تبليغاتX
Farvahar(nikouee)
Photobucket *( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*


*( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*

* تاریخ - هنر - شعر - فرهنگ - زندگی نامه - سخن ها - و ...*

 

عواطف تعصب آميز در كودكی شكل می گيرند در حالی كه عقايدی كه اين عواطف را مورد قضاوت قرار می دهند بعدها به وجود می آيند. شما ممكن است در مراحل بعدی زندگی خود بخواهيد آن عواطف تعصب آميز را تغيير دهيد. اما بعد می بينيد كه عوض كردن عقايد روشن فكرانه تان خيلی ساده تر از عوض كردن آن عواطف و احساسات عميقتر از آن است.

 

 
"آيا می توان تعصبهای مردم را از بين برد." 
 

ريشه های تعصب

 دكتر واميك ولكان، روانكاو دانشگاه ويرجينيا، دوران كودكی خود را به ياد مي آورد كه در يك خانواده ترك در جزيره قبرس - كه بعدها مورد مناقشه ی تركها و يونانيها قرار گرفت - زندگی می كرد. وقتی كه پسر بچه ای بيش نبود راجع به كمربندی شنيد كه متعلق به يك كشيش محلی يونانی بود و به ازای هر بچه ترك كه وی خفه كرده بود يك گره در روی خود داشت. لحن دلهره آور كسی را به ياد می آورد كه برايش تعريف كرده بود همسايه های يونانی شان گوشت خوك می خورند.

   
  - در فرهنگ آنها خوردن گوشت خوك منع شده بود.

 او بعدها به عنوان دانشجو در مقاله ای راجع به تضادهای قومی، خاطرات دوران كودكی را بازگو می كند تا نشان دهد كه با غرق شدن نسل جديد در چنين تعصباتی، چگونه تنفر در ميان گروه های مختلف حفظ و منتقل می گردد.

تعصبها نوعی درس عاطفی هستند كه در دوران اوليه زندگی فرا گرفته می شوند و به همين خاطر ريشه كن كردن آنها مشكل است -

حتی در افراد بزرگسال كه خود بر غلط بودن آنها واقف هستند. روان شناسان معتقدند: «عواطف تعصب آميز در كودكی شكل می گيرند در حالی كه عقايدی كه اين عواطف را مورد قضاوت قرار می دهند بعدها به وجود می آيند. شما ممكن است در مراحل بعدی زندگی خود بخواهيد آن عواطف تعصب آميز را تغيير دهيد. اما بعد می بينيد كه عوض كردن عقايد روشن فكرانه تان خيلی ساده تر از عوض كردن آن عواطف و احساسات عميق تر از آن است. بسيار  از جنوبی ها (اهالی ايالات جنوبی امريكا كه اجدادشان برده داری مي كردند و سياهان را پست می شمردند) در نزد من اعتراف كرده اند كه حتی علی رغم آن كه در ذهن خود هيچ گونه تعصب نژادی ضد سياه ندارند اما موقع دست دادن با يك سياهپوست دچار احساس بدی می شوند. اين احساسات مربوط به همان درسهای عاطفی است كه در دوران بچگی به آنها آموخته اند».

                                         

قدرت پندارهای قالبی كه پشتيبان تعصبها هستند از پويايی بی طرفانه خود ذهن ناشی می شود كه اين پندارها را خود تأييد كننده می سازد. مردم معمولأ نمونه هايی را به خاطر می آورند كه تأييد كننده ی پندارهای قالبيشان است و در همان حال وقايعی را كه در تضاد با آن پندارهاست ناديده می گيرند. به عنوان مثال وقتی كه در يك مهمانی، مرد انگليسی خونگرم و پرهيجانی را می بينند كه پندار قالبی مربوط به سرد و خشك بودن انگليسيها را باطل می كند به خود می گويند اين مرد رفتار عادی ندارد يا كله اش گرم است.

    مقابله با تعصبها

    اگر تعصبهای كهنه و قديمی مردم را نمی توان از بين برد لااقل در نحوه ی برخورد با آنها می توان تغييراتی ايجاد كرد. مثلأ در رستورانهای زنجيره ای دنی، پيشخدمتها يا مديرانی كه به خود اجازه می دادند سياهان را مورد تبعيض قرار دهند نه تنها مورد مؤاخذه واقع شدند، بلكه به طور ضمنی مورد تشويش نيز قرار می گرفتند. حتی روشهايی مثل ملزم كردن سياه پوستها به پرداخت پول غذا پيش از دريافت آن، قفل كردن در و اعلام تعطيلی رستوران در هنگام مراجعه گروهی از سياه پوستها و غيره از طرف رؤسا به كاركنان پيشنهاد می شده است.

