تبليغاتX
Farvahar(nikouee)
Photobucket *( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*


*( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*

* تاریخ - هنر - شعر - فرهنگ - زندگی نامه - سخن ها - و ...*

 

سنگ نبشته سه زبانه بيستون،

 به نخستين سال فرمانروايی داريوش بزرگ اززبان خود او می پردازد .

 سالی که داريوش،سراسر آن را در جنگ با شاهان

 دروغزن سپری کرد. پس از کشته شدن برديا و افتادن حکومت به دست

 داريوش، در سراسر امپراطوری هخامنشی ۱۹ شورش بزرگ و کوچک اتفاق

 افتاد. داريوش بزرگ پس از اينکه اين شورش ها را فرونشاند تصميم گرفت که

 مردم امپراطوريش را(و جهان پس از خود را) در جريان چگونگی به دست

 گرفتن قدرت و نخستين سال فرمانروايش قرار دهد. او اين بنای يادبود و بيانيه

 مهم را در بيستون بر سر يک راه کهن به ثبت رساند. راهی پر رفت و آمد که

 محل عبور کاروانها و نظاميان از بابل و بغداد به سوی کوههای زاگرس و همدان

 بود و بعلت جايگاه ويژه اش که از دير باز سرزمين خدايان(بغستانَ) ناميده می

 شد شهرت داشت. اين نقش برجسته،نگاره داريوش و اسيران، در سطحی

 عمودی به بلندی ۳ متر و در پهنای ۵/۵ متر قرار دارد. داريوش لباس پارسی بر

 تن کرده و افسری کنگره دار بر سر گذاشته است و در سمت چپ مجلس

 بيستون قرار دارد.اندازه داريوش در مقايسه با اسيران برای نشان دادن شکوه و

 عظمت، بزرگ تر می باشد. بلندی قامت اسيران ۱۷/۱ و بلندی قامت

 داريوش۷۲/۱ متر می باشد. دو تن از ياران داريوش(هفت تنان)، ويندَفْرَناه کمان

 دار و گئوبَروَه(گوبرياس) نيزه دار، پشت سر او ايستاده اند.داريوش که در دست

 چپش کمانی دارد پای چپ خود را بر سينه نخستين دشمنش ،گئوماتَ مُغ

ْ گذاشته است و گئوماتَ دست هايش را به حالت التماس به بالا دراز کرده

 است. پشت سر گئوماتَ صف ۸ تن اسير قرار دارد. که به ترتيب نامهای آنها

 آسينه،ندئيتَ بَ ئيرَ،فِرَورتيش، مَرتی يَ،چيسن تَخمه،وَه يَزداتَ،اَرخ و فرادَ 

می باشند و گردن های اين اسيران را با طناب به يکديگر و دست هايشان را از پشت

 سر بسته اند.[بعدها اسير نهم يعنی سکونخای سکايی با خُود تيز با جمع

 اسيران اضافه گرديد]. بر فراز سر اسيران، رو به روی داريوش، نگاره فَرَوهر

 قرار دارد و داريوش دست راست خود را به نشانه نيايش اهورامزدا به بالا بلند

 کرده است.در فضای بالای سر داريوش نبشته ای کوتاه   آمده است. متن

 اين نبشته چنين است.

                             بند۱- من داريوش،شاه بزرگ،شاه شاهان،شاه در پارس،

                                  شاه کشورها،پسرويشتاسپ، نوه ارشام هخامنشی

                      بند۲-داريوش شاه گويد : پدر من ويشتاسپ، پدر ويشتاسپ ارشام،

                    پدر ارشام آريامن، پدر آريامن چيش پيش، پدر چيش پيش هخامنش .

                 بند۳- داريوش شاه گويد: بدين جهت ما هخامنشی خوانده می شويم[که]

                          از ديرگاهان اصيل هستيم. از ديرگاهان تخمه ما شاهان بودند.

                         بند۴- داريوش شاه گويد: هشت[تن]از تخمه من شاه بوده اند.

                 من نهمين [هستم] . ما نُه [تن] پشت اندر پشت ( در دو شاخه) شاه هستيم.

 

                           

                                                     

 


::ادامه مطلب::
|

 

 
 

تو به من خندیدی و نمیدانستی ٬ 
   من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
 باغبان از پی من تند دوید ٬  سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه ٬  
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک   ٬ 
   و تو رفتی و هنوز سالها هست
   که در گوش من آرام آرام   ٬  
خش خش گام تو تکرار کنان 
   میدهد آزارم   
   و من اندیشه کنان غرق این پندارم   ٬ 
   که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت؟؟!!! 
 
