می توان در دل اين مزرعه ی خشك و تهی بذری ريخت .
می توان٬
از ميان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست “
قصه ی شيرينی ست
كودك چشم من از قصه ی تو
می خوابد.
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست.
باز هم قصه بگو٬
تا به آرامش دل٬
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم.
گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند.
رفته ای اينك و هر سبزه ی سبز٬
در تمام دل دشت
سوكواران تو اند.
در دلم آرزوی آمدنت می ميرد
رفته ای اينك ، اما آيا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محال٬
خنده ام می گيرد!
***
چه شبی بود و چه روزی افسوس!
با شبان رازی بود .
روزها شوری داشت .
ما پرستوها را٬
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پرانديم در آغوش فضا.
ما قناری ها را
از درون قفس سرد رها می كرديم.
آرزو می كردم ٬
دشت سرشار ز سبرسبزی رويا ها را من گمان می كردم٬
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست.
من چه می دانستم ٬
هيبت باد زمستانی هست.
من چه می دانستم٬
سبزه می پژمرد از بی آبی٬
سبزه يخ می زند از سردی دی.
من چه می دانستم٬
دل هر كس دل نيست
قلبها٬ ز آهن و سنگ
قلبها٬ بی خبر از عاطفه اند.
*
از دلم رست گياهی سرسبز٬
سر برآورد٬ درختی شد٬ نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود.
اين گياه سرسبز.
اين بر آورده درخت اندوه٬
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايی!
كه تبه گشت و گذشت.
و چه پيوند صميميتها٬
كه به آسانی يك رشته گسست.
چه اميدی ، چه اميد ؟
چه نهالی كه نشاندم من و
بی بر گرديد
دل من می سوزد٬
كه قناريها را پر بستند.
که پر پاک پرستوها را بشکستند.
و كبوترها را
-آه كبوترها را ...
و چه اميد عظيمی به عبث انجاميد.
در ميان من و تو فاصله هاست.
گاه می انديشم٬
می توانی تو به لبخندی اين فاصله را برداری!
تو توانايی بخشش داری.
دستهای تو توانايی آن را دارد٬
-كه مرا٬زندگانی بخشد.
چشمهای تو به من آرامش می بخشد.
و تو چون مصرع شعری زيبا ٬
سطر برجسته ای از زندگی من هستی.
دفتر عمر مرا ٬
با وجود تو شكوهی ديگر٬
رونقی ديگر هست.
می توانی تو به من٬
زندگانی بخشی٬
يا بگيری از من ٬
آنچه را می بخشی
***
من به بی سامانی٬
باد را می مانم.
من به سرگردانی٬
ابر را می مانم .
من به آراستگی خنديدم.
من ژوليده به آراستگی خنديدم.
- سنگ طفلی ، اما -
خواب نوشين كبوترها را در لانه
می آشفت .
قصه ی بی سر و سامانی من٬
باد با برگ درختان می گفت.
باد با من می گفت :
” چه تهيدستی٬ مرد! “
ابر باور می كرد.
***
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم.
آه می بينم ، می بينم
تو به اندازه ی تنهايی من خوشبختی
من به اندازه ی زيبايی تو غمگينم
چه اميد عبثی
من چه دارم كه تو را در خور ؟
-هيچ.
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
-هيچ.
تو همه هستی من ،
تو همه زندگی من هستی.
تو چه داری ؟
-همه چيز.
تو چه كم داری ؟
-هيچ.
***
بی تو می فهمیدم٬
چون چناران كهن
از درون تلخی واريزم را.
كاهش جان من اين شعر من است.
آرزو می كردم٬
كه تو خواننده ی شعرم باشی.
- راستی شعر مرا می خوانی ؟ -
نه ، دريغا ، هرگز
باورم نيست كه خواننده ی شعرم باشی.
- كاشكی شعر مرا می خواندی!
***
بی تو من چيستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژواكم
-در كوه
گرد بادی در دشت
برگ پاييزی ، در پنجه ی باد.
بی تو سرگردانتر٬
از نسيم سحرم
از نسيم سحر بی سامان
از نسیم سحر سرگردان
بی تو - اشكم ٬
دردم ٬ آهم٬
آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم.