به هر حال آنچه در مورد نحوه ی مؤثر با ريشه های تعصب بايد بدانيم اين است كه سكوت و چشم پوشی در مقابل رفتارهای متعصبانه باعث رشد و تقويت آنها می شود. به منظور افزايش خويشتن داری در مقابل تفاوتهای قومی و نژادی، تغيير معيارها و ضوابط گروهی می تواند بسيار مفيدتر از دوره های آموزشی باشد. به گفته ی يكی از مديران شركت آی.بی.ام:

«ما ناسزاگويی و بي احترامی را به هيچ وجه تحمل نمی كنيم. در فرهنگ ناظر بر شركت ما، احترام به فرد نقش محوری دارد».


    اداره امور با قلب

برای ايجاد فرهنگ بردباری بايد مردم را تشويق كرد كه آزادانه و بدون ترس عليه هرگونه رفتار تبعيض آميز - حتی انواع ملايم آن مثل لطيفه های آزاردهنده - از خود واكنش نشان دهند. تحقيق نشان می دهد كه وقتی يك نفر در يك گروه، شخصی را كه از نژاد يا قوم ديگری است مورد تمسخر و بدگويی قرار می دهد باعث ايجاد عملكرد مشابه در ساير افراد گروه می شود. در اين گونه مواقع اعتراض فوری مانع از بروز تعصبات قومی می شود در حالی كه سكوت باعث تقويت اين گرايش می شود.

در اين جا نيز مهارتهای مربوط به هوش عاطفی، مزيت قابل توجهی محسوب می شود - به ويژه اين استعداد اجتماعی كه بدانيم چه موقع و چگونه عليه تعصبات قومی و تبعيض سخن بگوييم. اعتراض عليه تبعيض و تعصب بايد همچون انتقادهای سازنده طوری بيان شود كه باعث جبهه گيری طرف مقابل نشود. اگر مديران و كاركنان هر شركت يا كارخانه ای اين كار را به طور طبيعی انجام دهند بی شك برخوردهای تعصب آلود در محيط كار محو خواهد شد.

به طور خلاصه به جای آن كه سعی كنيم پندارهای تبعيض آميز را در ذهن مردم از بين ببريم بهتر است، كوشش خود را در جهت جلوگيری از بروز اين تعصبات قومی متمركز كنيم

 - به هرحال اگر اين پندارها قابل محو يا تغيير باشند اين فرايند بسيار كند صورت می گيرد. بنابراين مؤثرترين روش آن است كه اذهان عمومی را متوجه زشتی و غيرقابل تحمل بودن تحجر فكری كنيم. به هر حال چون تعصبات مجموعه ای از درسهای عاطفی هستند كه در دوران كودكی ياد گرفته شده اند پس اين امكان وجود دارد كه بتوان آنها را دوباره از نو فرا گرفت - اگر چه اين كار احتياج به زمان دارد و نبايد انتظار داشت كه با شركت كردن در يك برنامه آموزشی به يك باره به اين هدف دست يابيم. در اين رابطه، ايجاد دوستی پايدار بين افراد با پس زمينه های مختلف نژادی و تلاش مستمر در جهت هدفی مشترك می تواند عاملی مؤثر و مفيد باشد. تجربه ی مدارسی كه دانش آموزانی از قوميتهای مختلف را در خود جای داده بودند اين درس را برای ما داشت كه وقتی اين گروه ها نمی توانستند از لحاظ اجتماعی با هم تماس و مراوده داشته باشند آن گاه باندهای متخاصم شكل می گرفت و افكار خشك و تعصب آلود تشديد می شدند. اما وقتی دانش آموزان به عنوان افرادی يكسان در جهت هدفی مشترك با هم كار می كردند - مثلأ در تيمهای ورزشی يا گروه های موسيقی و غيره - افكار خشك آنها در هم می شكست. همين مسأله در محل كار نيز می تواند رخ دهد.