*****
  
 
    
در شبان غم تنهايی خويش
عابد چشم سخنگوی توام
من در اين تاريكی
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسویی توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه ی من
گيسوان تو شب بی پايان
جنگل عطرآلود
شكن گيسوی تو
موج دريای خيال
كاش با زورق انديشه شبی
از شط گيسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر
می كردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه ی عمر سفر می كردم

من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور٬
گيسوان تو در انديشه ی من
گرم رقصی موزون.

كاشكی پنجه ی من٬
در شب گيسوی پر پيچ تو راهی
می جست .

چشم من چشمه ی زاينده ی اشك٬
گونه ام بستر رود.

كاشكی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از
بود و نبود.

شب تهی از مهتاب٬
شب تهی از اختر٬
ابر خاكستری بی باران پوشانده٬
آسمان را يكسر.

ابر خاكستری بی باران دلگير است٬
و سكوت تو٬ 
 پس پرده ی خاكستری سرد كدورت افسوس !
سخت دلگيرتر است .

شوق بازآمدن سوی توام هست
ـ اما ٬
تلخی سرد كدورت در تو ٬
پای پوينده ی راهم بسته٬
ابر خاكستری بی باران ٬
راه بر مرغ نگاهم بسته .
 
***
وای ، باران -
باران ؛
شيشه ی پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه كسی نقش تو را خواهد شست ؟
 

آسمان سربی رنگ٬
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ٬
می پرد مرغ نگاهم تا دور٬

وای ، باران -
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست .

خواب رؤيای فراموشيهاست!
خواب را دريابم٬
كه در آن دولت خاموشی هاست .
من شكوفايی گلهای اميدم را در رؤياها می بينم٬
و ندايی كه به من می گويد :
 ”گر چه شب تاريك است
دل قوی دار ،
سحر نزديك است “
 
***
دل من٬ 
خواب پروانه شدن می بيند.
اولین تابشش از دیده ی من٬
شبنم خواب مرا می چيند.

آسمانها آبی٬
 پر مرغان صداقت آبی ست -
ديده در آينه ی صبح تو را می بيند

از گريبان تو صبح صادق ٬
 می گشايد پر و بال.
 
تو گل سرخ منی
تو گل ياسمنی
تو چنان شبنم پاك سحری٬
نه٬
از آن پاكتری.
 
تو بهاری ؟
- نه٬
بهاران از توست.

از تو می گيرد وام ٬
هر بهار اينهمه زيبايی را .

هوس باغ و بهارانم نيست
ای بهين باغ و بهارانم تو!

سبزی چشم تو-
                -دريای خيال.
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز٬
مزرع سبز تمنايم را.
 
ای تو چشمانت سبز
 در من اين سبزی هذيان از توست.
سبزی چشم تو تقدیرم کرد.
حاصل مزرعه ی سوخته برگم از توست.
 
سيل سيّال نگاه سبزت٬
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان
می كاود.

من به چشمان خيال انگيزت معتادم٬
و دراين راه تباه٬
عاقبت هستی خود را دادم.
 
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به كجا بشتابم؟
مرغ آبی اينجاست.


در سحرگاه سر از بالش خواب بردار
كاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بيرون كن!
***
باز كن پنجره را!
 تو اگر بازكنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زيبايی را

 
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
كه در آن شوکت پيراستگی
چه صفايی دارد
آری از سادگيش٬
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد.

باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد٬
به شب جشن عروسی عروسكهای
كودك خواهر خويش٬
كه در آن مجلس جشن
صحبتی نيست ز دارايی
 داماد و عروس.
صحبت از سادگی و كودكی است.
چهره ای نيست عبوس.

كودك خواهر من
در شب جشن عروسی عروسكهايش می رقصد
كودك خواهر من ٬
امپراتوری پر وسعت خود را هر روز٬
شوكتی می بخشد.
 
كودك خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند !
-گل قاصد آيا
با تو اين قصه ی خوش خواهد گفت ؟!

باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات٬
آب اين رود به سرچشمه نمی گردد باز ٬
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز.

باز كن پنجره را !
صبح دميد !
 
***
 چه شبی بود و چه فرخنده شبی.
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد.
كودك قلب من اين قصه ی شادآور نغز
از لبان تو شنيد :
زندگی رويا نيست
زندگی زيبايی ست
می توان٬
 بر درختی تهی از بار ، زدن پيوندی.

