او از کشور بود. ايرانـيان او را " پدر " ؛ و يونانـيان، با آنکه کوروش کشور آنها را گرفته بود، او را مانند يک مرد قانونگذار و قانون نگر مي ديدند؛ و يهوديان به او مانند يک روحانی مقدس احترام می گذاشتـند. آرمانها و ايده آل های او بسيار بالا بود؛ و به هيچ کس اجازه و حق قانون گذاری نمی داد مگر اينکه آن کس از لحاظ توانمندی از آنچه که دارد بالاتر باشد. از لحاظ يک رئيـس و مدير و مجری، فراست و بـيـنش زيادی داشت، و خودش را يک شخص باهوش و معـقول نشان داده بود و در نـتـيجه ميتوانست راحتر از جهانگشايان گذشته قانون بگذارد. انسانـيـت او مساوی بود با آزادی با افتخار، که همين باعـث می شد که او مردم را در يک سطح نگاه کند، که همين شخصيـت او باعـث شد که بقيه شاهان هم به او نگاه کرده و دنـباله رو او شوند. تاريخ حتی از اين هم فراتر رفتـه و به او لقب هايی مانند نابغـه ، سياستمدار ، مدير و رهبر تمام مردها، و اولين مُبلغ و متخصص در فن لشکر کشی و تدابـيـر جنگی داده است. کوروش براستی و درحقيـقـت که لياقت دريافت کلمه " بزرگ " را دارد. کوروش بزرگ پس از پـيروزی بر آستـياگ، آخرين پادشاه ماد ، در ۵۵۰ پیش از ميلاد به قدرت رسيد. بعـد از چندين پـيروزی بر پادشاه ليدی ( ترکيه کنونی )، کروسيوس، در ۵۴۶ پیش از ميلاد، و پس از پیروزی يک رشته انجامات جنگی در برابر بابل در ۵۳۹ پیش از ميلاد، کوروش بـنـياد يک امپراتوری گسترده را گذاشت؛ که از دريای مديـترانه در غـرب شروع و تا شرق ايران، و از شمال از دريای سياه تا به کشورهای عـربی بود. کوروش در سال ۵۳۰ پیش از ميلاد در جنگی که در شمال شرقی امپراتوری اش داشت، کشته شد. گزنـفون در نوشته های خود گفته : " او توانايی گسترش از ترس خود را در قسمتی از دنـيا داشت، که همه را شگفتزده نماید ، و هيچ کسی کاری که به زيان و ضرر او باشد انجام نمی دهد. تمام خواسته های مردم را که انگار به او الهام شده بود انجام می داد و هر کسی آرزو داشت که در امپراتوری او زندگی کند ". افسانه زایش و بزرگ شدن کوروش بزرگ هرودوت، تاريخ نگار قرن چهارم پیش از ميلاد، بهترين کس است که افسانه زایش کوروش را از بـقـيـه افسانه های ديگرشرح داده است. از نظر او آستياگ ، پدربزرگ مادری او بود؛ که شبی در خواب می بـيـند که دخترش ماندانا ، بمقـدار خيلی زيادی آب توليد می کند که تمام شهر و امپراتوری آن را فرا می گيرد. هنگامی که مرد مقدس ( مغ - روحانی زرتشتی ) از خواب او آگاه می شود، به او از پـيامد آن هشدار می دهد. بـنابراين، آستياگ ، پدر ماندانا ، دخترش را به يک پارسی به نام کمبودجيه که يک اصيل زاده پارسی بود داد و گفت که او از يک ماد خيلی کمتر است و نمی تواند خطری داشته باشد . کمتر از يک سال از پیوند ماندانا با کمبودجيـه نگذشته بود که آستياگ ، دوباره خوابی می بـيـند ، که يک درخت مو از شکم دخترش ماندانا می رويد که تمام آسيا را فرا گرفته است. مجوسان به زودی يک فال بد را پـيش بـيـنی می کنـند و به او می گويـند که از ماندانا پسری زاده خواهد شد که تخت تو را بزور خواهد گرفت. پادشاه دنـبال دخترش فرستاده و او را تا هنگامی که پسرش را بدنـيا نياورده است در دیدبانی امنـيتی قرار می گيرد. پس از زاده شدن بچه ، چند نفر از اترافيان شاه به يک نجيـب زاده ماد به نام " هارپاگوس " گفـتـند که شاه گفته بايد اين بچه تازه بدنيا آمده را برده و از بـيـن ببری و نگران چـيزی نباش. اما هارپاگوس ایگونه برگزید که خودش بچه را از بـين نبرد. بجای آن ، او يک چوپان سلطـنـتی را سدا نمود و به او گفت که فرمان پادشاه است و بايد اين بچه را از بـيـن ببرد و نگذارد که زنده بماند و اگر اين کار را نکند به سزا و مجازات خواهد رسيد. اما همسر چوپان که باردار بود در نبود او يک پسر زائيد که مرده بود و وقـتی که چوپان به خانه آمد و زنش بچه را ديد او را هم اندیش نمود تا بچه را خودشان نگه داشته و بزرگ نمایند. بجای آن جنازه مرده بچه خودشان را به هارپاگوس نشان دهند و بگويـند که او همان بچه است. کوروش بزودی يک پسر جوان برجسته و کارآمد شد و هميشه دوستانش را از قدرت رهبری که داشت افسون می نمود. يک روز هنگام بازی با ديگر بچه ها، او را به نام پادشاه اختیار نمودند . او بـيدرنگ و زود اين نـقش را پذیرفت ، و پسر يکی از بزرگان ماد را که نميخواست از او دستور بگيرد به سزایش رساند. پدر بچه سزا دیده شده به آستـياگ شکايت نمودند و همه چـيـز را برعکس و وارانه جلوه داد که بتواند کوروش را تـنـبـيه نماید . هنگامی که آستـياگ از او پرسيد که چرا اين گونه وحشـيانه رفتار کرده است، کوروش به پشتیبانی از خود پرداخته و گفت که او نـقـش يک پادشاه را بازی می نمود و بايد کسی را که دستور او را عـمل نکرده است، تـنـبـيه نماید . آستياگ زود دریافت که اين سخنان يک بچه چوپان نـيـست و متوجه شد که او نوه خود و فرزند ماندانا دخترش است. بعـدا آن داستان بوسيله چوپان ، اگر چه به بـی ميلی و اکراه اما تاًيـيـد شد. به همين خاطر آسـتـياگ ، هارپاگوس را بخاطر آنکه فرمانـش را انجام نداده بود تـنـبـيه کرد و بدن پسرش را غـذای سلطـنـتی درست کرد. بنا بر نظر مجوسيان پادشاه به کوروش اجازه داد که به پارس پـيـش والدين واقـعی خود برگردد. هارپاگوس با خود عـهد کرد که انـتـقام مرگ پسرش را با تـشويـق کردن کوروش ، با به تصرف درآوردن تخت پدر بزرگش بگيرد. هرودوت تشريح می کند که هارپاگوس نـقـشه خود را بر روی يک کاغـذ کشيـد و در شکم يک خرگوش صحرايی تازه شکار شده گذاشت. سپس شکم خرگوش صحرايی را دوخته و آن را به يکی از نديمان خاص خود داد، و او را بصورت يک شکارچی راهی پارس شد و آن خرگوش را به کوروش داده و گفت که بايد شکمش را باز کند. او پس از خواندن نامه هارپاگوس، بفکر گرفتن قدرت از آستياگ شد. هنگامی که نـقـشه او به مراحل حساس خود رسيد، قبايل پارسی را تـشويـق نمود که طـرفدار او باشـند تا بـتوانند که يوغ بندگی آستياگ و ماد را از گردن خود به در افکنند. کوروش موفـق شد که پدربزرگ خود، آستياگ را سرنگون کند و فرمانروای ماد و پارس شود. چگونگی زایش کوروش که بوسيله هردودت به زيـبايی و جذابـيت