تبليغاتX
Farvahar(nikouee)
Photobucket *( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*


*( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*

* تاریخ - هنر - شعر - فرهنگ - زندگی نامه - سخن ها - و ...*

 

عصر ما ٬ عصر فریبه                  عصر اسم های غریبه

عصر پژمردن گلدون                      چترهای سیاه تو بارون

شهر ما ! سرش شلوغه                   وعده هاش همه دروغه

آسمون هاش پُر دوده                     قلب عاشق هاش کبوده

کاش تو قحطی شقایق                   بشینیم توی یه قایق

بزنیم دل و به دریا                    من و تو تنهای تنها

خونه هامون پُر نرده                پُشت هر پنجره پرده

قفس ها پُر پرنده                     لب های بدون خنده

چشم ها خونه ی سواله؟!                  مهربون شدن محاله

نه برای عشق میلی                            نه کسی به فکر لیلی

کاش تو قحطی شقایق                       بشینیم توی یه قایق

بزنیم دل و به دریا                         من و تو تنهای تنها

اونقدر میریم که ساحل                      از من و تو بشه غافل

قایق رو با هم می رونیم                   اونجا تا ابد می مونیم

جایی که نه آسمونش                     نه صدای مردومونش

نه غمش ٬ نه جنب و جوشش              نه گل های گل فروشش

مث اینجا آهنی نیست                    مث  اینجا آهنی نیست   

پس ببین ٬ یادت بمونه                  کسی هم این رو ندونه

زنده بودیم اگه فردا                   وعده ی ما لب دریا

زنده بودیم اگه فردا               وعده ی ما لب دریا

 

 

|

 

 

غیاث الدین ابوالفتح، عمر بن ابراهیم خیام (خیامی) 

 در سال ۴۳۹ هجری (۱۰۴۸ میلادی)

 در  شهر نیشابور و در زمانی به دنیا آمد که ترکان سلجوقی

 بر خراسان، ناحیه ای وسیع در شرق  ایران ، تسلط  داشتند .  

وی در زادگاه خویش به آموختن علم پرداخت و نزد عالمان و استادان

برجسته آن شهر ٬ از جمله امام موفق نیشابوری ٬ علوم زمانه خویش را

فراگرفت و چنانکه گفته اند بسیار جوان بود که در فلسفه و ریاضیات تبحر یافت.

خیام در سال ۴۶۱ هجری به قصد سمرقند ، نیشابور را ترک کرد و

 در آنجا تحت حمایت ابوطاهر عبدالرحمن بن احمد ٬  

 قاضی القضات سمرقند اثربرجسته خود را در جبر تألیف کرد .

خیام سپس به اصفهان رفت و مدت ۱۸ سال در آنجا اقامت گزید و با

حمایت ملک شاه سلجوقی  و وزیرش نظام الملک ، به همراه جمعی از

دانشمندان و ریاضیدانان  معروف زمانه خود ، در  رصد خانه ای

 که به دستور ملکشاه تأسیس شده بود ، به انجام  تحقیقات  نجومی  پرداخت .

حاصل  این تحقیقات اصلاح تقویم رایج در آن زمان و تنظیم تقویم جلالی

 ( لقب سلطان ملکشاه سلجوقی )  بود.

 

در تقویم جلالی ،  سال شمسی تقریباً برابر با 

۳۶۵ روز و۵ ساعت و ۴۸  دقیقه و ۴۵  ثانیه است.

سال دوازده ماه دارد ۶ ماه نخست هر ماه 

۳۱ روز و ۵ ماه بعد هر ماه ۳۰ روز و ماه آخر ۲۹ روز است هر

 چهارسال ،  یکسال را کبیسه می خوانند که ماه آخر آن ۳۰ روز است

و آن سال ۳۶۶ روز می شود در تقویم جلالی هر پنج هزار سال

 یک روز اختلاف زمان وجود دارد در صورتیکه در  تقویم گریگوری

هر  ده هزار سال سه روز اشتباه دارد .

بعد از کشته شدن نظام الملک و سپس ملکشاه ، در میان فرزندان  ملکشاه

 بر سر تصاحب سلطنت اختلاف افتاد .  به دلیل آشوب ها و درگیری های ناشی

 از این امر ، مسائل علمی و  فرهنگی که قبلا از اهمیت خاصی برخوردار بود

 به فراموشی سپرده  شد . عدم توجه به امور علمی و دانشمندان و رصدخانه ،

خیام را بر آن  داشت که اصفهان را به قصد خراسان ترک کند.

 وی باقی عمر خویش را در شهرهای مهم خراسان به ویژه نیشابور و

 مرو که پایتخت فرمانروائی سنجر ( پسر سوم ملکشاه ) بود ، گذراند .

 در آن زمان مرو یکی از مراکز مهم علمی و فرهنگی دنیا به شمار

 می رفت و دانشمندان زیادی در آن حضور داشتند. بیشتر کارهای

 علمی خیام پس از مراجعت از اصفهان در این شهر جامه عمل به خود  گرفت.

دستاوردهای علمی خیام برای جامعه بشری متعدد و بسیار

 درخور توجه بوده است . وی برای نخستین بار در تاریخ ریاضی

 به نحو تحسین برانگیزی معادله های درجه اول تا سوم را دسته

 بندی کرد ، و سپس با استفاده از ترسیمات هندسی مبتنی بر مقاطع

 مخروطی توانست برای تمامی آنها راه حلی کلی ارائه کند .

 وی  برای معادله های درجه دوم هم از راه حلی هندسی و هم

 از راه حل عددی استفاده کرد ، اما برای معادلات درجه سوم تنها

 ترسیمات هندسی را به کار برد ؛ و بدین ترتیب توانست برای اغلب

 آنها راه حلی بیابد و در مواردی امکان وجود دو جواب  را بررسی کند .