می توان در دل اين مزرعه ی خشك و تهی بذری ريخت .

می توان٬
از ميان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست

قصه ی شيرينی ست
كودك چشم من از قصه ی تو
می خوابد.
 
قصه ی  نغز تو از غصه تهی ست.
باز هم قصه بگو٬
تا به آرامش دل٬
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم.

گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند.
رفته ای اينك و هر سبزه ی سبز٬
در تمام دل دشت
سوكواران تو اند.
 
در دلم آرزوی آمدنت می ميرد
رفته ای اينك ، اما آيا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محال٬
خنده ام می گيرد!
 
*** 
چه شبی بود و چه روزی افسوس!
با شبان رازی بود .
روزها شوری داشت .

ما پرستوها را٬
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پرانديم در آغوش فضا.
ما قناری ها را
از درون قفس سرد رها می كرديم.
 
آرزو می كردم ٬
دشت سرشار ز سبرسبزی رويا ها را من گمان می كردم٬
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست.
من چه می دانستم ٬
هيبت باد زمستانی هست.
من چه می دانستم٬
سبزه می پژمرد از بی آبی٬
سبزه يخ می زند از سردی دی.

من چه می دانستم٬
دل هر كس دل نيست
قلبها٬ ز آهن و سنگ
قلبها٬ بی خبر از عاطفه اند.
 

از دلم رست گياهی سرسبز٬
سر برآورد٬ درختی شد٬ نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود.

اين گياه سرسبز.
اين بر آورده درخت اندوه٬
حاصل مهر تو بود
 
و چه روياهايی!
كه تبه گشت و گذشت.
و چه پيوند صميميتها٬
كه به آسانی يك رشته گسست.
چه اميدی ، چه اميد ؟
چه نهالی كه نشاندم من و
 بی بر گرديد
دل من می سوزد٬
كه قناريها را پر بستند.
که پر پاک پرستوها را بشکستند. 
و كبوترها را
    -آه كبوترها را ...
و چه اميد عظيمی به عبث انجاميد.

در ميان من و تو فاصله هاست.
گاه می انديشم٬
می توانی تو به لبخندی اين فاصله را برداری!

تو توانايی بخشش داری.
دستهای تو توانايی آن را دارد٬
-كه مرا٬زندگانی بخشد.
چشمهای تو به من آرامش می بخشد.
و تو چون مصرع شعری زيبا ٬
سطر برجسته ای از زندگی من هستی.
دفتر عمر مرا ٬
با وجود تو شكوهی ديگر٬
رونقی ديگر هست.
 
می توانی تو به من٬
زندگانی بخشی٬
يا بگيری از من ٬
آنچه را می بخشی
 
*** 
من به بی سامانی٬
باد را می مانم.
من به سرگردانی٬
ابر را می مانم .

من به آراستگی خنديدم.
من ژوليده به آراستگی خنديدم.
- سنگ طفلی ، اما -
خواب نوشين كبوترها را در لانه
می آشفت .

قصه ی بی سر و سامانی من٬
باد با برگ درختان می گفت.
باد با من می گفت :
چه تهيدستی٬ مرد!
ابر باور می كرد.
 
*** 
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم.
 
آه می بينم ، می بينم
تو به اندازه ی تنهايی من خوشبختی
من به اندازه ی زيبايی تو غمگينم

چه اميد عبثی
من چه دارم كه تو را در خور ؟
-هيچ.
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
-هيچ.
تو همه هستی من ،
تو همه زندگی من هستی.
تو چه داری ؟
-همه چيز.
تو چه كم داری ؟
-هيچ.
 
***
بی تو می فهمیدم٬
چون چناران كهن
از درون تلخی واريزم را.
كاهش جان من اين شعر من است.
 
آرزو می كردم٬
كه تو خواننده ی شعرم باشی.

- راستی شعر مرا می خوانی ؟ -

نه ، دريغا ، هرگز
باورم نيست كه خواننده ی شعرم باشی.
- كاشكی شعر مرا می خواندی!
 
***
 بی تو من چيستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژواكم
-در كوه
گرد بادی در دشت
برگ پاييزی ، در پنجه ی باد.
بی تو سرگردانتر٬
از نسيم سحرم
از نسيم سحر بی سامان
از نسیم سحر سرگردان
بی تو - اشكم ٬
دردم ٬ آهم٬

آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم.
 
بی تو خاكستر سردم ، خاموش
نتپد ديگر در سينه ی من ،
 دل با شوق ٬
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
- نه خروش
بی تو درد و دهشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنياد ٬
و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم
كاستن٬ كاهيدن٬
كاهش جانم ٬
 كم  كم.