کامل گفـته شده و به واقعـيت برطبق شواهد بسيار نزديک است، هنوز منـبع قابل اطميـنانی برای خيلی ها است. شرح تاريخی پايـه گذار رژيم سلطـنـتی هخامنـشی شخصی بود به نام " هخامنش "، پرنس قـبايل پاسارگاد که پايـتخـتـش هم به نام او اسم گرفت، که ويرانه های آن هنوز هم وجود دارد و نشانگر دوره کوروش بزرگ است. هيچ کس بطـور کامل نمی تواند بگويد که هخامنشيان پس از کدام سلسله اسم گرفته شد. اما اين حقـيـقـت که یاد او که بايد احترام زيادی به آن گذاشت، قبايل پارسی را بصورت يک ملت درآورد قـبل از آنکه در گذر تاريخ از بـيـن بروند. پسر او " تيـس پس " از موقـعـيـت بی دفاعی ايلام استفاده نمود و آنجا را تصرف نمود و " آشور بانـيال " را از تخت بزير کشيد. و لقب پادشاه، پادشاه انشان ، را بر روی خود گذاشت. بمجرد مرگ او يکی از پسرانش در " انشان " موفـق شد و بـقـيه در پارس. همانطور که در جدول بالا نشان داده شد اين طبـقه بـندی از دو خط بالا شروع شده و مرجع آن کتـيـبه داريوش در بـيـستون است : " هشت پادشاه از نـژاد من پیش از من بوده اند، و من نهميـن پادشاه هستم و تمام ما در اين دو خط همگی پادشاه بوده ايم ". کوروش بزرگ که از نوادگان پادشاهان گذشته است، در واقع بايد کوروش دوم نام گيرد که نام پس از پـدر بزرگ خود برده است. او بخودش به چشم يک پادشاه انشان نگاه می کند و خودش را پیوسته به فرمانروايان فارسی می داند، اما کوروش از طرف مادری هم به درجه پادشاهان می رسيد چون که مادرش دختر آستياک آخرين پادشاه هخامنشی بود. مطابق با گفته هرودوت، آخرين فرمانروای ماد، آستياک ( سلطنت از سال ۵۸۵ - ۵۵۰ پیش از ميلاد ) در تاريخ ۵۴۹ پیش از ميلاد از کوروش شکست خورد و اکباتان پايتخت او در سال ۵۵۰ قبل از ميلاد فتح شد. تاريخ " نابونيداس " داستانی را تعـريف می کند که بدين شرح است : سپاهی که او برای جنگـيدن با کوروش جمع کرده بود به تاخت بسوی او می رفـتـند. برای آستـياگ رفـتن بسوی کوروش برای جنگ با سپاهش مانند اين بود که، چون که سپاه آستياگ از او متـنـفر بودند و می خواستـند که طغـيان کنند، سپاه خود را برای اوببرد. کوروش شهر اکباتان را با تمام طلا و نقره و تمام چيزهايش گرفت. بدين گونه کوروش فرمانروای ماد و پارس شد. ما هـنوز هم مطمـعـاً نـيستـيم که کوروش کی بر تخت سلطـنت پارس نـشست. ممکن است بعـد از فـتح اکباتان از او خواسته شده باشد که بر تخت سلطـنت پارس هم تکيه کند. چند سال بعـد، کروسيـوس ، پادشاه ليدی ( ترکيه کنونی ) ( که بسيار ثروتمند بود ) تصـميم گرفت که از موقعـيت پـيش آمده در ايران استفاده کرده و با عـوض شدن رژيم در ايران به آنجا حمله کرده و سرزميـنهايی را گرفته و قلمرو خودش کند. او از رود " هاليس " که در گذشته مرز بـيـن کشور ليدی و ماد بود گذشت و وارد ايران شد. کوروش پس از پی بردن به اين موضوع شتابان بسوی باختر(غرب) رفـته و بعـد از مواجه شدن با نـيروی کروسيوس آنها را بزور بـيرون رانده و آنها به " سارديس " پايتخت ليدی مراجعـت کردند. کروسيوس بقدری شتابزده عـقب نـشينی نمود که فکر نميکرد سپاه ايران را پشت سر دارد، و فکر می کرد که شهرهای کوچک می تواند جلوی او را بگيرد. او نابخردانه می اندیشید ٬ که زمستان نزديک است و کوروش که خيلی از شهر و خانه اش دور است، نمی تواند که او را تعـقيب کند. اما کوروش او را تعـقـيب نمود و در جنگی تاريخی در ۵۴۶ پیش از ميلاد در دشتهای باز " هرموس " سپاه ليدی را شکست داد. نيرنگی که کوروش به سپاه ليدی زد اين بود که مقـداری شتر در قلب سپاه خود جای داد و از آنجايی که اسب از بوی شتر نفرت و هراس زيادی دارد، عملاً سوارنظام نـتوانست کاری از پـيش ببرد و کوروش برنده ی اين نبرد شد. پس از آن شکست، کروسيوس به پايتخت " تسخير ناپذيرش" سارديس برگشت و منـتـظر متحديـنش شد که هر چه زودتر به یاری او بروند. در اينجا هرودوت نحوه دستگيری او را شرح می دهد. "پس از گذشت ۱۴ روز از محاصره، کوروش گفت به نخستین کسی که وارد ليدی شود جايزه هنگفتی را می دهد. روزی يک سرباز مرديان (که در بعـضی تواريخ از او به نام رستم نام برده شده است، رجوع شود به " سرزمين جاويد "، جلد اول، ترجمه( ذبـيح الله منصوری) ديد که چگونه يک نفر سرباز مستـقر در پادگان شهر برای آوردن کلاه خود که به پائـين افتاده بود، از صخره که دور از دسترس نگهبانان ديگر بود پائـين آمد و کلاه خود را برداشت و دوباره بازگشت. او آن راه را نشان کرد و با چند نفر از دوستانش آن پادگاه را غـافلگير کرده و دروازه شهر را بر روی سپاه ايران گشود ". کراسيوس بصورت يک زندانی به پارس برده شد، اما متعـاقـباً بصورت يک اصيل زاده در بارگاه خودش زندگی می کرد. برای کوروش که زندگی آستـياگ را به او بخشيده بود، از بـيـن بردن کراسيوس محال بنظر می رسيد. کراسيوس و بقيه خاندان او جزو نخستین بیگانگان ٬ به ویژه يونانيان ، بودند که در خدمت خانواده سلطـنـتی درآمدند ، و اين برای ايرانيان بسيار خوب و کاربرد عملی و فرهنگی داشت. کوروش ، هارپاگوس که يکی از افسران ارشدش بود را برای محکم کردن موقعـيت کشور پارس گذاشت، و بصورت کوتاهی بعـد از آن " ليسيا "، " کاريا " و حتی شهرهای يونانی آسيای صغـير هم جزو امپراتوری کوروش درآمدند. در حقـيـقـت نخستین برخورد ايرانيان با يونانيان که منجر به مقاومت کمی شد، از آنجا شروع شد که تجار يونانی می خواستـند که تجارت خود را بسط دهند. پیش از اين بـيـشترين مبادله کالا در داخل امپراتوری و مناطـقی بود که به تازگی جزو قـلمرو امپراتـوری درآمده بود. در همين هنگام بود که کوروش در پاسارگاد( که در زبان ايرانی به معـنی زيست گاه است ) پايـتختی که فراخور خودش و امپراتوری باشد ، بنا کرد. در سال ۵۴۰ پیش از ميلاد کوروش متوجه بابل شد. نبوکد که با حيله و نيرنگ بر تخت سلطـنت بابل نشسته بود، موفـق نشد که از بابل نگهداری کند، و نـتوانست که هيچگونه همبستگی درونی و بیرونی برای بابل درست کند و بابل را به همان صورت به پسرش " بل شازار " داد. بـيشتر از تمام اينها که مردم بابل را از دست نبوکد ناراضی کرده بود و آنها را تحريک می کرد، دين مسخره و زوری نبوکد