 اشکال کار در این بود که به دلیل تعریف نشدن اعداد  منفی در آن زمان ،

 خیام به جوابهای منفی معادله توجه نمی کرد و  به سادگی از کنار

امکان وجود سه جواب برای  معادله درجه سوم رد می شد .

با این همه تقریبا چهار قرن قبل از  دکارت توانست به یکی از مهمترین

دستاوردهای بشری در تاریخ جبر  بلکه علوم دست یابد و راه حلی را

که دکارت بعدها  ( به صورت کاملتر )  بیان کرد ، پیش نهد .

خیام همچنین توانست با موفقیت تعریف عدد را به عنوان کمیتی

 پیوسته به دست دهد و در واقع  برای نخستین بار عدد مثبت حقیقی را تعریف کند

 و سرانجام به این  حکم برسد که هیچ کمیتی ، مرکب از جزء های تقسیم ناپذیر نیست

 و از نظر ریاضی ، می توان هر مقداری را به بی نهایت  بخش تقسیم کرد.

همچنین خیام ضمن جستجوی راهی برای اثبات

 "اصل توازی" ( اصل پنجم مقاله اول اصول اقلیدس ) در کتاب شرح

 ما اشکل من مصادرات کتاب اقلیدس

(شرح اصول مشکل آفرین کتاب اقلیدس)

 مبتکر مفهوم عمیقی در هندسه شد . در تلاش برای اثبات این  اصل ،

خیام گزاره هایی را بیان کرد که کاملا مطابق گزاره هایی بود که

 چند قرن بعد توسط والیس و ساکری ریاضیدانان اروپایی  بیان شد

و راه را برای ظهورهندسه های نااقلیدسی در قرن نوزدهم هموار کرد.

 بسیاری را عقیده بر این است که مثلث حسابی پاسکال را باید مثلث

 حسابی خیام نامید و برخی پا را از این هم فراتر گذاشتند و معتقدند،

دو  جمله ای نیوتن را باید دو جمله ای خیام نامید .

البته گفته  می شود بیشتر از این دستور نیوتن و قانون تشکیل ضریب

 بسط  دو جمله ای  را چه جمشید کاشانی و چه نصیرالدین توسی ضمن

 بررسی قانون های مربوط به ریشه گرفتن از عددها آورده اند.

استعداد شگرف خیام سبب شد که وی در زمینه های دیگری از دانش

 بشری نیز دستاوردهایی داشته باشد . از وی رساله های کوتاهی

 در زمینه هایی چون مکانیک ، هیدرواستاتیک ،

 هواشناسی ، نظریه موسیقی و غیره نیز بر جای مانده است.

 اخیراً نیز  تحقیقاتی در مورد فعالیت خیام در زمینه هندسه تزئینی انجام شده است

 که ارتباط او را با ساخت گنبد شمالی مسجد جامع اصفهان تأئید  می کند .

تاریخ نگاران و دانشمندان هم عصر خیام و کسانی که پس از او آمدند

 جملگی بر استادی وی در فلسفه اذعان داشته اند ، تا آنجا که گاه

 وی را حکیم دوران و ابن سینای زمان شمرده اند .

 آثار  فلسفی موجود خیام به چند رساله کوتاه اما عمیق و پربار محدود می شود .

 آخرین رساله فلسفی خیام مبین گرایش های عرفانی اوست .

اما گذشته از همه اینها ، بیشترین شهرت خیام در طی دو قرن اخیر در

 جهان به دلیل رباعیات اوست که نخستین بار توسط فیتزجرالد

 به انگلیسی ترجمه و در دسترس جهانیان قرار گرفت و

 نام او را در ردیف چهار شاعر بزرگ جهان یعنی هومر، شکسپیر،

 دانته و گوته قرار داد . رباعیات خیام به دلیل ترجمه بسیار آزاد

(و گاه اشتباه) از شعر او موجب سوء تعبیرهای بعضاً

 غیر قابل قبولی از شخصیت وی شده است . این رباعیات بحث و

 اختلاف نظر میان تحلیلگران اندیشه خیام را شدت بخشیده است.

برخی برای بیان اندیشه او تنها به ظاهر رباعیات او بسنده

 می کنند ، در حالی که برخی دیگر بر این اعتقادند که اندیشه های واقعی

 خیام عمیق تر از آن است که صرفا با تفسیر ظاهری شعر او قابل

 بیان باشد. خیام پس از عمری پربار سرانجام درسال۵۱۷هجری

  ( طبق گفته اغلب منابع ) در موطن خویش نیشابور درگذشت

 و با مرگ او یکی از درخشان ترین صفحات تاریخ اندیشه در

 ایران بسته شد.

 
 رباعيات خيام 


برخيز و بیا بتا برای دل ما           حل کن به جمال خويشتن مشکل ما

يک کوزه شراب تا بهم نوش کنيم         زان پيش که کوزه‌ها کنند از گل ما 



چون عهده نمی‌شود کسی فردا را         حالی خوش کن تو اين دل شيدا را

می نوش بماهتاب ای ماه              که ماه بسيار بتابد و نيابد ما را 

قرآن که مهين کلام خوانند آن را       گه گاه نه بر دوام خوانند آن را

بر گرد پياله آيتی هست مقيم           کاندر همه جا مدام خوانند آن را


گر می نخوری طعنه مزن مستانرا          بنياد مکن تو حيله و دستانرا

تو غره بدان مشو که می ٬  می نخوری       صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا

هر چند که رنگ و بوی زيباست مرا        چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم نشد که در طربخانه خاک                نقاش ازل بهر چه آراست مرا

مائيم و می و مطرب و اين کنج خراب          جان و دل و جام و جامه در رهن شراب

فارغ ز امید رحمت و بيم عذاب                 آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب

آن قصر که جمشيد در او جام گرفت         آهو بچه کرد و شير آرام گرفت

بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر             ديدی که چگونه گور بهرام گرفت

