تبليغاتX
Farvahar(nikouee)
Photobucket *( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*


*( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*

* تاریخ - هنر - شعر - فرهنگ - زندگی نامه - سخن ها - و ...*

 

 

 

 

 

 

 
 
 
 
 
 
  ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

 

از همانروزیکه دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل 
 
از همانروزیکه فرزندان آدم ٬  صدر پیغام آوران حضرت باریتعالی
 
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید ٬
 
آدمیت مُرده بود ... گرچه آدم زنده بود
 
از همانروزیکه یوسف را برادر ها به چاه انداختند
 
از همانروزیکه با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
 
آدمیت مُرده بود ... گرچه آدم زنده بود
 
بعــــــد... دنیا هِی پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت
 
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
 
ای دریغا... آدمیت برنگشت
 
قرن ما... روزگار مرگِ انسانیت است
 
سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است
 
صحبت از آزادگی ٬ پاکی ٬ مُرُوَت ابلهی است
 
صحبت از موسی ٬ عیسی و محمد نابجاست
 
قرن موسی چمبه هاست.
 
من که از پژمردن یک شاخه گل
 
از نگاه ساکت یک کودک بیمار ...
 
از فغان یک قنـــاری در قفس ...
 
از غم یک مرد در زنجیر ...
 
از غم هجر عاشق از فراق معشوق ...
 
حتا قاتلی بر دار ..............
 
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
 
وَندرین ایام زهرم در پیاله
 
زهرمارم در صَبوست
 
مرگِ او را از کجا باور کنم ؟؟؟ ...
 
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
 
وای........ جنگل را بیابان میکنند
 
دست خون آلود را پیش چشم خلق پنهان میکنند
 
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
 
آنچه این نامردمان با جانِ انسان می کنند
 
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
 
فرض کن مرگ ِ قناری در قفس هم مرگ نیست
 
فرض کن یک شاخه گل  هم در جهان هرگز نَرُست
 
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
 
در کویری سوت و کور
 
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
 
صحبت از مرگِ  محبت
 
مرگِ عشق
 
گفتگو از مرگِ انسانیت است
 

 
 ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞
 
 
 
 
 
 

 

|

 

یکی بود ٬ یکی نبود

زیر گنبد کبود

لخت وعور تنگ غروب 

سه تا پری نشسته بود

زار و زار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار٬ گریه می کردن پریا

گیس شون قد کمون ٬ رنگ شبق

از کمون بلن ترک

از شبق مشکی ترک.

 

روبرو شون تو افق ٬ شهرِ غلامای اسیر

پشت شون سرد و سیا ٬ قلعه ی افسانه ی پیر

 

از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد...

از عقب از توی برج ناله ی شبگیر می اومد...

 

¤ پریا ! گشنه تونه ؟

پریا ! تشنه تونه ؟

پریا ! خسته شدین ؟

مرغ پر بسته شدین ؟

چیه این های های تون ؟

گریه تون ٬ وای وای تون ؟ ¤

 

پریا هیچی نگفتن ٬ 

 زار و زار گریه می کردن پریا ...

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا ...

 

¤ پریای نازنین

چه تونه زار میزنین ؟

توی این صحرای دور

توی این تنگ غروب

نمی گین برف میاد ؟

نمی گین بارون میاد ؟

نمی گین گرگه میاد می خوردتون ؟

نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کندتون ؟

نمی ترسین پریا ؟!

نمیاین به شهر ما ؟!

 

شهر ما صداش میاد ٬ صدای زنجیراش میاد

 

پریا !

قد رشیدم ببینین

اسب سفیدم ببینین :

اسب سفید نقره نل

    یال و دمش رنگ عسل ٬    

مرکب صرصر تک من !

آهوی آهن رگ من !

 

گردن و ساقش ببینین !

باد دماغش ببینین !

 

امشب تو شهر چراغونه

خونه ی دیبا داغونه

مردم ده مهمونمان

با دامب و دمب به شهر میان

داریه و دمبک می زنن

می رقصن و می رقصونن

غنچه ی خندون می ریزن

نقل بیابون می ریزن

های می کشن       هوی می کشن :

* شهر جای ما شد !