بی تو خاكستر سردم ، خاموش
نتپد ديگر در سينه ی من ،
دل با شوق ٬
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
- نه خروش
بی تو درد و دهشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنياد ٬
و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم
كاستن٬ كاهيدن٬
كاهش جانم ٬
كم كم.
چه كسی خواهد ديد
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می انديشم ٬
خبر مرگ مرا با تو چه كس
می گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسی می شنوی ، روی تو را
كاشكی می ديدم.
شانه بالازدنت را٬
-بی قيد-
و تكان دادن دستت كه٬
-مهم نيست زياد-
و تكان دادن سر را كه٬
-عجيب !عاقبت مرد ؟
-افسوس!
كاشکی می ديدم!.
من به خود می گويم:
” چه كسی باور كرد.
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “

***
باد٬ ای کولی باد !
تو هوا را به سموم نفست آلودی
وتو بيرحمانه٬
شاخ پر برگ درختان را عريان كردی.
كولی باد! چرا زوزه كشان
همچنان اسبی بگسسته عنان٬
سم فرو كوبان بر خاك٬
گذشتی همه جا ؟
تو غباری كه برانگيزاندی
سخت افزون می كرد
تيرگی را در شهر.
و شفق ، اين شفق شنگرفی که
بوی خون داشت ، افق خونين بود.
كولی باد پريشاندل آشفته صفت!
تو مرا بدرقه می كردی هنگام غروب!
تو به من می گفتی :
” صبح پاييز تو ، ناميمون بود ! “
من سفر می كردم ٬
و به هنگام غروب ٬
ياد می كردم از آن تلخی گفتارش
در صادق صبح٬
دل من پر خون بود
***
در من اينك كوهی٬
سر برافراشته از ايمان است .
من به هنگام شكوفايی گلها در دشت٬
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” آی
باز كن پنجره را٬
باز كن پنجره را -
-در بگشا؟
كه بهاران آمد !
كه شكفته گل سرخ
به گلستان آمد!
باز كن پنجره را!
كه پرستو پر می شويد در چشمه ی نور
كه قناری می خواند٬-
-می خواند آواز سرور.
كه :
بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ
به گلستان آمد! “
سبز برگان درختان همه دنيا را ٬
نشمرديم هنوز
من صدا می زنم :
آی
” باز كن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب٬
در دلم شوق تو ،باز آمده ام.
“داستانها دارم ٬
از دياران كه سفر كردم و رفتم بی تو
از دياران كه گذر كردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتم ،
تنها ، تنها .
وصبوری مرا ٬
كوه تحسين می كرد.
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نيست.
كاروانهای محبت با خويش
ارمغان آوردم.
من به هنگام شكوفايی گلها در دشت٬ باز برمی گردم
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” آی باز كن پنجره را “
-پنجره را می بندی
***
با من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها٬
با تو اكنون چه فراموشيهاست.
چه كسی می خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد!
من اگر ما نشوم ، تنهايم
تو اگر ما نشوی٬
خويشتنی
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگی را در شرق
باز برپا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزی
همه برمی خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشينی
چه كسی برخيزد ؟
چه كسی با دشمن بستيزد ؟
چه كسی پنجه در پنجه هر دشمن درآويزد.
دشتها نام تو را می گويند
كوهها شعر مرا می خوانند
كوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند.
در من اين جلوه ی اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصه ی پرهيز- كه چه ؟
در من اين شعله ی عصيان نياز٬
در تو دمسردی پاييز- كه چه ؟
حرف را بايد زد!
درد را بايد گفت!
سخن از مهر من و جور تو نيست.
سخن از
متلاشی شدن دوستی است٬
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور ؟
و جدايی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی -
-يا غرق غرور ؟!
سينه ام آينه ایست ٬
با غباری از غم.
تو به لبخندی از اين آينه بزدای غبار.
آشيان تهی دست مرا٬
مرغ دستان تو پر می سازند.
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادی كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد .
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت٬
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد.
من چه می گويم ، آه...
با تو اكنون چه فراموشيها ٬
با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست.
تو مپندار كه خاموشی من
هست برهان فرانموشی من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزی
همه برمی خيزند
آذر ، دی ۱۳۴۳
حميد مصدق
*****