بود که مردم نمی توانستـند بپذیرند و کوروش هم از همين اختلاف و تـفرقه ميان حکومت و مردم استـفاده کرد. در حقـيـقـت پرنس " بل شازار " از فريب خوردگی مردم استفاده می کرد؛ هرودوت و گزنفون شهامت و جرات او را در فن لشگر کشی شرح می دهند : "در موقعی که بل شازار در حال جشن خيلی بزرگی بود، ايرانيان مسير رودخانه فرات را که از میان بابل می گذشت عـوض کردند. و يک شب که مردم بابل در حال شادی کردن دينی بودن د، سپاه ايران از مسير رودخانه وارد شهر شدند ". گزنفون می نويـسد که " ساکنـين آن منطقه مرکزی ، خيلي پس از اينکه بخش بـيرونی شهر گرفته شد ، متوجه تغـيـير نشدند و همينطـور به عـياشی کردن ادامه دادند تا اينکه تمام شهر بطـور کامل تصرف شد ". بهر جهت ما هيـچگونه دليلی را نمی توانـيم بـياوريم که اين داستان را رد کند. ولی حقـيـقـت امر اين است که نـيروی دفاعـی بابل بخاطر شورشی که در درون آن شده بود سست شده بود و نمی توانست هیچ گونه دفاعی بکند. بابل بدون کوچکترين مقاومتی تسليم کوروش شد ، بدون آنکه حتی کسی در اندیشه ی جنگيدن باشد؛ و اين يکی از نادرترين جنگهای تاريخ است که بايد گفت که گرفـتـن بابل بصـورت غـافـلگيرانه بود. کوروش با آوردن خدای بزرگ و پیشین بابل " مردوک " که خدای خدايان بابل بود و کوتاه کردن دست مبـلغـين که خود را هم تراز با شاه می دانستـند، بابل را هم جزو امپراتوری خود کرد. کوروش اکنون فرمانروای بزرگـترين منطـقه ، که از دريای مديـترانه تا به شرق ايران و از شمال از دريای سياه تا به مرزهای عـربی ادامه داشت، بود. تمام اين ها از روی لوحه کوروش که به " استوانه کوروش " ( در موزه انگلستان ) معـروف است و مانـند يک بشکه است که روی آن با خط ميخی حکايت گرفتن بابل حکاکی شده است، و کوروش خودش را در آن فرمانروای دنـيا می خواند. کوروش همچنـين بازگو می کند که چطـور مردمی را که بصورت برده در بابل بودند به سرزميـنهای خود برگردانده و هميـنطـور تمام نقش ها را به معـابد بازگردانده است. در اين لوح از يهوديان نامی برده نشده است، اما بطـور مشخص در کتاب " ازرا" ( ۳ - ۱ ،۱ ) گفته شده که تمام اسيرانی که بوسيله نبوکد نصر گرفتار شده بودند به کشور خود اورشليم مراجعـت کرده و معـبد خود را از نو بنا کردند. اين سندی است از باور و ايمان کوروش که هميـشه به آن ممارست ميکرد و می خواست که صلح و صفا را به زندگی مردم بـياورد و اين خوش باش و درودی است که در نخستین فصل حقوق بشر آمده است. با اين که قسمتی از لوحه کوروش کبـير بر اثر مرور زمان از بـيـن رفته است اما قسمت بزرگ آن مانده و ترجمه شده است. پیش از ميلاد نوشته شده و چگونگی فتح بابل را می گويد من، کوروش، پادشاه جهان، پادشاه بزرگ، پادشاه مقـتـدر، پادشاه بابل، پادشاه سرزمين سومر و اکد، پادشاه چهارگوشه جهان، پسر کمبودجيه، پادشاه " انشان"، نوه کوروش، زاده "تـيس پس"، از سلاسه خاندان سلطـنـتی، که گرامی می داشتـند حکم "بل" و "نـبـيو" را، که مقام سلطـنت که آنها مايل به آن بودند، در قلبشان جای داشت. آرامگاه کوروش بزرگ شاید بتوانیم در کنار هم راهکاری سازنده برای مشکلاتمان پیدا کنیم: "اصلأ نمی خواهم از دید منفی به مسائل نگاه کنم، میخواهم این آغاز یک حرکتی باشد. شاید بتوانیم بدون وابستگی، بعنوان یک انسان در کنار هم باشیم تا مشکلاتمان حل شود. مشکلات همیشه هستند و به شکل های مختلف خودشان را نشان می دهند و متأسفانه آدمی را مستأصل میکنند و گاهی هم از پا در می آورند. اگر نیاز داریم، بیاییم و از آن پرده ی انکار بیاییم بیرون و فریاد بزنیم "من کمک می خواهم". ما بخاطر غرورهایمان بعضی مواقع این تجمع را خیلی ها دوست ندارند، خیلی ها باعث شدند ما از هم پراکنده باشیم و نتوانیم دور هم بنشینیم و در کنار هم باشیم. چرا که جو بی اعتمادی بوجود آمده، چه از نظر مادی و چه از نظر معنوی. البته در این میان مسئله بچه ها خیلی مهم تر است . ما همیشه میگوییم پیشگیری مهمتر از درمان است، پیشگیری باعث میشود بچه ها بدانند اعتیاد یعنی چی، فرار از منزل یعنی چی، فحشاء یعنی چی، بچه هایمان بفهمند معنی پناهندگی یعنی چی... ما قربانیانی هستیم که امروز برای بقای خود تلاش میکنیم، ولی بچه های ما چه گناهی کردند؟ بیاییم برای فرزندانمان هم که شده در کنار یکدیگر باشیم. یکی از اهداف من و دوستانم به ثبت رساندن پاره ای از تاریخ غربت نشینی ما ایرانیان است که فرزندان ما چگونه تفکری داشتند؟ بچه های ما به چه می اندیشند؟ بچه های ما از چه آزار دیدند که ما متوجه نبودیم؟ فرزندان ما نیازشان چه بوده؟ شعار می دهیم، ولی هنوز معنی آن را نمیدانیم ما ایرانی ها همه چیز را می دانیم، اما هیچ چیز نمی دانیم و راجع به هر مسئله ای اظهار نظر میکنیم. ولی این را میدانم که انسان هستم و نیازهای عاطفی من بسیار زیاد است و دردهای بسیاری دارم. من هنوز چیزی نمیدانم، من می خواهم از هموطنانم چیزی یاد بگیرم. یک کلمه از این نازنین، یک کلمه از آن نازنین..." با سپاس و درود به شما عزیزان، عارف لبنانی، جبـران خلیـل جبـران، با اشـاره به گـوشـه ای از فرهنگ ما، عیبجویـی را صـفت اختصاصـی و سـرشـت مـا ایـرانیان مـی نامد. کـه اگـر از نـسل سـیمرغیم و آشـیانه در بلندای کوه هـا داریـم، پـس چرا نمی توانیم یا نمی خواهیم یا نمی دانیم چـگونه بال بیفشـانیم و پـرواز کنیم؟ اینکه ما تن های تنهائیم واقعیت دارد ولی میتواند حقیقت نداشته باشد. دیگران به یکدیگر پیش بگیریم. راهی که دیگران میبایست میرفتند، اما نرفتند و ما را نیمه راه رها کردند. حال شما بگویید گره کدام یک از این صدها مشکل را میتوان با هم گشود؟ نمی خواهم نا اميد باشم... نمی خواهم نا اميد باشم که ما انسانهای خود محور، آزادی را به دار آويختيم. اين خانه، خانه ماست که در آتش ميسوزد و اين همان هموطنان ما هستند که ميسوزند تا زندگی کنند و زندگی ميکنند تا بسوزند. حقيقت نداشته باشد. اصولی ترين راه برای يکی شدن، از طريق پيوندهای انسانی و نيازهايمان با يکديگر است. می بايست عاقلانه فکر حل مشکلات کنونی باشيم، نه فکر شکست های گذشته و موفقيت های آينده. و خوشبخت ترين افراد کسانی هستند که فکر، انديشه، و اعمال خود را به چيزهايی غير از خوشبختی خود متوجه کرده اند. هنر شدم. از همان آغاز تمام سعی و تلاش من بر این بوده که در حد توانم، زبان احساسات هموطنانم باشم؛ هر چند که در این راه مورد تفتیش و بازداشت قرار گرفتم و با فراز و نشیب های فراوان مواجه شدم.