عید مردماس ٬ دیب گله داره

دنیا مال ماس ٬ دیب گله داره

سفیدی پادشاس ٬  دیب گله داره

سیاهی روسیاس ٬ دیب گله داره *....

پریا !

دیگه توک روز شیکسّه

درای قلعه بسّه

اگه تا زوده بلن شین

سوار اسب من شین

می رسیم به شهر مردم ٬  ببین : صداش میاد

جینگ جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد .

 

آره ! زنجیرای گرون ٬ حلقه به حلقه ٬  لا به لا

می ریزن ز دست و پا

پوسیده ن ٬ پاره میشن

دیبا بیچاره میشن ٬

سر به جنگل بذارن ٬ جنگل و خارزار می بینن

سر به صحرا بذارن ٬ کویر و نمک زار می بینن

 

عوضش تو شهر ما ... { آخ ! نمی دونین پریا ! }

در برجا وا میشن ٬  برده دارا رسوا میشن

غلوما آزاد میشن ٬ ویرونه ها آباد میشن

هر کی که غصه داره

غمشو زمین میذاره .

قالی میشن حصیرا

آزاد میشن اسیرا.

اسیرا کینه دارن

داس شونو ور میدارن

سیل میشن : شرشرشر!

آتیش میشن : گرگرگر!

تو قلب شب که بدگله

آتیش بازی چه خوشگله !

 

آتیش ! آتیش ! - چه خوبه !

حالام تنگ غروبه

چیزی به شب نمونده

به سوز تب نمونده ٬

به جستن و واجستن

تو حوض نقره جستن

 

الان غلاما وایساد که مشعلا رو وردارن

بزنن به جون شب ٬  ظلمتو داغونش کنن

عمو زنجیر بافو پالون بزنن ٬ وارد میدونش کنن

به جائی که شنگولش کنن

سکه ی پولش کنن :

دست همو بچسبن

دور یاور برقصن

" حمومک مورچه داره ٬ بشین و پاشو" در بیارن

" قفل و صندوقچه داره ٬  بشین و پاشو" در بیارن

 

پریا ! بسه دیگه های های تون

گریه تون ٬ وای وای تون ! ...

 

پریا هیچی نگفتن ٬ زار و زار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا ...

 

" ـ پریای خط خطی ٬ عریون و لخت و پاپتی !

شبای چله کوچیک که زیر کرسی ٬

چیک و چیک تخمه می شکستیم

و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد

بی بی جون قصه می گف ٬ حرفای سر بسه می گف

قصه ی سبز پری ٬ زرد پری

قصه ی سنگ صبور٬ بز روی بون

قصه ی دختر شاه پریون ٬

شمائین اون پریا !!

اومدین دنیای ما

حالا هی حرص می خورین ٬

 جوش می خورین ٬  غصه ی خاموش می خورین

که دنیامون خال خالیه ٬ غصه و رنج خالیه ؟ "

 

دنیای ما قصه نبود

پیغوم سر بسه نبود.

 

دنیای ما عیونه

هر کی می خواد بدونه :

 "  دنیای ما خار داره "

بیابوناش مار داره

هر کی باهاش کار داره

دلش خبردار داره !

دنیای ما بزرگه

پر از شغال و گرگه

دنیای ما - هی هی هی !

عقب آتیش - لی لی لی !

آتیش می خوای بالا ترک

تا کف پات ترک ترک...

 

دنیای ما همینه

بخوای نخوای اینه !

 

خوب ٬  پریای قصه !

مرغای پر شیکسه !