 ابر آمد و باز بر سر سبزه گريست            بی باده ارغوان نمی بايد زيست

اين سبزه که امروز تماشاگه ماست           تا سبزه ی خاک ما تماشاگه کيست 

اکنون که گل سعادتت پربار است         دست تو ز جام می چرا بيکار است

می‌خور که زمانه دشمنی غدار است         دريافتن روز چنين دشوار است



 امروز ترا دسترس فردا نيست        و انديشه فردات بجز سودا نيست

ضايع مکن اين دم ار دلت شيدا نيست      کاين باقی عمر را بها پيدا نيست 

 

ای آمده از عالم روحانی تفت        حيران شده در پنج و چهار و شش و هفت

می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای            خوش باش ندانی بکجا خواهی رفت 



 ای چرخ فلک خرابی از کينه تست        بيدادگری شيوه ديرينه تست

ای خاک اگر سينه تو بشکافند       بس گوهر قيمتی که در سينه تست



ای دل چو زمانه می‌کند غمناکت           ناگه برود ز تن روان پاکت

بر سبزه نشين و خوش بزی روزی       چند زان پيش که سبزه بردمد از خاکت

اين بحر وجود آمده بيرون ز نهفت        کس نيست که اين گوهر تحقيق نسفت

هر کس سخنی از سر سودا گفتند        ز آنروی که هست کس نمیداند گفت 

اين کوزه چو من عاشق زاری بوده است        در بند سر زلف نگاری بوده‌ست

اين دسته که بر گردن او می‌بينی          دستی‌ست که برگردن ياری بوده‌ست 

اين کوزه که آبخواره مزدوری است       از ديده شاهست و دل دستوری است

هر کاسه می که بر کف مخموری است     از عارض مستی و لب مستوری است

 اين کهنه رباط را که عالم نام است        و آرامگه ابلق صبح و شام است

بزمی‌ست که وامانده صد جمشيد است      قصريست که تکيه‌گاه صد بهرام است 


اين يک د و سه روز نوبت عمر گذشت       چون آب بجويبار و چون باد بدشت

هرگز غم دو روز مرا ياد نگشت       روزی که نيامده‌ست و روزی که گذشت

بر چهره گل نسيم نوروز خوش است         در صحن چمن روی دلفروز خوش است

از دی که گذشت هر چه گويي خوش نيست      خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است


پيش از من و تو ليل و نهاری بوده است     گردنده فلک نيز به کاری بوده است

هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین           آن مردمک چشم‌نگاری بوده است

تا چند زنم بروی درياها خشت        بيزار شدم ز بت‌پرستان کنشت

خيام که گفت دوزخی خواهد بود         که رفت بدوزخ و که آمد ز بهشت 


ترکيب پياله‌ای که درهم پيوست        بشکستن آن روا نمیدارد مست

چندين سر و پای نازنين از سر و دست       از مهر که پيوست و به کين که شکست

ترکيب طبايع چون بکام تو دمی است       رو شاد بزی اگرچه برتو ستمی است

با اهل خرد باش که اصل تن تو         گردی و نسيمی و غباری و دمی است

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست       برخيز و بجام باده کن عزم درست

کاين سبزه که امروز تماشاگه ماست       فردا همه از خاک تو برخواهد رست


چون بلبل مست راه در بستان يافت       روی گل و جام باده را خندان يافت

آمد به زبان حال در گوشم گفت           درياب که عمر رفته را نتوان يافت 

  

چون چرخ بکام يک خردمند نگشت       خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت

چون بايد مرد و آرزوها همه هشت       چه مور خورد بگور و چه گرگ بدشت

 چون لاله بنوروز قدح گير بدست       با لاله رخی اگر ترا فرصت هست

می نوش بخرمی که اين چرخ کهن       ناگاه ترا چون خاک گرداند پست

چون نيست حقيقت و يقين اندر دست       نتوان به امید شک همه عمر نشست

هان تا ننهيم جام می از کف دست       در بی خبری مرد چه هشيار و چه مست

چون نيست ز هر چه هست جز باد بدست      چون هست بهرچه هست نقصان و شکست

انگار که هرچه هست در عالم نيست         پندار که هرچه نيست در عالم هست

 

خاکی که بزير پای هر نادانی است      کف صنمی و چهره‌ی جانانی است

هر خشت که بر کنگره ايوانی است       انگشت وزير يا سلطانی است



دارنده چو ترکيب طبايع آراست        از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست

گر نيک آمد شکستن از بهر چه بود       ورنيک نيامد اين صور عيب کراست

در پرده اسرار کسی را ره نيست          زين تعبيه جان هيچکس آگه نيست

جز در دل خاک هيچ منزلگه نيست         می خور که چنين فسانه‌ها کوته نيست 

در خواب بدم مرا خردمندی گفت     کز خواب کسی را گل شادی نشکفت

کاری چکنی که با اجل باشد جفت        می خور که بزير خاک میبايد خفت 



 در دايره‌ای که آمد و رفتن ماست       او را نه بدايت نه نهايت پيداست

کس می نزند دمی در اين معنی راست      کاين آمدن از کجا و رفتن بکجاست


 در فصل بهار اگر بتی حور سرشت      يک ساغر می دهد مرا بر لب کشت

هرچند بنزد عامه اين باشد زشت        سگ به زمن ار برم دگر نام بهشت


درياب که از روح جدا خواهی رفت        در پرده اسرار فنا خواهی رفت

می نوش ندانی از کجا آمده‌ای         خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت


ساقی گل و سبزه بس طربناک شده‌ست        درياب که هفته دگر خاک شده‌ست

می نوش و گلی بچين که تا درنگری      گل خاک شده‌ست و سبزه خاشاک شده‌ست

عمريست مرا تيره و کاريست نه راست       محنت همه افزوده و راحت کم و کاست

شکر ايزد را که آنچه اسباب بلاست           ما را ز کس دگر نمی بايد خواست

فصل گل و طرف جويبار و لب کشت       با يک دو سه اهل و لعبتی حور سرشت

پيش آر قدح که باده نوشان صبوح            آسوده ز مسجدند و فارغ ز کنشت

گر شاخ بقا ز بيخ بختت رست است       ور بر تن تو عمر لباسی چست است

در خيمه تن که سايبانی‌ست تر        ا هان تکيه مکن که چارمیخش سست است

 گويند کسان بهشت با حور خوش است        من میگويم که آب انگور خوش است

اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار       کاواز دهل شنيدن از دور خوش است 