پس از انقلاب اسلامی و به دنبال کشتار، خونریزی، و خفقان حاکم بر سرزمین ام، مجبور به ترک وطن شدم. از آن زمان تا حال، در سفری بی انتها، میکوشم در کنار هموطنانم سرود ایرانی آزاد را همصدا شوم. گذری کوتاه به کارنامه۳۵ ساله ام، نمایانگر فلسفه و پایه تفکرم در انتخاب راهی که در پیش گرفته ام می باشد. را به گوش هموطنانی که از بیماری اعتیاد رنج می برند برسانم، و توجه جامعه ایرانی خارج از کشور و سازمان های بین المللی را به آسیب های اجتماعی حاکم بر ملت ایران جلب کنم. هموطنانی که می سوزند تا زندگی کنند، و زندگی می کنند تا بسوزند.امید دارم که در طلب آزادی و آرامش، و با پیام عشق و بهبودی، وطن را دوباره بسازیم اگر چه با خشت جان خویش. متن سخنانم در گردهمایی سالانهء سازمان !SHARE را با شما در میان می گذارم: "با دورود و سپاس از سازمان ! SHARE، مشکل جامعهء بشری است، که هیج مرز و بومی نمی شناسد و به اعتقاد من اعتیاد مادر آسیب های اجتماعی می باشد. چرا که زمینهء آمادگی به درگیر شدن و تخریب دیگر: آسیب ها، مثل افسردگی، طلاق، دختران فراری، فقر، فحشا، خودکشی، کودکان خیابانی و مشکل پناهندگی را تشدید می کند و هیج انسانی در این کرهء خاکی از هیولای اعتیاد و یا اثرات آن مصون نمی باشد.با اینکه می دانید مسئلهء مواد مخدر در دنیا تابع ابعاد سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و نظامی است، و تحلیل گران درآمد حاصله از آن را با نفت و اسلحه در یک ردیف می دانند. ما نه فقط از بیان و گفتن واقعیات جامعه می ترسیم، از شنیدن آن نیز وحشت می کنیم. ولی فاجعه زمانی اتفاق می افتد که ما آنرا انکار کنیم. جامعه دارد، با همکاری و دعوت از تمام سازمان های فعال دور دنیا، بدور از مسائل سیاسی و مذهبی، با سم زدائی نه فقط مواد مخدر، بلکه سم زدائی فکری، تعصب، انکار، توهم و وحشت، در کنارهم به مبارزه با این هیولای اجتماعی که انسانها را اسیر خود می کند و آزادی شان را می گیرد، مبارزه کنیم. و چه معنوی، به اینجا کوچ کرده ام. متأسفانه بی توجهی، ناآگاهی و پنهانکاری مسئولین، و از طرفی بخاطر ساختار سیاسی مملکتم، آمار رشد اعتیاد در این ۲۷ سال از ۳% به ۶۳% رسیده، و طبق آخرین آمار بیش از ۳۲ میلیون نفر از ۷۰ میلیون جمعیت کشورم درگیر بیماری اعتیاد هستند، که رشد آن ۳ برابر رشد جمعیت است. به نظر من، اگر سازمان های بین المللی و حقوق بشر توجه و اقدامی قاطعانه در این مورد نکنند، این بیماری همچنان به پیشرفت خود در جهت نابودی جامعه ادامه خواهد داد و گریبان نسل های آینده را نیز خواهد گرفت. به نوعی درد و رنج آن را لمس کرده ایم، هجوم پناهندگانی است که خواسته یا ناخواسته کشورشان را ترک کرده اند. از سرزمین من سالی بیش از ۱۹۰ هزار نفر به کشورهای مختلف پناهنده می شوند و نقض کنوانسیون ژنو ۱۹۵۱ از طرف دولت ها باعث گردیده که فرزندان پناهندگان در معرض آسیب هایی مثل افسردگی، فرار از خانه و اعتیاد قرار گیرند. و آنهایی که از این بیماری درد و رنج می کشند، و زندگی می کنند تا بسوزند و می سوزند تا زندگی کنند، ما می بایست با آگاهی دادن و با پیام امید و پیشگیری برای فرزندان آینده، پلی باشیم که کارسازترین و با صرفه ترین راه مبارزه است.با استفاده از نقش رسانه های همگانی، نه بصورت مقطعی و موقت بلکه بطور مرتب و تکرار پیام رسانی، چهرهء واقعی این بیماری را برای مردم آشکار کنیم. از این رو تصمیم گرفتم این موقعیت برای اشاعهء پیام امید، آگاهی و راهکارهای پیشگیری را با برگزاری سمینارها، و با دعوت از متخصصین در همهء زمینه ها فراهم کنم. در این راستا، مدت ۳ سال است که از طریق برنامه های آموزشی که از رادیو و تلویزیون های سراسری پخش می گردد، با استفاده از سه اصول آگاهی رسانی، مبارزه و پیشگیری، به مبارزه با آسیب هایی که بخصوص جوانان و نسل آینده را گریبانگیر است، بعد گسترده تری بدهم. که نه تنها هموطنانم در داخل، بلکه اکثر آنان که درد و رنج پناهندگی را در سراسر دنیا منجمله در کشورهایی که خود مدعی حقوق بشرند، می کشند، از آسیب های اجتماعی مصون نیستند، و این نیاز مبرم به توجه سازمان حقوق بشر را تشدید می کند. برای مبارزه ای علمی و سازنده با بیماری اعتیاد در سطحی جهانی تأسیس گردد، و هنرمندانی که خود را در مقابل جامعه و بشریت مسئول می دانند، با بهره گیری از رابطهء عاطفی و عشق بین هنر و هنرمند و مردم، در راه آگاهی، مبارزه و پیشگیری از این درد و رنج خانمان سوز جهانی همصدا شوند، و در کنار هم با همدلی در این هدف مقدس همگام باشند. پايان بخش مراسم نوروزی جشن سيزده بدر است كه روز سيزدهم فروردين ماه اتفاق میافتد. و در واقع سال تازه برای كار و فعاليتهای اجتماعی و فرهنگی و كشاورزی از روز چهاردهم فروردين آغاز میگردد.گو اينكه در كتابهای تاريخی و ادبی گذشته از قبيل التفهيم ، تاريخ بيهقی و آثار الباقيه كه تمامی آيينهای نوروزی را مو به مو شرح دادهاند ، نشانی در مورد سيزده بدر نيست و حتا شاعران آن زمان هم در اشعار خود اشارهای در مورد آن نكردهاند ، اما هيچكدام از اينها دليل بر اين نيست كه جشن سيزده بدر از آيينهای معتبر و باستانی ايران نبوده است ، بلكه میتوان گفت چون اين جشن در ميان همهی قشرها عموميت داشته و بطور كلی جشنی همه كس پسند و مردمی بوده ، نه پادشاه پسند و نه فقط برای خواص ؛ و از سويی ديگر چون شاعران و نويسندگان آن زمان بيشتر رويدادها و جشنهای رسمی را كه در حضور شاهان برگزار میشده ، توصيف میكردهاند – از اين رو در نوشتهها و اشعار آنان رد پايی از سيزده بدر وجود ندارد. بلكه از دير باز در فرهنگهای كهن ديگر هم مطرح بوده و موجب آمده كه وحشتی همگانی از نامباركی اين شماره در نهاد بشر پديد آيد. چنانكه تورات در سفر خروج باب ۱۱ و ۱۲ ، در روز سيزدهی فروردين (= روز سيزدهم سال نو مصری) از برخورد ستارهی دنباله داری با زمين گزارش میدهد كه در فضای زمين درخشيده ، بطوری كه در افق ايران هم ديده شده است. بر اثر اين برخورد زمين لرزهی سهمناكی روی داده ، آتش فشانها به آتش فشانی پرداخته ، كاخها ويران گشته و بسياری از مردم جان خود را از دست دادهاند. مسيحيان هم از آنجا كه در آخرين غذای حضرت عيسا (= شام آخر) سيزده نفر بر سر سفره بودهاند و خيانت يكی از آنان موجب مصلوب شدن مسيح گرديده ؛ اين عدد را شوم میدانند و هرگز سيزده نفر بر سر يك غذا نمیخورند. (۱) دكتر محمود روح الامينی در اين مورد میگويد: من خود شاهد بودم كه در يك خانوادهی كاتوليك فرانسوی به علت نيامدن يكی از مهمانها ، ميزبان جمع سيزده نفری را به دو گروه تقسيم نمود و در دو اتاق جداگانه شام داد تا از بدشگونی اين عدد پرهيز كرده باشد. (۲) شمارهی سيزده در تاريخ يونان هم به اين نا خجستگی مبتلاست ، چنانكه در تاريخ آنان هم آمده است كه فيليپ پدر اسكندر مقدونی مجسمهی خود را در معبدی گذاشت كه دوازده مجسمهی ديگر از خدايان در آن بود ، اما پس از زمانی كوتاه نامباركی عدد سيزده دامنش را گرفت و به دست دشمنانش به قتل رسيد.(۳) ژرژ سيمس نويسندهی اروپايی هنگامی كه در سال ۱۸۹۴ به كلوپ شمارهی ۱۳ فرا خوانده شد ، دعوت را رد كرد و در پاسخ دعوت نامه نوشت: آقايان ؛ دعوت نامهی شما رسيد، از لطفتان سپاسگزارم... دوستان ؛ اگر من سرپرست خانوادهای نبودم و رعايت حالشان بر من واجب نبود ، با نهايت اشتياق میآمدم و هر پيشامدی – هر چند ناخوشايند – را هم استقبال میكردم. اما اكنون چون متعهد به ادارهی خانوادهای هستم ، میترسم نحوست عدد ۱۳ شمارهی كلوپ دامنم را بگيرد و در زندگیام اثر بگذارد و مرا گرفتار مصيبتی كند كه خانوادهام بیسرپرست بماند. از اين رو از شما پوزش میخواهم. (۴) در فرهنگ نمادها نيز سيزده را عددی میدانند كه خود را از نظم هستی جدا كرده و آهنگ طبيعی جهان را دنبال نمیكند. به همين دليل است كه بسياری از شركتهای هواپيمايی – از جمله شركت هواپيمايی "هما" در ايران – رديف سيزده را ندارد. و همچنين در شماره گذاری خانهها از نصب پلاك (۱۳) خوداری میكنند و به جای آن(۱+ ۱۲) مینويسند. (۵) دكتر مهرداد بهار در مورد عدد سيزده و روز سيزده بدر نكات جالبی بيان میدارد كه از وی نقل قول میكنيم. ا و میگوید:"گاهی از خود میپرسيم چرا نوروز دوازده روز است و سبب وجود سيزدهم عيد چيست؟ چرا كار كردن و پرداختن به امور جاری در اين روز نحس است؟ بايد گفت زير تأثير نجوم بينالنهرينی ، اساطير نجومی در ايران شكل میگيرد كه بنا بر آن هر يك از دوازده اختر كه خود بر يكی از برجهای دوازدهگانه حاكم است ، هزار سال بر جهان حكومت خواهد كرد. از اين رو عمر جهان دوازده هزارسال است و در پايان دوازده هزار سال ، آسمان و زمين در هم خواهد شد. محتملاً ، اين اسطوره خود نيز ريشهای بابلی دارد و ظاهراً باور بر آن بوده است كه در اصل ، پس از دوازده هزار سال ، آشفتگی آغازين باز میگردد. به گمان انسان اعصار كهن آن چه در كيهان بزرگ (هستی) رخ میداد ، در كيهان ُخرد (در جهان انسانی) نيز رخ میداد ؛ اين عقيده ريشه از همانجا دارد كه گفتيم انسان كه تنها قادر به شناخت نسبی خود بود ، جهان را قياس از خويش میگرفت و گمان میكرد كيهان بزرگ همچون اوست. با اين باور بود ، كه سال دوازده ماهه را توجيه میكردند. طبعا ً عوامل نجومی ديگری چون گردش ماه در اين امر و پديد آمدن سا ل دوازده ماهه مؤثر بوده است ، اما توجيه اساطيری سال دوازده ماهه بر اساس عمر دوازده هزارسالهی هستی ، بهترين توجيهی به نظر میرسيد كه در چار چوب اعتقادات كهن میگنجيد. جشنهای دوازده روزهی آغاز سال نيز با اين سا ل دوازده ماهه و دورهی دوازده هزار سالهی عمر جهان مربوط است. انسان آنچه را در اين دوازده روز پيش میآمد ، سرنوشت سال خود میانگاشت و گمان میكرد اگر روزهای نوروزی به اندوه بگذرد ، همهی سا ل به اندوه خواهد گذشت. بسياری از اين باورها هنوز برجاست ، مختصر آن كه دوازده روز آغاز سال نماد و مظهر همهی سال بود. اما اگر در پايان دوازده هزار سال جهان درهم میشد و آشفتگی نخستين ، باز میگشت ، و اگر به نشان آن ، در پايان هر سال قانون از ميان بر میخاست ، پس در پايان دوازده روز نيز يك روز نشان آشفتگی نهايی و پايان سال را بر خود داشت. در اين روز كار كردن ، و نظام عمومی را رعايت كردن نيز از ميان برمیخاست و شايد عياشیها و "ارجی" باری ديگر برای يك روز باز میگشت. نحسی سيزدهم عيد نشان فرو ريختن واپسين جهان و نظام آن بود". (۶) دكتر بهرام فره وشی در مورد گجستگی عدد سيزده میگويد: "در اساطير ايرانی عمر جهان هستی دوازده هزار سال است و عدد ۱۲ هم از بروج دوازده گانه گرفته شده است. پس از اين دوازده هزار سال عمر جهان بسته میشود و انسانهايی كه در جهان هستی وظيفه شان جنگ با اهريمن بوده است به پيروزی نهايی میرسند. از آن پس ديگر جهان مادی وجود نخواهد داشت و آ دميان به جايگاه ابدی خويش ، به عالم مينو باز میگردند. با دا نستن اين موضوع میتوان گفت كه اولين دوازده روز فروردين تمثيلی از اين دوازده هزار سال است و روز سيزدهم تمثيلی از هزارهی سيزدهم میتواند باشد كه آغاز رهايش از جهان مادی است و از اين رو روز سيزدهم میتواند روز باز گشت ارواح به جهان مينوی و روز رهايش كيهانی باشد". (۷) دكتر مير جلال الدين كزازی نيز در مورد عدد سيزده و روز سيزده بدر نظری دارد كه شنيدنی است. او میگويد: "يك ديدگاه فرهنگی است كه ما میتوانيم با كند و كاو در باور شناسی و نماد شناسی كهن ايرانی ، ريشهها و خاستگاه های بی شگونی ۱۳ را به در كشيم و بررسيم. در اين باور شناسی پارهای از شمار (اعداد) ارزش نمادين داشته است. عدد يك (= ۱) در باورشناسی باستانی ايران نشانهی راز آلود خداوند است. عدد دو (= ۲) ارزش آيينی دارد: آسمان و زمين ، نرينه و مادينه و... دو بدين سان ساختار و سرشت آفرينش را برما روشن میدارد. كاربردهای نمادين عدد سه (=۳) اين است كه اين شمار به گونهای راز آلود ، آفرينش و پديدهی هستی را نشان میدهد. در باورهای ايران از زادگان سه