چه كسی خواهد ديد
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می انديشم ٬
خبر مرگ مرا با تو چه كس
 می گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسی می شنوی ، روی تو را
كاشكی می ديدم.
 
شانه بالازدنت را٬
-بی قيد-
و تكان دادن دستت كه٬
-مهم نيست زياد-
و تكان دادن سر را كه٬
-عجيب !‌عاقبت مرد ؟
-افسوس!
 
كاشکی می ديدم!.

من به خود می گويم:
چه كسی باور كرد.
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟

andishidan3jx.jpg

***
باد٬ ای کولی باد !

تو هوا را به سموم نفست آلودی
وتو بيرحمانه٬
شاخ پر برگ درختان را عريان كردی.
 
كولی باد!  چرا زوزه كشان
همچنان اسبی بگسسته عنان٬
سم فرو كوبان بر خاك٬

گذشتی همه جا ؟

تو غباری كه برانگيزاندی
سخت افزون می كرد
تيرگی را در شهر.
 
و شفق ، اين شفق شنگرفی که
بوی خون داشت ، افق خونين بود.
 
كولی باد پريشاندل آشفته صفت!
تو مرا بدرقه می كردی هنگام غروب!
تو به من می گفتی :
صبح پاييز تو ، ناميمون بود ! “
من سفر می كردم ٬
و به هنگام غروب ٬
ياد می كردم از آن تلخی گفتارش
در صادق صبح٬
دل من پر خون بود
 
***
در من اينك كوهی٬
سر برافراشته از ايمان است .

من به هنگام شكوفايی گلها در دشت٬
 باز برمی گردم
و صدا می زنم :
آی
باز كن پنجره را٬
باز كن پنجره را -
-در بگشا؟

كه بهاران آمد !
كه شكفته گل سرخ
به گلستان آمد!

باز كن پنجره را!
كه پرستو پر می شويد در چشمه ی نور
كه قناری می خواند٬-
-می خواند آواز سرور.
 
 كه :
 بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ
 به گلستان آمد! “

سبز برگان درختان همه دنيا را ٬
نشمرديم هنوز

من صدا می زنم :
آی
باز كن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب٬
در دلم شوق تو ،باز آمده ام.
داستانها دارم ٬
از دياران كه سفر كردم و رفتم بی تو
 از دياران كه گذر كردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتم ،
تنها ، تنها .

وصبوری مرا ٬
كوه تحسين می كرد.

من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نيست.
كاروانهای محبت با خويش
ارمغان آوردم.
من به هنگام شكوفايی گلها در دشت٬ باز برمی گردم
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
آی  باز كن پنجره را
-پنجره را می بندی
 
***
با من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها٬
با تو اكنون چه فراموشيهاست.

چه كسی می خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد!

من اگر ما نشوم ، تنهايم
تو اگر ما نشوی٬
خويشتنی

از كجا كه من و تو
شور يكپارچگی را در شرق
باز برپا نكنيم
 
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم

من اگر برخيزم
تو اگر برخيزی
همه برمی خيزند
 
من اگر بنشينم
تو اگر بنشينی
چه كسی برخيزد ؟
چه كسی با دشمن بستيزد ؟
چه كسی پنجه در پنجه هر دشمن درآويزد.

دشتها نام تو را می گويند
كوهها شعر مرا می خوانند
 
كوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند.
 
در من اين جلوه ی اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصه ی پرهيز- كه چه ؟
در من اين شعله ی عصيان نياز٬
در تو دمسردی پاييز- كه چه ؟
حرف را بايد زد!
درد را بايد گفت!
 
سخن از مهر من و جور تو نيست.
سخن از 
 متلاشی شدن دوستی است٬
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
 
آشنايي با شور ؟
و جدايی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی -
-يا غرق غرور ؟!

سينه ام آينه ایست ٬
با غباری از غم.
تو به لبخندی از اين آينه بزدای غبار.
 
آشيان تهی دست مرا٬
مرغ دستان تو پر می سازند.
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادی كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد .
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت٬
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد.
 
من چه می گويم ، آه...
با تو اكنون چه فراموشيها ٬
با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست.
 
تو مپندار كه خاموشی من
هست برهان فرانموشی من

من اگر برخيزم
تو اگر برخيزی
همه برمی خيزند

آذر ، دی ۱۳۴۳
حميد مصدق

*****


 


|


:

Photobucket
Shiro Khorshid