گويند مرا که دوزخی باشد مست           قوليست خلاف دل در آن نتوان بست

گر عاشق و میخواره بدوزخ باشند         فردا بينی بهشت همچون کف دست

من هيچ ندانم که مرا آنکه سرشت            از اهل بهشت کرد يا دوزخ زشت

جامی و بتی و بربطی بر لب کشت            اين هر سه مرا نقد و ترا نسيه بهشت


مهتاب بنور دامن شب بشکافت           می نوش دمی بهتر از اين نتوان يافت

خوش باش و میانديش که مهتاب بسی        اندر سر خاک يک بيک خواهد تافت


می خوردن و شاد بودن آيين منست           فارغ بودن ز کفر و دين٬ دين منست

گفتم به عروس دهر کابين تو چيست            گفتا دل خرم تو کآبين منست

می لعل مذابست و صراحی کان است           جسم است پياله و شرابش جان است

آن جام بلورين که ز می خندان است       اشکی است که خون دل درو پنهان است

می نوش که عمر جاودانی اينست         خود حاصلت از دور جوانی اينست

هنگام گل و باده و ياران سرمست        خوش باش دمی که زندگانی اينست


نيکی و بدی که در نهاد بشر است       شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل        چرخ از تو هزار بار بيچاره‌تر است 

 

در هر دشتی که لاله‌زاری بوده‌ست      از سرخی خون شهرياری بوده‌ست

هر شاخ بنفشه کز زمین میرويد        خالی است که بر رخ نگاری بوده‌ست


هر ذره که در خاک زمینی بوده است      پيش از من و تو تاج و نگينی بوده است

گرد از رخ نازنين به آزرم فشان            کانهم رخ خوب نازنينی بوده است

هر سبزه که برکنار جوئی رسته است          گويی ز لب فرشته خويی رسته است

پا بر سر سبزه تا بخواری ننهی           کان سبزه ز خاک لاله رويی رسته است

يک جرعه می ز ملک کاووس به است             از تخت قباد و ملکت طوس به است

هر ناله که رندی به سحرگاه زند               از طاعت زاهدان سالوس به است


چون عمر بسر رسد چه شيرين و چه تلخ        پيمانه که پر شود چه بغداد و چه بلخ

می نوش که بعد از من و تو ماه بسی           از سلخ به غره آيد از غره به سلخ 

 

آنانکه محيط فضل و آداب شدند            در جمع کمال شمع اصحاب شدند

ره زين شب تاريک نبردند برون            گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند


آن را که به صحرای علل تاخته‌اند      بی او همه کارها بپرداخته‌اند

امروز بهانه‌ای در انداخته‌ اند          فردا همه آن بود که در ساخته‌اند


آنها که کهن شدند و اينها که نوند        هر کس بمراد خويش يک تک بدوند

اين کهنه جهان بکس نماند باقی            رفتند و رويم ديگر آيند و روند


آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهاد         بس داغ که او بر دل غمناک نهاد

بسيار لب چو لعل و زلفين چو مشک         در طبل زمین و حقه خاک نهاد


آرند يکی و ديگری بربايند          بر هيچ کسی راز همی نگشايند

ما را ز قضا جز اين قدر ننمايند      پيمانه عمر ما است می‌ پيمايند

اجرام که ساکنان اين ايوانند           اسباب تردد خردمندانند

هان تاسر رشته خرد گم نکنی           کانان که مدبرند سرگردانند


از آمدنم نبود گردون را سود          وز رفتن من جلال و جاهش نفزود

وز هيچ کسی نيز دو گوشم نشنود        کاين آمدن و رفتنم از بهر چه بود



از رنج کشيدن آدمی حر گردد      قطره چو کشد حبس صدف در گردد

گر مال نماند سر بماناد بجای           پيمانه چو شد تهی دگر پر گردد

افسوس که سرمايه ز کف بيرون شد       در پای اجل بسی جگرها خون شد

کس نامد از آن جهان که پرسم از وی          کاحوال مسافران عالم چون شد

افسوس که نامه جوانی طی شد       و آن تازه بهار زندگانی دی شد

آن مرغ طرب که نام او بود شباب       افسوس ندانم که کی آمد٬ کی شد 

 

ای بس که نباشيم و جهان خواهد بود      نی نام زما و نی‌نشان خواهد بود

زين پيش نبوديم و نبد هيچ خلل         زين پس چو نباشيم همان خواهد بود


اين عقل که در ره سعادت پويد         روزی صد بار خود ترا می‌گويد

درياب تو اين يکدم وقتت که نی            آن تره که بدروند و ديگر رويد


اين قافله عمر عجب میگذرد          درياب دمی که با طرب میگذرد

ساقی غم فردای حريفان چه خوری     پيش آر پياله را که شب میگذرد 

بر پشت من از زمانه تو میايد        وز من همه کار نانکو میايد

جان عزم رحيل کرد و گفتم بمرو        گفتا چکنم خانه فرو میايد


بر چرخ فلک هيچ کسی چير نشد     وز خوردن آدمی زمین سير نشد

مغرور بدانی که نخورده‌ست ترا        تعجيل مکن هم بخورد دير نشد


بر چشم تو عالم ارچه می‌آرايند       مگرای بدان که عاقلان نگرايند

بسيار چو تو روند و بسيار آيند      بربای نصيب خويش کت بربايند


بر من قلم قضا چو بی من رانند        پس نيک و بدش ز من چرا می دانند

دی بی من و امروز چو دی بی من      و تو فردا به چه حاجتم به داور خوانند

تا چند اسير رنگ و بو خواهی شد      چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد

گر چشمه زمزمی و گر آب حيات           آخر به دل خاک فرو خواهی شد

تا راه قلندری نپويی نشود        رخساره بخون دل نشويی نشود

سودا چه پزي تا که چو دلسوختگان      آزاد به ترک خود نگويی نشود

تا زهره و مه در آسمان گشت پديد     بهتر ز می ناب کسی هيچ نديد

من در عجبم ز می فروشان کايشان       به زانکه فروشند چه خواهند خريد

چون روزی و عمر بيش و کم نتوان کرد      دل را به کم و بيش دژم نتوان کرد

کار من و تو چنانکه رای من و تست       از موم بدست خويش هم نتوان کرد


حيی که بقدرت سر و رو می‌سازد       همواره هم او کار عدو می‌سازد

گويند قرابه گر مسلمان نبود        او را تو چه گويی که کدو می‌سازد


در دهر چو آواز گل تازه دهند       فرمای بتا که می به اندازه دهند

از حور و قصور و ز بهشت و دوزخ        فارغ بنشين که آن هر آوازه دهند

در دهر هر آن که نيم نانی دارد        از بهر نشست آشيانی دارد

نه خادم کس بود نه مخدوم کسی       گو شاد بزی که خوش جهانی دارد


دهقان قضا بسی چو ما کشت و درود       غم خوردن بيهوده نمی دارد سود

پر کن قدح می به کفم درنه زود         تا باز خورم که بودنی ها همه بود


روزيست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد      ابر از رخ گلزار همی شويد گرد

بلبل به زبان پهلوی با گل زرد              فرياد همی کند که می بايد خورد


زان پيش که بر سرت شبی خونآرند      فرمای که تا باده گلگون آرند

تو زر نی ای غافل نادان که ترا         در خاک نهند و باز بيرون آرند

عمرت تا کی به خودپرستی گذرد       يا در پی نيستی و هستی گذرد

می نوش که عمری که اجل در پی اوست      آن به که به خواب يا به مستی گذرد

کس مشکل اسرار اجل را نگشاد           کس يک قدم از دايره بيرون ننهاد

من می‌نگرم ز مبتدی تا استاد         عجز است به دست هر که از مادر زاد


کم کن طمع از جهان و میزی خرسند        از نيک و بد زمانه بگسل پيوند

می در کف و زلف دلبری گير که زود        هم بگذرد و نماند اين روزی چند


گرچه غم و رنج من درازی دارد      عيش و طرب تو سرفرازی دارد

بر هر دو مکن تکيه که دوران فلک        در پرده هزار گونه بازی دارد 

 

گردون ز زمین هيچ گلی برنارد      کش نشکند و هم به زمین نسپارد

گر ابر چو آب خاک را بردارد      تا حشر همه خون عزيزان بارد


گر يک نفست ز زندگانی گذرد     مگذار که جز به شادمانی گذرد

هشدار که سرمايه سودای جهان      عمرست چنان کش گذرانی گذرد 

 

گويند بهشت و حورعين خواهد بود      آنجا می و شير و انگبين خواهد بود

گر ما می و معشوق گزيديم چه باک        چون عاقبت کار چنين خواهد بود


گويند بهشت و حور و کوثر باشد       جوی می و شير و شهد و شکر باشد

پر کن قدح باده و بر دستم نه              نقدی ز هزار نسيه خوشتر باشد


گويند هر آن کسان که با پرهيزند         زانسان که بمیرند چنان برخيزند

ما با می و معشوقه از آنيم مدام          باشد که به حشرمان چنان انگيزند


می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد       و انديشه هفتاد و دو ملت ببرد

پرهيز مکن ز کيمیايی که از او         يک جرعه خوری هزار علت ببرد



هر راز که اندر دل دانا باشد          بايد که نهفته‌تر ز عنقا باشد

کاندر صدف از نهفتگی گردد      در آن قطره که راز دل دريا باشد

هر صبح که روی لاله شبنم گيرد           بالای بنفشه در چمن خم گيرد

انصاف مرا ز غنچه خوش می‌آيد          کو دامن خويشتن فراهم گيرد

هرگز دل من ز علم محروم نشد        کم ماند ز اسرار که معلوم نشد

هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز       معلومم شد که هيچ معلوم نشد


هم دانه امید به خرمن ماند           هم باغ و سرای بی تو و من ماند

سيم و زر خويش از درمی تا بجوی       با دوست بخور گر نه بدشمن ماند


ياران موافق همه از دست شدند      در پای اجل يکان يکان پست شدند

خورديم ز يک شراب در مجلس عمر     دوری دو سه پيشتر ز ما مست شدند

يک جام شراب صد دل و دين ارزد       يک جرعه می مملکت چين ارزد

جز باده لعل نيست در روی زمین       تلخی که هزار جان شيرين ارزد


يک قطره آب بود با دريا شد         يک ذره خاک با زمین يکتا شد

آمد شدن تو اندرين عالم چيست         آمد مگسی پديد و ناپيدا شد

يک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد       از کوزه شکسته‌ای دمی آبی سرد

مامور کم از خودی چرا بايد بود      يا خدمت چون خودی چرا بايد کرد


آن لعل در آبگينه ساده بيار         و آن محرم و مونس هر آزاده بيار

چون میدانی که مدت عالم خاک        باد است که زود بگذرد باده بيار

از بودنی ای دوست چه داری تيمار  وزفکرت بيهوده دل و جان افکار

خرم بزی و جهان بشادی گذران        تدبير نه با تو کرده‌اند اول کار

افلاک که جز غم نفزايند دگر        ننهند بجا تا نربايند دگر

ناآمدگان اگر بدانند که ما           از دهر چه میکشيم نايند دگر

ايدل غم اين جهان فرسوده مخور       بيهوده نی غمان بيهوده مخور

چون بوده گذشت و نيست نابوده پديد      خوش باش غم بوده و نابوده مخور


ايدل همه اسباب جهان خواسته گير      باغ طربت به سبزه آراسته گير

و آنگاه بر آن سبزه شبی چون        شبنم بنشسته و بامداد برخاسته گير


اين اهل قبور خاک گشتند و غبار        هر ذره ز هر ذره گرفتند کنار

آه اين چه شراب است که تا روز شمار      بيخود شده و بی‌خبرند از همه کار 

 