گانه و يا مواليد ثلاث سخن به ميان رفته ، زادگان سه گانه كانی و يا جاندار است. عدد چهار (=۴) ، چهار گوهر را نشان میدهد. در پنج (= ۵) میتوانيم از پنج حس سخن بگوييم. در شش (= ۶) به شيوهی نمادين جهان آشكار میشود و ما معتقديم پديدههای گِتی شش سويه هستند. اما هفت (= ۷) در ميان يكان از كارآ يی و ارزش و باور شناختی افزونتری برخوردار است. عدد هشت (= ۸) با بهشت در پيوند است. عدد ُنه (= ۹) باز شماری است كه در فرهنگ ايرانی ارزش آيينی ويژهای دارد و از شمار سپند (مقدس ، پاك) است. عدد دوازده (۱۲) در نماد شناسی نشانهی كمال است. دوازده در گروه خودش ارزش بسيار دارد. ما هفت اختر و دوازده برج را داريم. هفت در عدد دوازده گردان است پس اگر دوازده را نشانهی كما ل بدانيم ، اين عدد خجسته ترين خواهد بود، زيرا آرمان آفرينش رسيدن به سر آمدگی و كمال است. پس اگر به شمار سيزده (= ۱۳) رسيديد ، اين همه از ميان خواهد رفت و زمانی كه به چهارده میرسيم ، دوباره گجستگی روی میدهد. ايرانيان از دير زمان روز ۱۳ را از خانه بيرون میرفتند كه بی شگونی اين روز را از خود دور بدارند. شايد يكی از دلايلی كه عدد ۱۳ نزد ايرانيان نحس است و مردم برای فرار از اين نحسی ، روز سيزده بدر را در دامان طبيعت به سر میبرند ، ترويج فرهنگ بد شگونی آن توسط مردم از گذشته تا حا ل است ". دكتر كزازی در مورد كسانی كه سخت به نحوست اين روز اعتقاد دارند و از آن زيان میبينند ، میگويد: " اين زيان در گجستگی عدد ۱۳ نيست ، بلكه در باوری است كه آنها به اين گجستگی دارند. باور به گجستگی آن نيروهای درونی و بيرونی با ور را با او همسو و همگرا و كانونی میكند و نيروها اثری بر پيرامون میگذارد ". (۸) و اما پيشينه و انگيزهی عدد سيزده هر چه كه باشد، در ايران هميشه رسم برآن بوده كه روز سيزدهی نوروز – سيزدهی فروردين – تمامی مردم از شهری و روستايی و از هر طبقه و دسته ، بايد از خا نهها بيرون آمده و خود را به دشت و صحرا بسپارند. و ديگر اينكه جايز نيست – حتا برای زما نی كوتاه – به خانههای يكديگر وارد شده و صاحب خانه را گرفتار نحوست نمايند. چنانكه علامه عباسعلی كيوان ، در خاطرات هفتاد سالهاش از باور مردم شهر خود قزوين در اين باره در كتاب خود كيوان نامه مینويسد: "روز سيزده بدر جايز نبود برای ديد و باز ديد ، به خانهای رفت ، هم صاحبخا نه به فال بد میگرفت و میگفت نحوست را به خانهی من آوردهاند و هم رونده نمیخواست مبتلا به نحوست آن خانه شود. روز سيزده بايد به صحرا رفت. زيرا آن چه بلا در اين سال بيايد ، آن روز مقدر وتقسيم میشود. پس خوب است ما درشهر و خانهی خود نباشيم ، شايد در تقسيم بلا، فراموش شده و از قلم بيافتيم." (۹) بسياری از مراسمی كه در جشن سيزده در ايران برگزاز میشود ، معانی اساطيری و تمثيلی دارد. شادی و خنده به معنای فرو ريختن پليدی و انديشههای تيره ؛ مهربانی و روبوسی ، نماد آشتی و استحكام دوستی و پاكيزگی از دشمنی و عداوت ؛ به آب افكندن سبزههای هفت سين به آب رونده نماد فديه به ايزد بانوی آب (آناهيتا) ؛ خوردن غذا در دشت نماد فديهی گوسفند بريان ؛ گره زدن سبزه برای باز شدن بخت ، تمثيلی از پيوند زن و مرد و ادامهی نسل است. از رسمهای ديگر جشن سيزده بدر كه در گذشته بسيار معمول بوده ، شركت در مسابقات بُرد و باختی به ويژه اسب دوانی است كه ياد آور نبرد ايزد باران با ديو خشكسالی است. (۱۰) از ديگر رسمهای شوخی آميز روز سيزده كه مشخص نيست نخست از كجا آغاز شده ، دروغ روز سيزده است. چنان كه اروپاييان نيز روز اول آوريل كه به روز سيزدهی فروردين ما بسيار نزديك است ، (هر چهار سا ل يك بار سيزدهی فروردين و اول آوريل برابر میشوند) اين رسم را دارند. بطوريكه روز اول آ وريل سال ۱۹۷۶ راديو فرانسه در اخبار ساعت هفت صبح اعلام نمود كه امروز برج ايفل خراب خواهد شد. با شنيدن اين خبر عدهی زيادی حيران و هيجان زده به محل برج رفتند و در آنجا با اعلاميهی دروغ اول آوريل روبرو شدند. (۱۱) اينك با آرزوی سيزده بدری شيرين برای تمامی خوانندگان ايران امروز نوشتار را با چند بيتی از غزل زيبای محمد حسين شهريار كه در روز سيزده بدر سروده شده و به اين رسم اشارهای آشكار دارد ، به پايان میبريم: (The Penguin Dictionary of Symbols). ۲ – آيينها و جشنهای كهن در ايران امروز ، محمود روح الامينی ، انتشارات برگه ، زمستان ۱۳۶ ، ص ۷۰ (پانويس ۱) ۳– فرهنگ سمبلها ، همانجا ۴– عقايد خرافی و آثار شوم آن ، برقعی ، سايت اينترنتی بهنام ۵ – فرهنگ سمبلها ، همانجا ؛ محمود روح الامينی ، همانجا (پانويس ۲) ۶ – نوروز ، زمان مقدس ، دكتر مهرداد بهار ، ماهنامهی چيستا ، فروردين ۱۳۶۲ ، ص۷۷۷و ۷۷۸ ۷ – جهان فروری ، دكتر بهرام فره وشی ۸ - سيزدهی فروردين پِیمانی همگانی برای حفظ محيط زيست ، همشهری ، ۱۵ فروردين ۱۳۷۷ ۹ – آيينها و جشنها... ، ص ۷۰ و ۷۱ ۱۰ – فرهنگ اساطير و اشارات داستانی در ادبيات فارسی ، دكتر محمد جعفر ياحقی ، ص ۲۵۶ ۱۱ ـــ آيينها و جشنها... ، ص ۷۲ ای رفته از برم به دياران دور دست! با هر نگينِ اشك ، بچشم تر منی هر جا كه عشق هست و صفا هست و بوسه هست ـ در خاطر منی . هر شامگه كه جامه ی نيلينِ آسمان ـ پولك نشان ز نقش هزاران ستاره است ـ هر شب كه مه چو دانه ی الماس بی رقيب ـ بر گوش شب به جلوه ، چنان گوشواره است ـ آن بوسه ها و زمزه های شبانه را ـ ياد آور منی ـ در خاطر منی . در موسم بهار ـ كز مهر بامداد ـ تك دختر نسيم ـ مشاطه وار، موی مرا شانه ميكند ـ آندم كه شاخ پر گل باغی بدست باد ـ خم می شود كه بوسه زند بر لبان من ـ وانگاه، نرم نرم ـ گلهای خويش را بسرم دانه می كند ـ آن لحظه ، ای رميده ز من ! در بر منی ـ در خاطر منی . هر روز نيمه ابری پائيز دل پسند كز تند بادها ـ با دست هر درخت ـ صدها هزار برگ زهر سو چو پول زرد ـ رقصنده در هواست ـ و آن روزها كه در كف اين آبی بلند ـ خورشيد نيمروز ـ چون سكه ی طلاست ـ تنها توئی تو كه روشنگر منی ـ در خاطر منی هر سال ، چون سپاه زمستان فرا رسد ـ از راههای دور ـ در بامداد سرد كه بر ناودان كوی ـ قنديلهای يخ ـ دارد شكوه و جلوه ی آويزه ی بلورـ آن لحظه ها