آبتون نبود ٬  دونتون نبود ٬ چائی و قلیون تون نبود ؟

کی بتون گفت : که بیاین دنیای ما ٬  دنیای واویلای ما

قلعه ی قصه تونو ول بکنین ٬ کارتونو مشکل بکنین ؟

 

دس زدم به شونشون

که کنم روونه شون

پریا جیغ زدن ٬  ویغ زدن ٬ جادو بودن دود شدن ٬

   بالا رفتن تار شدن پائین اومدن پود شدن ٬    

پیر شدن گریه شدن ٬ جوون شدن خنده شدن ٬

 خان شدن ٬ بنده شدن ٬  خروس سر کنده شدن

میوه شدن - هسّه شدن ٬ انار سر بسّه شدن ٬

 امید شدن - یاءس شدن

ستاره ی نحس شدن

 

وقتی دیدن ستاره

به من اثر نداره :

می بینم و حاشا می کنم ٬ بازی رو تماشا می کنم

هاج و واج و منگ نمی شم ٬ از جادو سنگ نمی شم

¤ یکیش تنگ شراب شد

یکیش دریای آب شد

یکیش کوه شد و زق زد

تو آسمون تتق زد...

 

شرابه رو سر کشیدم

پاشنه رو ور کشیدم

زدم به دریا تر شدم ٬ از آن ورش به در شدم

دویدم و دویدم

بالای کوه رسیدم

اون ور کوه ساز می زدن ٬  همپای آواز میزدن "

* دلنگ دلنگ ٬  شاد شدیم

از ستم آزاد شدیم

خورشید خانم آفتاب کرد

کلی برنج تو آب کرد.

خورشید خانوم ! بفرمائین !

از اون بالا بیائین

ما ظلمو نفله کردیم

آزادی رو قبله کردیم

از وقتی خلق بپا شد

زندگی مال ما شد .

هاجستیم و واجستیم

تو حوض نقره جستیم

سیب طلا رو چیدیم

به خونمون رسیدیم....*

 

¤ بالا رفتیم دوغ بود              قصه ی بی بیم دروغ بود ¤

ـ  پائین اومدیم ماست بود       قـــــــــــــــــصه ی ما راست بود ـ

قصه ی ما به سر رسید   غلاغه به خونه ش نرسید

هاچین و واچین    زنجیرو ورچین !

 

 

|

 

 

  تخت جمشيد  که ايرانيان پارسه و يونانيان پرسپوليس ميخواندندش،

نه يک پايتخت سياسی بلکه کانون ملی و نماد يکپارچگی شاهنشاهی  نوپای هخامنشی بود.

آنچه بنيانگذار تخت جمشيد، داريوش بزرگ در نظر داشت،

 دولتی بود که در سايه توانایی آن مردمان

گوناگون با خصوصيات فرهنگی و سنتهای ویژه ی خود و با نگاهبانی

گویش و دین و آئينهای خود به آرامش در کنار يکديگر زندگی نمایند .

 اصولی که بر پايه آنها شاهنشاهی ايران

 ۲۵۶۳ سال پيش بدست کورش بزرگ بنيان نهاده شد،

دگربار در سنگ نبشته ای از داريوش بزرگ نمودار می شود:

 " من، داريوش شاه، ناتوانان را پشتيبان هستم و اجازه نخواهم داد که

توانمندان به آنان بيداد روا دارند. ...ای مردم، به اراده اهورامزدا من،

داريوش، از شما ميخواهم که ناتوانان را پشتيبان باشيد و در برابر

توانمندان و توانگران بيدادگر بايستيد . " روح اغماض، تسامح،

دادگری و انساندوستی در دولتی که به رسالت اخلاقی

خود نيک آگاه بود و خود پرچمدار اين آرمانها بود،

 می بايست در معماری و هنر آن نيز بازتاب می یافت.

 نشان توانمندی و شکوه شاهنشاهی ايران تخت جمشيد بود و

 هنر آن مردمان و نژادهای گوناگون ، از ليبی و اتيوپی و مصر تا هندوستان،

از رودخانه دانوب تا رود سند، از کوهستانهای قفقاز تا دشتهای آسيای ميانه و از

درياچه آرال تا خليج فارس ٬ همه  را اطمينان بخش اين نکته بود که

صرفنظر از نژاد ، دین ، رنگ پوست و گویش ، افراد برابر يک جامعه بزرگند.