خشت سر خم ز ملکت جم خوشتر      بوی قدح از غذای مريم خوشتر

آه سحری ز سينه خماری             از ناله بوسعيد و ادهم خوشتر

در دايره سپهر ناپيدا غور         جامی‌ست که جمله را چشانند بدور

نوبت چو به دور تو رسد آه مکن     می نوش به خوشدلی که دور است نه جور


دی کوزه‌گری بديدم اندر بازار        بر پاره گلي لگد همی زد بسيار

و آن گل بزبان حال با او می‌گفت       من همچو تو بوده‌ام مرا نيکودار

ز آن می که حيات جاودانيست بخور      سرمايه لذت جوانی است بخور

سوزنده چو آتش است ليکن غم را      سازنده چو آب زندگانی است بخور


گر باده خوری تو با خردمندان خور      يا با صنمی لاله رخی خندان خور

بسيار مخور و رد مکن فاش مساز     اندک خور و گه گاه خور و پنهان خور


وقت سحر است خيز ای طرفه پسر       پر باده لعل کن بلورين ساغر

کاين يکدم عاريت در اين گنج فنا       بسيار بجوئی و نيابی ديگر

 از جمله رفتگان اين راه دراز        باز آمده کيست تا بما گويد باز

پس بر سر اين دو راهه ی آز و نياز      تا هيچ نماني که نمی‌آيی باز


ای پير خردمند پگه‌تر برخيز    و آن کودک خاکبيز را بنگر تيز

پندش ده گو که نرم نرمک می‌بيز     مغز سر کيقباد و چشم پرويز 

 

وقت سحر است خيز ای مايه ناز     نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز

کانها که بجايند نپايند بسی           و آنها که شدند کس نمیايد باز 

 

مرغي ديدم نشسته بر باره طوس         در پيش نهاده کله کيکاووس

با کله همی گفت که افسوس افسوس      کو بانگ جرسها و کجا ناله کوس

جامی است که عقل آفرين میزندش      صد بوسه ز مهر بر جبين میزندش

اين کوزه‌گر دهر چنين جام لطيف        می‌سازد و باز بر زمین میزندش


خيام اگر ز باده مستی خوش باش       با ماهرخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت کار جهان نيستی است     انگار که نيستی چو هستی خوش باش


در کارگه کوزه‌گری رفتم دوش         ديدم دو هزار کوزه گويا و خموش

ناگاه يکی کوزه برآورد خروش       کو کوزه‌گر و کوزه‌خر و کوزه فروش

ايام زمانه از کسی دارد ننگ            کو در غم ايام نشيند دلتنگ

می خور تو در آبگينه با ناله چنگ            زان پيش که آبگينه آيد بر سنگ 

 

از جرم گل سياه تا اوج زحل        کردم همه مشکلات کلی را حل

بگشادم بندهای مشکل به حيل        هر بند گشاده شد بجز بند اجل


با سرو قدی تازه‌تر از خرمن گل           از دست منه جام می و دامن گل

زان پيش که ناگه شود از باد اجل        پيراهن عمر ما چو پيراهن گل



ای دوست بيا تا غم فردا نخوریم              وين يکدم عمر را غنيمت شمريم

فردا که ازين دير فنا درگذريم           با هفت هزار سالگان سر بسريم

اين چرخ فلک که ما در او حيرانيم       فانوس خيال از او مثالی دانيم

خورشيد چراغداران و عالم فانوس        ما چون صوريم کاندر او حيرانيم

برخيز ز خواب تا شرابی بخوریم       زان پيش که از زمانه تابی بخوریم

کاين چرخ ستيزه روی ناگه روزی        چندان ندهد زمان که آبی بخوریم

برخيزم و عزم باده ناب کنم        رنگ رخ خود به رنگ عناب کنم

اين عقل فضول پيشه را مشتی می     بر روی زنم چنانکه در خواب کنم

بر مفرش خاک خفتگان می‌بينم             در زيرزمین نهفتگان می‌بينم

چندانکه به صحرای عدم مینگرم             ناآمدگان و رفتگان می‌بينم


تا چند اسير عقل هر روزه شويم           در دهر چه صد ساله چه يکروزه شويم

در ده تو بکاسه می از آن پيش که ما در کارگه کوزه‌گران کوزه شويم


چون نيست مقام ما در اين دهر مقيم       پس بی می و معشوق خطائيست عظيم

تا کی ز قديم و محدث امیدم و بيم          چون من رفتم جهان چه محدث چه قديم

خورشيد به گل نهفت می‌نتوانم       و اسراز زمانه گفت می‌نتوانم

از بحر تفکرم برآورد خرد       دری که ز بيم سفت می‌نتوانم


دشمن به غلط گفت من فلسفيم       ايزد داند که آنچه او گفت نيم

ليکن چو در اين غم آشيان آمده‌ام        آخر کم از آنکه من بدانم که کيم

مائيم که اصل شادی و کان غمیم     سرمايه ی داديم و نهاد ستمیم

پستيم و بلنديم و کماليم و کمیم     آئينه‌ی زنگ خورده و جام جمیم



من می نه ز بهر تنگدستی نخورم      يا از غم رسوايی و مستی نخورم

من می ز برای خوشدلی میخوردم      اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم


من بی می ناب زيستن نتوانم             بی باده کشيد بارتن نتوانم

من بنده آن دمم که ساقی گويد         يک جام دگر بگير و من نتوانم

هر يک چندی يکی برآيد که منم     با نعمت و با سيم و زر آيد که منم

چون کارک او نظام گيرد روزی        ناگه اجل از کمین برآيد که منم


يک چند بکودکی باستاد شديم      يک چند به استادی خود شاد شديم

پايان سخن شنو که ما را چه رسيد     از خاک در آمديم و بر باد شديم

يک روز ز بند عالم آزاد نيم       يک دم زدن از وجود خود شاد نيم

شاگردی روزگار کردم بسيار        در کار جهان هنوز استاد نيم


از دی که گذشت هيچ ازو ياد مکن        فردا که نيامده ست فرياد مکن

برنامده و گذشته بنياد مکن        حالی خوش باش و عمر بر باد مکن


ای ديده اگر کور نی گور ببین        وين عالم پر فتنه و پر شور ببین

شاهان و سران و سروران زير گلند       روهای چو مه در دهن مور ببین


برخيز و مخور غم جهان گذران      بنشين و دمی به شادمانی گذران

در طبع جهان اگر وفايی بودی         نوبت بتو خود نيامدی از دگران 

 

چون حاصل آدمی در اين شورستان       جز خوردن غصه نيست تا کندن جان

خرم دل آنکه زين جهان زود برفت         و آسوده کسی که خود نيامد به جهان 

 

رفتم که در اين منزل بيداد بدن        در دست نخواهد بر خنگ از باد بدن

آن را بايد به مرگ من شاد بدن          کز دست اجل تواند آزاد بدن

رندی ديدم نشسته بر خنگ زمین      نه کفر و نه اسلام و نه دنيا و نه دين

نه حق نه حقيقت نه شريعت نه يقين        اندر دو جهان کرا بود زهره اين


قانع به يک استخوان چو کرکس بودن      به ز آن که طفيل خوان ناکس بودن

با نان جوين خويش حقا که به است          کالوده و پالوده هر خس بودن

قومی متفکرند اندر ره دين         قومی به گمان فتاده در راه يقين

می ترسم از آن که بانگ آيد روزی     کای بيخبران راه نه آنست و نه اين

گاويست در آسمان و نامش پروين         يک گاو دگر نهفته در زير زمین

چشم خردت باز کن از روی يقين       زير و زبر دو گاو مشتی خر بين

گر بر فلکم دست بدی چون يزدان        برداشتمی من اين فلک را ز میان

از نو فلکی دگر چنان ساختمی            کازاده بکام دل رسيدی آسان

 مشنو سخن از زمانه ساز آمدگان       می خواه مروق به طراز آمدگان

رفتند يکان يکان فراز آمدگان           کس می ندهد نشان ز بازآمدگان


می خوردن و گرد نيکوان گرديدن     به زانکه بزرق زاهدی ورزيدن

گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود       پس روی بهشت کس نخواهد ديدن


نتوان دل شاد را به غم فرسودن         وقت خوش خود بسنگ محنت سودن

کس غيب چه داند که چه خواهد بودن       می بايد و معشوق و به کام آسودن

آن قصر که با چرخ همیزد پهلو         بر درگه آن شهان نهادندی رو

ديدیم که بر کنگره‌اش فاخته‌ای         بنشسته همی گفت که کوکوکوکو 

 

از آمدن و رفتن ما سودی کو        وز تار امید عمر ما پودي کو

چندين سروپای نازنينان جهان      می‌سوزد و خاک می‌شود دودی کو

از تن چو برفت جان پاک من و تو     خشتی دو نهند بر مغاک من و تو

و آنگاه برای خشت گور دگران        در کالبدی کشند خاک من و تو

 می‌خور که فلک بهر هلاک من و تو      قصدی دارد بجان پاک من و تو

در سبزه نشين و می روشن میخور     کاين سبزه بسی دمد ز خاک من و تو

 از هر چه بجز می است کوتاهی به       می هم ز کف بتان خرگاهی به

مستی و قلندری و گمراهی به        يک جرعه می ز ماه تا ماهی به


بنگر ز صبا دامن گل چاک شده         بلبل ز جمال گل طربناک شده

در سايه گل نشين که بسيار اين گل       در خاک فرو ريزد و ما خاک شده



تا کی غم آن خورم که دارم يا نه     وين عمر به خوشدلی گذارم يا نه

پرکن قدح باده که معلومم نيست        کاين دم که فرو برم برآرم يا نه

 يک جرعه می کهن ز ملکی نو به       وز هرچه نه می طريق بيرون شو به

در دست به از تخت فريدون صد بار        خشت سر خم ز ملک کيخسرو به

 آن مايه ز دنيا که خوری يا پوشی      معذوری اگر در طلبش میکوشی

باقی همه رايگان نيرزد هشدار         تا عمر گرانبها بدان نفروشی 

 

از آمدن بهار و از رفتن دی       اوراق وجود ما همی گردد طی

می خورد مخور اندوه که فرمود حکيم      غمهاي جهان چو زهر و ترياقش می 

 

از کوزه‌گری کوزه خريدم باری       آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری

شاهی بودم که جام زرينم بود           اکنون شده‌ام کوزه هر خماری 

 ای آنکه نتيجه‌ی چهار و هفتی          وز هفت و چهار دايم اندر تفتی

می خور که هزار بار بيشت گفتم       باز آمدنت نيست چو رفتی رفتی

 ايدل تو به اسرار معما نرسی       در نکته ی زيرکان دانا نرسی

اينجا به می لعل بهشتی می ساز      کانجا که بهشت است رسی يا نرسی


ای دوست حقيقت شنواز من سخنی        با باده لعل باش و با سيم تنی

کانکس که جهان کرد فراغت دارد       از سبلت چون تويی و ريش چو منی 

 

ای کاش که جای آرمیدن بودی       يا اين ره دور را رسيدن بودی

کاش از پی صد هزار سال از دل خاک        چون سبزه امید بر دمیدن بودی


بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی        سرمست بدم که کردم اين عياشی

با من بزبان حال می گفت سبو       من چو تو بدم تو نيز چون من باشی 

 