كه رقص كند برف در فضا ـ همچون كبوتری ـ وانگه برای بوسه نشينند مست و شاد ـ پروانه های برف ، بمژگان دختری در پيش ديده ی من و در منظر منی در خاطر منی . آن صبحها كه گرمی جانبخش آفتاب ـ چون نشئه ی شراب ، دود در ميان پوست يا آن شبی كه رهگذری مست و نغمه خوان ـ دل می برد ببانگ خوش آهنگ : دوست ، دوست ـ در باور منی در خاطر منی . ارديبهشت ماه يعنی : زمان دلبری دختر بهار كز تك چراغ لاله ، چراغانی است باغ وز غنچه های سرخ ـ تك تك ميان سبزه ، فروزان بود چراغ وانگه كه عاشقانه بپيچد بدلبری بر شاخ نسترن ـ نيلوفری سپيد ـ آيد مرا بياد كه : نيلوفر منی در خاطر منی . هر جا كه بزم هست و زنم جام را بجام در گوش من صدای تو گويد كه : نوش، نوش اشكم دود بچهره و لب می نهم بجام ـ شايد روم ز هوش باور نميكنی كه بگويم حكايتی : آن لحظه ای كه جام بلورين بلب نهم ـ در ساغر منی در خاطر منی . برگرد ، ای پرندۀ رنجيده ، باز گرد باز آكه خلوت دل من آشيان تست در راه ، در گذر ـ در خانه ، در اطاق ـ هر سو نشان تست با چلچراغ ياد تو نورانی ام هنوز پنداشتی كه نور خاموش می شود ؟ پنداشتی كه رفتی و ياد گذشته مرد ؟ و آن عشق پايدار، فراموش می شود ؟ نه ، ای اميد من ! ديوانه ی توام افسونگر منی هر جا ، به هر زمان ـ در خاطر منی . اينک نيکويی و باور زرتشت اسپنتمان پاک را گرامی میداريم. کسی که برای نخستين بار نيک به درون انديشی پرداخت. نيک با ديگران گفتگو کرد و همواره کار نيک انجام داد. کسی که برای نخستين بار، به راهنمايی دينی برخاست رزمندگان را آرايشی نوين بخشيد و آبادانی را افزايش تازه داد. کسی که برای نخستين بار، خود آموخت و ديگران را آموزانيد. کسی که برای نخستين بار برای خود و ديگران جهان، آيين جهان، سخن، شيوايی سخن، شهرياری و همه خوبیهایِ خداداد و پاک نهاد را دريافت. کسی که نخستين پيشوای دينی، نخستين رزمنده، و نخستين آفرينندهی آبادانی است. نخستين کسی که از ديوان بیبنياد و مردمان دون نژاد روی برگردانيد. نخستين کسی که در اين جهان مادی راستين را ستود و خدايان دروغين را نکوهيد و برگزيد که مزداپرست، زرتشتی، ضد خدايان پنداری و خداکيش شود. نخستين کسی که در اين جهان مادی، سخن از بیبنيادی خدايان پنداری و از راستين کيش اهورايی داشت. نخستين کسی که در اين جهان مادی ، سخن از بیبنيادی خدايان پنداری و از راستين کيش اهورايی را به همه گفت. نخستين کسی که در اين جهان مادی، پاک گفت که هيچکدام از پديدههای پنداری را نبايد گرامی و دوست داشت. کسی که دلاور زندگی همه خوبیها است و پيشرو دين در همه کشورها است. از وی به همه سرودهای انديشانگيز راستی در جهان پراکنده شد. سرور هستی و رهبر درستی جهانها است ستاينده راستی ، که بزرگترين وبهترين و زيباترين است. پژوهنده و گزارندهی دينی که بهترين دينها است. کسی را که جاودانان افزاينده که همه يکپارچه همانديش هستند، پس از انديشيدن و پژوهيدن برگزيدند و با جان و دل پذيرفتند، که سرور هستی و رهبر دوستی جهانها باشد. ستاينده راستی که بزرگترين و بهترين و زيباترين است. پژوهنده و گزارنده دينی، که بهترين دينها است. از زادن و باليدنش آبها و گياهها شکفتند. از زادن و باليدنش آبها و گياهها باليدند. از زادن و باليدنش همه آفريدگان افزاينده جهان با آواز بلند و فرياد شادی گفتند: خوشا به ما که پيشوايی چون زرتشت اسپنتمان زاده است از اين پس دين مزديسنی بر هفت کشور گسترش خواهد يافت. پسرك فقير از پدر پرسيد: بابا ؟ ما كی راحت و آزاد می شويم كه در رفاه و آرامش زندگی كنيم ؟ مدتی گذشت اما وضع همان بود. پسرك پيش پدر آمد و گفت: كه وضعمان اينطوری است. بايد استبداد قجری از بين برود. پس از كودتای۹۹ و بركناری احمدشاه، سلسله قجری منقرض شد و حكومتی ديگر آمد. اما وضع همان بود. پسرك پيش پدر آمد و پرسيد: بايد استبداد رضاخانی از بين برود. متفقين كه به ايران ريختند و رضاخان را پايين كشيدند، حكومتی ديگر آمد. سالها گذشت اما وضع همان بود. پسرك پيش پدر آمد و گفت: بايد استبداد پهلوی از بين برود. بعد انقلاب شد و شاه را پايين كشيدند. مدتی گذشت اما وضع همان بود و پسرك پيش پدر آمد و گفت: همه چيز درست شود. همهی اينها تقصير استكبار جهانی است. مدتی ديگر گذشت اما وضع همان بود و پسرك دوباره پيش پدر برگشت و پرسيد: صبر كن بالاخره تمام می شود. جنگ به پايان رسيد و اوضاع آرام شد. اما وضعيت همان بود. پسرك دوباره پيش پدر آمد و گفت: بايد اصلاحات بشود. اصلاحات آغاز شد و سالها طول كشيد اما وضع همان بود. پسرك دوباره پيش پدر آمد كه بپرسد: بايد سير زمانی و تاريخی خودش را طی كند. مدتها گذشت اما وضع همان بود و اصلاحات به نتيجهای نرسيد. پسر دوباره نزد پدر آمد و پرسيد: بايد حكومت را به محرومان سپرد. بايد دولت رجايی وار باشد كه درد ما را بيشتر بفهمد. صبر كن چيزی نمانده درست می شود. دوره اصلاحات تمام شد و دولت رجايی وار آمد كه به محرومان رجا بدهد و درآمد نفت را سر سفرههای آنان بياورد. اما وضعيت همان بود. پسر دوباره نزد پدر آمد و پيش از اين كه حرفی بزند پدرش گفت: صبر نخواستم و پرسش هم نخواستم. دنبال اين دندون مصنوعيم می گشتم بذارم دهنم، برم سرمو بذارم بميرم. شما نديدی؟ و هی چيزی را بيخودی تكرار می كنند. شايد هم ما داريم با شترها كلكل می كنيم. برگرفته ازنوشته های: ناصر خالدیان











کوروش بزرگ
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()

سفال نبشته ی کوروش بزرگ که در سال ۵۳۹
وقـتی که من، بخوبی ترتـيـب کارها را مشخص کردم، وارد بابل شدم؛ من به شادی و ميـمنـت صندلی دولت را در وسط کاخ سلطـنـتی بنا کردم. "مردوک" بزرگترين خدای بابل را که مورد احترام ساکنـين بابل بود آوردم که آنها بسوی من بـيايـند. من ديدم که چگونه آن را پرستش ميکردند. سپاه بـيشمار من بدون آنکه مخـتـل شود به طرف قـلب بابل حرکت کرد. من نگذاشتم که هيچکس در سرزمين سومر و اکد ارعاب و وحشی گری کند. من متوجه امنـيـت بابل و تمام اماکن مقـدس آنجا بودم. من تمام خانه های ويران مردم بابل را دوباره بازسازی کردم. من به بدبخـتی های مردم بابل پايان دادم.