اما متوقف شدن در مسأله تبعيض در محل كار و روی ديگر سكه را نديدن باعث از دست دادن فرصتی بزرگتر می شود: سود جستن از نيروی كار مولد و خلاقه ی گروه هايی كه از افراد مختلف و متمايز تشكيل شده اند. همان طور كه خواهيم ديد كار يك گروه كه از افرادی با توانايی ها و زمينه های فكری مختلف تشكيل شده - به شرط آن كه با يكديگر هماهنگی كافی داشته باشند - نتايج بهتر، مؤثرتر و خلاقانه تری به دنبال دارد تا اين كه همين افراد به طور جداگانه و مجزا از هم كار كنند.

 

 

نويسنده: دكتر دانيل گلمن

مترجم: حميدرضا بلوچ

 

|

 

مرغ سحر ناله سر کن      داغ مرا تازه تر کن
 
ز آه شرر بار این قفس را      بر شکن و زیر و زبر کن
 
بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ      نغمه ی آزادی نوع بشر سرا
 
در نفسی عرصه این خاک توده را                 پر شرر کن
 
ظلم ظالم جور صیاد       آشیانم داده بر باد
 
ای خدا ای فلک ای طبیعت       شام تاریک ما را سحر کن
 
نو بهار است گل ببار است       ابر چشمم ژاله بار است
 
این قفس چون دلم تنگ و تار است
 
شعله شکن در قفس ای آه آتشین       دست طبیعت گل عمر مرا مچین
 
جانب عاشق نگه ای تازه گل ازین      بیشتر کن   بیشتر کن   بیشتر کن
 
مرغ بیدل    شرح هجران    مختصر مختصر مختصر کن
 
morghsahar.jpg
 
|

 

                                                                                         
 Click here To join A_Be_CreativeClick here To join A_Be_CreativeClick here To join A_Be_CreativeClick here To join A_Be_Creative
 
 
Image Hosted by ImageShack.us
 
 
سفر دوم 

 هنگام
هنگامه سفر بود
 اينك توهمی 
 كه آلوده می كند
سرچشمه زلال تفاهم را
 ای ‌آفتاب پاك صداقت
 در من غروب كن
ای لفظ ها چگونه چنين ساده و صريح
 مفهوم ديگری را
 با واژه های كاذب مغشوش
تفسير می كنيد ؟
ديگر به آن تفاهم مطلق
هرگز نمی رسيم
و دست آرزو
با اين سموم سرد تنفر كه می وزد
ديگر شكوفه های عشق و شهامت را
ازشاخسار شوق نمی چيند
افزون شويد بين من و او
 گرد غبارهای كدورت
فرسنگها ی فاصله افزونتر
اكنون لبخند خنجری ست

 آغشته زهرناك
 و اشك ٬ اشك دانه ی تزوير زندگی ست .

آيا
 هنگام نيست كه ديگر
 دلاله وقيح
 هيزم كش نفاق
 اين پير زال رانده وامانده
 در دادگاه عشق
 به قصد اعتراف نشيند ؟
 يا اين جغد شوم سوی عدم بال و پر زند
 در عمق اعتكاف نشيند
من شاهد فنای غرور رود 
 در ژرفنای تشنه مردار
و ناظر وقاحت كفتار بوده ام
 كفتار پير مانده ز تدبيری 
 و شاهد شهادت شيری 
 در بند و خسته زنجيری 

 ديدم
تهديد شور شعله های شهامت را
 مرعوب می كند
 و همچنان
 كه سم گرازان تيزرو
رويای پاك باكرگی را
 به ذهن برف
 منكوب می كند
ای كاش آن حقيقت عريان محض را
هرگز نديده بودم

 ديدم
 كه بی دريغ
 با رشته فريب
اين رقعه زندگيم كوك می خورد
 داناييم به ناتوانی من افزود
 ديدم كه آن حقيقتت عريان ز چشم من
 مكتوم مانده بود
 در زير چشم باز من
اما هميشه كور
 در شهرهای پاك مقدس
 در شهرهای دور ٬ ديو و فرشته وعده ديدار داشتند
ديدم كه رود
رود كه يك روز پاك بود
اينك در استحاله سيال خويش
 تسليم محض پهنه مرداب می نمود
كو يك خنده ٬ يك تبسم زيبا
 يك صوت صادقانه ٬ يك آوای بی ريا ؟
آری چه كرد بايد؟!
 با دسته های خنجر پيدا از آستين
 لبخندها فريب
و مهربان صدايی اگر هست در زمين
 سوز نوای زمزمه جويبارهاست
آيينه را به خلوت خود بردم
 آيينه روشنايی خود را
 در بازتاب صادق اين روح خسته ديد
 اما
 تو در درون آينه می بينی 
 نقش خطوط خسته پيشانی
پيری شكستگی و پريشانی
 