بر شاخ امید اگر بری يافتمی        هم رشته خويش را سری يافتمی

تا چند ز تنگنای زندان وجود        ای کاش سوی عدم دری يافتمی 

 

بر گير پياله و سبو ای دلجوی      فارغ بنشين بکشتزار و لب جوی

بس شخص عزيز را که چرخ بدخوی         صد بار پياله کرد و صد بار سبوی 

 

پيری ديدم به خانه ی خماری       گفتم نکنی ز رفتگان اخباری

گفتا می خور که همچو ما بسياری       رفتند و خبر باز نيامد باری 

 

تا چند حديث پنج و چار ای ساقی      مشکل چه يکی چه صد هزار ای ساقی

خاکيم همه چنگ بساز ای ساقی          باديم همه باده بيار ای ساقی 

 

چندان که نگاه می‌کنم هر سويی      در باغ روانست ز کوثر جويی

صحرا چو بهشت است ز کوثر گم گوی        بنشين به بهشت با بهشتی رويی


خوش باش که پخته‌اند سودای تو دی       فارغ شده‌اند از تمنای تو دی

قصه چه کنم که به تقاضای تو دی         دادند قرار کار فردای تو دی

در کارگه کوزه‌گری کردم رای         در پايه چرخ ديدم استاد بپای

می کرد دلير کوزه را دسته و سر      از کله پادشاه و از دست گدای 


در گوش دلم گفت فلک پنهانی        حکمی که قضا بود ز من میدانی

در گردش خويش اگر مرا دست بدی       خود را برهاندمی ز سرگردانی


زان کوزه‌ی می که نيست در وی ضرری       پر کن قدحی بخور بمن ده دگری

زان پيشتر ای صنم که در رهگذری           خاک من و تو کوزه‌کند کوزه‌گری 

 گر آمدنم بخود بدی نامدمی          ور نيز شدن بمن بدی کی شدمی

به زان نبدی که اندر اين دير خراب       نه آمدمی نه شدمی نه بدمی 

 

گر دست دهد ز مغز گندم نانی        وز می دو منی ز گوسفندی رانی

با لاله رخی و گوشه بستانی           عيشی بود آن نه حد هر سلطانی 

 

گر کار فلک به عدل سنجيده بدی       احوال فلک جمله پسنديده بدی

ور عدل بدی بکارها در گردون         کی خاطر اهل فضل رنجيده بدی 

هان کوزه ‌گرا بپای اگر هشياری         تا چند کنی بر گل مردم خواری

انگشت فريدون و کف کيخسرو         بر چرخ نهاده ای چه می‌پنداری 


هنگام صبوح ای صنم فرخ پی        برساز ترانه‌ای و پيش‌آور می

کافکند بخاک صد هزاران جم و کی       اين آمدن تيرمه و رفتن دی


* * ** * ** * ** * ** * *




|

 

 

Doost_e_Gharib@yahoo.comDoost_e_Gharib@yahoo.com
Doost_e_Gharib@yahoo.com
 
 

باز می خواهم ترا پيدا کنم
 
با تو شايد خويش را معنا کنم
 
من کی ام ؟ گر خودشناسی داشتم
 
کی  ز خود  بودن هراسی داشتم ؟
 
هان ای آئینه معنا کن مرا
 
گم شدم در خويش پيدا کن مرا
 
فرصتی تا رود را پيدا کنم
 
قطره قطره خويش را دريا کنم
 
اهرمن دارد مجابم می کند
 
لای لایش گاه خوابم می کند
 
آه ... اگر اين قطره در " شن " گم شود
 
" ظاهرم "  در چاه " باطن " گم می شود
 
شيشه اين ديو در دست من است
 
همت اما ، وای با اهريمن است
 
های ای آئينه تصويرم مکن
 
آنچه می خواهد " من " پيرم مکن
 
های ای آئينه حاشا کن مرا
 
گم کن و آزاد پيدا کن مرا
 
با من دریائی من موج باش
 
در حضيض من هوای اوج باش
 
می توانی ، می توانی " آن " من
 
باز گردانی " من انسان " من
 
شيخ ما ديريست شبها با چراغ
 
ديگر از انسان نمی گيرد سراغ
 
الفتی تا ما چراغ او شويم
 
خانه خانه در سراغ او شويم
 
 

 

 

|

 

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم

 

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

 

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

 

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ی جانم گل ياد تو درخشيد

 

باغ صد خاطره خنديد

 

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتيم

 

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

 

ساعتی بر لب آن جوی نشستيم

 

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

 

من همه محو تماشای نگاهت

 

 آسمان صاف و شب آرام

 

بخت خندان و زمان رام

 

خوشه ماه فرو ريخته در آب

 

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

 

شب و صحرا و گل و سنگ

 

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

 يادم آيد : تو به من گفتی :

 

از اين عشق حذر كن!

 

لحظه ای چند بر اين آب نظر كن

 

آب ، آئينه عشق گذران است

 

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است

 

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

 

تا فراموش كنی، چندی از اين شهر سفر كن!

 

 با تو گفتم :‌

 

"حذر از عشق؟

 

ندانم!

 

سفر از پيش تو؟‌

 

هرگز نتوانم!

 

روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد

 

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

 

تو به من سنگ زدی من نه رميدم، نه گسستم"

 

باز گفتم كه: " تو صيادی و من آهوی دشتم

 

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

 

حذر از عشق ندانم

 

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

 اشكی ازشاخه فرو ريخت

 

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگريخت!

 

اشك در چشم تو لرزيد

 

ماه بر عشق تو خنديد،

 

يادم آيد كه از تو جوابی نشنيدم

 

پای در دامن اندوه كشيدم

 

نگسستم ، نرميدم

 

 رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

 

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده  خبر هم

 

نه كنی ديگر از آن كوچه گذر هم!

 

بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!

 

*****

 

فريدون مشيری

 

|


:

Photobucket
Shiro Khorshid