تبليغاتX
Farvahar(nikouee)
Photobucket *( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )* - از نوشته‌های ناصر خالديان


*( انساندوستی ) * ( گذری بر اندیشه ها )*

* تاریخ - هنر - شعر - فرهنگ - زندگی نامه - سخن ها - و ...*

 

 


ز جان شيرين‌تری ای چشمه‌ی نوش
سزد گر گيرمت چون جان در آغوش
نظامی 
 

 


لبخند معاوضه كن با جان شهريار
تا من به شوق اين دهم و آن ستانمت
شهريار
 

 


چگونه شاد شود اندرون غمگينم؟
به اختيار كه از اختيار بيرون است
حافظ

 

 


به چشمك اين همه مژگان به هم مزن يارا!
كه اين دو فتنه به هم مي‌زنند دنيا را
شهريار

 

 


گاهی به نوشخند لبت را اشاره كن
ما را به هيچ صاحب عمر دوباره كن
فروغی بسطامی

 

 


خيال حوصله بحر می ‌پزد هيهات
چه‌هاست در سر اين قطره محال‌انديش
حافظ


 


عجب عجب كه برون آمدي به پرسش من
ببين ببين كه چه بی ‌طاقتم ز شيدايی
مولانا
 

 


آرامِ دل غمگين، جز دوست كسی مگزين
في‌الجمله همه او بين، زيرا همه او ديدم
فخرالدين عراقی

 

 


منم شرمنده زين ياری كه كردی
همين باشد وفاداری كه كردی
وحشی بافقی

 

 


بده يك بوسه تا ده واستانی
از اين به چون بود بازارگانی!؟
نظامی

 

 


ما را همين بس است كه داريم درد عشق
مقصود ما ز وصل تو بوس و كنار نيست
عبيد زاكانی

 

 


چندين شكستِ كارِ منِ دلشكسته چيست؟
ای هرزه‌ گرد مگر نيست كار دگرت؟
وحشی بافقی

 

 


آخرالامر گل كوزه‌گران خواهی شد
حاليا فكر سبو كن كه پر از باده كنی
حافظ

 

 


جمالش كرد حيرانم، چه ماه است آن نمی‌دانم
كه چشم از كشف ماهيت، نمی‌بندد تأمل را
اوحدی مراغه‌ای

 

 


كی توان حق گفت جز زير لحاف
با تو ای خشم‌آور آتش ‌سجاف!
مولانا
 

 


دريا و كوه در ره و من خسته و ضعيف
ای خضر پی ‌خجسته مدد كن به همتم
حافظ

 

 


در راه عشق وسوسه‌ ی اهرمن بسی است
پيش آی گوش دل به پيام سروش كن
حافظ
 

 


خواهم از گريه دهم خانه به سيلاب امشب
دوستان را خبر از چشم پرآبم مكنيد
محتشم كاشانی

 

 


می می ‌كشيم و خنده‌ی مستانه می‌زنيم
با اين دو روزه‌ی عمر چه‌ها می‌كنيم ما
صائب تبريزی

 

 


به حال سعدی بيچاره قهقهه چه زنی
كه چاره در غم تو، های های می ‌داند
سعدی

 


 

از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيافزود
زنهار از اين بيابان وين راه بی ‌نهايت
حافظ

 

 

 

 

تو را زين پس جز فرشته نخوانم
ازيرا كه تو آدمي را نمانی!
فرخی سيستانی

 

 


آن دگر گفت ای گروه زرپرست
جمله خاصيت مرا چشم اندرست
مولانا

 

 


مكن از خواب بيدارم خدا را
كه دارم خلوتی خوش با خيالش
حافظ

 

 


خواب مرگم باد اگر دور از تو خوابم آرزوست
خون خورم بی ‌چشم مستت گر شرابم آرزوست
اهلی شيرازی

 

 


چون نمايد به تو اين دولت روی
رو در آن آر و به كس هيچ مگوی
جامی

 

 


نمی ‌دانم كه دردم را سبب چيست؟
همی دانم كه درمانم تويی بس
اوحدی مراغه‌ای

 

 


گر بدی گفت حسودی و رفيقی رنجيد
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نكنيم
حافظ

 

 


ما شبی دست برآريم و دعايی بكنيم
غم هجران تو را چاره ز جايی بكنيم
حافظ

 

 


آه از راه محبت كه چه بی‌پايان است
با دو منزل كه يكی وصل و يكی هجران است
صيدی

 

 


رو مسخرگی پيشه كن و مطربی آموز
تا داد خود از كهتر و مهتر بستانی
انوری

 

 


گر به خشم است و گر به عين رضا
نگهی باز كن كه منتظريم
سعدی

 

 


من مريض درد عصيانم كه درمانم تويی
دردمند اين ‌چنين محتاج درمان شماست!
محتشم كاشانی

 

 


ای غايب از نظر به خدا می ‌سپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
حافظ

 

 


مجلس تمام گشت و به پايان رسيد عمر
ما همچنان در اول وصف تو مانده‌ايم
حافظ

 

 


مرا كه سِحر سخن در جهان همه رفته است
ز سِحر چشم تو بيچاره مانده‌ام مسحور
سعدی

 

 


اين بدان گفتم كه تا هر بی‌فروغ
كم زند در عشق ما لاف دروغ
عطار


 


حباب ‌وار براندازم از روی نشاط كلاه
اگر ز روی تو عكسی به جام ما افتد
حافظ

 

 


من چون نزنم دست كه پابند منی
چون پای نكوبم كه توئی دست‌زنان
مولانا

 

اين هم آخری:

اتل متل توتوله
گاو حسن چه جوره!

 

 
|


:

Photobucket
Shiro Khorshid