 آيينه ها دروغ نمی گويند
 و من
 آن قدر صادقم كه صداقت را
 چون آبهای سرد گوارا
 با شوق در پياله مسگون صبح نوشيدم
 و بيم من همه اين بود كه مباد
تنديس دست پرور من
 در هم شكسته گردد
و بيم من همه اين بود كه مباد
روزی به ناگه از سرانگشت پرسشی
عريان شود حقيقت تلخی كه هيچگاه
پنهان نمانده بود
و بيم داشتم
 ويران كند تمامی ايمان به عشق را
 كه روزی آن مترسك جاليز
 در من نشانده بود
و من
 افسوس می خورم كه چرا و چگونه چون
 آن آفتاب روشن
 آن نور جاری جوشان عشق من
 در شط خون نشست
در لجه جنون

Image Hosted by ImageShack.us

سفر سوم
 
هنگام هنگامه سفر بود
 من در جنوب نقش جنون ديدم
 آميزه های آتش و خون ديدم
 و ميل به جنايت
 و ميل به جنايت تنها
 در جان جانيان خطرناك نيست
از چشم من زبانه كشيد آتش
 اين خشم شعله ور
هنگامه سفر
 گهواره فلزی
می بردم آن زمان
 تا ساحل جزيره آغشته با جنون
 آنجا برای من
 پنداشتی جزيره ممنوع بوده است نه نامسكون
در آن جزيره كه آنجا
شايد كه سيب سرخ هشياری ست
گويا كه گاه فرصت بيداری ست
 ديدم كه آن جزيره
 آبشخور شگرف هيولای آهنی ست
آن شب
من مست مست بودم
و ميل به جنايت
در عمق جان مضطربم شعله می كشيد
ای كاش كور بودم
 ديدم شگرف هيولاها
 دريای پاك را
آلوده می كنند
گهواره فلزی دريا ها
 می برد اين مسافر غمگين خسته را
هنگام بازگشت
 آنك جزيره بی من تنهاست
 اينك در انحصار هيولاهاست
 ای كاش گهواره گور می شد
آنجا طنين خنده و پچ پچ بود
 می سوخت جان خسته اين عاشق ٬ اين حسود
 ديدم نهنگ را
 كامش گشوده طعمه طلب كن
گهواره فلزی ما را تعقيب می كند
گفتم :
 در كام اين نهنگ
 شايد كه ايمنی ست
آيا
 اين ترس ذاتی من بود
كه آن نهنگ گرسنه دريا
از لقمه لذيذ تنم بی نصيب ماند ؟

 می سوختم
 در شعله های
خشم خروشان خويشتن
 دلاله محبت
 عفريته پليد به پيری نشسته می دانست
 در من توان نماند و شكيبايی
 می برد ديو را
 تا حجله گاه پاك اهورا
آه

 ای جانيان لحظه عصيان
 رفاقتی 
 در من نمانده است نه صبری نه طاقتی 
 ديدم كه ديو بود و فرشته
 كز حجله شكسته قانون برون شدند
اينك نه جلوه ای ز اهورا

 اهريمنند هر دو
عفريته پليد به پيری نشسته می خنديد
 من می گريستم
 ديدم پرنده را كه ز ساحل پريده بود
 دريا تمام شد
 آغاز خشكسالی خشكی رسيده بود
 در من جنوب
 ياد آور جنون و جهالت
 ياد آور شكوفه هشياری ست
 
من با بطالت پدرم هرگز
بيعت نمی كنم

Image Hosted by ImageShack.us

سفر چهارم 

 هنگام
هنگامه سفر
 من لول لول بودم
 آری ملول بودم
آن مرغ آهنين
 در هم شكاف سينه شب
 با غرشی شگرف مرا می برد
اين لول
يا اين ملول رانده ز هر جا را
از شهر زرق و برق
تا شرق
تا سرزمين غربت و ناكامی 
 تا انهدام ويرانی
اين لول
يا اين ملول رانده تنها را
 كه در درون سينه سردش
 آوار دردهای گرانبار است
 شب بود