 داريوش معماران و هنرمندان را از چهارگوشه  شاهنشاهی پهناورش گرد آورد

 تا با مصالح و فنون خاص خود و طرح ريزی و اجرای ايرانی بناهايی بيافرينند

که تا آنزمان  در جهان همتايی نداشتند و از نظر مقياس و شکوهمندی و

نيز ابداع فنون نوين معماری و ظرافت به کمال رسيده شان در

 زمره عجايب دوران باستان بشمار ميروند

 

 

|

   


 
 
 
 
کنفوسیوس مربی و دانشمند بزرگ چین در آموزش
 
روش ویژه ای داشت.
 
 شاگرانش جداگانه درس می خواندند و هرگاه مشکلی
 
 برایشان پیدا می شد یا پرسشی داشتند با استاد در میان می نهادند
 
و کنفوسیوس ایشان را راهنمائی می نمود
 
و پاسخ پرسش آنها را می داد.
 
روزی یکی از شاگردان از او پرسید:
 
 استاد بفرمایید مهرورزی و نوع دوستی از دیدگاه شما چیست ؟
 
 کنفوسیوس پاسخ داد:
 
 از دیدگاه من مردم دوستی است.
 
روز دیگر شاگرد دیگری همین پرسش را پرسید 
 
 و کنفوسیوس پاسخ داد :
 
 نوع دوستی و مهرورزی به آنست که
 
آنچه برخود روا نمی داری بردیگران نیز نپسندی.
 
روز سوم شاگرد دیگری همان پرسش را پرسید و
 
کنفوسیوس پاسخ داد :
 
 به  آنست که انسان باید بتواند
 
جلوی خود را بگیرد و همه کردارش آمیخته به ادب باشد .
 
شاگردانی که در کنار استاد بودند ، از این پاسخ های متفاوت به یک
 
پرسش ، شگفت زده شدند و به او گفتند :
 
ای استاد ! پرسش یکی بود چرا پاسخ های گوناگون به آن دادید ؟
 
 کنفوسیوس پاسخ داد:
 
آری پرسش یکی بود ، اما پرسشگر یکی نبود.
 
 کسانی بودند با اندیشه ها و نگرش های متفاوت ،
 
و من به هر کدام براساس روان واندیشه اش پاسخ دادم .
 
 
***
 
-=  اندازه سخن =-
 
شاگردی از استاد موجائی فیلسوف بزرگ چین
 
از اندازه سخنگوئی پرسید.
 
استاد پاسخ داد: اندازه سخن، به جا بودن سخن است.
 
اگر حرف به جا باشد، بسیار بودنش عیب ندارد ،
 
 اما اگر بیجا باشد
 
 یک حرف آن هم بیرون از اندازه است.
 
 قورباغه تمام روز به بانگ بلند آواز برمی آورد،
 
اما فقط باعث درد سر و بیزاری مردم می شود،
 
 در حالیکه خروس فقط در سپیده دم آواز خوش و نظم برمی آورد و
          
 
 مردم سراسر جهان به آواز و به فرمان او از جا برمی خیزند و
 
     از خواب نوشین بامدادی دل برمیدارند.                
 

 

 

|

 

 

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر

بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر ، زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر ار آن چشم سیاه تو ندارم

ای رفته ز دل ، راست بگو ! بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سویم ؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیم ، او مرده و من سایه ی اویم !

من او نیم ، آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل صدازده از عشق شرر داشت

او در همه جا ، با همه کس ، در همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر ! به سر داشت

من او نیم ، این دیده ی من گنگ و خموش است

در دیده ی او آن همه گفتار نهان بود

وان عشق غم آلوده در ان نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی شامگهان بود

من او نیم ، آری ، لب من - این لب بی رنگ -

دیریست که با خنده ای از عشق تو نشکفت

اما بر لب او همه دم خنده ای جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده ، می خفت

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

آنکس که تو می خواهیش از من به خدا مرد

او در تن من بود و ندانم که به ناگاه

چون دیده و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد ؟!

من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش

افسردگی و سردی و کافور نهادم

او مرده و در سینه ی من ، این دل بی مهر

سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم

 
 
|


:

Photobucket
Shiro Khorshid