شهرهای آشور، سوسا، آگد، زامبان، و ميرون و تا آنجايی که منـطـقه اجازه می داد تمام شهرهای مذهبـی آن منطـقه را که مکانهای مقـدس آنها ويران شده بود و خانه خدای آنها از بـيـن رفته بود، من تمام آنها را درست کردم و خانه خدايان آنها را به وسط شهرهايشان برگرداندم. 

*داریوش اقبالی *
زخم های یک ملت

ولی من یاد گرفتم که دیگر گوش بدهم، نگویم چیزی میدانم. من هنوز چیزی نمیدانم
و یک کلمه هم از تو نازنین.
چون این زخم ها متعلق به ملت ماست. چه بر سر ما آمده؟

چه بر سـر ما آمـده و به کـجا میرود این قوم تیپاخوردهء رنجـور؟
بیائیم از شعار بگذریم و به شعور برسیم.
بیائیم به افق روشن دوردستها بنگریم و راهی برای پیوستن به هم و پیوند دادن
بیائیم و ببینیم تـوانائی هـای هـر کـدام از مـا چـیـسـت و کـجـای ایـن راه ایستاده ایم.
داریوش اقبالی
نمی خواهم نا اميد باشم...
اينکه چرا هر روز از هم دورتر و دورتر می شويم، واقعيت دارد ولی ميتواند
بياييد دنيا را بسازيم ، نه با دنيا بسازیم.
زندگینامه

۱۵ بهمن ۱۳۲۹ در تهران به دنیا آمدم و از سال ۱۳۴۹ بصورت حرفه ای وارد دنیای
از سال ۲۰۰۰ دامنه فعالیت های خود را گسترده تر کردم تا پیام بهبودی
برخوردی جهانی با بیماری اعتیاد
از دیدگاه من مواد مخدر یکی از ویران کننده ترین و خطرناک ترین اسلحه ها و بزرگترین
اعتیاد، ایدز و دیگر آسیب ها واقعیت جامعهء ماست، که می تواند حقیقت نداشته باشد،
بیاییم قبل از رشد بیشتر این فجایع با انقلابی که نیاز به اعتقاد و همدلی تمام افراد
من مدت ۲۷ سال است که از سرزمین زیبا و ثروتمند خود، چه از نظر مادی

یکی دیگر از آسیب هایی که کشورهای دنیا را تهدید میکند که ما هم
چون اعتیاد یک بیماری تکرار، انکار و پنهانکاری است،
ماهیت حرفهء اصلی من در برگیرندهء سفرهای متعدد به دور دنیاست.
حاصل تجربهء سفرهای حرفه ای من رسیدن به این اصل دردناک است
در اینجا مایلم طرحی را پیشنهاد کنم که بر اساس آن سازمانی بین المللی
با سپاس فراوان ."
و اما نحوست عدد سيزده – به علت تقارن بعضی از حوادث ناگوار با آن – نه تنها در فرهنگ ايرانی ،
روز و ماه و سال تان نوروز باد!
من خود آن سيزدهم...
يار و همسر نگرفتم كه گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پيری پسرم
تو جگر گوشه هم از شير بريدی و هنوز
من بيچاره همان عاشق خونين جگرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سيم فروخت
پدر عشق بسوزد ، كه در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هيچ نيارزيد كه بی سيم و زرم
هنرم كاش گره بند زر و سيم بود
كه به بازار تو كاری نگشود از هنرم
سيزده را همه عالم بدر امروز از شهر
من خود آن سيزدهم كز همه عالم بدرم (۱۲)
--------------------
مآخذ
۱ - فرهنگ سمبلها ، انتشارات پنگوين ، چاپ چهارم ، ۱۹۹۶ ص ۹۸۸ و ۹۸۹




پدر گفت: صبر داشته باش پسرم. بالاخره راحت و آزاد می شويم و به رفاه و آسايش می رسيم. بايد استبداد محمد عليشاه از بين برود.
مشروطه شد و استبداد از بين رفت و قانون مشروطه آمد.
- بابا؟ ما كی راحت و آزاد می شويم كه در رفاه و آرامش زندگی كنيم؟
پدر گفت: صبر داشته باش پسرم. همهی اينها زير سر خاندان قاجار است
- بابا؟ ما كی راحت و آزاد می شويم كه در رفاه و آرامش زندگی كنيم؟
پدر گفت: صبر داشته باش پسرم. بالاخره راحت و آزاد می شويم.
- بابا؟ ما كی راحت و آزاد می شويم كه در رفاه و آرامش زندگی كنيم؟
پدر گفت: صبر داشته باش پسرم. بالاخره راحت و آزاد می شويم.
- بابا؟ ما كی راحت و آزاد می شويم كه در رفاه و آرامش زندگی كنيم؟
پدر گفت: صبر كن پسرم. ما تازه انقلاب كردهايم. نبايد به اين زودی توقع داشت
- بابا؟ ما كی راحت و آزاد می شويم كه در رفاه و آرامش زندگی كنيم؟
پدر گفت: صبر كن پسرم. ما الان در حال جنگ هستيم. بايد جنگ تمام شود.
- بابا؟ ما كی راحت و آزاد می شويم كه در رفاه و آرامش زندگی كنيم؟
پدر گفت: صبر كن پسرم. جنگ تازه تمام شده و ما خسارت ديدهايم.
- بابا؟ ما كی راحت و آزاد می شويم كه در رفاه و آرامش زندگی كنيم؟
پدر گفت: صبر كن پسرم، اصلاحات يك پروسه است و
- بابا؟ ما كی راحت و آزاد می شويم كه در رفاه و آرامش زندگی كنيم؟
پدر گفت: صبر كن پسرم، بايد اصلاحات را اصلاح كرد. با عجله نمی شود.
- صبر كن پسرم، صبر كن...
پسرك كه حالا ديگر خيلی هم پسرك نبود گفت: جان خودت ولم كن پدر!
■ استنتاج شبه فلسفی:
۱- گر صبر كنی از غوره آبغوره می گيرم برات.
۲- ما خيلی صبوريم ولی بعضیها چقدر سوزنشان گير می كند
۳- پروسه در اينجا به معنای تحمل و صبوری تا حد شتر است.
۴- بعضی پدر و پسرها هم عجب عمری می كنند ها؟ بگوآآآآآآآآآآآفرین.![]()
![]()
![]()
![]()
| : |