 آن موكب سريع كه سبقت را
 از بادها گرفته مرا می برد
همراه راهيان سفر بودم
 با پر گشوده موكب در اوج آسمان
 رفتم به سوی شرق
 و باچه سرعتی
پنداشتی سريعتر از برق
 رفتم سوی مراسم اعدام خويشتن
 تا شاهد شهادت خود باشم
شب بود و باز بارش ٬ باران نور بود
 از چلچراغها
 در چلچراغها ديدم
 باغی كه سبز بود
 به زردی نشست
 در پاييز
 شب بی آفتاب روشن نورانی بود
 تا صبحگاه تا سپيده دمان مهمانی بود
 و خنده بود ٬ پچ پچ بود
 تكرار وعده های نهانی بود
 ديدم كه دوی وحشت
 با توطئه گران به فكر تبانی بود
 آن گونه ای كه نيز تو دانی بود
 شب بود
پاييز بود و سوز سحرگاهان بود
من بودم و سكوت خيابان بود
و روح
روح ساده معصومی
كه آخرين دم از نفسش را
در صولت سپيده دمان زد
و هيچ كس
بر مرگ اين شهيد كه من باشم
يك قطره هم سرشك نيفشاند
جز من كه بهت
حتی
حال اين سخن نگفته بماند بهتر
تا صولت سپيده دمان در شرق
شب
چون مرغ نيم جانی

پرپر زد
تا
خورشيد بامدادی
سرزد
 غرنده و خزنده
آن اژدهای ز آهن و پولاد
با سرعتی سريعتر از باد
از شرق تا شهر زرق و برق مرا می برد
من می گريختم
چون بادها
از پيش بيدهای معلق
از پيش آن حقيقت مطلق
حقيقت مطرود
از آن شبی كه روح
آن روح ساده را
در مشهد مقدس
در صولت سپيده دمان
با دستهای خونين
در تيره خاك سپردم
من می گريختم اما من
در خواب رفته بود
در خواب خوف و خفت
 خواب هميشگی
آن اژدهای ز آهن پولاد
 غرنده و خزنده و توفان وش
از شرق می گذشت و صفيرش

 در شهرهای ديگر
 درايستگاهها در قريه در بيابان می پيچيد
 با طبل بازگشت
 من بازگشته بودم
با توطئه گران
 كه همه تك تك
 در پاكی و اصالتشان بی شك
 من هيچ شك و شبهه نمی بردم
 و با تمامشان سر يك ميز سوپ می خوردم
بدرود
 اين آخرين سفر بود

Image Hosted by ImageShack.us

 در فصل برگ ريز
 آمد
 دلگير
 چونان غروب غمزده پاييز
 و من ملال عظيمش را
 در چشمهای سياهش
 خواندم
 رفتيم بی هيچ پرسشی و جوابی
وقتی سكوت بود
 بعد زمان چه فاصله ای داشت
 ديدم كه جام جان افق پر شراب بود
 من در آن غروب سرد
مغموم و پر ز درد
 با واژه سكوت
 خواندم سرود زندگيم را
شب می رسيد و ماه
 زرد و پريده رنگ
 می برد
 ما را به سوی خلسه نامعلوم
آنگاه عمق وجود خسته ام از درد
 با نگاه كاويد
در بند بند سيال سرخ جاری خون را ديد
 لرزيد
 بر روی چتر سياه گيسوی خود را ريخت
 آنگاه خيره خيره نگاهش
 پرسنده در نگاه من آويخت
 پرسيد
 بی من چگونه ای لول ؟
 گفتم ملول
خنديد

Image Hosted by ImageShack.us

ديگر بری ديدن او نيست بی گمان
 كاين راه صعب را همه شب برخود
 هموار می كنم
 او مرده است
 او مرده است در من و ديگر وجود او
 از ياد رفته است
در من تمام آنهمه شبها و روزها
 بر بادرفته است
اينك
 من با عصای پيری خود در دست
 بر جان خود تمامی اين راه سخت را
 هموار می كنم
اما برای ديدن او ؟
 هرگز
 من از مزار عهد جوانی خويشتن
 ديدار می كنم
رفتم ديدم
 سيماب صبحگاهی 
 از سربلندترين كوهها
فرومی ريخت
 
*********** 
 
 
 
 
 
 
 
 
|


:

Photobucket
Shiro Khorshid